اين بار ترسيدم!
پاتوق شیشه ای- مسعو ده نمکی درآخرین پست وبلاگ خود (مسعود ده نمکی ) به خاطره ای ازدفاع مقدس پرداخت و نوشت:
دفعه قبل که برای عملیات به این منطقه اومده بودیم نمی دونم شاید همان خواب شهید مهدی پور و مکاشفه ای که با خودش برای سوغاتی به این دنیا برایم آورد ترس را از دلم برده بود دیگر نه حجم آتش را می دیدم و نه دست و دلم می لرزیداما اینبار با دیدن کروکی منطقه در دستان مسئول گروهان و موانعی که سر راهمان بود از ایمان و استحکام قبلی در دلم خبری نبود.گوشه ای می نشستم و صفای معنوی بچه های مخلص و بی ادعای هم سن و سالم را نگاه می کردم و حسرت می خوردم.اضطراب شب عملیات تمام وجودم را گرفت و کار دستم داد و کمرم دوباره شروع به درد کرد.پماد و شال بستن هم دردی از دردم دوا نکرد.آبرویم داشت می رفت حالا ممکن بود هر کس فکری بکند . می خواستم به مرور بر ترسم غلبه کنم. چاره اش یک شب بیداری و زار زدن بود اما حالا دیگر کمر درد ول کنم نبود.
کامیونها برای بردن بچه ها به خط شده و دسته به دسته نیروها سوار می شدند. رویم نمی شد به کسی چیزی بگویم. از اینکه نمی توانم همراهشان بروم وباید و از عملیات جا بمانم..شاید هرکس دیگر ی هم جای بچه ها بود ممکن بود فکر کند ترسیده ا م و جا زدم.این طبیعی بود چون همیشه شبهای عملیات بودند تعدادی که به قول بچه ها کپ می کردند و برمی گشتند.حسین پور در عملیات کربلای 5 دیده بود که وقتی کمر درد ناشی از موج گرفتگی بیاد سراغم بیاید چطور چهار دست و پا باید رو ی زمین راه بروم .حال و روزم را که دید خودش رفت سراغ فرمانده گردان و گروهان و جریان را برایشان گفت.اما نمی دانست که این کمر درد بیشتر از ترس و اضطراب است که به سراغم آمده!
خدا حافظی عجیبی بود. بیشتر از همه فخر الدین مهدی برزی که بعدها شهید شد دلداریم داد.البته خود بهروز آذری و مهدی صاحب قرانی و داود معقول که تازه پایش قطع شده بود و جند نفر دیگز از نیروهای قدیمی گردان که در عملیات کربلای پنج زخمی شده بودند امشب نمی توانستند در عملیات باشند اما قرار شد صبح همه با هم جلو بریم..../انتهای پیام/