دگر شدند حريفان و من دگر نشدم
کد خبر:۴۸۸۱۰
وبلاگ «عشق عليه السلام»؛

دگر شدند حريفان و من دگر نشدم

اين روزها قطار مرگ سرعت گرفته است و مسافراني که نگاهشان با تو آشناست بيشتر شده اند ، همين چند روز پيش استاد صبحدل،  موذن آن اذان جاودانه و قاري قرآن و استاد آواز و معلم اخلاق رفت.

به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»، علی رضا قزوه شاعر بزرگ کشورمان در آخرین پست وبلاگ شخصی اش «عشق علیه السلام» با اشاره به مرگ چند هنرمند در چند روز اخیر می نویسد:

اين روزها قطار مرگ سرعت گرفته است و مسافراني که نگاهشان با تو آشناست بيشتر شده اند. همين چند روز پيش استاد صبحدل،  موذن آن اذان جاودانه و قاري قرآن و استاد آواز و معلم اخلاق رفت.

نخستين بار در تبليغات قرارگاه کربلا در جنوب حضرت حجتي پريشان مرا به ايشان معرفي کردند و بعد سال ها در راديو معارف به خدمتشان مي رسيدم و بخصوص در اوقاتي که خودشان تلفن مي کردند که براي سحرهاي راديو متن ادبي بنويس  و آن روزها سرود روشني مي نوشتم و در انتهاي شب و گاه برنامه هاي ويژه اي چون سحرهاي راديو.

چقدر پير شده بود استاد و آن نگاه دوست داشتني و آن لبخند هميشگي در پشت چهره اي تکيده و خسته از سال ها کار و تلاش گم شده بود. خدايش بيامرزد و يادش سبز.

از روحاني ترين و هنرمندترين جانهاي شيفته و عاشق بود. حضرت آيت الله سيد مرتضي نجومي که شايد آخرين بار در کرمانشاه و همراه با استاد محمدجواد محبّت و محمّدسعيد ميرزايي عزيز خدمتشان رسيديم در شبي که برق رفته بود و شمعي در خانه نبود و استاد تنها بود و ما در زير نور چراغ دلش نشستيم و حکايت کرديم از شعر و خط و آن شب استاد با طنزي دوست داشتني سخن مي گفت و با تواضعي از جنس حقيقت و شيدايي و سخن ما را تکرا ر مي کرد و غلوش را افزون که من جهاني هستم افتاده در گوشه اي! و مي خنديد و ما در زلالي آن سيّد روحاني گم شده بوديم. رفت.

آن سيّد هنرمند روحاني عاشق نيز رفت. که به راستي جهاني بود افتاده در گوشه اي.خط استاد محشر بود و تواضعش محشرتر. ادبياتش ناب بود و زلالي اش ناب تر.

از جنس آن دو بزرگمرد که حکايتشان رفت يکي هم استاد بزرگ ما محمود شاهرخي جذبه بود. شاعري که با زلزله بم در تهران شکست و چقدر از خويشاوندانش در آن زلزله مهيب رفتند و بعد از آن ديگر خنده هاي استاد کمرنگ شد و آن همه طنزها و شوخي ها و بذله گويي ها با صداي بلند که اگر کوک مي شد ساعتها بايد مي خنديد و مي خنديدي.

گريه خندي داشت استاد. لحظه اي باراني بود و لحظه اي آفتابي. آن سال ها شاهرخي را با اين مصرع بيشتر مي شناختيم که : دگر شدند حريفان و من دگر نشدم ... هم استاد سبزواري و هم استاد مشفق و هم چند تن ديگر از آن استقبال کرده بودند.

و تکيه کلامش عزيزجان بود که تکيه کلام اوستا هم همين بود و پاتوق استاد در شوراي شعر و صبح زود مي آمد و در يک سالي که در شوراي شعر در خدمت شان بوديم زودتر از همه مي آمد و به خاطر بيماري زودتر از همه مي رفت.

دلش آنقدر شکسته بود که مثل يک بچه زود به گريه مي افتاد. وقتي شعري مي شنيد و مثلا نامي از کربلا و امام حسين (ع)و حضرت زينب (س) زودي مي شکست. يا اگر بيتي زيبا مي شنيد چند بار ماشاءالله را تکرار مي کرد.

همين چند لحظه پيش نشسته بودم کنارش در شوراي شعر و  با خنده حکايت و ماجراي دعوتش از استاد محبّت در دو دهه قبل را برايم تعريف مي کرد.

آن سالها که کرمانشاه مرتب موشک مي خورد و استاد  شام مفصلي پخته بودند در خانه و منتظر مهمان و دم غروب استاد محبت با يک نان بربري آمده بود و گفته بود که شام من همين است و همان را خورده بود و شام ها مانده بود.

و آن را چه با آب و تاب برايم تعريف مي کرد و حکايت هاي ديگر که خيلي شان از جنسي ديگر بود.

شاعران نمي ميرند . آنها بازمي گردند براي نقل حکايت هاشان و خواندن دوباره شعرهاشان. ديشب تصاوير  مدينه و مسجد شجره پخش مي شد با شعر شهيد احمد زارعي که خاطره اش اين روزها زياد با من است: باز امشب هوس گريه پنهان دارم...ميل شبگردي در کوچه باران دارم ...

دوست دارم تلفن بزنم به تمام مردگان .

به ترنج از همين گوشي موبايل ايرتل هند و ماجراي پيوند کبدش را تعريف کنم که گفته بودم نگران نباش جگر همين کاکايي را در مي آوريم و پيوند مي زنيم به تو. و او بعد از آن همه روزها و شبهاي خستگي و درد خنديده بود. دوست دارم تلفن بزنم به صفا لاهوتي و سرکارش بگذارم و بگويم من بيگي ام چرا به قزوه چيزي نمي گويي .

يا زنگ بزنم به زندگان با معرفت و گلايه کني از روزگار و کمي دلتنگ شوي از دست ديگراني که گاه ميان دوستان شاعر را شکراب مي کنند و همين حالا گوشي را بدهم به علي معلم و بگويم استاد شاهرخي پشت خط است.

بيا خداحافظي کن. يا بروم به کنگره  شعري و استاد سبزواري را وادار کنم که وقتش را بدهد به استاد گرمارودي و استاد گرمارودي را که تعارف تکه پاره کند براي استاد سبزواري و نمي دانم کجا بود که استاد گرمارودي يک عالمه احترام و تواضع نثار استاد سبزواري کرد.

دلم براي خيلي ها تنگ شده است اين شبها و دلم به ياد خيلي هاست اين روزها. حتي دلم مي خواهد آنهايي که حوصله شان را سربرده ام را ببينم و سر به سرشان بگذارم و خطوط سياسي را قاطي کنم و بگويم مگر خاتمي راست نبود؟ راستي ناطق چپ است يا هاشمي؟  و از اين بازي ها.

هي استاد شاهرخي! مي بيني که ما هنوز اينجا درگيريم .

هنوز دغدغه هايمان تمام نشده است. به سلامت بروي استاد! شادان بروي شاعر بزرگ! حق پشت و پناهت باشد عزيزجان! /انتهای پیام/

پربازدیدترین آخرین اخبار