نگاهي به سيره امام راستي
حضرت صادق(ع) فرزندى داشت روزى در مقابل ايشان راه ميرفت ناگهان غذا بگلويش گير كرده از دنيا رفت. امام گريه كرده فرمود: خدايا اگر اين را گرفتى بقيه را گذاشتى و اگر گرفتارى ميدهى نجات نيز ميبخشى بچه را بردند پيش زنان، همين كه چشمشان به او افتاد شروع بناله و فغان كردند امام عليه السّلام آنها را قسم داد كه فغان و ناله نكنند. وقتى پسرك را براى دفن بردند. فرمود: منزه است خدائى كه فرزندان ما را ميكشد ولى محبت ما به او بيشتر مىشود پس از دفن فرمود: پسرم خدا قبر ترا وسيع نمايد و ترا خدمت پيامبر برساند. فرمود: ما خانوادهاى هستيم كه هر چه دوست داريم آن را براى بستگان خود از خدا تقاضا ميكنيم او نيز بما عطا ميكند اگر او صلاح بداند ما مواجه با وضعى كه دوست نداريم بشويم چون او براى ما خواسته راضى هستيم.
سفيان ثورى خدمت حضرت صادق(ع) رسيد ديد رنگ آن جناب تغيير كرده. عرضكرد آقا چه شده.
فرمود من گفته بودم بالاى پشت بام نروند. همين كه وارد شدم ديدم يكى از كنيزانم كه پرستار يكى از بچههاى من است. بالاى نردبان است و بچه هم با او است همين كه چشمش به من افتاد لرزه بر اندامش افتاد متحير شد بچه از دستش افتاد به زمين و مرد. من از مردن بچه رنگم تغيير نكرده، از ترسى كه بر كنيز وارد كردهام اين طور شدم با اينكه دو مرتبه به او فرموده بود: ناراحت نشو، باكى نداشته باش، ترا در راه خدا آزاد كردم.
مفضل بن قيس گفت: خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيدم و از اوضاع خود شكايت كردم و تقاضاى دعا نمودم. فرمود: كنيز! آن كيسه را كه ابو جعفر داده بياور و كيسه را آورد فرمود: در اين كيسه چهار صد دينار است صرف در احتياج خود بنما.
عرض كردم بخدا قسم نظرم اين نبود تقاضاى دعا داشتم، فرمود: از دعا فراموش نخواهم كرد ولى به مردم وضع خود را نگو كه پيش آنها سبك ميشوى.
هشام بن سالم گفت: هر وقت تاريكى شب همه جا را مىگرفت و مقدارى از شب ميگذشت حضرت صادق عليه السّلام انبانهايى از نان و گوشت و پول برميداشت و بر شانه ميگرفت ميرفت به در خانه مستمندان مدينه بين آنها تقسيم ميكرد با اينكه او را نميشناختند پس از درگذشت امام صادق(ع) ديگر آن شخص را نيافتند فهميدند آن جناب امام صادق بوده.
هارون بن عيسى گفت: حضرت صادق عليه السّلام به فرزندش محمّد فرمود: چقدر از خرجى اضافه آمده؟ گفت: چهل دينار، فرمود: آن را صدقه بده، عرض كرد: آقا ديگر چيزى نخواهم داشت.
فرمود صدقه بده خداوند عوض آن را ميدهد نميدانى هر چيزى كليدى دارد كليد روزى صدقه است پس اينك صدقه بده، به دستور امام عمل كرد ده روز بيشتر نگذشت كه از يك محلى چهار هزار دينار رسيد، فرمود: پسرم در راه خدا چهل دينار داديم، خداوند چهار هزار دينار عوض داد.
زندگينامه امام صادق(ع)