سروشيسم؛ منطق فرهنگي عصر سازندگي
پاتوق شیشه ای- سجاد صفارهرندی درآخرین پست وبلاگ شخصی خود(خصوصی نیست) در مقاله ای پیرامون تفکر سروش و همسویی این تفکر با عصر سازندگی این چنین می نویسد:
زمانيكه سلسله مقالات « قبض و بسط تئوريك شريعت» در اوايل سال 1367 در مجله كيهان فرهنگي منتشر ميشد، نه نويسنده و نه منتقدان پرشمار آن، تصويري از ولادت يك صورتبندي گفتماني جديد نداشتند. نظريه قبض و بسط در امتداد مجموعه مباحثاتي طرح شد كه از اواسط دهه شصت و در چارچوب گفتمان اسلامگرايي انقلابي بر سر نسبت دين و مقتضيات عصر جديد (يا چالش فقه پويا و سنتي) بهوجود آمده بود. هرچند، نظريه قبض و بسط با انتقال حوزه پويايي و تحول از موضوعشناسي فقه به مبادي معرفتشناسانه و روششناسانه فهم دين، اساسا به فراسوي مرزهاي گفتمان اسلامگرايي انقلابي قدم مينهاد.بهتدريج در سالهاي آخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد از ميان مجادلات شديد موافقان و مخالفان اين نظريه از يكسو، و بسط و گسترش لوازم نظري قبض و بسط تئوريك شريعت در ساحات مختلف فكري و انديشهاي از سوي ديگر، فرآيند شكلگيري و تكوين گفتماني جديد آغاز شد. گفتماني كه با اوصافي چون ايدئولوژيستيزي، نسبيتگرايي، رويكرد معرفتشناسانه و تمايلات سياسي ليبراليستي توصيف شده و بنا بر نقش محوري عبدالكريم سروش در شكلگيري آن، بعضا به طعنه «سروشيسم» نام گرفته است.
در اين گفتمان، بازتفسير سنت ديني و دين، موقعيتي كليدي مييافت و نقش ديگر معارف و دانشهاي عصر در اين بازتفسير به رسميت شناخته ميشد. اين امر با تغييرات اساسي در نگاه دينشناسانه و انتظارات از دين همراه بود. بدين معنا وجوه سياسي و اجتماعي دين (اسلام) كه در گفتمان اسلامگرايي انقلابي مورد تأكيد قرار گرفته بود، در گفتمان جديد وجهي حاشيهاي مييافت. نهايتا در نيمه دهه هفتاد، سروشيسم بهمثابه يك گفتمان معارض تمامعيار فضاي فكري و فرهنگي ايران را از خود متأثر ساخت و حتي در شكلدهي به نوعي هويت سياسي مؤثر واقع شد.
اگرچه سروش و شارحان او (بهدرستي) در توصيف و تشريح اين جريان به محوريت نظريه قبض و بسط تئوريك شريعت و گسترش لوازم و توابع نظري و عملي آن اشاره داشتهاند، اما اين به تنهايي براي توضيح يك تحول گفتماني كافي نيست. نظريه قبض و بسط ميتوانست بهمثابه يك نظريه تخصصي در قلمرو مباحث دينشناسانه و معرفتشناسانه باقي بماند و از دايره محدود قيل و قال اهل نظر فراتر نرود. مسئله مهم اين است كه موقعيت خاص اجتماعي و تاريخي و تحولات فراگفتماني، امكانات بالقوه موجود در اين نظريه را بهسوي تشكيل يك صورتبندي گفتماني جديد رهنمون ساخت.
نسبت ميان ميراث فكري سروش با شرايط و محيط اجتماعي آن معمولا در دو مسير مورد بحث قرار گرفته است. از سويي درگيريهاي شديد اصحاب روشنفكري ديني (نامي كه سروش بر خود و جريان خود ميپسنديد) با نظام سياسي و هواداران آن بهمثابه بخشي از واقعيت فراگفتماني كه بر مسير حركت و توسعه اين گفتمان تأثير گذاشته، مورد بحث بوده است. از سوي ديگر، بعضا به تأثيرات گفتمان روشنفكري ديني بر تحولات سياسي و فرهنگي سالهاي پس از انتخابات دوم خرداد 1376 و شكلدهي به جنبش سياسي - اجتماعي اصلاحطلبي اشاره شده است. اما آيا نسبت اين گفتمان با شرايط واقعي اجتماعي ايران تنها در اين دو محور قابل پيگيري است؟
واقعيت آن است كه گفتمان نوظهور «سروشيسم» خود بخشي از تحولات گستردهتري است كه در سالهاي پس از جنگ و بهطور مشخص دوراني كه تحتعنوان «عصر سازندگي» (1368 – 1376) از آن ياد ميشود، ساحات مختلف زندگي اجتماعي، سياسي و فرهنگي ايران را متأثر ساخت. سروش و يارانش در ماهنامه كيان، همواره از تضييقات و فشارهاي مديران و دولتمردان عصر سازندگي بر خود سخن ميگفتند، اما طنز تاريخ آنجاست كه بخش مهمي از جهتگيريها و سياستگذاريهاي همين دولتمردان با مفاهيم و راهبردهاي گفتماني «روشنفكران ديني منتقد و ناراضي» همسو بود.
