سروشيسم؛ منطق فرهنگي عصر سازندگي
کد خبر:۴۴۶۸۹

سروشيسم؛ منطق فرهنگي عصر سازندگي

سروش و يارانش در ماهنامه كيان، همواره از تضييقات و فشارهاي مديران و دولتمردان عصر سازندگي بر خود سخن مي‎گفتند، اما طنز تاريخ آن‎جاست كه بخش مهمي از جهت‎گيري‎ها و سياست‎گذاري‎هاي همين دولتمردان با مفاهيم و راهبرد‎هاي گفتماني «روشنفكران ديني منتقد و ناراضي» همسو بود.

پاتوق شیشه ای- سجاد صفارهرندی درآخرین پست وبلاگ شخصی خود(خصوصی نیست) در مقاله ای پیرامون تفکر سروش و همسویی این تفکر با عصر سازندگی این چنین می نویسد:

زماني‎كه سلسله مقالات « قبض و بسط تئوريك شريعت» در اوايل سال 1367 در مجله كيهان فرهنگي منتشر مي‎شد، نه نويسنده و نه منتقدان پرشمار آن، تصويري از ولادت يك صورت‎بندي گفتماني جديد نداشتند. نظريه قبض و بسط در امتداد مجموعه مباحثاتي طرح شد كه از اواسط دهه شصت و در چارچوب گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي بر سر نسبت دين و مقتضيات عصر جديد (يا چالش فقه پويا و سنتي) به‎وجود آمده بود. هرچند، نظريه قبض و بسط با انتقال حوزه پويايي و تحول از موضوع‎شناسي فقه به مبادي معرفت‎شناسانه و روش‎شناسانه فهم دين، اساسا به فراسوي مرزهاي گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي قدم مي‎نهاد.به‎تدريج در سال‎هاي آخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد از ميان مجادلات شديد موافقان و مخالفان اين نظريه از يك‎سو، و بسط و گسترش لوازم نظري قبض و بسط تئوريك شريعت در ساحات مختلف فكري و انديشه‎اي از سوي ديگر، فرآيند شكل‎گيري و تكوين گفتماني جديد آغاز شد. گفتماني كه با اوصافي چون ايدئولوژي‎ستيزي، نسبيت‎گرايي، رويكرد معرفت‎شناسانه و تمايلات سياسي ليبراليستي توصيف شده و بنا بر نقش محوري عبدالكريم سروش در شكل‎گيري آن، بعضا به طعنه «سروشيسم» نام گرفته است.

در اين گفتمان، بازتفسير سنت ديني و دين، موقعيتي كليدي مي‎يافت و نقش ديگر معارف و دانش‎هاي عصر در اين بازتفسير به رسميت شناخته مي‎شد. اين امر با تغييرات اساسي در نگاه دين‎شناسانه و انتظارات از دين همراه بود. بدين معنا وجوه سياسي و اجتماعي دين (اسلام) كه در گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي مورد تأكيد قرار گرفته بود، در گفتمان جديد وجهي حاشيه‎اي مي‎يافت. نهايتا در نيمه دهه هفتاد، سروشيسم به‎مثابه يك گفتمان معارض تمام‎عيار فضاي فكري و فرهنگي ايران را از خود متأثر ساخت و حتي در شكل‎دهي به نوعي هويت سياسي مؤثر واقع شد.

اگرچه سروش و شارحان او (به‎درستي) در توصيف و تشريح اين جريان به محوريت نظريه قبض و بسط تئوريك شريعت و گسترش لوازم و توابع نظري و عملي آن اشاره داشته‎اند، اما اين به تنهايي براي توضيح يك تحول گفتماني كافي نيست. نظريه قبض و بسط مي‎توانست به‎مثابه يك نظريه تخصصي در قلمرو مباحث دين‎شناسانه و معرفت‎شناسانه باقي بماند و از دايره محدود قيل و قال اهل نظر فراتر نرود. مسئله مهم اين است كه موقعيت خاص اجتماعي و تاريخي و تحولات فراگفتماني، امكانات بالقوه موجود در اين نظريه را به‎سوي تشكيل يك صورتبندي گفتماني جديد رهنمون ساخت.

