داستان بناي مسجد مقدس جمکران
کد خبر:۴۸۶۵۳

داستان بناي مسجد مقدس جمکران

آن‌ چه‌ مسلم‌ است‌، اين‌ است‌ كه‌ مسجد مقدس جمکران، بيش‌ از يك‌ هزار سال‌ پيش‌ به‌ فرمان‌ حضرت‌ بقية‌ الله، ارواحنا فداه‌، در بيداري‌، نه‌ در خواب‌ تأسيس‌ گرديد

به گزارش گروه پاتوق شیشه ای «شبکه خبر دانشجو» پایگاه اطلاع رسانی مسجد مقدس جمکران در مطلبی مفصل به داستان بنای این مسجد شریف پرداخته است. در اين گزارش آمده است:

مهم‌ترين‌ پايگاه‌ شيعيان‌ شيفته‌ و عاشقان‌ دل‌ سوختة‌ حضرت‌ بقية‌ الله، ارواحنا فداه‌، مسجد مقدس‌ جمكران‌، در شش‌ كيلومتري‌ شهر مذهبي‌ قم‌ است‌.

مطابق‌ آمار، همه‌ ساله‌، بيش‌ از پانزده‌ ميليون‌ عاشق‌ دل‌ باخته‌، از سر تا سر ميهن‌ اسلامي‌ و جهان‌، در اين‌ پايگاه‌ معنوي‌، گرد مي‌آيند، نماز تحيّت‌ مسجد و نماز حضرت‌ صاحب‌ الزمان‌، عجل‌ الله تعالي‌ فرجه‌ الشريف‌، را در اين‌ مكان‌ مقدس‌ به‌ جاي‌ مي‌آورند، با امام‌ غايب‌ از ابصار و حاضر در امصار و ناظر بر كردار، رازِ دل‌ مي‌گويند، استغاثه‌ مي‌كنند، نداي‌ «يا بن‌ الحسن‌!» سر مي‌دهند، از مشكلات‌ مادّي‌ و معنوي‌ خود سخن‌ مي‌گويند، با دلي‌ خون‌بار، از طولاني‌ شدن‌ دوران‌ غيبت‌، شكوه‌ها مي‌كنند.

آنان‌ كه‌ از شناخت‌ عميق‌تري‌ برخوردارند، به‌ هنگام‌ تشرف‌ به‌ اين‌ پايگاه‌ ملكوتي‌، همة‌ حوائج‌ شخصي‌ خود را فراموش‌ مي‌كنند و همة‌ مشكلات‌ دست‌ و پاگير زندگي‌ را به‌ فراموشي‌ مي‌سپارند و تنها «ظهور سراسر سرور منجي‌ بشر، امام‌ ثاني‌ عشر، حضرت‌ ولي‌ عصر، روحي‌ و ارواح‌ العالمين‌ فداه‌» را مسئلت‌ مي‌كنند؛ زيرا، اگر اين‌ حاجت‌ برآورده‌ شود، ديگر مشكلي‌ نخواهد ماند، و اگر اين‌ حاجت‌ روا نشود، حلّ ديگر مشكلات‌، مشكل‌ اساسي‌ را حل‌ نخواهد كرد.
* * *
  تاريخچة‌ مسجد جمكران‌
 

آن‌ چه‌ مسلم‌ است‌، اين‌ است‌ كه‌ اين‌ مسجد، بيش‌ از يك‌ هزار سال‌ پيش‌ به‌ فرمان‌ حضرت‌ بقية‌ الله، ارواحنا فداه‌، در بيداري‌، نه‌ در خواب‌ تأسيس‌ گرديد و در طول‌ قرون‌ و اعصار، پناهگاه‌ شيعيان‌ و پايگاه‌ منتظران‌ و تجلّي‌گاه‌ حضرت‌ صاحب‌ الزمان‌ (عليه السلام)  بوده‌ است‌.

علامة‌ بزرگوار، ميرزا حسين‌ نوري‌، (متوفاي‌ 1320 هجري‌) در كتاب‌ ارزش‌مند نجم‌ ثاقب‌ كه‌ به‌ فرمان‌ ميرزاي‌ بزرگ‌، آن‌ را تأليف‌ كرد و ميرزاي‌ شيرازي‌، در تقريظ‌ خود، از آن‌ ستايش‌ فراوان‌ كرد و نوشت‌: «براي‌ تصحيح‌ عقيدة‌ خود، به‌ اين‌ كتاب‌ مراجعه‌ كنند تا از لمعانِ انوار هدايت‌اش‌، به‌ سر منزل‌ يقين‌ و ايمان‌ برسند» تاريخچة‌ تأسيس‌ مسجد مقدس‌ جمكران‌ را به‌ شرح‌ زير آورده‌ است‌:


شيخ‌ فاضل‌، حسن‌ بن‌ محمد بن‌ حسن‌ قمي‌، معاصر شيخ‌ صدوق‌، در كتاب‌ تاريخ‌ قم‌ از كتاب‌ مونس‌ الحزين‌ في‌ معرفة‌ الحق‌ و اليقين‌ ـاز تأليفات‌ شيخ‌ صدوق‌ـ بناي‌ مسجد جمكران‌ را به‌ اين‌ عبارت‌ نقل‌ كرده‌ است‌.

