سفير عشق
کد خبر:۴۹۷۹۰
بمناسبت ايام مسلميه؛

سفير عشق

من، امروز، از خم خون، مي ‏چشم شهد شهادت را، ولي خرسند و خشنودم كه مرگم جز به راه حق و قرآن نيست؛ از اين مردن سرافرازم كه پيش باطل و بيداد نياوردم فرود، اين سر نكردم سجده بر دينار...

در ميان جوانان برومند «بني‏ هاشم‏» مسلم، فرزند عقيل يكي از چهره‌‏هاي تابناك و شخصيت‌هاي بارز، به شمار مي‏رفت.

«عقيل‏» برادر حضرت علي(ع) و دومين فرزند ابوطالب بود. در ترسيم زير رابطه نسبي مسلم، آشكارتر است:

ابوطالب:  طالب - عقيل - مسلم - جعفر - علي - حسين بن علي
مسلم ‏بن عقيل، برادرزاده اميرالمؤمنين و پسر عموي حسين‏ بن علي بود.

دودماني كه مسلم در آن رشد يافت، دودمان علم و فضيلت و شرف بود و خانداني كه شخصيت انساني و اسلامي مسلم در آن شكل گرفت، بهترين زمينه را براي تربيت و تكامل معنوي و حماسي مسلم فراهم كرد.

از آغاز كودكي، در ميان جوانان بني‏هاشم بخصوص در كنار امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) بزرگ شد و كمالات اخلاقي و بنيان ولايت و درس‌هاي حماسه و ايثار و شجاعت را بخوبي فرا گرفت.

اجداد مسلم كساني، چون «ابوطالب‏» و «فاطمه بنت اسد» بودند كه در فرزندان خويش، شجاعت و ايمان و دلاوري را به ارث مي‏گذاشتند و مسلم، شاخه‏اي پربار از اين اصل و تبار بود; و بنا به اصل وراثت، خصلتهاي برجسته را از نياكان خود به ارث برده بود.

به نقل مورخان، در زمان حكومت آن حضرت (بين سالهاي 36 تا 40 هجري) از جانب آن امام، متصدي برخي از منصبهاي نظامي در لشگر بوده است، از جمله در جنگ صفين، وقتي كه اميرالمؤمنين (ع) لشگر خود را صف آرايي مي‏كرد، امام حسن و امام حسين (ع) و عبدالله‏ بن جعفر و مسلم ‏بن عقيل را بر جناح راست ‏سپاه، مامور كرد.

شناسنامه مسلم را، پيش از آن كه از نياكان و سرزمين و قبيله جستجو كنيم، بايد در فكر، عمل و زندگاني‏اش بيابيم؛ اين بهترين معرف مسلم است.

مسلم، در دوران خلافت علي(ع) در خدمت آن حضرت، مدافع حق بود و پس ‏از شهادت آن امام، هرگز از حق كه در خاندان او و امامت‏ دو فرزندش، حسنين(عليهما السلام) تجسم پيدا كرده بود جدا نشد و عاقبت هم، جان پاكش را بر اين آستان فدا كرد.

اقامت چهار ماهه امام حسين(ع) در مكه و برخورد با مردم و تشكيل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگيزه و اهداف امام، از امتناع از بيعت‏ با يزيد، آشنا كرد; بخصوص مردم كوفه از اقدام انقلابي امام حسين(ع) خوشحال و اميدوار شدند.

مردم كوفه، خاطره حكومت چهارساله علوي را به ياد داشتند و در اين شهر، شخصيتهاي برجسته و چهره ‏هاي درخشاني از مسلمانان متعهد و ياران اهل‏ بيت(ع) ‏بودند؛ از اين رو نامه‏ ها و طومارهاي مفصلي با امضاي چهره هاي معروف شيعه در كوفه و بصره به امام حسين(ع) نوشتند، كه تعداد اين نامه‏ ها به هزاران مي‏رسيد.

كوفيان، گروهي را هم به نمايندگي از طرف خود به سركردگي «ابوعبدالله جدلي‏» به نزد آن حضرت فرستادند و نامه ‏هايي همراه آنان ارسال كردند.

در ميان نامه ‏ها و امضاها، نام شخصيتهاي بزرگي از كوفه همچون «شبث‏ بن ربعي‏» و «سليمان‏ بن صرد» و «مسيب‏ بن نجبه‏» و... به چشم مي‏خورد كه از آن حضرت مي‏خواستند مردم را به بيعت‏ با خود دعوت كند و به كوفه بيايد و يزيد را از خلافت‏ خلع كند.