نسبت ميان ميراث فكري سروش با شرايط و محيط اجتماعي آن معمولا در دو مسير مورد بحث قرار گرفته است. از سويي درگيري‎هاي شديد اصحاب روشنفكري ديني (نامي كه سروش بر خود و جريان خود مي‎پسنديد) با نظام سياسي و هواداران آن به‎مثابه بخشي از واقعيت فراگفتماني كه بر مسير حركت و توسعه اين گفتمان تأثير گذاشته، مورد بحث بوده است. از سوي ديگر، بعضا به تأثيرات گفتمان روشنفكري ديني بر تحولات سياسي و فرهنگي سال‎هاي پس از انتخابات دوم خرداد 1376 و شكل‎دهي به جنبش سياسي - اجتماعي اصلاح‎طلبي اشاره شده است. اما آيا نسبت اين گفتمان با شرايط واقعي اجتماعي ايران تنها در اين دو محور قابل پيگيري است؟

واقعيت آن است كه گفتمان نوظهور «سروشيسم» خود بخشي از تحولات گسترده‎تري است كه در سال‎هاي پس از جنگ و به‎طور مشخص دوراني كه تحت‎عنوان «عصر سازندگي» (1368 – 1376) از آن ياد مي‎شود، ساحات مختلف زندگي اجتماعي، سياسي و فرهنگي ايران را متأثر ساخت. سروش و يارانش در ماهنامه كيان، همواره از تضييقات و فشارهاي مديران و دولتمردان عصر سازندگي بر خود سخن مي‎گفتند، اما طنز تاريخ آن‎جاست كه بخش مهمي از جهت‎گيري‎ها و سياست‎گذاري‎هاي همين دولتمردان با مفاهيم و راهبرد‎هاي گفتماني «روشنفكران ديني منتقد و ناراضي» همسو بود.

رويكرد‎هاي ايدئولوژي‎ستيزانه سروش و اصحاب كيان مسبوق به روند تدريجي ايدئولوژي‎زدايي از اجتماع، سياست و فرهنگ در مقطع مذكور بود. اين روند نه تنها محصول تحولات مهم بين‎المللي از قبيل فروپاشي شوروي و ظهور نظام تك قطبي، كه مرهون اقدامات تكنوكرات‎هاي مستقر در دولت سازندگي و مطالبات «طبقه متوسط جديد ايدئولوژي زدوده» در جامعه ايران پس از جنگ بوده است. ايدئولوژي‎زدايي از سويي به شكل فاصله‎گيري از ارزش‎ها، هنجار‎ها و نماد‎هاي جامعه عقيدتي و ايدئولوژيك دهه شصت و از سوي ديگر در قامت خود‎مختاري و استقلال‎طلبي تدريجي قلمرو‎هايي كه پيشتر در چارچوب ملاحظات و قواعد ايدئولوژيك (گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي) سامان مي‎يافتند، واقع شد. به‎تدريج (و به‎طور نسبي) در اين سال‎ها اقتصاد، سياست خارجي، رسانه، دانشگاه و... حوزه‎هايي «مستقل» تعريف شدند كه مديريت و ساماندهي آنان مي‎بايست نه بر مبناي ضوابط عقيدتي و ايدئولوژيك، كه براساس قواعد «كارشناسي» و علمي صورت گيرد. چنين نگرشي كه به‎صورت ضمني بر نگاه مديران عصر سازندگي غلبه داشت، با بيان خاص «روشنفكران ديني» تئوريزه شد. در حالي‎كه در گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي جامعيت دين به‎معناي توانايي بالقوه آن در پاسخ‎گويي به تمامي پرسش‎ها در كليه حوزه‎ها و قلمرو‎هاي زندگي اجتماعي معنا مي‎شد، در نگاه سروش و يارانش اين جامعيت معنايي متفاوت يافت و از «دين حداقلي» سخن به ميان آمد. گفتمان جديد با پيش كشيدن بحث انتظارات بشر از دين، نگاه اسلام‎گرايانه را به حداكثري بودن و نهادن بارهاي اضافي بر دوش دين متهم ساخت. اين موضوع البته با تضاد اصلي اين گفتمان با ايدئولوژي و ايدئولوژي انديشي مرتبط بود و دين حداكثري را نام ديگر تفسير ايدئولوژيك از دين قلمداد مي‎كرد. روشنفكران ديني جديد از لزوم واگذار شدن بخش عمده‎اي از اين قلمروها به علم و روش‎هاي جاري و متداول سياسي و اجتماعي عصر جديد دفاع مي‎كردند.

