مديريت انقلابي؛ لازمه تحول در علوم انساني
پاتوق شیشه ای: نویسنده وبلاگ «چالش ها» در آخرین پست وبلاگ خود با اشاره به معضل علوم انسانی در دانشگاه ها می نویسد:
وضعيت علوم انساني در کشور ما به شدت بحراني است.
در بحراني بودن اوضاع علوم انساني همين بس که بسياري از ناهنجاري هاي سياسي، اعوجاج هاي اعتقادي و نا به ساماني هاي اقتصادي حال حاضر جامعه ما از کلاسها و اساتيد اينگونه رشته ها نشأت مي گيرند.
درست به همين دلايل است که مقام معظم رهبري از سالها پيش تا کنون بارها و بارها نسبت به مشکلات بنيادين علوم انساني و لزوم بازنگري اساسي و تحول در اين حوزه هشدار داده اند ليکن متاسفانه تا به حال به اين هشدارها آنچنان که بايد توجه نشده است تا تحول ضروري مذکور عملي گردد.
حتي در عرصه نظر نيز معمولا نظريه پردازان ما چنان محتاطانه و حداقلي به اين مسئله پرداخته اند که بسيار بعيد به نظر مي رسد نظرات ايشان براي تغيير و تحول مورد نياز در علوم انساني منشاء اثري گردد.
کافي است نگاهي گذرا به آنچه اين روزها در اين زمينه از رسانه ملي نمايش داده مي شود و يا در روزنامه ها و مجلات نوشته، بياندازيد.
کارشناسان و نويسندگان اين برنامه ها و نوشته ها گويي بجاي اينکه به فکر درمان بيمار در حال احتضار علوم انساني باشند، در اين انديشه اند که اگر هم قرار است براي نجات وي کاري صورت گيرد چگونه آنرا تخفيف و تقليل دهند!
نمونه اي از اين نگاه حداقلي را مي توان در تنزل محل بحث اصلي مسئله بازنگري در علوم انساني از "اسلامي کردن" به "بومي کردن" مشاهده نمود.
نمونه ديگر که در اين يادداشت قصد پرداختن به آن را داريم مسئله لزوم مديريت علوم انساني براي رسيدن به وضعيت مطلوب است که معمولا توسط همين کارشناسان و نظريه پردازانِ حتي بعضا متدين و مذهبي، از آن پرهيز داده مي شود.
البته اين آقايان معمولا ضرورت مديريت در اين عرصه را به طور کلي رد نمي کنند ولي آن را در برنامه هايي شديدا حداقلي، مطلقا غير دستوري، خنثي و بي نتيجه محدود مي نمايند.
چنانکه به شدت از بکار بردن لفظ انقلاب براي تحولي که مورد نياز اين حوزه است انذار مي دهند و حتي بعضا اين تئوري را مطرح مي کنند که علوم انساني بايد در فرآيندي طبيعي به سمت و سوي مطلوب سوق يابند و در اين حوزه ابدا نمي توان کار فرمايشي و دستوري کرد که البته آن سمت و سوي مطلوب را هم خود قبلا "بومي شدن" يا "بروز شدن" و مانند آن معين کرده اند.
آنچه غالبا به عنوان توجيه اينگونه نظرات مطرح مي شود نيز اجتناب از هرگونه برخورد حذفي و سلبي با علوم انساني و عالمان غرب زده و غرب گراست.
در پاسخ اين قبيل سخنان بايد گفت اولا مدتهاست دوران برخوردهاي حذفي و سلبي افراطي در جامعه ما گذشته است، ثانيا مديريت بدون هر گونه برخورد سلبي نيز عملا امکان پذير نمي باشد، آن هم در اين اوضاع بحراني فعلي که احياي علوم انساني ما بواقع نيازمند جراحي هاي جدي است.
اتفاقا اصلاح اين وضعيت با تصميمات خنثاي فعلي مديران علمي و آموزشي کشور ممکن نخواهد بود و مطمئنا نيازمند يک الگوي مديريتي انقلابي و جهت مند است.
البته مديريت انقلابي به معني بي تدبيري و بي منطقي و رفتار مطلقا سلبي که برخي مغرضانه از آن انتزاع مي کنند نيست بلکه به اين معني است که درکنار تدبير، برنامه ريزي ايجابي و شايد هم بعضا محافظه کاري، بايستي شور همراه با شعور انقلابي نيز وجود داشته باشد تا با غلبه بر موانعي که کم هم نيستند از اتلاف بيشتر وقت جلوگيري نموده و آنجا که بواقع نياز است امر به دخالت دستوري و حتي برخورد بعضا سلبي نمايد.