امام، تصميم گرفت در مقابل اصرار و دعوتهاي مكرر مردم كوفه، عكس ‏العمل نشان داده و اقدامي كند. براي ارزيابي دقيق اوضاع كوفه و ميزان علاقه و استقبال مردم و تهيه مقدمات لازم و شناسايي و سازماندهي و تشكل نيروهاي انقلابي، ضروري بود كه كسي قبلا به كوفه رفته و اين ماموريت را انجام دهد و گزارشي دقيق از وضعيت‏ شهر و مردم، به او بدهد.

حضرت حسين‏ بن علي(ع) مناسبترين فرد براي اين ماموريت محرمانه را «مسلم ‏بن عقيل‏» ديد، كه هم آگاهي سياسي و درايت كافي داشت، و هم تقوا و ديانت، و هم خويشاوند نزديك امام بود. به نمايندگاني كه از كوفه آمده بودند، فرمود: من، برادر و پسر عمويم (مسلم) را با شما به كوفه مي‏فرستم، اگر مردم با او بيعت كردند; من نيز خواهم آمد.

اين كه امام از مسلم به عنوان «برادرم‏» و «فرد مورد اعتمادم‏» نام مي‏برد، ميزان اعتبار و لياقت و كفايت مسلم‏ بن عقيل را مي‏رساند. آن گاه مسلم را طلبيد و به او فرمود: به كوفه مي‏روي، اگر ديدي كه دل و زبان مردم يكي است و آنچنان كه در اين نامه‏ ها نوشته‏ اند متحدند و مي‏توان به وسيله آنان اقدامي كرد، نظر خودت را بر من بنويس .

مسلم را وصيت و سفارش كرد، به اين كه:
پرهيزكار و با تقوا باش; نرمش و مهرباني به كار ببر; فعاليتهاي خود را پوشيده ‏دار; اگر مردم، يكدل و يك جان بودند و در ميانشان اختلافي نبود، مرا خبر كن.

اعزام مسلم و فرستادن اين پيام به كوفه، پاسخي به همه نامه‏ ها و دعوتها و طومارها بود. محتواي پيام امام، در اين چند محور، خلاصه مي‏شود:

1) تاييد كامل از مسلم به عنوان برادر، پسر عمو و نماينده ه‏اي مورد اطمينان.
2) محدوده مسؤوليت مسلم در كوفه نسبت‏ به ارزيابي وحدت كلمه و صداقت مردم.
3) پاسخي به دعوتهاي مكرر، به عنوان اتمام حجت.
4) درخواست از مردم براي حمايت و اطاعت از مسلم.

مسلم با گرفتن دو راهنما از مكه به سوي كوفه حركت كرد و اينك، مسلم، با شهري رو به روست، حادثه‏ خيز و پر ماجرا و با گرايشهاي مختلف; شهري با افكار گوناگون كه اگر چه بظاهر آرام است،اما آرامش قبل از طوفان را مي‏گذراند.

شيعيان، دسته دسته به خانه مختار مي‏آمدند و با مسلم ديدار و بيعت مي‏كردند و مسلم هم نامه امام حسين(ع) را خطاب به مؤمنان و مسلمانان كوفه براي هر جماعتي از آنان مي‏خواند.

روز به روز بر تعداد هواداران امام حسين(ع) كه با نماينده‏اش مسلم، بيعت مي‏كردند افزوده مي‏شد تا اين كه پس از چند روز، به هزاران نفر مي‏رسيد.

با وجود اين همه بيعت گران‏ جان بر كف و انقلابي هاي آماده براي هرگونه فداكاري در راه حمايت ‏حسين(ع) و بر انداختن حكومت‏ يزيد، مسلم‏ بن عقيل، طي نامه‏اي اوضاع را به امام گزارش داد و با بيان شرايط و زمينه مساعد براي نهضت از امام خواست كه به سوي كوفه بشتابد.

كنون مسلم، نگيني در ميان حلقه انبوه ياران است حضورش مايه دلگرمي اميدواران است شكوه و هيبتي دارد، ميان كوفيان جايي و محبوبيتي دارد، و هر شب، صحبت از جنگ است، سخن از شستشوي لكه‏ هاي ذلت و ننگ است كلام از شور جانسوز حقيقت هاست، ز «رفتن‏» ها و «ماندن‏» هاست. ولي دوران آن كم بود و كم پاييد، تمام شعله‏ ها ناگه فرو خوابيد...

