يک مرد و تنها يک مرد
يونس سماوي در آخرين پست وبلاگش با اشاره به مواضع اصولي و حکيمانه حضرت آيت الله خامنه اي، استواري و پايداري ايشان را در دفاع از آرمانهاي انقلاب و همچنين صيانت از آراي مردم ستايش کرده و مي نويسد:
بعد از مدتها ترديد درباره گذاشتن اين پست، بالاخره تصميم خود را گرفتم!
اول آن که براي نگارنده اين سطور ارزشي ندارد که افرادي اين نوشته را رياکارانه، متوهمانه، ايدئولوژيک، منفعت طلبانه، ناآگاهانه يا هر چيز ديگري بدانند. هر برچسب، ليبل، تهمت، صفت و.. مي توانيد به اينجانب الصاق فرماييد! اما صاحب اين قلم خود را متعهد به «بيان حقيقت» مي داند نه هيچ چيز ديگر.
حقيقت را بايد گفت و اهل قلم در اين دنيا جز اين کاري ندارند. جز با حقيقت، با هيچ چيز ديگر نبايد عهد بست، نه فلسفه، نه سياست و نه حتي دين. اصحاب قلم اگر به اين حيطه ها نيز مي پردازند، طفيلي عهد آنها با حقيقت است.
در اين ميان، مانند برخي اهل حساب و خِرَد هم نيستم که نمي گويند از ترس برچسب خوردن، نمي گويند از ترس رفتن پرستيژ اجتماعي، نمي گويند چون مي خواهند سرشان در ميان سرها بماند، ميان نخبگان برج عاج نشين و فخر فروش.
اين مرد را دوست دارم نه بخاطر آن که ولي فقيه است، که درباره اين تئوري چندان نمي دانم که بخواهم از آن دفاع کنم؛ او را دوست دارم چون «در عمل» پاي بيان حقيقت و عمل به آن چه حق مي داند ايستاده است. براي من که رشته فلسفه هستم و هر روز از اين نويسنده و از آن استاد دانشگاه مي شنوم که از حقيقت «مي گويند» اما آن را پاي نفس خود، منافع خود، منافع جناح و حزب خود و... قرباني مي کنند، اين «مردِ عمل» در اين ديار خوش درخشيده است. بيان حقيقت و تقرير آن از همه بر مي آيد، کجاست آن که در اين راه از جان و مال و آبروي خود بگذارد.
هماي گو مفکن سايه شرف هرگز
بر آن ديار که طوطي کم از زغن باشد
او تنها کسي است که اهل سياست آمريکا و انگليس، از بلر و براون و اوباما و بوش و... بگير (که اين تنها کشور باقيمانده در راه مقاومت را هم مي خواهند ببلعند) تا اهل عياشي و رقاصه ها و رجاله هاي مترف بالاشهري ( که مي خواهند ايران بشود ايران دوره پهلوي با همان کاباره ها، يا دبي با آن ديسکوها، و...) همه و همه منتظرند تا او کمرش خم شود. و الحق با همه حماقت خوب فهميده اند که اين تار موي دينداري در جمهوري اسلامي، در اين آخرين کشورِ پايبند به نهضت انبيا در آخر دَور مدرن، به چه کسي بسته است.
مي گويم «مرد» چون کم نيستند ياراني از خميني که باختند، از قائم مقامش تا نخست وزيرش، رييس مجلسش، رييس بنياد شهيدش... و همه را يک کلام: «دنيا» برد اما او هنوز ايستاده است.
در اين ماجراهاي اخير باز هم او بُرد. «بدعت» باج خواهي و خلاف قانون رفتن را شکست؛ زير بار زور نرفت؛ و بر خلاف بسياري از مسئولان محترم کشور که راي و نظر بالاشهري ها برايشان مهم است و خود را بدان ها محتاج مي دانند، اين ملت را فداي مترفين (به استفاده از اين واژه اصرار دارم.) نکرد. اگر در مقابل اصحاب قدرت، راي 24 ميليون را فدا مي کرد، تاريخ درباره او چه مي گفت؟
اين همه هزينه او نيز از همين جاست: مصالحه نکردن با اهل قدرت و پول.
اهميت اين عملکرد او نه امروز که در آينده و در مقياسي تاريخي درک خواهد شد.
هرزه گويي اهل سياست و قلمي که خواب تبديل شدن ايران به يکي از اقمار غرب را مي بينند هم اين مرد را نشکسته است و نخواهد شکست. از آن نويسنده تاريخ مصرف گذشته که آرزوي حکومت فراديني! (اصلا خود اين واژه همه چيز را معلوم مي کند!) مي کند تا سياستمداران کهنه کار که حسرت قدرت بر دلشان مانده است، چه شگفت، اندرون خود را بيرون ريختند.
و مي دانم که: سخت است با دوستان نادان و بي تدبير راه طي کردن؛ همانطور که سخت است به رفقاي سي ساله اعتماد نداشتن؛ و سخت است ديدن ديکتاتورهاي دهه شصت همچون موسوي و خوئيني ها و منتظري و... را در هيات آزاديخواهان؛ و چه کم حافظه ايم در تاريخ!/انتهاي پيام/