دل گويه هاي تلخ مرا با شور بشنويد...
کد خبر:۴۸۵۴۴
نجوایی با سیدعلی حسینی خامنه ای؛

دل گويه هاي تلخ مرا با شور بشنويد...

مي ايستم به تماشا و گوش مي سپارم به تاريخ به ناله تظلم علي بر مزار رسول الله که: «يابن ام ان القوم استضعفوني و کادوا يقتلونني» برادر پس از در گذشت تو اين گروه مرا ناتوان شمردند و نزديک بود مرا بکشند.

طاهره ناطقی، گروه اندیشه؛

 سلام عليکم بما صبرتم

پدر عزيزتر از جانم، سنگ صبورم، سرورم، روحم!

روزگاريست قلبم در گير احساسات بهم گره خورده و در هم تنيده ايست که با هيچ سرانگشت تدبير و ترحمي گشوده نمي شود. مدتهاست سينه ام آماج درد هايي است که نفس کشيدن را برايم دشوار کرده است. خفگي گلويم را تا سر حد مرگ مي فشارد.

روحم زخمي و خراشيده و جانم ملتهب است، بردباري ام به انتها رسيده  تاب و توانم زير خط فقر است، اندوهم نقطه پايان ندارد و چشمه اشکم همواره جوشان و جاري است.

غصه غربت شما تمام وجودم را چنگ ميزند، قصه تنهائيتان آتش به جانم مي زند، مي سوزاندم، خاکسترم مي کند.

دلگيرم از خنجرهايي که از پشت بر قلب دردمندتان فرو مي کنند، دلگيرم از نامراديهايي که در حقتان به ناحق روا مي دارند.

دلگيرم از تهمت هايي که با گستاخي بيان مي کنند و از توهينها و دشنامهايي که لقلقه زبانشان شده است.

دلگيرم از ستم بزرگي که ياران پر مدعاي گذشته بر شما روا مي دارند.

دلگيرم از گفتن هايي که روح رنجورتان را مي آزارد. دلگيرم از نگفتن هايي که زبان هتاک دشمنان بالفطره را به طعنه باز مي کند.

دلگيرم از نيشهايي که پي در پي بر جانتان مي زنند.

خسته ام، ناتوانم، سوخته ام، خاکسترم.

مي خواهم با شما درد و دل کنم، مي خواهم دختري باشم که راز رنجهايش را پدر عزيزي  مي شنود، صبوري مي کند، پاسخ مي دهد،  التيام مي بخشد.

مي نشينم مقابل عکستان دستم را روي قلبم مي گذارم  تواضع مي کنم در برابر بزرگيتان چشم در چشمانتان مي دوزم.

نگاه نگرانتان مرا مي برد به کوچه پس کوچه هاي کهنه تاريخ به سرزمين خشک و خشن حجاز .

مي ايستم به تماشا : ابوجهل ها و توطئه قتل پيامبر، ابو لهب ها و شکستن حرمت  رسول الله (ص)

«عقبه بن ابي مغيط» ها و نا سزا گفتن به پيامبر، عمامه بر گردن رسول الله پيچيدن و بيرون کشيدن پيامبر از مسجد.

مي ايستم به تماشا و گوش مي سپارم به صداي منکر  «وليدبن مغيره» و گفتار هتاکانه اش به پيامبر که :" من از تو به منصب نبوت سزاوارترم از نظر سن و ثروت و فرزند بر تو مقدم هستم."

مي ايستم به تماشا: رسول الله و احد و تنها ماندن و زخم بر پيشاني و آن فرمايش دلخراش که : "خشم خدا شدت يافت بر ملتي که صورت پيامبر خود را خون آلود ساختند."

مي ايستم به تماشا : رسول الله و نمازي که پس از احد از فرط ضعف و ناتواني  نشسته به جماعت خواند.

مي ايستم به تماشا و گوش مي سپارم به تاريخ به آواي لرزان «سعدبن ربيع» که پس از احد و در آستانه شهادت  به «زيد بن ثابت» گفت : "سلام مرا به انصار و ياران پيامبر برسان و بگو هرگاه به پيامبر آسيبي برسد و شما زنده باشيد هرگز در پيشگاه خداوند معذور نخواهيد بود."

مي ايستم به تماشا و گوش مي سپارم  به تاريخ به نداي بانويي از قبيله "بني دينار" که پس از شهادت نزديکترين کسانش در احد با ديدن پيامبر مصائبش را به دست فراموشي سپرد و به پيامبر عرض کرد: "اي رسول خدا تمام ناگواريها و مصيبتها در راه تو آسان است. شما زنده بمانيد هر فاجعه اي بر ما وارد شود آن را کوچک مي شماريم و ناديده مي گيريم."

مي ايستم به تماشا: رسول الله و غدير و آن جانمايه سخنان که: "من کنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه وانصر من نصره واخذل من خذله و ادرالحق معه حيث دار"

مي ايستم به تماشا: رسول الله و بستر پر کشيدن به ملکوت و تقاضاي قلم و دوات براي نگارش خط مشي گمراه نشدن پس از او و مخالفت هاي خباثت آلود و بر زمين ماندن خواسته پيامبر و نامه اي که هر گز نوشته نشد.

مي ايستم به تماشا: قلبم پاره پاره مي شود و چشمانم خون فشان و استخوانم خورد و جانم خاکستر.