يزيد براي حفظ سلطه و حاكميت‏ بر كوفه عنصر ناپاك و سفاك و خشني همچون «عبيدالله بن زياد» را كه حاكم بصره بود، انتخاب كرد. «ابن‏ زياد» با حفظ سمت، والي كوفه نيز شد. ماموريت ابن‏ زياد آن بود كه به كوفه برود و مسلم را دستگير كند و سپس او را محبوس يا تبعيد كند، يا به قتل برساند.

مردمي كه با مسلم بيعت كرده و در انتظار آمدن حسين بن علي(ع) به كوفه بودند، با ورود ابن‏ زياد به كوفه، وضعي ديگر پيدا كردند.

فردا صبح كه مردم براي نماز جماعت‏ به مسجد آمدند، ابن زياد از دارالاماره بيرون آمد و در سخنان خود، خطاب به مردم گفت: «... اميرالمؤمنين يزيد، مرا فرمانرواي شهر و اين مرز و بوم و حاكم بر شما و بيت‏ المال قرار داده است و به من دستور داده كه با ستمديدگان، انصاف و با محرومان بخشش داشته باشم و به فرمانبرداران نيكي كنم و با متهمان به مخالفت و نافرماني با شدت و با شمشير و تازيانه رفتار كنم؛ پس هر كس بايد بر خويش بترسد؛ راستي گفتارم هنگام عمل ‏روشن مي ‏شود؛ به آن مرد هاشمي (مسلم‏ بن عقيل) هم برسانيد كه از خشم و غضب من بترسد.»

از اين پس، مجراي بسياري از حوادث، دگرگون شد و اوضاع برگشت؛ ابن‏ زياد، رؤساي قبايل و محله ها را طلبيد و برايشان صحبتهاي تهديد آميز كرد و از آنان خواست كه نام مخالفان يزيد را به او گزارش دهند، و گرنه خون و مال و جانشان به هدر خواهد رفت.

حزب اموي، كه مي‏رفت‏ بساطش نابود و برچيده گردد، ديگر بار جان گرفت و آن تهديدها و تطميع ‏ها و فريبكاريها و تبليغ هاي دامنه‏ دار، تاثير خود را بخشيد و والي جديد، توانست‏ با قدرت و قوت و با تمام امكانات جاسوسي و خبرگيري و خبر رساني، جوي از وحشت و ارعاب را فراهم آورد؛ با دستگيريها و خشونت ها و برخوردهاي تندي كه انجام داد، بر اوضاع مسلط شد و ورق برگشت.

مسلم بن عقيل، در خانه «مختار» بود كه صحنه حوادث به صورتي كه ياد شد، پيش آمد؛ از آن جا كه ابن ‏زياد، براي سركوبي انقلابي ها به دنبال رهبر اين نهضت; يعني مسلم مي‏گشت، مسلم مي ‏بايست جاي امن تر و مطمئن تري انتخاب كند؛ اين بود كه مقر و مخفيگاه خود را تغيير داد و به خانه «هاني‏» رفت.

اينك، بار ديگر موقعيتي پيش آمده بود كه هاني، صداقت و ايمان و تعهد خويش را نسبت‏ به حق نشان دهد و در اين شرايط خطرناك و اوضاع بحراني، پذيراي «مسلم‏» گردد كه در راس نيروهاي شيعي است و تحت تعقيب از سوي حاكم كوفه.


نقش «هاني‏» در نهضت، بسيار بود؛ از اين رو والي كوفه به فكر دستگيري هاني افتاد تا از اين طريق به مسلم هم دسترسي پيدا كند، زيرا مي‏دانست تا وقتي كه هاني، در محل خود مستقر باشد، بازداشت مسلم‏ بن عقيل عملي نيست و نيروهاي زيادي كه در اختيار و در فرمان هاني هستند، مقاومت و دفاع خواهند كرد.

پس بايد با نقشه‏ اي پاي هاني را به «دارالاماره‏» بكشد و او را در همان جا زنداني كند تا بين او و مسلم جدايي بيفتد؛

هاني به بهانه مريضي پيش «عبيدالله زياد» نمي ‏رفت، تا اين كه ابن‏ زياد، چند نفر را در پي او فرستاد و با اين بهانه كه والي كوفه مي ‏خواهد تو را ببيند، او را به دارالاماره بردند.

