مدرنيته و اسلام: از نظريه رشد تا توسعه
گروه انديشه- مسئله ي رابطه بين مدرنيته و اسلام، مسئله اي جديد نيست. از زمان شکل گيري اين تحول تاريخي در غرب که بعدها به مدرنيته مشهور شد، مواجهه ي مسلمين با اين رابطه به صورت هاي مختلفي شکل گرفت. به لحاظ نوع مواجهه و جواب و پاسخ، رابطه ي بين مدرنيته و اسلام شکل هاي مختلف گرفته است. و اکنون به عنوان «تقابل» مطرح شده است ولي در بدو امر اينگونه نبوده و اين محصولِ بصيرت 150 ساله است. البته اينگونه نبوده است که کسي در تاريخ چنين درکي نداشته باشد، اما درک غالب متفکرين نبوده است، زيرا ممکن است فردي قول شاذ و يا حرف نادري داشته باشد، اما شکل قابل فهم رابطه ي بين مدرنيته و اسلام اين نبوده است. به صورت عمومي، اين پاسخ يکي از مجموعه پاسخ هاست که تازه در اين مقطع در حال غلبه پيدا کردن است؛ و هنوز هم غلبه پيدا نکرده است و اين هم يکي از ثمرات انقلاب اسلامي است.
رابطه ي اسلام و مدرنيته از حيث صورت بندي سه صورت دارد: 1) تقابلِ مطلق يا 2) وحدت کامل و در شکل سوم 3) رابطه ي همگوني و همراهي در بعضي موارد و بي تفاوتي نسبت به هم در ديگر موارد را دارند. در خودِ غرب نيز بالاخص در موضوع علم يک دوره بر وحدت علم مدرن و الهيات تاکيد شد؛ که در آن زمان علماي علم جديد افرادي متشرع بودند و اهل ديانت نيز تلاششان يکي کردن اين دو با هم بود و مي گفتند اين دو تا يکي هستند و با هم مشکلي ندارند! اما رفته رفته اين گرايش شکل هاي متفاوت و مختلفي گرفت؛ تا اواخر قرن 19 ميلادي که جنگ علم و دين يا تقابل مطلق شکل گرفت. از آن به بعد مدرنيته آنچنان استقلالي پيدا کرده بود و تکليف مسيحيت تمام شده بود که مدرنيته جامعه ي با سنت مسيحي را به عنوان يک معارض قبول نداشت، بلکه آن را درحال اضمحلال مي دانست.
ما در تاريخ خودمان نيز در رابطه ي بين مدرنيته و اسلام يا رابطه ي مدرنيته و دين به تعبير غربي اگر بخواهيم بگوييم disillusion داشتيم؛ يعني اول فريفتگي و بعد توهم زايي. از اين فريفتگي در تمام زمينه ها داشتيم. شايد پيشرو اين قضيه سيد جمال باشد؛ در بدو امر اصل را بر خوبي و زيبايي و درستي مطلق مدرنيته گذاشته و بعد گفتند مدرنيته و اسلام با هم تضادي ندارند؛ اين چيزهايي که غربيان به آن رسيده اند مال ما بوده ما خوب عمل نکرديم و غربي ها گرفتند. بايد بگويم اين شيفتگي به صورت هاي مختلفي اخذ شده است؛ و رفته رفته بعد از صد و چند سال به اينجا رسيديم که اين دو نه تنها هيچ نسبت سازگاري با هم ندارند بلکه اين دو با هم در تضاد اند. دليل اينکه اين چنين بحثي در بدو امر صورت نگرفته چيست؟ چرا از بدو امر اين چنين درکي (تقابل) حاصل نشد؟ چرا تصور شد با هم مشکلي ندارند؟ چرا از بدو امر اين چنين درکي حاصل نشد که اين دو با هم متفاوتند؟ اين طبيعي نبود و نبايد از ابتدا اين درک از مدرنيته صورت مي گرفت، به اين دليل که در اين اتفاق تاريخي صورت گرفته در غرب اين درک حاصل نشد که مدرنيته در کليت خود يک دين است. بالعکس در هنگام ظهورِ اسلام جهان مسيحيت شک نکرد که اين اسلام يک دين است. ظهورِ مدرنيته يک دين است مثل اسلام؛ يک تاريخ و يک دنياي جديد، يک تمدن جديد ظاهر شده است. قاعدتاً ظهورِ اين تمدن که از همه جهت و حداقل از نظرِ ظاهري ظهورِ سيطره جويانه اي نيز داشت و با اشغال و غلبه و نيروي نظامي آغاز شد، بايد درکي مشابهِ درک اسلام از آن ايجاد مي شد و مي گفتند مسيحيت و مدرنيته با هم تقابل دارد ولي اين درک از آن صورت نگرفت. ولي در تقابل اسلام و مسيحيت، مسيحيان هيچ توهمي نداشتند که اسلام خصم آن هاست. زيرا که اين تمدن به صورت دين ظاهر شد. دين بودنِ اسلام، هيچ ابهامي نداشت هر چند مسيحيت در چارچوب نگاهش سعي کرد آن را دين مجهول بنامد ولي در متن امر، رابطه ي غير از تقابل نبود. ولي در متن مدرنيته به اين دليل که مدرنيته از سنت مسيحي به گونه اي با تأويل و تفسير سنت مسيحي خارج شد به همين خاطر براي سنت مسيحي واقعيتش ابهام انگيز بود. به اين طريق بود که اولاً براي ساير تمدن ها نيز مدرنيته خود را به شکل دين معرفي نکرد بلکه خود را به شکل تحولي وجودي که الزاماً تمام انسان ها بايد از آن بگذرند و خود را اين فرآيند طبيعي تاريخ بشري ناميد، مثل دانه اي که بايد رشد کند و جوانه و ساقه دار شود و در تفاسيرِ اوليه ي مدرنيته خود را شکوفايي عقل ناميد. يکي از خطاها اين بود که مدرنيته خود را يک تحول علمي معرفي کرد. به اين دليل که هيچ تمدني نخواهد گفت من با حقيقت شناخت و علم در تضاد هستم. اين مقدمات بحث بود.
طي صد و پنجاه سال بسياري از بزرگان ما با قلمروها و شکل هاي مختلفي درگير بودند که آيا با آن باشيم يا نباشيم. البته بحث اينکه هر تمدني صورت ديني دارد و مدرنيته نيز دين بود بر ما ظاهر است که تظاهرات ضد ديني بي سابقه ي اين تمدن خود به صورت دم دستي مبين دين بودن آن است. يکي از زمينه هاي نزاع، توسعه بود. ولي بايد بدانيم بحث توسعه شکل خاصي از بحث کليتر است که در مقطع خاصي به صورت توسعه بيان شده است. مدرنيته وجودي عجيب و غريب دارد؛ و هر روز صورت مختلفي به خود گرفته است. اين را از ويژگي هاي مثبت مدرنيته مي شمارند ولي ويژگي منفي آن است. دائماً خود را به شکل هاي مختلفي درآورده است و خود را به شکل هاي مختلف تظاهر کرده است. حتي متفکرانِ مدرن در اين که در هر مقطع مدرنيته چيست، چيزهاي مختلف فهميدند و مباحثات در اين موضوع دائماً شکل هاي مختلف پيدا کرده است. خود اين تأويل ها و تفسير ها بخشي از القاي مدرنيته است که آن را مي سازد؛ مدرنيته در نگاه نيچه يک چيز است؛ در نگاه هابز يک چيز ديگر است؛ در نگاه روسو يك چيز ديگر است، در نگاه دورکيم يك چيز ديگر است ، در نگاه ماکياولي يك چيز ديگر است ، در نگاه دکارت يك چيز ديگر است ، در نگاه مارکس يك چيز ديگر است ، در نگاه هايدگر يك چيز ديگر است ، و در نگاه فوکو يک چيز ديگر است. و دائماً تأويل و تفسير و شکل هاي مختلفي گرفته است. قابليت عجيب مدرنيته اين است که خود را با هر موقعيت سازگار مي کند و راه خود را ادامه مي دهد. ولي جوهره ي اصلي اش سر جاي خود (ثابت) مي ماند.