اولين جايي که شديدا به اين مديريت انقلابي نيازمند است و شايد تنها جايي که امکان اعمال مستقيم چنين مديريتي وجود دارد دانشگاه است. هرچند برنامه هايي مانند "طرح صحيح مسائل علمي براي جهت دهي به توليد علوم انساني"، "تخصيص بودجه و امکانات و برنامه ريزي جدي براي تحقيق و پژوهش در اين زمينه"، "برگزاري جشنواره هايي از قبيل جشنواره فارابي"، "تاسيس بنياد ها و مراکز علمي جهت تحقيقات متمرکز و موضوعي"، "کرسي هاي آزادانديشي و نظريه پردازي" و ... براي شکل دهي تحول مورد نظر در زمينه علوم انساني ضروري هستند ولي بايد توجه داشت بدون دخالت مستقيم سيستم آموزشي در دانشگاه ها نمي توان انتظار تحولي اساسي در اين حوزه داشت.
چرا که از طرفي دانشگاه ها سرچشمه هاي علمي جامعه هستند و تا سرچشمه اصلاح نشود تلاشهاي مقطعي ديگر جهت برطرف کردن آلودگي ها و نا به هنجاري هاي علمي کشور بي نتيجه خواهند ماند و از طرف ديگر اوضاع فعلي دانشگاه هاي ما در زمينه علوم انساني به هيچ وجه به گونه اي نيست که به طور غير مستقيم قابل اصلاح باشد و ضرورتا نيازمند دخالت مستقيم نظام آموزش عالي کشور و مديريت بعضا سلبي برخي نا به ساماني هاست.
هم اکنون در دانشگاه هاي ما منابع درسي علوم انساني عموما ترجمه هايي بدور از خلاقيتند از انديشه ها و نظرياتي که هيچ سنخيتي با اسلام – نه تنها به منزله چهارچوب اعتقادي ما مسلمانان بلکه به مثابه نظام معرفت شناختي، هستي شناختي، انسان شناختي و ... ما – ندارند.
حتي کار به جايي رسيده که ديگر براي دروس و علومي که موضوعشان اسلام و مباحث مرتبط با اسلام است نيز منابعي با گرايشات غربي به دانشجويان معرفي مي گردد و در کمال تاسف همين علوم، انديشه ها و اعتقادات غير و حتي ضد ديني در دانشگاه هايي که با پول بيت المال تغذيه مي شوند به خورد دانشجويان مبتدي و بي دفاع ما داده مي شوند. آن هم بدون اينکه دانشجو حق انتخابي داشته باشد.
به اين کمدي تراژيک اين را هم اضافه کنيد که متاسفانه بيشتر اساتيد هيئت هاي علمي رشته هاي انساني ما نيز تفکراتي غرب گرا دارند و بسيار پيش مي آيد که با همه ادعاي آزادي بياني که دارند براي دانشجوياني که از نظر فکري با آنها زاويه داشته باشند خصوصا در آزمون دکترا مشکل تراشي مي کنند و به سختي اجازه مي دهند چنين دانشجوياني به عضويت هيئت هاي علمي در آيند.
البته در بسياري از موارد هم اينگونه دانشجويان قبل از اينکه کار به مسائل و مصائب اينچنيني برسد خود استحاله شده اند و همرنگ جماعت و ... که سرگذشت تعداد زيادي از اصلاحاتچي هاي افراطي و در راس همه آنها حجاريان شاهد اين مدعاست.
اين مسائل موجب شده تا از طرفي اکثر دانشجو ها غرب گرا و غرب باور بار بيايند و از طرف ديگر جلوي رشد و پيشرفت کساني هم که با اين تفکرات مخالفند گرفته شود.
نتيجه اينکه اساتيد آينده هيئات علمي دانشگاه ها هم از همين طيف فکري خواهند بود و به تبع؛ کتابها به همين شکل کنوني و اين دور باطل همچنان ادامه خواهد داشت چنانکه سالهاست داشته است.
خروجي اين وضعيت انبوه اساتيد، نظريه پردازان، محققان و دانشجويان غرب باور از يک سو و خروار خروار کتب، تحقيقات، پژوهش ها و پايان نامه هاي غرب محور از سوي ديگر است.
اين مسائل موجب شده تا توليد علم اسلامي بومي به مثابه اولين و اصلي ترين گام ايجابي در راه تحول علوم انساني همواره با دو مانع بسيار بزرگ روبرو باشد.
آن دو مانع فقر شديد جامعه علمي ما در دو خوزه محققين و منابع تحقيق علوم انساني است.
محققيني که به ضرورت اين تحول و آن توليد علم معتقد باشند و منابع تحقيقي که در اين راستا و در مقاطع علمي مختلف به عنوان مآخذ درجه اول قابل استفاده. اين در حالي است که حتي اگر کسي هم بخواهد در اين وانفساي علمي خلاف جريان موجود حرکت کند در محافل علمي دانشگاهي و غير دانشگاهي به حاشيه رانده مي شود و مهجورش مي کنند.
اينگونه است که حتي ايجابي ترين بعد مديريت در حوزه علوم انساني که همانا توليد علم باشد نيز در حال حاضر به مشکلاتي گره خورده که بدون دخالت مستقيم و سلبي برطرف نمي گردند.
