اگر حال نداريد نخوانيد!
پاتوق شيشه اي: گاهي اوقات از اوضاع و احوال همسايگان و اطرافيان خود چنان بي خبر مي شويم که گويي همه در خوشي کامل به سر مي برند و يادمان مي رود که به عنوان يک انسان بايستي از احوال همنوعان خود با خبر بشويم در اينجا به يک خاطره اي دردآور که شايد در محله ما هم چنين آدمهايي باشند و ما بي اطلاعيم مي پردازيم که نويسنده وبلاگ << چشم سوم>> به آن پرداخته است.
اَللَّهُم عَجِّل لِوَليِّکَ الفَرَج وَالعافِيَهَ وَالنَّصرَ وَ جعَلنا مِن خَيرِِ اَعوانِهِ وَ اَنصارِِه وَ المُستَشهَدينَ بَينَ يَدَيه.
دو ماه بود که مشغول کار شده بود ، همه با حالت ترحم بهش نگاه ميکردن ، پيرمرد 50 ساله که از بس کارگري کرده بود دستاش تاولي بود و مي لرزيد ، اما خدا باهاش بود و کاري کرد تو اين سن تو اداره ما مشغول به کار بشه ، باعث تعجب همه بود که چطور منابع انساني تاييدش کردن ، چند نفري هم که قبلا برادر و فاميلشون رد شده بودن به ما اعتراض کردن!! ، اما تقدير اينو مي خواست ... خدارو شکر تونستيم با رايزني کارش رو درست کنيم ، خودش هم نمي دونست که من و دوستم (البته با کمک خدا ) ضامنش شديم که مشغول به کار شد وگرنه ...
اون روزي که اومده بود براي تعيين صلاحيت وقتي باهاش صحبت کردم تا چند روز دپرس شدم ... اصلا زندگي کردن يادم رفت ، وقتي هم همکارم براي تحقيق رفت و از نزديک زندگيش رو ديد دو روز استحقاقي گرفت و رفت خونه ...
5 تا بچه داشت ، 3 تا پسر 2 تا دختر ، پسر اولش 30 ساله و مجرد ، تو يه خياطي کار مي کرد ، پسر دومش هم تازه از سربازي اومده بود و بيکار بود پسر سومش هم که 16 سال سن داشت و فلج مغزي بود و هنوز هم تو اين سن از پوشک استفاده مي کرد ... دختر بزرگش 26 ساله بود و دختر ديگه اش هم 23 ساله ...
همه بچه هاش مجرد بودن و تو خونه مونده بودن... وقتي ازش پرسيدم " حاجي خونه ات کجاست ، چند متريه ، بابا يه عروسي بگير واسه بچه هات ، پير شدن ها ..." سرش رو انداخت پايين و سکوت کرد ... من اولش جا خوردم اما باز هم حرفم رو تکرار کردم ... تا گفتم حاجي... ديدم سرش رو آورد بالا و اشکهاش رو پاک کرد و گفت : خونه ام تو باقر شهر ( جنوب تهران) و 30 متريه ، با آشپزخونه و حمام سرجمع 30 متر ميشه ... 20 متر هم طبقه پايين هست که 3 ميليون داديمش رهن که بدهکاري هامو بدم وگرنه بايد مي رفتم زندان !
توالت خونه هم تو حياطه ... الان هم موقع خواب تو اتاق پرده مي کشيم و مي خوابيم !! و ...
وقتي اينا رو شنيدم مو به تنم سيخ شد و خشکم زد ، يه حسي بهم مي گفت شايد براي اشتغال به کارش داره مظلوم نمايي مي کنه! و براي همين براي تحقيقات بيشتر همکارم يه روز به صورت سرزده رفت خونه شون اما وقتي برگشت يه برگه مرخصي نوشت و رفت ...
وقتي شب بهش تلفن زدم که چي شده گفت : وقتي رفتم خونه شون ديدم خانومش پسر مريضش رو کول گرفته و داره از پله ها مياد پايين که بره تو توالت پسر 16 ساله اش رو بشوره آخه خرابکاري کرده بود ... خيلي از خانمش تعريف مي کرد ، ميگفت فقط و فقط داشت خدا رو شکر مي کرد و ذکر مي گفت ، همکارم مي گفت وقتي به خانومش گفتم چرا نمي بريدش بهزيستي ، رو به پسر معلولش کرد و گفت اين پسر روزي خونه ماست اگه همين هم بدم به بهزيستي بايد دوره بيافتيم تو خيابونها و گدايي کنيم ...