در سال 1371 هجري شمسي کنفرانسي در دانشگاه علامه طباطبايي داير شد که من مقاله اي ارائه کردم؛ هسته ي اصلي بحث اين بود که اگر بخواهيم توسعه پيدا کنيم، اسلام مشکل اصلي ما است؛ در همين گردهمايي طرف ديگر بحث مي گفتند: اسلام يعني توسعه؛ چه کسي گفته است که اسلام با کار دنيايي بد است؟ چه کسي گفته است که اسلام با تلاش و کوشش بد است؟ در اين سال ها در متن اصلي بحث آن هايي که در غرب بحث مي کردند شکي نداشتند که تقابل را پيش ببرند و اسلام را به عنوان مانع اصلي تحول مطرح مي کردند؛ باز در کشور ما مشابه آن بحث هايي در بدو امر در باره ي علم و دموکراسي و آزادي و قانون و… پيش آمد. اينجا هم تلاش هايي مي توان پيدا کرد که مي گويند توسعه و اسلام با هم مشکلي ندارند؛ و اسلام در اوايل ظهورش اينگونه بوده است؛ و عمل نکردن به تعاليم اسلام باعث عقب ماندن شده است. براي اين بدفهمي ها وجوه متفاوتي وجود دارد؛ وجه عميق آن اين است که مدرنيته يک دين است. وجه ديگر اين است که اين مقولات در قالب هايي مطرح شد که طرد آن سخت است يا خيلي سخت مي نمايد. مثلاً: بالاخره ما تکنولوژي مي خواهيم يا نه؟ آزادي و قانون مگر چيز بدي است؟ خطاي قضيه اين است که اين درک نمي شود که اين مقولات به شکل ماهُوي بر اساس منطقِ درونيِ اين تمدن و اين تحولِ تاريخي حمل شده است؛ مشکل ما اين است که همه ي تمدن ها يک پيامبر و يک کتاب داشتند که انسان ها تکليفشان با آن مشخص بود؛ يا آنرا مي پذيرفتند يا نمي پذيرفتند. ولي مدرنيته تا کنون هر روز يک پيامبر و يک کتاب داشته است. اين قضيه را خيلي دشوار مي کند. يکي از منازعات و مباحثات تمدن ما با غرب اين است که آيا مدرنيته يک کليت واحد دارد؟ آيا يک منطقِ ذاتي دارد؟ يا چيزهاي پراکنده و مختلفي است؟ تا غربي ها مي گويند مدرنيته! ايشان مي گويند کدام مدرنيته را مي گوييد؟ مدرنيته ي قرن 17؟ مدرنيته ي قرن 20؟ مدرنيته ي مارکس را ميگوييد؟ يا مدرنيته ي فوکو؟ يا مدرنيته ي وبر؟ يا مدرنيته ي نيچه؟ سريع در پيچيدگي ها بحث مي کنند و مي گويند مدرنيته يک چيز واحد نيست. وهر روز خود را به گونه اي معرفي کرده است. يک روز گفته است من عقلم. و روز ديگر گفته من قانونم؛ و روز ديگر گفته من سوژه ام؛ و روز ديگر گفته من ميل به خود شکوفايي ام؛ هر روز يک تفسيري از خود داده است؛ و مباحثات را دچار پيچيدگي زيادي کرده است؛ و بسياري از بزررگان ما هنوز تا همين الآن گرفتار مسئله هستند؛ ولي حقيقت قضيه اين است که اگر بخواهيم بدانيم که آيا اسلام و مدرنيته با هم سازگاري دارند يا نه، بهترين راه آن اين است که به پيامد هاي دنبال کردن اين خطوط بينديشيم. و ببينيم تبعيت از تمدن و تاريخ غرب با حقيقت ما و با اسلام چه ميکند؛ و مهم تر از همه ي اين ها در تمام مباحثات کدام از ابتدا تا آخر اصل قرار مي گيرد. آيا اصل اسلام قرار مي گيرد و مقولات مدرنيته جذب مي شود؟ وقتي گفته مي شود اسلام مانع توسعه است، وقتي همَ و غم اين ميشود که زندگي و فرهنگ بايد دگرگون شود تا امکان توسعه به وجود آيد، مفهومش اين است که اين دو با هم سازگار نمي باشند! اخذ از تمدن هاي ديگر هميشگي است. ولي آن چيزي که نشان مي دهد چه چيزي و چه نوع رابطه اي بين اين دو تمدن واقع مي شود، اين است که کدام رابطه، رابطه ي اصلي است؛ و کدام تمدن پايه قرار مي گيرد و ديگري را ذوب مي کند.