بنا بر اين نظام علمي کشور ناگزير است براي غلبه بر دور باطل مذکور و شروع يک نهضت توليد علم جهت تحولي اساسي در علوم انساني حداقل در اين دو حوزه ي "سر فصلهاي درسي" و "عملکرد علمي اساتيد" در دانشگاه ها با مديريتي انقلابي، سازو کارهاي غلط فعلي را اصلاح نمايد.
البته اين به هيچ وجه به معني حذف علوم انساني و عالمان غربي از دانشگاه ها نيست. بلکه ما حتما نيازمند شناخت نظريات غربي ها در اين حوزه حتي بهتر از خودشان هستيم ليکن اين علوم را بايد به کساني آموزش داد که حداقل ابتدائياتي را در زمينه آنها بدانند و در مورد شبهات و ايرادات آنها خالي الذهن نباشند، نه دانشجوي صفر کيلومتري که هيچ گونه سلاح علمي براي دفاع از خود در مقابل آنها نداشته باشد.
پرواضح است نظر نگارنده به هيچ وجه تنافري با آزادي بيان، عقيده، قلم و ... هم ندارد.
آنچه در مورد مديريت جهت مند مورد نياز علوم انساني گفته شد فقط و فقط مربوط به نظام آموزشي دانشگاه ها مي باشد که منطقا هم بايد محدوده مديريت سيستم آموزشي کشور باشد.
خارج از حيطه کلاس هاي درسي هر کس و با هر گرايش فکري مي تواند به تفکر، تحصيل، تدريس، نقد و نگارش منويات خود بپردازد.
حتي در خود دانشگاه ها نيز، در مقام تحقيق و نه تدريس، تضارب آراء اسلامي و غير اسلامي پسنديده و اصولا همانگونه که رهبري معزز بارها فرموده اند ضروري است و بايد هر چه زودتر در قالب برنامه هايي مانند کرسي هاي آزاد انديشي و مطالعات تطبيقي و ... عملي گردد.
اتفاقا اين خود از معضلات و مشکلات عجيب و غريب دانشگاه هاي ماست که از طرفي در باب بحث و استدلال را بسته ايم و از طرف ديگر هرآنچه از سوي غرب به ما رسيده است را بي کم و کاست و بدون اينکه کسي اجازه کمترين نقدي را به آن داشته باشد به سر کلاسها برده ايم تا در جايي که دانشجو بايد آموزش هاي اوليه علمي خود را ببيند، علومي را به وي تدريس نمايم که بر مباني معرفت شناختي نسبي گرايانه و شک گرايانه و جهانبيني مادي گرايانه و بعضا الحادي و در بهترين حالت سکولار غرب استوارند.
اگر اين کرسي ها راه اندازي شوند علاوه بر اينکه گامي بلند در راه توليد علم خواهند بود، به خودي خود حقانيت بسياري از نظريات اسلامي در زمينه علوم انساني را نشان خواهند داد.
به اميد روزي که ما حداقل در دانشگاه هايمان موفق به ايجاد موازنه اي معقول، منطقي و متناسب با مباني فکري و اعتقادي بر حقمان گرديم و علوم انساني حقيقي و بر مبناي معارف حقه اسلام ناب محمدي(ص) را شاهد باشيم.
در پایان بد نيست اشاره اي داشته باشيم به جمله اي از شهيد مطهري که اين روزها وقتي بحث به اين جور جاها مي رسد به کرات مورد سوء استفاده قرار مي گيرد.
ايشان در جايي نوشته اند؛ "بعقيده من لازم است در دانشکده الهيات يک کرسي ماترياليسم ديالکتيک تاسيس بشود."
دراين باره بايد گفت اولا هدف ايشان از اين گفته فقط و فقط خدمت به اسلام و برداشتن گامي در جهت رفع شبهات آن دوران عليه مباني معرفتي اسلام بوده است. حال آنکه آنچه امروزه در دانشگاه هاي ما در حال وقوع است به هيچ وجه کمکي به اسلام نمي کند که بر عکس دانشگاه ها را به کارگاه هاي شبهه پراکني و اشکال تراشي براي اسلام و نظام اسلامي بدل کرده است.
ثانيا و مسلما منظور آن شهيد بزرگوار اين نبوده که ماترياليسم را به دانشجوي ترم اول جامعه شناسي و يا علوم سياسي آموزش دهند بلکه اين کار فقط به جاي خود و براي کساني که به اندازه رفع شبهات ناشي از چنين مباحثي از اسلام مطلع باشند سازنده است.
ثالثا استاد شهيد مسلما اين نظر را با فرض اينکه در کنار آن کلاس ماترياليسم، کلاس الهياتي نيز با اساتيدي مبرز داير باشد مطرح نموده اند که ما در حال حاضر از آن هم بهره چنداني نداريم. /انتهای پیام/