ابن ‏زياد، با جوش و خروش، براي مردم، سخناني تهديدآميز، همراه با تطميع، بيان ميكرد. قساوت و خشونت از گفتارش مي ‏باريد؛ بيشترين تهديد، نسبت ‏به كساني بود كه به مسلم پناه دهند و مژده جايزه به كسي داد كه مسلم را يا خبري از او را نزد او بياورد.

مسلم نايب و نماينده حسين بود؛ نسخه ‏اي برابر با اصل. تصميم گرفته بود كربلايي در كوفه بر پا سازد، و حماسه ‏اي به ياد ماندني و درسي عظيم از قدرت رزمي و روحي يك «مؤمن‏» در تاريخ، بر جاي بگذارد.

و اينچنين كوفه كه به خاطر نهضت ‏براي مسلم «وطن‏» شده بود، اينك به غربت تبديل شده است. مسلم بي ياوري چون هاني.

و مسلم، غريبي در وطن! مسلم براي يافتن خانه‏ اي كه شب را به روز آورد و در پناه آن، مصون بماند، در كوچه‏ ها غريبانه مي گشت و نمي‏دانست‏ به كجا ميرود.

و اما در کوفه، همه درها بروي مسلم بسته بود و هر كس، سوداي سلامت و آسايش خويش را در سر داشت؛. تا اينکه پس از چند روز آوارگي در محله «بني ‏بجيله‏» زني به نام «طوعه‏» به مسلم پناه داد. پسر طوعه، بر خلاف مادرش از هواداران «ابن ‏زياد» بود.

شب كه به خانه آمد، از حركات و رفتار مادر، متوجه اوضاع غيرعادي شد. با كنجكاوي فراوان بالأخره فهميد كه مهمان خانه‏ شان كسي جز مسلم ‏بن عقيل نيست؛ بسيار خوشحال شد، كه اگر به والي شهر خبر دهد، جايزه خواهد گرفت. گرچه به مادرش قول داد و تعهد سپرد كه به كسي نگويد.

و سپاهيان ابن زياد شبانه به قصد جان مسلم به خانه طوعه يورش بردند؛ حضرت مسلم يك تنه در برابر انبوهي از سپاهيان ابن ‏زياد ايستاده بود و دليرانه مقاومت و جنگ مي ‏كرد.

هر هجومي را با شمشير دفع مي‏كرد و هر مهاجمي را ضربتي كاري ميزد. مسلم، تصميم داشت كه تا آخرين قطره خون و تا واپسين دم و تا شهادت بجنگد، اما اطرافش را گرفتند و در يك حلقه محاصره از پشت‏ سر، نيزه ‏اي بر او زده و او را به زمين افكندند و بدين گونه، اسيرش كردند.

طبق برخي از نقلها سر راهش گودالي كندند و مسلم در آن افتاد و اسير شد. مسلم را گرفتند؛ آزاده ‏اي كه در انديشه نجات آن اسيران بود، خود، در دست آنان گرفتار شد. او را به سوي دارالاماره بردند و ورقي ديگر از حماسه در پيش ديدگان تاريخ، نمودار شد.

حضرت مسلم بن عقيل با خرسندي از تقرب به مقام والاي شهادت خود، دشمنان را ندا داد:

من، امروز، از خم خون، مي ‏چشم شهد شهادت را، ولي خرسند و خشنودم كه مرگم جز به راه حق و قرآن نيست؛ از اين مردن سرافرازم كه پيش باطل و بيداد نياوردم فرود، اين سر نكردم سجده بر دينار، نسودم لحظه‏ اي پيشاني ‏ام بر زر، كنون در چنگ اين دشمن، شرافتمند مي ‏ميرم كه من، مردانه جنگيدم و بر مرگ دليران و جوانمردان نمي ‏بايست گرييدن.

ولي ناگاه مسلم را گريه فرا گرفت، و گفت: «انا لله وانا اليه راجعون‏» يكي از سران سپاه ابن‏ زياد، از روي طعنه، گفت: كسي كه در پي اين كارها باشد، بر اين پيشامدها نبايد گريه كند. مسلم گفت: «به خدا سوگند! گريه‏ ام براي خويش و به خاطر ترس از مرگ نيست، بلكه گريه من براي خانواده ‏ام و براي حسين بن علي و خانواده اوست، كه به سوي شما مي آيند.»

در زير برق سرنيزه‏ ها، آن اسير آزاده تشنه لب، و آن آزاده گرفتار را نگهداشته بودند.