يکي از اساتيد خارجي که به ايران آمده بود مي گفت: مدرنيته همه چيز خوار است. و هاضمه ي عجيب و غريبي دارد؛ اين از خصوصيات خوب مدرنيته نيست؛ مدرنيته، مثنوي را در خدمت خود مي گيرد؛ و من مي گويم فردا قرآن را نيز در خدمت خود مي گيرد. مدرنيته هر چيزي را که شما فکرش را مي کنيد در خدمت خود گرفته است: از طب گياهي، تا موسيقي آفريقايي، تا بوديسم، تاعرفان شرقي. ولي در هاضمه ي مدرنيته اين ها آن چيزي که قبلاً بودند ديگر نيستند، بلکه ابزاري در دست مدرنيته شده اند؛ چون حقيقت آن ها مسخ در مدرنيته مي شود؛ يعني مدرنيته عرفان را در خدمت راحتي دنيا در مي آورد؛ آيا مديتيشن و ذِن و بوديسمِ مسخ شده، مديتيشن و ذن و بوديسم واقعي است؟ آيا غايتش رساندن شخص به اتحاد با حقيقت عالم است؟ يا نه؟ يا کارش اين شده است که بعد از سگ دو زدن در کارهاي زندگي دنيايي و به دست آوردن پول، انسان يک جايي پيدا کند تا آرام شود و دوباره به زندگي دنيايي برگردد؟ مثنوي خواني مدرن يک چيز خوب است؟ مثنوي را مدونا در شعرهاش خواند و جزو پرفروش ترين ها شد. مثنويِ مدرن با پائولو کوئليو فرقي ندارد. مثنوي در خدمت ارتقاي روحاني آن شخص نيست؛ چون اصلاً روح قابل قبول نيست. بلکه مثنوي در خدمت نفس دنيايي است. زيرا که فشارهاي اين عالم بايد تخليه شود. پس عرفان ناميدن آن خطا است. همانند اين مسئله در ساير مسائل توسعه و ساير مقولات مدرن وجود دارد. تلاش براي سازگاري مقولات مدرن و اسلام به معناي قابل سازگار شدن اين ها با هم نيست. چون کسي ممکن است بگويد تأويل و تفسير کرديم، شد. يا مثال جزئي و فرعي بزند مثل اينکه بگويد اسلام مگر نگفته است که کار و تلاش کنيد؟ پيامبر به دست کارگر بوسه نزد؟ و امام علي نخلستان مدينه را که هنوز وجود دارد مگر آباد نکرد؟ يا «الکادّ علي عياله کالمجاهد في سبيل الله» و اين ها را مصداق اين بگيريم که کار به معناي مدرن کنيم. پس مقولات مدرن و اسلام يک چيز اند. خير! اين ها با هم خيلي فرق مي کنند؛ بلکه اين دو، دو چيز کاملاً متفاوت اند، و آيات کاملاً متفاوتي دارند.
کسي از من پرسيد: شما چه چيز متفاوتي با غربي ها داريد؟ آن ها 50 سال پيش ماهواره فرستادند شما الآن مي فرستيد! من نمي گويم الآن ماهواره را ترک کنيم؛ هر تمدني براي اينکه بر تمدن ديگر پيشي بگيرد بايد آن تمدن را در خدمت خود بگيرد. ولي نکته اين است که با اين بصيرت بايد آن تمدن را در مهار خود بگيريد، وگرنه و بدون اين بصيرت مثل چين و هند و ژاپن و روسيه فقط آن را تکرار مي کنيم. اين کشورهايي که نام بردم، مي خواستند شکل متفاوتي از توسعه ي غربي را در کشور هايشان به وجود آورند، در برنامه ي رهبرانشان نيز بود؛ شوروي و چين خيلي روشن بود و در هند در برنامه ي گاندي روشن بود. ولي در عمل متفاوت نشدند و اگر تفاوتي نيز دارند در پايانِ مرگشان هستند. برهمين اساس است كه تقابل مدرنيته با اين ها تقابل جوهري نيست؛ بلکه تقابل انتقال مراکز قدرت است. زماني مرکز قدرت در اسپانيا بود؛ زماني در هلند بود؛ زماني در انگلستان بود؛ زماني در آلمان بود؛ زماني در آمريکا بود؛ زماني در فردا چين و يا ژاپن کانون قدرت و مرکز مدرنيته ممکن است باشند.
اين بصيرت بايد وجود داشته باشد که ما علم مي خواهيم ولي لزوماً علم، علم مدرن نيست! اين که چه علمي است بايد در جريان تحول تاريخي برسيم. نگوييد اين حرف عجيب است، اين حرف عجيب نيست. غربيان تا قرن 17 پزشکي ابن سينا مي خواندند و در زمينه هاي ديگر علوم نيز همين طور بودند، ولي در تصور خود آهسته آهسته آن چيزي که بايد مي شدند، شدند. آن بصيرت را به هر ترتيب، به دست آوردند و الّا غرب بايد اسلاميزه مي شد، البته اسلاميزه شد؛ ولي اسلامي نشد؛ بلکه آن را در خدمت گرفت و از آن در گذشت. بنابراين در تمام اين زمينه ها بالاخص توسعه شباهت هاي جزئي و مفهومي که به نظر مي رسد نبايد ما را فريب دهد. اساساً توسعه، برنامه ي غربي کردن جهان از بدو امر بود؛ به اين لحاظ که اين اتفاق در چارچوب فلسفه ي تاريخي غرب در جاهاي ديگر جهان که نيفتاده بود بايد مي افتاد. لذا به صورت برنامه ريزي شده با تلاش کاملاً همه جانبه، کل غرب و کل جريان فکريشان، اين اقدام را انجام دادند.
البته الآن نوبت به جهاني شدن رسيده و نظريه ي توسعه بلا موضوع است؛ هرچند ما بعضاً گرفتار آن هستيم؛ ولي تئوري جديدي که غربي ها بايد با آن کار غربي کردن جهان را انجام دهند جهاني شدن است.
/ انتهاي پيام/