مخالفت سروش با تعبير ايدئولوژيك از دين و به تعبير بشيريه «مداخله گسترده دين در حوزه‎هاي گوناگون اجتماعي» در نسبتي وثيق با تأكيد بر سويه‎هاي عرفاني و اخلاقي دين (در روايت‎هايي عمدتا فردگرايانه و متجددانه) قرار داشت. در اين چارچوب دين بيشتر نوعي رابطه معنوي و مجموعه‎اي از «تجربه‎هاي ديني» تعبير مي‎گرديد.

اين امر از جهت ديگر با نگاه انتقادي نسبت به فقه و تلاش براي حاشيه‎اي و كمرنگ ساختن نقش و جايگاه آن در ساختمان دين ارتباط مي‎يافت. اين وجه از گفتمان جديد نيز با تحولات واقع شده در سبك زندگي بخش‎هاي بزرگي از طبقه متوسط جديد و رشد اخلاق فردگرايانه در جامعه مبتني بر رقابت و نمايش (جامعه بازار) در سال‎هاي پس از جنگ سازگاري مشهودي داشت. چنين تحولي خود اساسا محصول اتخاذ مدل‎هاي توسعه سرمايه‎دارانه و بازارگرايانه در عصر سازندگي بود. چنان‎كه پديدار شدن تكثر و تنوع در سبك‎هاي دينداري و شخصي شدن امر ديني بر اثر همين تحولات، در گزاره‎ها و رويكرد‎هاي دين‎شناسانه سروشي منعكس شد.

مطالعه در تحول گفتماني سال‎هاي پس از جنگ در ايران، ما را با نمود آشكاري از تحولات درهم‎تنيده انديشه و شرايط اجتماعي يا ترتيبات گفتماني و فراگفتماني مواجه مي‎سازد. اين مطالعه از سويي اين امكان را فراهم مي‎سازد تا مجموع دعاوي و گزاره‎هاي پر طمطراق ايدئولوژي‎ستيزانه سروش و ياران او در دهه هفتاد را به‎مثابه بخشي از منازعه ايدئولوژيك مورد فهم قرار دهيم. آنان متوجه بوده باشند يا نبوده باشند، در همان‎حال كه ايدئولوژي و ايدئولوژي‎انديشي را مورد طعن و لعن قرار مي‎دادند، خود در سنگر يك «ايسم» (سروشيسم؟!) و تفكر ايدئولوژيك در كار از ميدان به‎در كردن رقبا و معارضان بوده‎اند.

در عين‎حال‎، چنين مطالعه‎اي فهم ميراث فكري سروش و اصحاب كيان به‎مثابه منطق فرهنگي «عصر سازندگي» را ميسر مي‎سازد. بدين ترتيب به حاشيه رفتن كامل سروش و از هم پاشيدن حلقه كيان در سال‎هاي اخير به‎خوبي قابل درك مي‎شود. «عصر سازندگي» (دوران تسلط شانزده ساله «فن‎سالاران معتقد به اصالت توسعه مدرنيستي» بر دستگاه اداري و اجرايي) به پايان رسيده است. /انتهای پیام/

پربازدیدترین آخرین اخبار