حکيمانه
معناي تقوا
مردي به عابدي گفت: براي من تقوي را تعريف کن. عابد گفت: هنگامي که در بيابان به زميني پر از خار و خاشاک برسي چه ميکني؟ آن مرد گفت: حواسم را جمع ميکنم و خود را ميپايم که مبادا آسيبي به پاهايم يا به ساير اعضايم برسد. عابد گفت: درباره دنيا نيز چنين کن که معناي تقوي همين است.
گفتگو
عفاف گفت: مرا با درخت زيتون بپوشانيد.
وقاحت گفت: مرا با نشانها و امتيازات بياراييد.
شرارت گفت: مرا لباس نيکي و اصلاح بپوشانيد.
رذيلت گفت: مرا با خلعت فضيلت افتخار دهيد.
خدعه گفت: مرا با جامه اخلاص و صميميت بپوشانيد.
خيانت گفت: تاج امانت را بر سر من بگذاريد.
تزوير گفت: لباس صدق و محبت به دوش من اندازيد.
ظلم گفت: گوي و چوگان مسامحه را به من ببخشيد.
استبداد گفت: صورت آزادي را بر چهره من نقش کنيد.
اختلال گفت: مرا به زينت وظيفه مزين کنيد.
تکبر گفت: مرا با زيور تواضع بياراييد.
سخن که به اينجا رسيد، حق گفت: مرا برهنه بگذاريد، من از برهنگي خود شرمسار نيستم.
پز تو خالي
حکيمي با شاگردان خود بر دروازه شهر ايستاده بود که ديد جواني پوست پلنگي بر روي زين اسب خود انداخته و با کمال غرور راه ميرود، حکيم براي اين که به شاگردان خود درسي داده باشد رو به آن جوان کرد و گفت: اين پوست را که بر پشت پلنگ نگذاشتهاند، بر زين اسب تو چگونه خواهند گذاشت؟!
حکمت
ميگويند شيخ ابوالحسن خرقاني دستور داده بود که بر سر در خانقاهش بنويسند: آن کس که بدين سراي درآيد، نان و آبش دهيد و از ايمانش نپرسيد، چون آن کس که در بارگاه خداي تعالي به جان ارزد، در خوان بوالحسن به نان ارزد.
اياک نعبد
پيرزني دار فاني را وداع گفت، هيچکس نداشت، تعدادي از همسايگان جمع شدند و او را به خاک سپردند لحظاتي بعد ملائک مقرب بر بالين او حاضر شدند و پرسيدند که رب تو کيست؟ پيرزن گفت: سلام مرا به پروردگار خود برسانيد و بگوييد تو با اين همه بنده که داري مرا فراموش نکردهاي، من که غير از تو خدايي نداشتم چگونه ميتوانستم تو را فراموش کنم؟ ملائک خدا از اين پاسخ متعجب شدند و ديگر سوالي نپرسيدند.