شيخ‌ عفيف‌ صالح‌ حسن‌ بن‌ مثلة‌ جمكراني‌ مي‌گويد:

شب‌ سه‌ شنبه‌، هفدهم‌ ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ 393 هجري‌،   در سراي‌ خود خفته‌ بودم‌ كه‌ جماعتي‌ به‌ درِ سراي‌ من‌ آمدند. نصفي‌ از شب‌ گذشته‌ بود. مرا بيدار كردند و گفتند: «برخيز و امر امام‌ محمد مهدي‌ صاحب‌ الزمان‌  ، صلوات‌ الله عليه‌ را اجابت‌ كن‌ كه‌ ترا مي‌خواند».

حسن‌ بن‌ مثله‌ مي‌گويد: «من‌، برخاستم‌ و آماده‌ شدم‌» چون‌ به‌ در سراي‌ رسيدم‌، جماعتي‌ از بزرگان‌ را ديدم‌. سلام‌ كردم‌. جواب‌ دادند و خوشامد گفتند و مرا به‌ آن‌ جايگاه‌ كه‌ اكنون‌ مسجد (جمكران‌) است‌، آوردند».

چون‌ نيك‌ نگاه‌ كردم‌، ديدم‌ تختي‌ نهاده‌ و فرشي‌ نيكو بر آن‌ تخت‌ گسترده‌ و بالش‌هاي‌ نيكو نهاده‌ و جواني‌ سي‌ ساله‌، بر روي‌ تخت‌، بر چهار بالش‌، تكيه‌ كرده‌، پير مردي‌ در مقابل‌ او نشسته‌، كتابي‌ در دست‌ گرفته‌، بر آن‌ جوان‌ مي‌خواند.

بيش‌ از شصت‌ مرد كه‌ برخي‌ جامة‌ سفيد و برخي‌ جامة‌ سبز بر تن‌ داشتند، برگرد او روي‌ زمين‌ نماز مي‌خواندند.

آن‌ پير مرد كه‌ حضرت‌ خضر (عليه السلام) بود، مرا نشاند و حضرت‌ امام‌ (عليه السلام) مرا به‌ نام‌ خود خواند و فرمود: «برو به‌ حسن‌ بن‌ مسلم‌   بگو: «تو، چند سال‌ است‌ كه‌ اين‌ زمين‌ را عمارت‌ مي‌كني‌ و ما خراب‌ مي‌كنيم‌.

پنج‌ سال‌ زراعت‌ كردي‌ و امسال‌ ديگر باره‌ شروع‌ كردي‌، عمارت‌ مي‌كني‌، رخصت‌ نيست‌ كه‌ تو ديگر در اين‌ زمين‌ زراعت‌ كني‌، بايد هرچه‌ از اين‌ زمين‌ منفعت‌ برده‌اي‌، برگرداني‌ تا در اين‌ موضع‌ مسجد بنا كنند».

به‌ حسن‌ بن‌ مسلم‌ بگو: «اين‌ جا، زمين‌ شريفي‌ است‌ و حق‌ تعالي‌ اين‌ زمين‌ را از زمين‌هاي‌ ديگر برگزيده‌ و شريف‌ كرده‌ است‌، تو آن‌ را گرفته‌ به‌ زمين‌ خود ملحق‌ كرده‌اي‌! خداوند، دو پسر جوان‌ از تو گرفت‌ و هنوز هم‌ متنبّه‌ نشده‌اي‌! اگراز اين‌ كار بر حذر نشوي‌، نقمت‌ خداوند، از ناحيه‌اي‌ كه‌ گمان‌ نمي‌بري‌ بر تو فرو مي‌ريزد».

حسن‌ بن‌ مثله‌ عرض‌ كرد: «سيّد و مولاي‌ من‌! مرا در اين‌ باره‌، نشاني‌ لازم‌ است‌؛ زيرا مردم‌ سخن‌ مرا بدون‌ نشانه‌ و دليل‌ نمي‌پذيرند».

