حاشيه‏هاي ديدار نخبگان و رهبري از نگاه يک شريفي
کد خبر:۴۶۲۷۴

حاشيه‏هاي ديدار نخبگان و رهبري از نگاه يک شريفي

محمد مهدي دادمان، نخبه علمي کشور و فرزند شهيد دکتر رحمان دادمان (وزير راه دولت هشتم)، داراي مدال نقره المپياد ادبي 1384 و دانشجوي مهندسي صنايع دانشگاه صنعتي شريف در پاسخ به حاشيه هاي ديدار نخبگان علمي با رهبر انقلاب، يادداشتي نوشته است.

در اين يادداشت که در سايت الف منتشر شده است، مي خوانيم: از روز شنبه بعدظهر که دکتر فخرايي - دبير همايش سوم نخبگان جوان - به من گفت صحبت‏هايم را براي ديدار رهبري آماده کنم، شروع کردم به فکر و مشورت. تصميم داشتم صحبت را به دو بخش تقسيم کنم. چرا که از يک طرف به نظر مي‏آمد بالاخره يک‏جا بايد به حرف آمده و با زبان بي‏زباني مي‏گفتم که نبايد فکر کرد اکثر يا همه فرزندان شهدا معترض به نظام هستند؛ بلکه بسياري از آن‏ها حاضرند جانشان را در راه دفاع از انقلاب و ولايت فقيه بدهند. از طرف ديگر هم به نظرم مي‏رسيد که بايد حرف‏هايي را که ديگران نمي‏زنند مي‏زدم. به قول دوستي حرف‏هاي طيف ما از دانشجوها که انگار در بسياري از اين ديدارها جايي ندارد!

 تنظيم يک سخنراني، آن‏هم در محضر رهبر انقلاب از آن‏چه گمان مي‏رفت سخت‏تر بود. بالاخره مجبور شدم سه‏شنبه را در خانه نشسته و روي متن کار کنم. تقريبا 70 درصدش را نوشته و ويرايش نهايي کرده بودم که خبر دادند بنا به مصالحي _ اين مصالح را به من گفتند. اما به علت شخصي بودن امکان بازگويي نيست. _ ترجيح داده شد که شما صحبت نکنيد. البته احساسم، بيشتر اين بود که مصلحتي در کار نيست و دوستان بيشتر به دنبال بهانه‏اي براي پيچاندن هستند. خب به طور طبيعي افراد زيادي دوست دارند در محضر ايشان صحبت کرده و مسئولين بنياد مجبور به انتخاب هستند.

از جهتي ناراحت شده و از جهت ديگري هم خوشحال شدم. ناراحت شده چون فکر مي‏کردم خيلي خوب بود اگر آن حرف‏ها زده مي‏شد. مخصوصا که هنوز جلسه پارسال و سخنان نخبگان را يادم نرفته بود و خوشحال شده، چون از دست اين بار سنگين راحت شده بودم. البته بايد اعتراف کرد دوست داشتم که مي‏شد از نزديک به محضر ايشان عرض ارادت کرده. اما سلب توفيق شد...

به هر حال صبح زود چهارشنبه آمديم به سالن اجلاس سران تا از آن‏جا به سمت بيت حرکت کنيم. پس از صبحانه که الحق و الانصاف نسبت به سال قبل ساده‏تر شده بود و پيدا کردن دوستان سوار اتوبوس شده و حرکت کرديم.

وقتي به بيت رسيديم، تقريبا تا ورود اکثر افراد بيرون ايستادم. بنابراين طبيعي بود که جاي خيلي خوبي گير نيايد؛ اما پس از ورود به جمع تشکيل شده توسط دوستان رفتم که هرچند به خاطر تراکم بچه‏ها جا کم بود، ولي در قسمت مناسبي از حسينيه بود.

پس از گذشت چند دقيقه رهبري وارد شدند و با شعارهاي دانشجويان مورد استقبال قرار گرفتند. بچه‏ها مي‏گفتند « صل علي محمد، نائب مهدي آمد »، « ما همه سرباز توئيم خامنه‏اي، گوش به فرمان توئيم خامنه‏اي »و « خوني که در رگ ماست، هديه‏اي به رهبر ماست »

قرآن تلاوت شد و پس از گزارش رئيس بنياد، نخبگان يک به يک مي‏آمدند تا چند دقيقه‏اي صحبت‏هايشان را بگويند. انصافا سطح صحبت‏ها نسبت به سال قبل رشد زيادي کرده بود. اکثرا حرف‏هاي حسابي و به دردبخور زده مي‏شد و اين را با دقت در سيماي رهبري هم مي‏شد فهميد که به نظر راضي‏تر از هميشه‏اند. هرچند که اين دقت لازم نبود و چند دقيقه بعد خودشان به اين نکته اشاره کردند.

