چرا کوفیان امام خود را تنها گذاشتند؟
محمد گنجي-گروه انديشه؛ روزي كه مسلم بن عقيل وارد شهر كوفه شد مصادف بود با پنجم شوال. وي در خانه ي مختار ثقفي اقامت كرد، و مردم دسته دسته مي آمدند و مسلم نامه ي امام را بَر ايشان مي خواند و مردم از شوق مي گريستند. سپس بيعت ها شروع شد و حدود 18 هزار بيعت از مردم كوفه گرفته شد. بلافاصله مسلم بن عقيل نامه اي حاوي اين خبر نوشت و با پيكي به سوي امام ارسال كرد.
رفت و آمد مردم نزد مسلم، فرماندار وقت كوفه - نعمان بن بشير- را هراسان كرد و ماجرا را با دربار يزيد در ميان نهاد. يزيد نيز طي مشورتي با بزرگان حكومتي و بر خلاف ميلش، عبيد الله بن زياد را با حفظ سِمتِ فرمانداري بصره به فرمانداري كوفه نيز منصوب كرد؛ زيرا بنا به گفته ي مشاورانش عبيد الله فردي سنگدل و بي رحم بود كه مي توانست آشوب به پا شده را به راحتي از بين ببرد.
عبيد الله با سپاه بسيار اندكي واردكوفه شد، در حالي كه عمامه ي سياه بر سر داشت و صورت خود را پوشانده بود. در اين ميان كسي فرياد كرد كه يابن رسول الله به شهر ما خوش آمدي! با اين فرياد مردم گمان كردند كه حسين بن علي(ع) آمده و خوشحال و پايكوبان او را تا آستانه ي قصر حكومتي همراهي كردند. جلوي دروازه ي قصر ناگهان عبيد الله نقاب از صورت برداشت و همگي از اين خدعه برآشفتند و حسرت خوردند، اما دست به كاري نزدند. و امير نيرنگ باز به سلامت وارد قصر شد.
يك سؤال: چه كسي فرياد برآورد كه پسر پيامبر آمده است؟ و چگونه مردم با يك سخن اين چنين فريب خوردند و از خويشتن نپرسيدند كه حسين چرا بايد با روبند وارد شهر شود؟ مگر ترسي از كسي هست؟
پس از مطلع شدن مسلم از حضور ابن زياد در كوفه، به خانه ي هاني بن عروه - از بزرگان كوفه- رفت و مردم در آنجا با وي بيعت مجدد كردند و اين بار تا 25 هزار نفر با وي پيمان مقاومت بستند.
ابن زياد نيز براي سركوبي شورش ها به صورت مسالمه آميز قصد عزيمت به خانه ي هاني را كرد. مسلم نيز طبق نقشه اي كه هاني بن عروه كشيد، قرار گذاشتند كه با اشاره ي هاني از پشت پرده به عبيد الله حمله كند و وي را ترور كند. با آمدن عبيد الله و اشاره ي هاني مسلم بيرون نيامد و هنگامي كه از وي ماجرا را جويا شدند، جناب مسلم گفت كه از پيامبر شنيده است كه «ترور از پشت سر در دين من جايي ندارد.» بدين ترتيب فرصت ديگري نيز از دست رفت، آن هم به خاطر حفظ حرمت دين خدا.
عبيد الله براي دستيابي به مسلم كه در خانه ي سران شيعي كوفه پنهان شده بود غلامي را به نام معقل به جاسوسي فرستاد. وي نيز با پرس و جو مسلم بن عوسجه - از وفاداران به خاندان پيامبر- را در مسجد يافت. سپس از ابن عوسجه خواست تا با فرستاده ي نواده ي رسول الله بيعت كند و پولي را براي تجهيز سپاه به وي برساند. مسلم بن عوسجه با خوشحالي از اينكه كس ديگري هم به خيل سپاهيان ابن عقيل پيوسته، معقل را به خدمت جناب مسلم برد. پس از مدت كمي رفت و آمد با يارانِ جناب مسلم، و شناسايي محل اختفاي وي كه خانه ي هاني بود، ماجرا را به اميرش عبيد الله لو داد. عبيد الله هاني را به قصر خويش فرا خواند اما پير مرد كوفي مسئله را كتمان كرد. وقتي ابن زياد معقل را با هاني روبرو كرد، جناب هاني فهميد كه با چه نيرنگي روبروست. هاني به دستور ابن زياد زنداني شد و تحت شكنجه قرار گرفت. هنگامي كه قبيله ي هاني از دستگير شدن و تحت شكنجه بودن بزرگشان مطلع شدند، قصد آزادي وي را كردند و به سوي خانه ي ابن زياد حركت كردند. شريح قاضي كه يك خود فرخته ي دولتي بود، به طمع مكنت و ثروت شهادت دروغ داد كه حال جناب هاني خوب است و نيازي به كشيدن شمشير شما نيست. با اين شهادت دروغ جان عبيد الله و همراهانِ در خانه اش كه تنها به 50 نفر مي رسيدند در برابر هزاران شمشير كوفي سالم ماند و بار ديگر فرصتي از دست رفت.
