جواب هاي بي سوال
محمد رضا محقق - گروه اندیشه؛ مطالبات بجا ونابجا و البته بحران هاي اجتماعي، عموما محصول مجموعه عواملي است که شناخت کامل و دقيق آنها بسان پازلي نيازمند چينش صحيح و پيش از آن درک و دريافتي مبتني بر معرفت آن عوامل است، معرفتي که هم مفردات و هم ترکيبات همگون و ناهمگون را در جايگاه درست خود بشناسد و بشناساند مواجهه جامعه امروز با جوانان و بالعکس از جمله اين موارد است.
تلاقي هزار و يک نياز و در عين حال هزار و يک کمبود در ميان اخلال انبوهي از کج انديشيها و بدانديشيها و سوءبرداشتها که چيزي جز احساس عدم درک متقابل در سطوح مختلف زيستي جامعه پديدار نميکند.
در اين نوشتار برآنيم تا نقبي به چند قطعه از اين پازل داشته و نگاهي به برآيند فرآيندهاي نسبي اطرافمان اندازيم.
شايد نگاه ساده انگارانه و کليشه زده و غير جدي از عهده درک ارتباط ميان قطعات زير برنيايد که از اين جنس نگاه توقعي غير از اين هم نيست، اما نگاه جدي و معتبر هرچند ساده باشد قطعا به اين رهيافت به خوبي و اعتبار نايل خواهد شد.
جند علامت سؤال نسبتا بزرگ
چرا حوزه ارتباطي جوانان امروز در همه زمينه ها (عاطفي، الگوپذيري، انديشگي و...) جايي غير از خانواده و عموما در محافل دوستانه است؟ چرا رسانه ها و خاصه تلويزيون -که قرار بود دانشگاه باشد- تبديل به قدرتي بي رقيب در غلبه بر افواه و آلام و اخبار و آرزوها و انديشه هاي مخاطبينش شده است؟
چرا پس از گذشت مثلا بيش از بيست سال از همزيستي اعضاي يک خانواده به رغم نو و به روز شدن ساير اسباب و اثاثيه و خاصه و حتما تلويزيون از يک قفسه معمولي و عادي کتاب با حجمي معمولي تر از کتابهاي خوب و لازم و به روز خبري نيست؟
چرا فرد و جمع خانواده هر روز بطور متوسط 5ساعت تماشاگر زبان بسته و مسخ شده شاهکارهاي تلويزيون(!) مي شوند اما متوسط سرانه کتابخواني در کشور همان آمار شرم آور وخجالت آور 2دقيقه در روز ميماند که ميماند؟
چرا اخلاق به معناي ارزشي آن هر روز در دام نسبي سازيهاي خودخواهانه گرفتار امده و موجبات هر چه بي اخلاق تر شدن افراد را فراهم ميکند؟
چرا جوانان امروز صبور نيستند و بزرگترها به دستوراتي که خود ميدهند ذرهاي پابند نبوده و اساسا دليلي نمي بينند دلايل بحق يا ناحقشان را براي جوانان توضيح دهند؟
چرا جوانان را توصيه به دينداري کرده و خود به راحتي دروغ ميگويند و غيبت ميکنند و توهين روا ميدارند و... هدفهاي به خيال خودشان مقدس هر وسيلهاي را برايشان توجيه ميکند؟
آنها نميدانند که چنين روشي هرچند بي صدا و در ظاهر به خير و خوشي به فرجام رسد در باطن ريشه اخلاق را در جوانانشان مي سوزاند؟ اصلا چه کساني مسئول اخلاق جامعه اند؟
چند يادآوري نسبتا بزرگتر
شخصا جاهليت اولي و بدويت انسان غارنشين را بر بربريت زرورق شده امروزي ترجيح ميدهم! مثلا رفتار توهين آميز خانوادههايي که دختر و پسر را همچون کالايي صرفا مادي در جلسات تنفر برانگيز و ضد ديني و اخلاق گريز به اصطلاح خواستگاري(!؟) با معيار سرويس طلا و مهريه بالا و خانه و ماشين و... رد و بدل مي کنند و به شکل کودکانه و حماقت باري، گويي به پيروزي بزرگي دستيافته باشند احساس خوشبختي ميکنند! و جالب تر و احمقانهتر آنکه سعي مي کنند اين حس پيروزي در ميدان زورگيري را به جوانان بخت برگشته هنوز به خانه بخت نرفته هم تزريق کنند!
