نگاهي به شعر و زندگي حکيم شيخ حسين شهرت شيرازي
پاتوق شیشه ای: علی رضا قزوه شاعر نامی کشورمان در آخرین پست وبلاگ شخصی اش «عشق علیه السلام» با نگاه به زندگی شیخ حسین شهرت شیرازی می نویسد:
در ادبيات هر سرزميني هميشه شاعراني بوده و هستند که به دلايلي به درستي مطرح نشده اند و گرد فراموشي بر آثار و نام شان نشسته است و بعد از قرنها شايد تنها يک اتّفاق توانسته است نام شان را دوباره بر سر زبانها بيندازد و گاه جاودانه کند
منظورم از جاودانه شدن تنها چاپ يک اثر در شکلي نفيس و داشتن ديواني قطور به نام حکيم فلان و بهمان نيست، که از اين دست آثار در گنجينة ادبيّات فارسي زبانان کم نيست.
شايد در روزگاري عدم حضور قلّه هاي جدّي شعر و ادب، يک شاعر نسبتا خوب را نيز برجسته کند و آثارش را به رخ بکشاند، امّا در روزگاري بسياري از شاعران خوب و جدّي در ساية نام شاعري بزرگتر از خود قرار بگيرند و به چشم نيايند.
به عنوان مثال در حياط حافظيّه و درست وقتي از پلّه هاي مقبره حافظ پايين مي آيي به قبري ساده برمي خوري که نام شاعري بزرگ و آشنا را در خود دارد.
اهلي شيرازي! شاعري که در کنار قلّة حافظ تقريبا گم شده است. شهرت شيرازي نيز اگرچه از دوستان نزديک بيدل دهلوي و معاصر اين شاعر بوده است، امّا با همة زيبايي هاي شعرش در زير سايه دو چيز خود را گم کرده است، يکي بيدل دهلوي و ديگري شغلش که حکيم دربار بوده است.
آن هم بزرگ حکيمان دربار و از اين رو نگاه مردم و اهل فرهنگ و سياست بيش از آنکه متوجّه جلالت شاعري او باشد، بي اختيار به سمت طبابت وي مي رود.
از اين رو حکيم شيخ حسين شهرت شيرازي را نيز بايد در شمار مظلومان ادب فارسي به حساب آورد، اگرچه دوري از ايران و هجرتش به هند نيز اين مظلوميّت را تا حدّي مضاعف کرد.
يکي ديگر از دلايل غريب ماندن اين شاعر در ايران شرايط اجتماعي و ادبي دورة اين شاعر بود که تقريبا نيم قرن دير به هند رسيده بود و از قافلة شاعراني چون کليم و سليم و صائب و ... عقب مانده بود. چرا که در دورة شاه جهان، هند مهد شعر و ادبيّات بود و دورة طلايي خود را سپري مي کرد، امّا در دورة اورنگ زيب، شعر از دربار بيرون رانده شده بود و حديث و قرآن و لشکرکشي هاي شاه عالمگير جايي براي ادبيّات و شعر باقي نگذاشته بود.
اينها همه دست به دست هم داد تا شاعري چون شهرت شيرازي چندان به چشم نيايد و امروز نيز در ايران و حتّي در سرزمين مادري اش – شيراز- نامي غريب باشد، امّا همواره روزگار بر مدار نامرادي نمي گردد و گاه به پايمردي و کوشش محقّق و پژوهشگري راستين، گَرد گمنامي از چهره شاعري کنار مي رود، چنان که در ايران اشعار حزين لاهيجي مورد سرقت شخصي با تخلّص غوّاص! قرار گرفته بود و با کوشش شاعر و پژوهشگر ارزنده ادبيّات، دکتر محمّدرضا شفيعي کدکني حزين دوباره جايگاه و منزلت اصلي خود را به دست آورد و به مردم ايران به درستي معرّفي شد...
حکيم شيخ حسين شهرت شيرازي بيشترين سالهاي عمرش را در هند گذرانده و تا پايان حيات خويش در آرزوي ديدن وطن در سوز و بي تابي زيسته است.