امام‌ (عليه السلام) فرمود: «تو برو رسالت‌ خود را انجام‌ بده‌، ما در اين‌ جا علامتي‌ مي‌گذاريم‌ كه‌ گواه‌ گفتار تو باشد. برو به‌ نزد سيّد ابوالحسن‌، و بگو تا برخيزد و بيايد و آن‌ مرد را بياورد و منفعت‌ چند ساله‌ را از او بگيرد و به‌ ديگران‌ دهد تا بناي‌ مسجد بنهند، و باقي‌ وجوه‌ را از رهق‌   به‌ ناحية‌ اردهال‌ كه‌ ملك‌ ما است‌، بياورد، و مسجد را تمام‌ كند، و نصفِ رهق‌ را بر اين‌ مسجد وقف‌ كرديم‌ كه‌ هر ساله‌ وجوه‌ آن‌ را بياورند و صرف‌ عمارت‌ مسجد كنند.

مردم‌ را بگو تا به‌ اين‌ موضع‌ رغبت‌ كنند و عزيز بدارند و چهار ركعت‌ نماز در اين‌ جا بگذارند: دو ركعت‌ تحيّت‌ مسجد، در هر ركعتي‌، يك‌ بار «سورة‌ حمد» و هفت‌ بار سورة‌ «قل‌ هو الله احد» (بخوانند) و تسبيح‌ ركوع‌ و سجود را، هفت‌ بار بگويند.

و دو ركعت‌ نماز صاحب‌ الزمان‌ بگذارند، بر اين‌ نسق‌ كه‌ در (هنگام‌ خواندن‌ سورة‌)حمد چون‌ به‌ «ايّاك‌ نعبد و ايّاك‌ نستعين‌» برسند، آن‌ را صد بار بگويند، و بعد از آن‌، فاتحه‌ را تا آخر بخوانند. ركعت‌ دوم‌ را نيز به‌ همين‌ طريق‌ انجام‌ دهند. تسبيح‌ ركوع‌ و سجود را نيز هفت‌ بار بگويند. هنگامي‌ كه‌ نماز تمام‌ شد، تهليل‌ (يعني‌، لا إله‌ الاّ الله)   بگويند و تسبيح‌ فاطمة‌ زهرا(عليها السلام)  را بگويند. آن‌ گاه‌ سر بر سجده‌ نهاده‌، صد بار صلوات‌ بر پيغمبر و آل‌اش‌، صلوات‌ الله عليهم‌، بفرستند».

و اين‌ نقل‌، از لفظ‌ مبارك‌ امام‌ (عليه السلام)  است‌ كه‌ فرمود:
 «فَمَنْ صلاّهما، فكأنّما صلّي‌ في‌ البيت‌ العتيق‌».
 هركس‌، اين‌ دو ركعت‌ (يا اين‌ دو نماز) را بخواند، گويي‌ در خانة‌ كعبه‌ آن‌ را خوانده‌ است‌.

حسن‌ بن‌ مثله‌ مي‌گويد: «در دل‌ خود گفتم‌ كه‌ تو اين‌ جا را يك‌ زمين‌ عادي‌ خيال‌ مي‌كني‌، اين‌ جا مسجد حضرت‌ صاحب‌ الزمان‌ (عليه السلام)  است‌».
 پس‌ آن‌ حضرت‌ به‌ من‌ اشاره‌ كردند كه‌ برو!

چون‌ مقداري‌ راه‌ پيمودم‌، بار ديگر مرا صدا كردند و فرمودند: «در گلّة‌ جعفر كاشاني‌ چوپان‌ـ بُزي‌ است‌، بايد آن‌ بز را بخري‌. اگر مردم‌ پول‌اش‌ را دادند، با پول‌ آن‌ خريداري‌ كن‌، و گرنه‌ پول‌اش‌ را خودت‌ پرداخت‌ كن‌. فردا شب‌ آن‌ بُز را بياور و در اين‌ موضع‌ ذبح‌ كن‌. آن‌ گاه‌ روز چهارشنبه‌   هجدهم‌ ماه‌ مبارك‌ رمضان‌، گوشت‌ آن‌ بُز را بر بيماران‌ و كساني‌ كه‌ مرض‌ صعب‌ العلاج‌ دارند، انفاق‌ كن‌ كه‌ حق‌ تعالي‌ همه‌ را شفا دهد.

آن‌ بُز، ابلق‌ است‌. موهاي‌ بسيار دارد. هفت‌ نشان‌ سفيد و سياه‌، هر يكي‌ به‌ اندازة‌ يك‌ درهم‌، در دو طرف‌ آن‌ است‌ كه‌ سه‌ نشان‌ در يك‌ طرف‌ و چهار نشان‌ در طرف‌ ديگر آن‌ است‌».

آن‌ گاه‌ به‌ راه‌ افتادم‌. يك‌ بار ديگر مرا فرا خواند و فرمود: «هفت‌ روز يا هفتاد روز ما در اينجاييم‌.

حسن‌ بن‌ مثله‌ مي‌گويد: «من‌، به‌ خانه‌ رفتم‌ و همة‌ شب‌ را در انديشه‌ بودم‌ تا صبح‌ طلوع‌ كرد. نماز صبح‌ خواندم‌ و به‌ نزد علي‌ منذر رفتم‌ و آن‌ داستان‌ را با او در ميان‌ نهادم‌.