دوستم مي گفت وقتي رفتم تو خونه شون تازه فهميدم اين همکار ما به خاطر اينکه بيشتر آبروش پيش ما نره خيلي چيزها رو نگفت ... دختر بزرگش که حافظ قرآن بود دو بار تو مسابقات قرآن حرم شاه عبدالعظيم سفر کربلا و سوريه برنده شد اما چون پول نفر همراه رو نداشتن اون هم نتونست بره ... يا اينکه اونا يه تلويزيون سياه و سقيد توشيبا داشتن که اون هم خراب بود ... خرج پسر معلولش هم ماهي 80 هزارتومان بود چون دارو مصرف مي کرد ... و و و
اينا رو که شنيدم کپ کردم و آب دهنم خشک شد ... من از اين خانواده ها خيلي ديده بودم و تو فاميل هم داشتيم اما اين يه چيز ديگه اي بود ... به هر حال خدا کمک کرد و اون پيش ما به عنوان نيروي خدماتي مشغول به کار شد ... يادم مياد وقتي اولين حقوقش که 380 هزار تومان بود گرفت آورد پيش ما و به ما هديه کرد تا کمک ما رو جبران کنه که ما بهش برگردونديم ... اول از اين کارش خنده ام گرفت اما وقتي فکر کردم ديدم معرفت اين مرد کجا و ...
اما ديروز که اومد سر کار ديدم يه طرف صورتش شل شده و چشمش بسته شده ، ازش خواستم بياد بالا که ببينم چي شده ، وقتي اومد اول چيزي نگفت گفت رفته دکتر و اونم بهش گفته زود خوب ميشه ، منم فکر کردم سکته خفيفه و رفع شده اما وقتي داشت مي رفت ديدم حالت تعادل نداشت آوردمش پيش خودم و ازش خواستم که حقيقت رو بگه تا ببينم چي شده ... ديدم با صداي لرزان و گرفته گفت دو شب پيش براي دخترم خواستگار اومد ، اين پسره براي چندمين باره که مياد اما من به دليل اينکه تو خونه جا نداريم و حتي 500 هزار تومان پول ندارم که بخوام ساده ترين عروسي رو هم برگزار کنم جلوي دخترم خجالت کشيدم، دخترم از خيلي از خواسته هاي خودش گذشت اما من که نميتونم براي داماد چيزي نگيرم براي همين رد شون کرديم رفتن ، دخترم اون شب خيلي ناراحت بود و فقط داشت گريه مي کرد از شدت ناراحتي خودش رو لعنت مي کرد که حتما يه کار خبطي کرده که خدا داره اينطوري جوابش رو ميده براي همين مادرش و خواهرش بردنش پارک تا يه کم حالش عوض شه ...
پيرمرد همچنان که اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت من هم مراقب پسر معلولم بودم ، وقتي ديدم خانم و دخترام دير کردن پسرم معلولم رو خواب کردم و سريع اومدم بيرون تا نون بگيرم اما يادم رفت تا در رو ببندم ... وقتي نون گرفتم و اومدم خونه ديدم در باز و صداي گريه مياد ، وقتي دوييدم تو خونه ديدم پسرم تو بغل مادرش رو پله هاست و مادرش داره گريه مي کنه ازش پرسيدم چي شد گفت مثل اينکه خودش رو خراب کرد و وقتي ديد کسي نيومده سراغش شروع کرد به غلطيدن و کل اتاق رو کثيف کرد بعد از اون هم داشت مي اومد پايين که از پله ها افتاد ، خدا رحم کرد که من رسيدم وگرنه بچه ام مي مرد ، من هم وقتي اين صحنه رو ديدم ديگه چيزي نفهميدم و چند بار با مشتم کوبيدم تو سرم که يه دفعه سرم گيج رفت و غش کردم ... بعدش هم تا صبح تو بيمارستان بودم تا دکترا ولم کردن ، خداروشکر پسرم چيزيش نشد، من هم خوب ميشم ...
وقتي حرف هاش رو شنيدم فرستادمش پايين و بهش گفتم خدا بزرگه ، اون هم رفت ... اصلا نمي دونستم دارم چيکار ميکنم ديگه قاطي کرده بودم...
چشمام رو روهم گذاشتم و دوباره حرفاش رو تو ذهنم مرور کردم ، بي اختيار ياد اون تصادفي که چند هفته پيش تو بزرگراه نيايش ديده بودم افتادم ، ساعت حدود 11 شب بود که يه پسري با ماشين بي ام و لوکسش زده بود به يه سمند و منحرف شدو ... سمند هم خرد خاک شير شده بود ، آقا پسر 20 ساله اي که تازه از خدمت اومده بود با دوست دخترش اومده بودن تفريح و بعد از مصرف مشروب مشغول ... بودند که به علت سرعت زياد و عدم تعادل راننده خورده بودن به جلويي و ... ، جالب اينجا بود که وقتي والدين پسره اومدن همون جا از دختره به مامور نيروي انتظامي شکايت کردن !!!! ...
وقتي اين اتفاقات رو تو ذهنم حلاجي کردم دلم براي هر دوتا شون سوخت چون يکي از سيري رفته بود بيمارستان و يکي از گرسنگي ... يکي از پول زيادي دست و پاش شکست و يکي از بي پولي سر و دلش ... يکي بالا شهري بود و يکي پاين شهري .../انتهاي پيام/