بيشتر تذکره نويسان سال ورود او به سرزمين هند را دوره پادشاهي اورنگ زيب(1068 -1118 ه) مي دانند. وفات شاعر در سال 1149 ه روي داده است و چند ماده تاريخ وفات هم تصريح دارد که وي در اين سال به ديار باقي شتافته است.
امّا از سال ولادتش اطّلاع دقيقي در دست نيست. او در شعرهايش به موي سپيد و بيماري اش نيز اشاره دارد و برخي از تذکره نگاران آورده اند که وي نيز چون اميرخسرو و بيدل روزگار هفت پادشاه را به چشم ديده است.
به نظر مي رسد که وي در دهة ششم يا هفتم قرن يازدهم و تقريبا همزمان با آغاز پادشاهي اورنگ زيب متولّد شده باشد و ورودش به هند مي تواند مربوط به سال هاي اواخر حکومت اورنگ زيب باشد، چرا که برخي از منابع نيز ورود او به هند را بعد از اورنگ زيب و همزمان با پادشاهي اخلاف اورنگ زيب همچون معظّم شاه و اعظم شاه مي دانند.
اگرچه اين پادشاه اخيرتنها چند ماه حکومت مي کند و در جنگ قدرت با برادر بزرگش (معظّم شاه) کشته مي شود، امّا صاحب "سفينه هندي" و "بزم تيموريه" آورده اند که شيخ حسين شهرت و بيدل دهلوي و حاجي اسلم سالم و ميرزا محمّد زمان از شاعران دربار او بودند.
با اين وصف ورود شيخ حسين شهرت به هند مي بايست قبل از آن و به طور يقين در همان دورة پادشاهي اورنگ زيب اتّفاق افتاده باشد.
ضمن آن که بيدل خيلي زود دربار اين پادشاه را ترک کرد و با حمايت هاي شکرالله خان - والي ميوات- توانست خانه اي و گوشه اي دنج در دهلي براي خود اختيار کند و فارغ از مشکلات روزمره نام خود را به عنوان شاعري بزرگ جاودانه کند، امّا شيخ حسين شهرت شيرازي شغل اوّلش پزشکي دربار بود و وي در اين حرفه تا بدانجا رسيد که بعدها در دورة پادشاهي فرّخ سير به وي، لقب حکيم الممالک و عنوان چهارهزاري** دادند. با اين اوصاف وي شاعري را دستماية مدح کسي نکرد و در تمام ديوانش نيز جز مدح مولاعلي(ع) و فرزندانش مدح کسي را نمي توان سراغ گرفت.
من به ضرورت ويراستاري و نگرش دوباره به متن و تصحيح برخي از اغلاط راه يافته به آن ، و آماده سازي کتاب براي چاپ، سعادت آن را داشتم که با دقّت و حوصلة تمام سه بار همة ديوان را بخوانم و اين خوانش و ويرايش بيش از يک سال وقت برد و امروز خدا را شاکرم که اين ديوان پيش روي شماست.
پژوهشگر ارجمند ديوان شهرت شيرازي جناب دکتر غلام مجتبي انصاري در نامه اي محبّت آميز از من خواستند که نامم همراه با نام ايشان بر جلد اين تحقيق آورده شود، امّا انصاف نبود و حق همين بود که تنها نام ارجمند ايشان بر جلد اين ديوان بيايد و زحمات بي دريغ شان را به همراه درودي و سپاسي پاسخ گو باشم و خواسته شان را به گونه اي ديگر بر چشم نهم و در ثواب آن با نوشتن اين مقاله و اشاره اي به برخي نوآوري ها و ويژگي هاي شاعر سهيم شوم، شايد اگر حوصله اي باشد در فرصتي، گزيده اي از غزليّات شاعر را در دفتري مختصر با سرسخني همراه با يادکرد زحمات اين پژوهشگر ارجمند به ايرانيان معرفي کردم، و شايد هم اين ديوان علاوه بر هند در ايران نيز فرصت معرّفي و چاپ را با همين شکل پيدا کرد.
اينک فرصتي ست تا در جاي جاي اشعار اين دفتر عميق شويم و برخي از جلوه ها و زيبايي هاي سخن شاعر را به رخ بکشيم.