مي نشينم مقابل عکستان دستم را روي قلبم مي گذارم تواضع مي کنم در برابر بزرگي‌تان و نگاهم را مي دوزم به چهره رنجورتان و مي روم تا کوچه پس کوچه هاي کهنه تاريخ، به مدينه، سرزمين اميد پيامبر

مي ايستم به تماشا: مولا و سوگ پيامبر و تنهايي مولا و بي کسي مولا و غربت و اندوه.

مي ايستم به تماشا: نا مردمان شوراي سقيفه و جسارت به خانه وحي نبوي و بيعت اجباري علي(ع)

مي ايستم به تماشا و گوش مي سپارم به تاريخ به ناله هاي جانسوز فاطمه زهرا که: "پدر جان! اي پيامبر خدا! پس از در گذشت تو با چه گرفتاريهايي از جانب زاده خطاب و فرزند ابو قحافه مواجه شديم."

مي ايستم به تماشا و گوش مي سپارم به تاريخ به ناله تظلم علي بر مزار رسول الله که : "يابن ام ان القوم استضعفوني و کادوا يقتلونني" برادر پس از در گذشت تو اين گروه مرا ناتوان شمردند و نزديک بود مرا بکشند.

مي ايستم به تماشا: علي و 25 سال خاموشي و درد دل با چاه، علي و خار در چشم و استخوان در گلو.

مي ايستم به تماشا: قلبم پاره پاره مي شود و چشمانم خون فشان و استخوانم خورد و جانم خاکستر.

مي نشينم مقابل عکستان  دستم را روي قلبم مي گذارم،  تواضع مي کنم در برابر بزرگيتان و چشم مي دوزم به خستگيتان!

مي روم تا کوچه پس کوچه هاي کهنه تاريخ تا کوفه شهر تهوع آور انباشته از نامردها و احمقها.

مي ايستم به تماشا و گوش مي سپارم به تاريخ به صوت انکر طلحه و زبير که به امام گفتند: "ما با تو بيعت کرديم که در رهبري با تو شريک باشيم."

و گفتار خائنانه شان در مجمع قريش که :"اين پاداش ما بود که علي به ما داد. ما بر ضد عثمان قيام کرديم و وسيله قتل او را فراهم کرديم در حاليکه علي در خانه نشسته بود. حال که به خلافت رسيده است ديگران را بر ما ترجيح مي دهد."

 مي ايستم به تماشا: علي و صفين  و ستم و خيانت معاويه و مکر و شيطنت عمرو عاص و بلاهت و حماقت ابو موسی و قشري صفتان و بي خردان.

مي ايستم به تماشا: علي و قرآن بر نيزه ها و پشت کردن ياران علي و اندوه و تنهايي.

مي ايستم به تماشا: فتنه و آشوب خوارج و مخالفت با حکومت علي و پيام مولا که آنان را دعوت به آرامش کرد و از مخالفت با حکومت برحذر داشت.

مي ايستم به تماشا و گوش مي سپارم به تاريخ، به زمزمه مولا در شب پيوند با  ملکوت در شب شهادت که:

"اشدد حيازيمک للموت فان الموت لاقيکا       و لا تجزع من الموت اذا حل بواديکا

کمر خود را براي مرگ محکم ببند زيرا مرگ تو را ملاقات خواهد کرد و از مرگ آنگاه که به سوي تو مي آيدجزع و فرياد مکن."

مي ايستم به تماشا: شمشير زهرآلود ابن ملجم و فرق شکافته عدالت و سيلان خون و سروش آسماني "فزت و رب الکعبه".

مي ايستم به تماشا، قلبم پاره پاره مي شود و چشمانم خون فشان و استخوانم خورد و جانم خاکستر.

مي نشينم مقابل عکستان و دستم را روي قلبم مي گذارم و تواضع مي کنم در برابر بزرگيتان و درد و دل مي کنم.

پدر عزيزتر از جانم، سنگ صبورم،  سرورم، روحم! اندوه يک تاريخ را در دل دارم.

اي کاش ميمردم و نداي حزين  "اين عمار"تان را نمي شنيدم. اي کاش ميمردم و دل شکستگي تان را نمي ديدم. اي کاش ميمردم و درد دلتان با صاحب الزمان روحم را متلاشي نمي کرد.

اشکم هميشه در غربت علويتان جاري باد.

آرزويم اين است سپر خنجرهايي باشم که از پشت مي زنند. آرزويم اين است سپر تيغهايي باشم که از رو بسته اند.

آرزويم اين است سپر تهمت هايي باشم که بر جان نحبفتان مي نشيند. آرزويم اين است فداييتان باشم. آرزويم اين است جان ناقابلم را نثار تان کنم مولا!

و اين روزها که روزهاي سهم خواهي ها و زياده خواهيها و مکيدن جان انقلاب است، آرزويم اين است سهمم را از انقلاب طلب کنم.

من يک نسل دومي هستم با سهمي که کم هم نيست: زيارت شما بوسه بر دستاني که مرا ياد عمويتان عباس (ع) مي اندازد و نثار اشک وجودم بر خاک پايتان.

 شمع رخ تو وجود مرا آب مي کند

کم حرفي تو تاب مرا بي تاب مي کند

دل گويه هاي تلخ مرا با شور بشنويد

اين رسم خم دلم را پر شراب مي کند

/انتهای پیام/

پربازدیدترین آخرین اخبار