پس از اين ماجرا ها و مطلع نشدن از محل اختفاي دوباره ي جناب مسلم،ابن زياد به مسجد كوفه رفت و در دل ها ايجاد رعب و وحشت كرد و در يك سخنراني اعلام كرد كه هر كس با پسر عقيل همكاري كند خونش آزاد و حلال است و بدانيد كه سپاه شام تا مدت كوتاهي به كوفه مي رسد. اما هركس او را تحويل دهد هزار دينار جايزه خواهد داشت. با اين حركت، مردم ترسو و فريب خورده ي كوفه از دور مسلم بن عقيل پراكنده شدند و پس از اقامه ي نماز عشاء ديگر كسي همراه با ايشان نبود. و هيچ كس فكر نكرد كه چگونه سپاه شام در اندك زماني به كوفه مي رسد در حالي كه سپاه حسين بن علي(ع) از مكه حركت كرده و هنوز به آن وادي نرسيده است!؟
جناب مسلم پس از ساعت ها گشتن در كوچه ها به در خانه ي زني طوعه نام رسيد و از وي طلب آب كرد. سپس ماجراي خويش را بر ملا ساخت و وارد خانه ي جناب طوعه شد. پسر طوعه كه انساني سست عنصر بود با فهميدن ماجرا و ترس از جانش و اميد به صله از امير كوفه، محل اختفاي مسلم را لو داد. صبح روز ششم ذيحجه محمد بن اشعث با تعداد زيادي سرباز به در خانه ي طوعه رفت. ابن عقيل با شنيدن سر و صداي اسبان و لشگريان پا بيرون نهاد و با سربازان ابن اشعث شروع به مبارزه كرد و تعداد زيادي را به هلاكت رساند. مردم نيز از بالاي بام ها سنگ و آتش به سر و روي مسلم ريختند و سربازِ حسين كه از شدت تشنگي و خستگي ناي مبارزه نداشت در دام صيادان خويش گرفتار وراهي دارالاماره شد.
در بالاي بام دارالاماره سر از تن فرستاده ي حسين جدا كردند و جسم پاكش را به زير افكندند. هاني را نيز در بازار قصابان گردن زدند و جنازه ي هر دو را به دار آويختند. وقتي چشم افراد قبيله به بدن هاني افتاد فهميدند كه چه اشتباهي كرده اند و چگونه فريب يك شهادت دروغ را خورده اند. اما ديگر كار از كار گذشته بود.
با بررسي رفتار هاي مردم و نگاهي به جامعه ي آن روز كوفه، مي شود به راحتي فهميد كه چه شد كه مسلم بن عقيل در كمتر از نيم روز 25 هزار بيعتش را از دست داد. چگونه مردمي ساده انديش با اندكي مكرِ سياسي بازي مي خورند و دست از ياري دين خدا بر مي دارند!
پيمان شكني مردم در عهد علي(ع) در برابر جهاد در راه خدا و در ماجراي جنگ امام حسن(ع) با معاويه و خود فروشي مردم در برابر پول به لشگريان سپاه كفر دو مستند بزرگ در تاريخند كه گواه بد عهدي كوفيان است. آنان در برابر پول و مقام به راحتي وا پس مي دادند و امام خويش را تنها مي گذاشتند و اين بار هم از ترس جان خويش امام خويش را تنها گذاشتند.
در خطبه ي جهاد امير المؤمنين به اين صفات قبيح مردم كوفه اشاره شده است. حضرت در سخنان خود فرموده اند كه هر كس از جهاد در راه خدا بگريزد، ناچار لباس مذلت بر تن خواهد كرد. و چه ذلتي از اين بالاتر كه دست همه ي كوفيان به خون فرزند دختر رسول الله(ص) آلوده باشد؟!
منابع:
از مدينه تا مدينه- مهدي تاج لنگرودي
مروج الذهب- مسعودي
نفس المهموم- شيخ عباس قمي
ارشاد- شيخ مفيد
/انتهاي پيام/