بيش از همه مضمون آفريني هاي سبک هندي و خيال هاي مينياتوري و ظريف را رصد مي کنيم. اين ابيات را ببينيد:
از سيهرويان اگر ميبود خودبيني بهجا
كس نميبيند چرا هنگام شب آيينه را
يا اين بيت :
از بس شدهست سنگ گرانجانيام سبك
باشد فلاخن آمد و رفت نفس مرا
اين نگاه هاي ظريف و موشکافي هاي دقيق در اين بيت به خوبي خود را نشان داده است:
از كفر سر زلف تو بيچاك دلي نيست
هر شانهاي از موي تو زنّار بهدست است
اگرچه شعرهاي اين شاعر همه يکدست نيست و با حوصله بيشتر مي شد از ميان حدود هشتصد غزل شاعر يکصد تا دويست غزل خوب را جدا کرد، امّا برخي از بيت هاي اين شاعر از شعر بزرگاني چون صائب و کليم هيچ کم ندارد و اگر براي استادان ادبيّات و شاعران فارسي زبان بيت هاي زير را بخواني بسياري خواهند گفت اين از حيص قوّت و سبک و سياق شعر صائب است:
شب خواب حيات از بسكه با صبح است هم بالين
جوان پهلو بهپهلو تا بگردد پير ميگردد
**
در حقيقت هركه ممسك نيست دنيادار نيست
تا نگردد سخت رو كي قطره گوهر ميشود
**
مرگ ارباب هنر بيكارفرما بودن است
فرض كردم زنده شد ياقوت، مستعصم كجاست
اگر چه کلمه "کارفرما" کمي شعري نمي نمايد، امّا مضمون، ظريف و بيت، به يادماندني ست.
در ابيات زير نيز ظرافت و لطافت خاص سبک هندي خود را مي توان تماشا کرد:
ظالم از پهلوي مظلوم شود كامروا
تير هر كس بههدف خورد پرش از خود نيست
**
توان ز دانة انگور فيض ميکده برد
که در پيالة اين قطره آب درياهاست
**
چون متاع توتيا در شهر كورانم كساد
كم خريداري مرا بسيار ارزان كرده است
**
حاجيان از راه خرج زر ز بس دل مردهاند
کعبهاز بر برنميآرد لباس ماتمي
**
همچو شهرت ضعف من در نامه گر انشا شود
قوّت پرواز از بال کبوتر ميپرد
**
نه تنها بهر عزلت هر کسي کاشانهاي دارد
کمان هم از براي گوشهگيري خانهاي دارد
**
يا اين بيت که يادآور نگاه داشتن آيينه در پوششي از نمد در روزگاران قديم بوده است:
لباس مردم درويش نيست بيدل روشن
هميشه در نمد خود قلندر آينه دارد
اين بيت نيز اشاره زيبايي به ميوه "به" يا "بهي" دارد که به دور خود پوششي نمدگون دارد:
جز قلندر مشربي کي در لباسي تن دهم
در رياض زندگي چون بِه نمدپوشم گذار
زبان شهرت در بسياري از غزل هايش با سلاست و رواني همراه است و گاه که اين بلاغت و سلاست با خيال همراه مي شود، بيت هايي به يادماندني خلق مي شود و اگر تنها به عدد انگشتان دو دست از اين ابيات در ديوان شاعري باشد، کافي ست تا در اذهان مردم فارسي زبان نامش جاودان بماند. شعرهايي از اين دست در حدّ ضرب المثل زيباست، يا استعداد ضرب المثل شدن دارد:
چو آمدي بهجهان توشة رهي بردار
كه هر كه آمده از بهر رفتن آمده است
**
بسکه از كشتن هم اهل جهان خوشوقت اند
هيچ كم شادي اين طايفه از ماتم نيست
**
ميان ما و تو اي لاله فرق بسيار است
تو از براي خودي داغ و من براي کسي