رويكردهاي ايدئولوژيستيزانه سروش و اصحاب كيان مسبوق به روند تدريجي ايدئولوژيزدايي از اجتماع، سياست و فرهنگ در مقطع مذكور بود. اين روند نه تنها محصول تحولات مهم بينالمللي از قبيل فروپاشي شوروي و ظهور نظام تك قطبي، كه مرهون اقدامات تكنوكراتهاي مستقر در دولت سازندگي و مطالبات «طبقه متوسط جديد ايدئولوژي زدوده» در جامعه ايران پس از جنگ بوده است. ايدئولوژيزدايي از سويي به شكل فاصلهگيري از ارزشها، هنجارها و نمادهاي جامعه عقيدتي و ايدئولوژيك دهه شصت و از سوي ديگر در قامت خودمختاري و استقلالطلبي تدريجي قلمروهايي كه پيشتر در چارچوب ملاحظات و قواعد ايدئولوژيك (گفتمان اسلامگرايي انقلابي) سامان مييافتند، واقع شد. بهتدريج (و بهطور نسبي) در اين سالها اقتصاد، سياست خارجي، رسانه، دانشگاه و... حوزههايي «مستقل» تعريف شدند كه مديريت و ساماندهي آنان ميبايست نه بر مبناي ضوابط عقيدتي و ايدئولوژيك، كه براساس قواعد «كارشناسي» و علمي صورت گيرد. چنين نگرشي كه بهصورت ضمني بر نگاه مديران عصر سازندگي غلبه داشت، با بيان خاص «روشنفكران ديني» تئوريزه شد. در حاليكه در گفتمان اسلامگرايي انقلابي جامعيت دين بهمعناي توانايي بالقوه آن در پاسخگويي به تمامي پرسشها در كليه حوزهها و قلمروهاي زندگي اجتماعي معنا ميشد، در نگاه سروش و يارانش اين جامعيت معنايي متفاوت يافت و از «دين حداقلي» سخن به ميان آمد. گفتمان جديد با پيش كشيدن بحث انتظارات بشر از دين، نگاه اسلامگرايانه را به حداكثري بودن و نهادن بارهاي اضافي بر دوش دين متهم ساخت. اين موضوع البته با تضاد اصلي اين گفتمان با ايدئولوژي و ايدئولوژي انديشي مرتبط بود و دين حداكثري را نام ديگر تفسير ايدئولوژيك از دين قلمداد ميكرد. روشنفكران ديني جديد از لزوم واگذار شدن بخش عمدهاي از اين قلمروها به علم و روشهاي جاري و متداول سياسي و اجتماعي عصر جديد دفاع ميكردند.
مخالفت سروش با تعبير ايدئولوژيك از دين و به تعبير بشيريه «مداخله گسترده دين در حوزههاي گوناگون اجتماعي» در نسبتي وثيق با تأكيد بر سويههاي عرفاني و اخلاقي دين (در روايتهايي عمدتا فردگرايانه و متجددانه) قرار داشت. در اين چارچوب دين بيشتر نوعي رابطه معنوي و مجموعهاي از «تجربههاي ديني» تعبير ميگرديد.
اين امر از جهت ديگر با نگاه انتقادي نسبت به فقه و تلاش براي حاشيهاي و كمرنگ ساختن نقش و جايگاه آن در ساختمان دين ارتباط مييافت. اين وجه از گفتمان جديد نيز با تحولات واقع شده در سبك زندگي بخشهاي بزرگي از طبقه متوسط جديد و رشد اخلاق فردگرايانه در جامعه مبتني بر رقابت و نمايش (جامعه بازار) در سالهاي پس از جنگ سازگاري مشهودي داشت. چنين تحولي خود اساسا محصول اتخاذ مدلهاي توسعه سرمايهدارانه و بازارگرايانه در عصر سازندگي بود. چنانكه پديدار شدن تكثر و تنوع در سبكهاي دينداري و شخصي شدن امر ديني بر اثر همين تحولات، در گزارهها و رويكردهاي دينشناسانه سروشي منعكس شد.
مطالعه در تحول گفتماني سالهاي پس از جنگ در ايران، ما را با نمود آشكاري از تحولات درهمتنيده انديشه و شرايط اجتماعي يا ترتيبات گفتماني و فراگفتماني مواجه ميسازد. اين مطالعه از سويي اين امكان را فراهم ميسازد تا مجموع دعاوي و گزارههاي پر طمطراق ايدئولوژيستيزانه سروش و ياران او در دهه هفتاد را بهمثابه بخشي از منازعه ايدئولوژيك مورد فهم قرار دهيم. آنان متوجه بوده باشند يا نبوده باشند، در همانحال كه ايدئولوژي و ايدئولوژيانديشي را مورد طعن و لعن قرار ميدادند، خود در سنگر يك «ايسم» (سروشيسم؟!) و تفكر ايدئولوژيك در كار از ميدان بهدر كردن رقبا و معارضان بودهاند.
در عينحال، چنين مطالعهاي فهم ميراث فكري سروش و اصحاب كيان بهمثابه منطق فرهنگي «عصر سازندگي» را ميسر ميسازد. بدين ترتيب به حاشيه رفتن كامل سروش و از هم پاشيدن حلقه كيان در سالهاي اخير بهخوبي قابل درك ميشود. «عصر سازندگي» (دوران تسلط شانزده ساله «فنسالاران معتقد به اصالت توسعه مدرنيستي» بر دستگاه اداري و اجرايي) به پايان رسيده است. /انتهای پیام/