چند نفري که سخن گفتند مجري خطاب به رهبر انقلاب گفت که اگر صلاح دانسته ما را از سخنانشان مستفيض کنند. ايشان پرسيدند که «از دوستاني كه قرار بوده صحبت كنند، كسي باقي ماند؟» که مجري پاسخ مي‏دهد «اگر شما اجازه بدهيد، همه‌ي جمع هزار نفره‌اي كه اين‌جا هستند، دوست دارند صحبت كنند...» يکي از بچه‏ها انگار خودش را براي صحبت آماده کرده، بلند مي‏شود تا بگويد که مي‏خواهد صحبت کند. او را مي‏شناختم. محمود وحيدنيا از بچه‏هاي 87 دانشگاه بود. هرچند با هم اختلافات اساسي در فکر و مباحث سياسي داشتيم، اما او را فردي مودب و منطقي يافته و مي‏دانستم که به هيچ گروهي در دانشگاه وابسته نيست. نگران بودم که چه اتفاقي خواهد افتاد؟ انگار ديگران هم چنين بودند، چون کسي پيراهن او را از آستين گرفته و مشغول کشيدن بود تا شايد موفق به نشاندن او شود. در اين کشاکش بالاخره محمود شکست خورد و نشست. اما انگار قسمت جور ديگري نوشته شده بود، چرا که رهبري اين صحنه را ديده بود و پس از چند لحظه فرمود «آن آقايي كه ايستاده بودند و نشاندن‌شان! شما بفرمائيد...»

چون صداي محمود نمي‏آمد پشت تريبون رفته و شروع به صحبت نمود. با شروع حرف‏هايش نگراني ما بيشتر شد. گويا آمده بود که انتقادهاي تند و تيزي بکند. از صداوسيما شروع کرد و گفت که غيرمنصفانه، يک‏طرفه و خلاف واقع برنامه پخش مي‏کند. انتقاد دومش اين بود که چرا در فضاي عمومي و به خصوص در مطبوعات و مجلس خبرگان نقدي نسبت به رهبري ديده نمي‏شود؟ مي‏گفت که اگر اين نقدها صورت نگيرد موجب به وجود آمدن نفاق و کينه مي‏شود.

چند دقيقه‏اي مي‏شد که سخن مي‏گفت. بنابراين با کاغذي وقت را به او تذکر دادند و او با اشاره به اتمام وقت از رهبري خواست صحبتش را ادامه دهد که پاسخ شنيد: «من موافقم كه شما ادامه بدهيد. وقت از اول هم تمام شده بود، ولي شما ادامه بدهيد...»

مدام به خودم و بچه‏ها مي‏گفتم که اين اتفاق، بسيار براي نظام مفيد است، از مظلوميت آن خواهد کاست و حق را بيش از پيش نزد حق‏طلبان روشن خواهد کرد. ته دلم روشن بود. دوستان مي‏گفتند به خاطر ماجراي صحبت نکردن من، بايد بلند شده و اجازه صحبت مي‏خواستم. گفتم رهبري اجازه نمي‏دهد؛ اما مي‏گفتند همين بلند شدن و گفتن حرفي، اثر خودش را مي‏گذارد. چرا که حداقل مي‏گويي قرار بوده صحبت کني و به تو هم اجازه ندادند. قبول کرده و شروع کردم به شکل‏دهي چند جمله‏اي که بايد مي‏گفتم.

در انتقاد سوم به برخورد خشن با مردم اشاره کرد و پرسيد که آيا نمي‏شد اقناعي‏تر با مردم برخورد کرد؟ بعد از آن، از فرصتي که رهبري براي گفتن سخنانش به او داده بود تشکر کرد و گفت من، بسيار نسبت به آينده جامعه‏مان اميدوارم. از شنيدن اين جمله آخر بيش از قبل متعجب شده و به نظرات قبلي‏ام نسبت به محمود ايمان آوردم. اين‏جور مواقع انسان حکمت آن جمله را مي‏فهمد که شخصيت هر کس پشت زبانش پنهان است.

وقتي صحبت وحيدنيا تمام شد بلند شدم که سخن بگويم. مردي آستين مرا هم گرفت تا وادار به نشستنم کند؛ اما طبيعتا زورش نرسيد و مرا به حال خودم رها کرد.پيش از آن‏که بتوانم چيزي بگويم يکي لب به سخن گشود و درخواست کرد براي ابراز ارادت و گرفتن چفيه خدمت ايشان برسد. به گمانم اين کار را کرده بود تا بگويد که نخبگان به شما ارادتي ويژه دارند. رهبري پاسخ دادند که من به شما چفيه را خواهم داد. به محض اتمام جمله ايشان شرو ع کرده و گفتم که همين حرف‌هاي ايشان نشان مي‌دهد فضاي نقد وجود دارد. گفتم که ما هم احساس مي‏کرديم نقد به جاهاي ديگري بيشتر وارد است و مي‌خواستيم حرف بزنيم، اما به ما هم اجازه ندادند و فرصت نشد...