**
البتّه در اين ميان ابياتي که مطلع يک غزل اند به علّت داشتن قافيه و رديف و موسيقي بالاتر از شانس بيشتري براي ضرب المثل شدن برخوردارند. اين ابيات را ببينيد:
هر که آمد به جهان با غم ايّام آمد
صبح تا رفت نفس تازه کند شام آمد
**
شيشه شد خالي و جام ما پر از صهبا نشد
حجّ اين ذيالحجّه هم رفت و نصيب ما نشد
**
يار ما بد نيست امّا قوم و خويشانش بدند
يوسف ما هر قدر خوب است اخوانش بدند
**
دل سياه بهکار نفس نميآيد
ز کوه سرمه صدا باز پس نميآيد
**
بخشي از شعرهاي شاعر شعرهاي اعتقادي و ديني اوست:
از غدير خم شود لبريز صهبا ساغرش
هركه فهميدهست شهرت ساقي ميخانه کيست
**
شهرتِ لب تشنه با پامردي مهر علي (ع)
آخر از هندوستان تا كربلا ديديم رفت
**
گردد براي دُرّ نجف طينتش صدف
هر كس كه دل بهخاك در بوتراب بست
**
بهرنگ قبلهنما چشم انتظار نگاهم
نظر بههيچ رهي جز ره حجاز ندارد
خراب ميکدهام محتسب بگوي بهناصح
مرا ز رفتن بيت الحرام باز ندارد
**
از هند تيره شکوه کجا بيصدا برم
فرياد سرمه را بهخموشي کجا برم
کردم ز خون ديده و دل عرضة رقم
خود قاصدم ز هند که تا کربلا برم
يارب عنايتي که ز هند اين شکسته را
بهر طواف پنجم آل عبا برم
**
چون طينت عبيد تو از خاک کربلاست
از خاک کربلاست چو اصل نهال من
شهرت دخيل قايم آل نبي شدي
کردي تو سرفراز مرا خوش بهحال من
ناله ها و بثّ الشکوي هاي شاعر نيز شنيدني ست و در اين دلتنگي ها و شکوه ها، شکوه از هند بيشتر به چشم مي آيد، اگرچه او از خويش نيز بارها شکوه کرده است:
ز شهرت ناله شد خاموشيام فرياد از شهرت
مرا رسواي عالم كرد شهرت، داد از شهرت
**
آرامگاه خلق ز بينوري است شب
هندوستان ز قحطي آدم بهشت شد
اگر بسياري از شاعران به قول معروف فيل شان ياد هندوستان مي کند، شهرت از آنهاست که دائم فيلش ياد اصفهان مي کند و اين دلتنگي ها آنقدر است که مي توان به شهرت حتّي شهرت اصفهاني گفت! و عجيب آن که اين گره خوردگي با اصفهان بيش از همه به سرمة آن مربوط مي شود، شايد شاعر ما در جواني دلش را در گرو سرمه چشمي در اصفهان گذاشته است:
در خزان هند تا كي نوبهارم بگذرد
چند در تاريكي شب روزگارم بگذرد
ميكند هركس كه دارد چشم استقبال آن
در صفاهان سرمهواري گر غبارم بگذرد
**
گريه سر کردم سواد هند را سيلاب برد
يک صفاهان سرمه را در پيش چشمم آب برد
**
سرمة تيرگي هند خموشم دارد
چه عجب نالة من گر بهصفاهان نرسد
**
هر كه ميخواهد نبيند تيره روزيهاي هند
بايدش چون سرمه در عين صفاهان بود و بود
**
کردهام يک عمر تحصيل سيه روزي ز هند
ميبرم اين سرمه تا در چشم اصفاهان کشم
**
دل در گرو اصفهان بستن شاعر را در سرمه سرودهاي او ديديم.
بسياري از ابيات شاعر نيز اشاره به شيرازي بودن و فارس بودن او دارد و آرزوي ديدن آن سرزمين نيز هماره با شاعر بوده است:
ز فارس كسب سخن هر كه كرد ميفهمد
كه فارسي همه شهريست روستايي نيست
**
چشم آن دارم که گردم هالة ماه چراغ
رخصت پروانگي يابم گر از شاه چراغ
/انتهای یام/