نوچه مارکسيست هاي بي خطر در دانشگاه ها
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»، احمد ياري در وبلاگ شخصي اش «» درباره برخي گروهک هاي شبه دانشجويي مارکسيست در دانشگاه ها نوشته است:
پيرمرد چند ماه پيش از مرگش (در زمستان1367ش. 1989م.) در نامه اش نوشته بود که از اين پس کمونيسم را بايد در موزه هاي تاريخ سياسي جهان جستجو کرد و سه سال بعدش (درآذر1370ش. 1990م.) فروپاشي و زوال اتحاد جماهير شوروي، قطب دنياي کمونيسم يک سال پيش از آنکه به هفتادسالگي برسد رسما در تاريخ ثبت شد. قبل ترش ديوار برلين برچيده شده بود و به نام اتحاد دو آلمان، آلمان شرقي در آلمان غربي هضم شده بود. کشورهاي سوسيال دموکرات اروپاي شرقي يکي پس از ديگري از پيروي از ايده هاي آن آلماني ريشو دست برداشتند. جمهوري هاي شوروي سابق يکي يکي اعلام استقلال کردند. جنگ سرد رسما از سوي فدراسيون روسيه خاتمه يافت و...
و ما پيرمرد را تقريبا يک پيامبر مي دانستيم.
انديشه چپ مورد ترديد قرارگرفت وچپ بودن از مدافتاد. کمونيست هاي سيبيلو و عينکي جزئي از نوستالوژي پدرانمان شدند. و ديگر کسي نمي توانست از اقتصاد دولتي دفاع کند. چيزي که در عمل نتواند کارايي و حقانيتش را ثابت کند هرچند کيلو کتاب هم که پشتوانه تئوريک داشته باشد يعني کشک. حالاديگر نه تنها ممکن بودن تحقق وعده ها بلکه حتي مطلوب بودن يوتوپياي چپ هم زيرسوال رفته بود.
و پيش به سوي دنياي آزاد. دنياي تک قطبي.دنياي رفاه و رقابت و بنز و کوکا و مک دونالد.
چپ هاي مذهبي درون حاکميت هم دست از چسباندن ماترياليسم تاريخي به آموزه هاي مذهبي برداشتند و ديگر به ندرت از کلمه هاي مستضعف و سرمايه دار زالوصفت و اقتصاد توحيدي حرف مي زدند. حرف زمانه، کوچک سازي دولت بود و خصوصي سازي و حذف يارانه و توسعه. ايمان به چپ از دست رفته بود.
اما اين همه ماجرا نبود. بودند آدمهايي که کار مارکسيسم را تمام شده نمي دانستند. به اعتقاد آنها اين مارکسيسم–لنينيسم خدابيامرز بود که در عمل آزموده شده و شکست خورده بود به عنوان يک خوانش از خوانش هاي گونه گون از مارکسيسم. و به اعتقاد بعضي از آنها خوانشي انحرافي و دور از آنچه مارکس گفته بود.
بدفهمي حرفهاي مارکس را هم به گردن رفيق گرمابه و گلستانش انگلس انداختند و حالا بايد چه کارکرد؟ بايد مارکس را درست فهميد. بايد مارکسيسم کلاسيک را بازبيني کرد. بايد به ريشه هاي هگلي تفکر مارکس بازگشت. چپ هاي اصلاح طلب به تامل در ميراث چپ هاي انقلابي سرفروبردند و آنچه که شانس تبديل شدن به آلترناتيو مارکسيسم را يافت نظرات انتقادي مکتب فرانکفورت بود که حالا به نومارکسيسم از آن تعبيرمي شد.
مکتبي که شکل گيري بنيان هاي نظري اش به سالهاي بين دوجنگ جهاني در موسسه مطالعات اجتماعي دانشگاه فرانکفورت برمي گردد (1923م.) و البته مارکسيست هاي کلاسيک آنرا مکتبي موازي با مارکسيسم و برساخته موذيانه بورژوازي و سرمايه داري براي جلوگيري از نفوذ بيشتر مارکسيسم در کشورهاي سوسيال دموکرات مي دانند.
در ميان حرف و سخن هاي نومارکسيستها ديگر به ندرت مي توان کلمه هاي پرولتاريا و جامعه بي طبقه و خلق قهرمان و کارگران جهان متحدشويد و اين طور چيزهارا شنيد يا خواند.
نومارکسيستها ظاهرا به جاي آنکه شتابان دنبال تغيير جهان باشند بيشتر در پي فهم جهانند. نومارکسيستها بيشتر اهل خواندن نوشتن و تامل هاي فيلسوفانه اند نه همچون اخلافشان به دنبال انقلاب هاي قهرمانانه و مبارزات رهايي بخش آرمانشهرگرايانه. اگر مارکسيست هاي کلاسيک ازبين ايده هاي اصلي مارکس از همه بيشتر تکامل اجتماعي را تکرار مي کردند ، اينها ازخودبيگانگي و شي ء شدگي برايشان جذاب تر است. و براي حکومت ها هم بي خطرتر و قابل تحمل تر.
نومارکسيسم در دانشگاه هاي ايران و در ميان شاخه هاي آرمانگرا و رومانتيک جنبش دانشجويي به تدريج اما نه زياد هم به کندي دارد رونق مي گيرد. سايت ها و وبلاگ ها و نشريات دانشجويي اين را مي گويند با مقالات ترجمه اي پرشمارشان از والتربنيامين و تئودورآدورنو و گرامشي و اسلاوي ژيژک. و نه فقط جنبش دانشجويي که جنبش زنان و جنبش کارگري ايران - اگرچه بسيارکمرنگ- هم متاثر از ايده هاي نومارکسيستي است.
اما آيا نومارکسيستها علي رغم تاملات فلسفي و تلاش هاي تئوريک سنگين و ارجمندشان حرف و سخن تازه اي در کشاکش جهاني سازي نوليبرالي دارند؟
من يکي گمان نمي کنم نقشي فراتر از يک گفتمان منتقد در حاشيه براي پالايش و ترميم آنچه که در متن نظم نوين جهاني مي گذرد بتوان برايشان تصورکرد. و گويا خودشان هم در جستجوي چيزي فراتر از اين نيستند.