کاش و اي کاش اين داعيه داران آيين و محافظان حريم دين و سنتها(کدام سنتها؟!) يکبار هم سري به روايات و سيره بزرگان و نيکان روزگار مي زدند.
شهسوار آفرينش، علي(ع) جز زرهاش چيزي از مال دنيا نداشت که از محل فروش همان مخارج محقر اما درس آموز ازدواجش را فراهم کرد. يا زن و مردي که نزد پيامبر آمدند و رسول(ص) مهريه زن را سوادآموزي مرد براي او مقرر کرد و...
مثال به شدت مبتلابه ديگر اين حس غلط و نابجاست که بزرگترها بخواهند هر آنچه خود به هر دليلي بدان نرسيدهاند به عنوان مقاصد از پيش تعيين شده جوانان قلمداد کرده و قباي اين آمال از دست رفته را بر تن آنان بپوشانند هر چند به تنشان زار بزند يا بر زمين کشيده شود! چرا؟ و به چه حقي؟
خداوند انسان آزاد آفريد تا تلاش کند تصميم بگيرد انتخاب کند و البته لذت برد و هزينه ي تصميمش را هم خود بپرذازد: لا اکراه في الدين قد تبين الرشد من الغي...
شايد رنج زندگياي که خود انسان مي افريند قابل تحمل باشد اما رنج خوشبختي تحميلي و از پيش ساخته و پرداخته شده توسط اغيار هرگز قابل تحمل نيست؛ بگذريم از اينکه نه اولي رنج است و نه دومي خوشبختي!
مثال عمومي ديگر، کشاندن جوانان به راه راست است. مثال همان ماهي و ماهي گيري که مي توان به کسي ماهي داد و يا ماهيگيري آموخت.
شايد راه جديتر و معتبرتر و مانگارتر اين باشد که به جوانان بياموزيم که چگونه خود بر مشکلات فايق آيند و چگونه در راه رسيدن به انديشه درست گام بردارند، چگونه اختلافات خود را خودشان حل کنند و... خلاصه اينکه چگونه ماهي گرفتن را بياموزند نه چگونه ماهي خوردن را!
امروز؟ فردا؟ پس فردا؟ تا کي قرار است دخالت بجا کارساز و راه انداز باشد؟ دخالت نابجا که ديگر حسابش با کرام الکاتبين است! (و بگذريم که تجربه و سابقه و حتي علم نشان از آن دارد که دخالت في نفسه نمي تواند بجا باشد مگر از صاحبان نفس حق که آن ديگر لايق صفت دخالت نيست و از آن به نفوذ کلام ياد مي شود و البته اگر در اين روزگار و با اين شرح احوال چنين کسي را يافتيد سلام ما را هم به او برسانيد!)
به قول معروف رسيديم به آنچه واضح و مبرهن است
حتي اگر آمار روان شناسان حوزه مسايل اجتماعي هم نبود، بر همه پيدا بود که عموم يا بخش غالبي از مردم اين روزگار افسرده و آشفته و سرگردانند. مردمي که اساسا اهل مطالعه و فکر و ذکر نيستند تا بدانند اصلا علايقشان چه چيزهايي هست!؟
مردمي که جاي اخلاق، خدا و دل را با پول ملک و متر عوض کرده اند! مردمي که دلشان را خوش کرده اند در مراسمهاي موسمي ديني آنگاه که به دينداري مقطعيشان دچار ميشوند براي تمام سال و بالطبع حقهها و دوروييها و گناههاو...شان ثواب ذخيره کنند!
اين مردم البته همگان نيستند.شيعيان و متشيعان واقعي از چنين صفاتي مبرايند. اين گروه اما اگر اقليت هم باشند معلوم نيست اثرشان هم در همان حد باشد که تعدادشان.
گفتيم که مردمان اين روزگار حتي بي آنکه خود متوجه باشند افسرده دل و آشفته و البته مضطربند. چرايش را شايد بتوان با مرور دوبارهي اين نوشتار بدست آورد.
با مرور همان چند علامت سؤال نسبتا بزرگ و چند يادآوري نسبتا بزرگتر!
تا آنچنان که بايد و شايد قضيه واضح و مبرهن شود!
ادامه دارد...