همان‏طور که فکر مي‏کردم رهبري صلاح نداستند صحبت کنم و فرمودند «اين را به حساب كم بودن وقت‌ها بگذاريد و تحمل بفرمائيد. ان‌شاءالله خداي متعال شرح صدر خواهد داد به همه‌ي‌ ما كه درست بفهميم، درست ببينيم و درست بيان كنيم.»

مي‏دانستم که آن دل روشن به خاطر اعتمادم به رهبري بود. ايشان سخنانش را شروع کرد و در ميان بحث‏هايي متناسب با جلسه، به سوالات محمود نيز اشارات کرده و پاسخ مي‏دادند.

رهبري از صدا و سيما گفتند كه ايشان هم به بخشي از عملكرد اين دستگاه انتقاد دارند. اما مثل هميشه انصاف را يكي از شروط نقد سالم عنوان كردند: «در انتقاد از بى‌انصافىِ يك دستگاه يا يك كس، خود ما بايد دچار بى‌انصافى نشويم؛ به اين توجه كنيم.» اين نوع نگاه رهبري به مساله نقد خيلي جالب و حقيقتا خلا امروز جامعه در هر دو جناح است.

رهبر انقلاب نسبت به صدا و سيما دو انتقاد عمده را وارد دانسته و گفتند: «خيال نكنيد آن حرف‌هائى كه صدا و سيما مي‌زند، اين، همه‌ى حرف‌هاست؛ نه، خيلى مطلب هست. "يك سينه حرف موج زند در دهان ما". اين‌جور نيست كه هر چه كه انسان احساس مي‌كند، اين را گفته باشد يا بتواند بگويد. خيلى حرف‌هاى زيادى هست. شما جوان‌ها الحمدللَّه باهوشيد، بااستعداديد، به‌تدريج خيلى از حقائق براى شماها روشن خواهد شد.»

«آيا صدا و سيما وضعيت واقعى كشور را نشان مي‌دهد؟ نه، ناقص نشان مي‌دهد. خيلى پيشرفت‌هاى برجسته و بزرگ هست كه صدا و سيما نشان نمي‌دهد. دليلش هم اين است كه شما مجموعه‌ى مرتبط با حوادث گوناگون، از خيلى از حقائق كشور و پيشرفت‌هاى كشور مطلع نيستيد؛ نقص صدا و سيماى ماست. والّا اگر صدا و سيما مي‌توانست همان‌جور كه تلويزيون فلان كشور غربى با يك سابقه و تجربه‌ى فراوان و با استفاده‌هاى هنرى دروغ‌هاى خودش را راست جلوه مي‌دهد، واقعيات موجود كشور را درست منعكس كند، شما بدانيد امروز اميد نسل جوان، دلبستگى نسل جوان به كشورش، به دينش، به نظام جمهورى اسلامى‌اش، به‌مراتب بيشتر از حالا بود.»

بعد شروع کردند به توضيح نظراتشان راجع به بحث نقد رهبري و گفتند که «بنده توى جلساتِ دانشجوئى، دانشگاهى كه اين‌جا هستند، گاهى كه ببينم حالا بعضى‌ها روى ملاحظه، روى احترام، روى هرچه، بعضى از اين حرف‌ها را كه خيال مي‌كنند من خوشم نمى‌آيد، نمي‌زنند؛ از نگفتنش ناراحت مي‌شوم؛ از گفتنش مطلقاً ناراحت نمي‌شوم. اى كاش مجال بود تا گفته مي‌شد، تا آن‌وقت انسان مي‌توانست آن برگ‌هاى بر روى هم گذاشته‌ى كتاب حرف را، باز كند تا خيلى از حقائق روشن بشود. آينده، البته اين كارها خواهد شد.»

اواخر سخنراني انتظار كساني كه هنوز نظر رهبرشان را در واکنش به آن جوان دانشجو درباره «انتقاد از رهبري» نفهميده بودند به سر آمد و ايشان گفتند:

«ما كه نگفتيم از ما كسى انتقاد نكند؛ ما كه حرفى نداريم. من از انتقاد استقبال مي‌كنم؛ از انتقاد استقبال مي‌كنم. البته انتقاد هم مي‌كنند. ديگر حالا جاى توضيحش نيست؛ انتقاد هم هست، فراوان هست، كم هم نيست؛ بنده هم مي‌گيرم، دريافت مي‌كنم و انتقادها را مي‌فهمم.»