همراه‌ علي‌ منذر، به‌ جايگاه‌ ديشب‌ رفتيم‌. پس‌ او گفت‌: «به‌ خدا سوگند كه‌ نشان‌ و علامتي‌ كه‌ امام‌ (عليه السلام)  فرموده‌ بود، اين‌ جا نهاده‌ است‌ و آن‌، اين‌ كه‌ حدود مسجد، با ميخ‌ها و زنجيرها مشخص‌ شده‌ است‌».

آن‌ گاه‌ به‌ نزد سيّد ابوالحسن‌ الرضا رفتيم‌. چون‌ به‌ سراي‌ وي‌ رسيديم‌ غلامان‌ و خادمان‌ ايشان‌ گفتند:

«شما از جمكران‌ هستيد؟» گفتيم‌: «آري‌». پس‌ گفتند: «از اول‌ بامداد، سيد ابوالحسن‌ در انتظار شما است‌».

پس‌ وارد شدم‌ و سلام‌ گفتم‌. جواب‌ نيكو داد و بسيار احترام‌ كرد و مرا در جاي‌ نيكو نشانيد. پيش‌ از آن‌ كه‌ من‌ سخن‌ بگويم‌، او سخن‌ آغاز كرد و گفت‌: «اي‌ حسن‌ بن‌ مثله‌! من‌ خوابيده‌ بودم‌. شخصي‌ در عالم‌ رؤيا به‌ من‌ گفت‌:

«شخصي‌ به‌ نام‌ حسن‌ بن‌ مثله‌، بامدادان‌ از جمكران‌ پيش‌ تو خواهد آمد، آن‌ چه‌ بگويد اعتماد كن‌ وگفتارش‌ را تصديق‌ كن‌ كه‌ سخن‌ او، سخن‌ ما است‌. هرگز، سخن‌ او را ردّ نكن‌». از خواب‌ بيدار شدم‌ و تا اين‌ ساعت‌ در انتظار تو بودم‌.

حسن‌ بن‌ مثله‌، داستان‌ را مشروحاً براي‌ او نقل‌ كرد. سيد ابوالحسن‌، دستور داد بر اسب‌ها زين‌ نهادند. سوار شدند. به‌ سوي‌ دِه‌ (جمكران‌) رهسپار گرديدند.

چون‌ به‌ نزديك‌ دِه‌ رسيدند، جعفر شبان‌ را ديدند كه‌ گله‌اش‌ را در كنار راه‌ به‌ چرا آورده‌ بود. حسن‌ بن‌ مثله‌، به‌ ميان‌ گله‌ رفت‌ آن‌ بز كه‌ از پشت‌ سر گله‌ من‌ آمد، به‌ سويش‌ دويد. حسن‌ بن‌ مثله‌، آن‌ بُز را گرفت‌ و خواست‌ پولش‌ را پرداخت‌ كند كه‌ جعفر گفت‌: «به‌ خدا سوگند! تا به‌ امروز، من‌ اين‌ بز را نديده‌ بودم‌ و هرگز در گلة‌ من‌ نبود، جز امروز كه‌ در ميان‌ گله‌، آن‌ را ديدم‌ و هرچند خواستم‌ كه‌ آن‌ رابگيرم‌، ميسّر نشد».

پس‌ آن‌ بُز را به‌ جايگاه‌ آوردند و در آن‌ جا سر بريدند.
 سيد ابوالحسن‌ الرضا به‌ آن‌ محل‌ معهود آمد و حسن‌ بن‌ مسلم‌ را احضار كرد و منافع‌ زمين‌ را از او گرفت‌.
 آن‌ گاه‌ وجوه‌ رهق‌ را نيز از اهالي‌ آن‌ جا گرفتند و به‌ ساختمان‌ مسجد پرداختند و سقف‌ مسجد را با چوب‌ پوشانيدند.

سيد ابوالحسن‌ الرضا، زنجيرها و ميخ‌ها را به‌ قم‌ آورد و در خانة‌ خود نگهداري‌ كرد. هر بيماري‌ صعب‌ العلاجي‌ كه‌ خود را به‌ اين‌ زنجيرها مي‌ماليد، در حال‌، شفا مي‌يافت‌.

ابوالحسن‌ الرضا وفات‌ كرد و در محلة‌ موسويان‌ (خيابان‌ آذر فعلي‌) مدفون‌ شد، يكي‌ از فرزندان‌اش‌ بيمار گرديد. داخل‌ اطاق‌ شده‌ سر صندوق‌ را برداشت‌ زنجيرها و ميخ‌ها را نيافت‌»./انتهای پیام/

  

پربازدیدترین آخرین اخبار