هم به سرنوشت افتخارآميز خويش مي ‏انديشيد و هم به فكر كارواني بود كه به سوي همين كوفه در حركت ‏بود و سالار آن قافله، كسي جز اباعبدالله الحسين(ع) نبود؛ مسلم را به بالاي دارالاماره مي بردند، در حالي كه نام خدا بر زبانش بود، تكبير مي‏گفت، خدا را تسبيح مي‏كرد و بر پيامبر خدا و فرشتگان الهي درود مي‏فرستاد و مي‏گفت: خدايا! تو خود ميان ما و اين فريبكاران نيرنگ‏ باز كه دست از ياري ما كشيدند، حكم كن!

شكوه و عظمت مسلم در آن اوج و بر فراز آن سكوي شهادت و معراج، ديدني بود؛ گرچه آنان، اين قهرمان اسير و دست ‏بسته را با تحقير و توهين براي كشتن به آن بالا برده بودند، ليكن عزت مرگ شرافتمندانه در راه حق، چيز ديگري است كه ديده‏ هاي بصير و دلهاي آگاه، شكوهش را مي ‏يابند.

با ضربت‏ شمشير، سر از بدنش جدا كردند، و... پيكر خونين اين شهيد آزاده و شجاع را از آن بالا به پايين انداختند و مردم نيز هلهله و سر و صداي زيادي به پا كردند.

پس از شهادت مسلم، به سراغ «هاني‏» رفتند و با دو ضربت، سر اين انسان والا و حامي بزرگ مسلم را از بدن جدا كردند؛ درحاليکه اين چنين با خداي خود ميگفت: «بازگشت‏ به سوي خداست. خدايا مرا به سوي رحمت و رضوان خويش ببر!»

آن فرومايگان، بدن هاني را هم به طنابي بستند و در كوچه ‏ها و گذرها بر خاك كشيدند. خبر اين بيحرمتي به مذحجيان رسيد. اسب سوارانشان حمله كردند و پس از درگيري با نيروهاي ابن‏ زياد بدن هاني و مسلم را گرفتند و غسل دادند و بر آنها نماز خواندند و دفن كردند، در حالي كه جسد مسلم، بي ‏سر بود.

آن روز، تني چند از سرداران اسلام هم دستگير شده و به شهادت رسيدند و اجساد مطهرشان در كنار آن دو قهرمان رشيد به خاك سپرده شد و در روز نهم ذيحجه، كربلاي كوچكي در كوفه بر پا شد و يادشان به جاودانگي پيوست.

در پي اين شهادتها كه وضع كوفه اين گونه بحراني و اوضاع نامساعد بود، كاروان امام حسين(ع) هم كه از مكه به سوي كوفه حركت كرده بود به سوي اين شهر مي‏آمد.

حسين ‏بن علي(ع) در يكي از منازل ميان راه، خبر شهادت اين سه يار وفادار خويش را شنيد.

شهادت مسلم‏ بن عقيل، هاني‏ بن عروه و عبدالله يقطر، امام را ناراحت كرد و امام فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون‏» و اشك در چشمانش حلقه زد. چندين بار، براي مسلم و هاني از خداوند رحمت طلبيد

و گفت: «خدايا براي ما و پيروانمان منزلتي والا قرار بده و ما را در قرارگاه رحمت ‏خويش جمع گردان، كه تو بر هر چيز، توانايي!» آن گاه نامه‌ اي را كه محتوايش گزارش شهادت آنان و دگرگوني اوضاع كوفه بود بيرون آورد و براي همراهان خود، خواند و گفت: هر كس از شما مي‏خواهد برگردد، برگردد، از جانب ما بر عهده او پيمان و عهدي نيست...

آرامگاه حضرت مسلم(ع)، اين شخصيت والا مقام در بيرون باروي مسجد كوفه و در سمت جنوب شرقي آن قراردارد كه به وسيله راهرو كوتاهي از مسجد مي‏توان به درون صحن آن قدم نهاد.

حرم حضرت مسلم(ع) فضاي وسيعي در شرق مسجد كوفه را در بر گرفته و از گنبد طلايي بزرگ و چندين رواق و شبستان و ايوان تشكيل شده است و در برابر حرم حضرت مسلم و در سمت‏ شمالي‏ صحن او آرامگاه هاني بن عروه قرار دارد./انتهاي پيام/
 

پربازدیدترین آخرین اخبار