رهبري جملات آخر را گفته، دعا نموده و بلند شدند تا بروند. جالب اين‏است که يادشان نرفت چفيه را به آن دانشجو داده و گفتند آن جوان بيايد و چفيه را بگيرد.

وقتي به آن‏چه گذشته بود مي‏انديشيم به ياد اوامر حضرت امير به مالک افتاده که مي‏فرمودند: « براى مراجعان خود وقتى مقرر كن كه به نياز آن‏ها شخصا رسيدگى كنى، مجلس عمومى و همگانى براى آنها تشكيل ده و درهاى آنرا به روى هيچكس نبند... تا هر كس با صراحت و بدون ترس و لكنت سخنان خود را با تو بگويد. زيرا من بارها از رسول خدا اين سخن را شنيدم: ملتى كه حق ضعيفان را از زورمندان با صراحت نگيرد هرگز پاك و پاكيزه نمى‏شود و روى سعادت نمى‏بيند.»

بعضي‏ها خودشان را گول زده و مدام مي‏گويند چرا ولي فقيه را با معصوم مقايسه مي‏کنيد. با آن‏ها که چنين آشکارمغالطه مي‏گنند چه بايد کرد؟ وقتي از صدر اسلام مثال مي‏زنيم دنبال برداشت ديني و يافتن پاسخي متناسب با مکتب اسلامي هستيم، نه مشابهت‏سازي‏هاي تاريخي. اگر منظورشان اين‏است که وجود جريان حق و باطل را منکر شويم، نمي‏توان چنين بود. چرا که اين، سنت الهي است براي تمام تاريخ. بايد به جاي اين مغالطات، خودمان را در جبهه حق قرار دهيم. البته حق بودن يک جبهه به معناي نبود خطا نيست، که ما در اين عالم تنها 14 معصوم داريم. ما چنين نکرده. بلکه مي‏گوييم ولي فقيه نصب عام از سوي معصوم است. مثل مالک؛ ولي با اين تفاوت که او نصب خاص حضرت امير(ع) بود و بايد بگويم از عمق وجود خوشحالم که ولي متقي‏مان به فرمان مولاي متقيان عمل مي‏کند و ما، مالکي براي ايران اسلامي داريم.

پس از جلسه تنها يک نگراني داشته و آن، برخورد بد عناصر خودسر با محمود بود. بهش زنگ زدم، اما تلفتش خاموش بود. پيامک دادم که بهم زنگ بزند. يک ساعت بعد که تماس گرفت حالش را پرسيده و راجع به اين‏که آيا کسي مزاحمش شده بود سوال کردم. الحمدلله کسي مزاحم نشده بود. گفتم اگر کسي گير داد بهم زنگ بزن تا يک کاري بکنيم. و امروز بعد 48 ساعت با يکي از  بچه‏ها که با او صحبت کرده بود حرف مي‏زدم؛ و شنيدم کسي بهش کاري نداشته است.

 وقتي چنين اتفاقاتي را از نزديک ديده و با وضعيت‏هاي مشابه در ايران و کشورهاي ديگر در تاريخ معاصر يا صدر اسلام مقايسه مي‏کنم بسيار نسبت به آينده اين حکومت و جامعه اميدوار مي‏شوم. با هزار جور مشکل و نقص مي‏توان ساخت، وقتي چنين شباهت‏هايي را با آرمان‏شهري مثل جامعه علوي و نبوي مي‏بينيم. اين نشانه‏ها است که انسان را اميدوار مي‏کند و مملو از توکل و اراده تا انشاالله "با او بسپاريم پرچم به موعود."

ولي فقيه ما وظيفه خود را نسبت به امت خويش شناخته و عمل مي‏کند؛ اما آيا ما نيز وظايف خودمان را نسبت به او انجام مي‏دهيم؟ يقينا پاسخ منفي است؛ وقتي مي‏شنويم مطالبات همين رهبر از خودمان و گلايه‏اش بابت عمل نکردن به آن‏ها را:

«بنده گفتم كرسى آزادفكرى را در دانشگاه‌ها به وجود بياوريد. خوب، شما جوانها چرا به وجود نياورديد؟ شما كرسى آزادفكرى سياسى را، كرسى آزاد فكرى معرفتى را تو همين دانشگاه تهران، تو همين دانشگاه شريف، تو همين دانشگاه اميركبير به وجود بياوريد. چند نفر دانشجو بروند، آنجا حرفشان را بزنند، حرف همديگر را نقد كنند، با همديگر مجادله كنند. حق، آنجا خودش را نمايان خواهد كرد. حق اينجورى نمايان نميشود كه كسى يك انتقادى را پرتاب بكند. اينجورى كه حق درست فهميده نميشود. ايجاد فضاى آشفته‌ى ذهنى با لفاظى‌ها هيچ كمكى به پيشرفت كشور نمي كند.»/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار