مدرس آزادگی
طاهره ناطقی، گروه اندیشه - شهيد سيد حسن مدرس در شرح حالي که به قلم خويش نگاشته و براي روزنامه اطلاعات (هجدهم آبان 1306 ش.) فرستاده و نيز ضمن مصاحبه اي که خبرنگا ر روزنامه «ايران» در 17 تير ماه 1305 ش. با وي نموده، خود را از سادات طباطباي زواره معرفي کرده است.
اسناد تاريخي و نسب نامه اي که آيت الله العظمي مرعشي نجفي (ره) تنظيم نموده اند، نسب اين سيد بزرگوار را پس از 31 پشت، به امام حسن مجتي عليه السلام مي رساند.
در مکتب استاد
دوران کودکي سيد حسن در زواره و سرابه سپري گشت و با مهاجرت به قمشه، پدرش وي را به سيد عبدالباقي - جد سيد حسن مدرس - سپرد تا در تعليم و تربيت فرزند خويش همت بگمارد.
بر اين اساس مدرس مقدمات علوم اسلامي را نزد جد خويش فرا گرفت.
پدر و جدش به تربيت صحيح اين کودک و رشد جنبه هاي روحي وي اهميت خاصي مي دادند و همت آنان بر اين بود که سيد حسن به صورت انساني صالح و رها از وابستگي هاي دنيوي تربيت شود.
شهيد مدرس درباره پدرش مي گفت:
«او از ما مي خواست که اجداد پاکمان را سر مشق قرار دهيم، به ما مي گفت صبر و بردباري را از رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله، شجاعت و قناعت را از علي بن ابيطالب عليه السلام، و عدم تسليم در برابر ستم را از سالار شهيدان حضرت امام حسين عليه السلام، بياموزيم .
از همان دوران کودکي پدرم به ما ياد مي داد که خود را به غذاي کم و چشيدن طعم تلخ گرسنگي عادت دهيم؛ چرا که با خالي نگهداشتن اندرون بهتر مي توان نور معرفت را ديد.
لباس خود را تميز نگه داريم و خودمان را براي تهيه لباس نو به زحمت نيندازيم. پدرم هميشه به ما مي گفت که در خوردن و خوابيدن زياده روي نکنيم، چون انسان قانع هيچ وقت تسليم زور نشده و در برابر زر و زيور دنيا، وسوسه نمي شود.»
سيد عبدالباقي که از زواره به قمشه مهاجرت کرده بود، بيشترين نقش را در تعليم و تربيت نوه خود ايفا نمود و او را در مسير علم و تقوا هدايت کرد.
وي علاوه بر آنکه در زمان حيات خويش تعليم و پرورش سيد حسن را متکفل شده بود، ضمن وصيتنامه اي، او را به ادامه تحصيل علوم ديني و باقي ماندن در لباس طلبگي تشويق و سفارش نمود.
سيد حسن در خصوص زهد و وارستگي جد خويش مي گويد:
«جد من ميرعبدالباقي از مبلغين اسلام و وارستگان عصر خويش محسوب مي گرديد و از «زواره» به«قمشه» - واقع در جنوب اصفهان – مهاجرت کرد.
در حالي که شش ساله بودم ، در جهت تعليم و تربيت من کوشيد، چهارده ساله بودم که وي رخ در خاک تيره نهاد و طبق وصيت او پس از گذشت دو سال از فوت وي براي ادامه تحصيل راهي اصفهان شدم .»
پدر وي نيز عالم و مبلغ متعهدي بود که حيات خويش را وقف خدمت به اسلام و بويژه شيعيان نمود ، به همين جهت بيشتر ايام سال را دور از ديار و خانواده ( براي نشر اسلام و ارشاد مردم ) به سر مي برد.
او گرچه از لحاظ مالي در تنگنا بود؛ اما معنويتي خاص و روحانيتي ويژه داشت. سيد حسن 19 بهار از عمر خود را پشت سر نهاده بود که پدرش را از دست داد.
عزيمت به اصفهان
سيد حسن در سال 1298 هـ. ق. براي ادامه تحصيل علوم ديني رهسپار اصفهان گرديد و زندگي ساده طلبگي را آغاز کرد.
حوزه علميه اصفهان در آن عصر از جمله مراکز باشکوه علوم ديني در ايران و جهان تشيع به شمار مي رفت.
جذبه هاي نيرومند اين حوزه، سيد حسن جوان را که از هوش بالايي برخوردار بود، به سوي خود کشيد. او با دستي تهي، ولي قلبي سرشار از اميد و ايمان، رواني آراسته به خلوص و تقوا و روحي شجاع، حجره اي براي اقامت و تحصيلات خود تدارک ديد.
آغاز مبارزه
حاج نورالله مسجد شاهي، مدرس و گروهي ديگر به طور مخفيانه انجمني تحت عنوان «انجمن ولايتي» تشکيل داده بودند. در اين انجمن، مدرس ضمن تدريس به « نايب رييسي» انتخاب شد.
بعد از غائله هاي سال 1326 ه.ق. در اصفهان ، به مدرس اطلاع داند که حاکم اصفهان افرادي را به جرم اخاذي شلاق زده است ، مدرس از اين وضع بشدت ناراحت شده، گفت:
«حاکم چنين حقي ندارد، اگر شلاق بدن حد شرعي است، پس در صلاحيت مجتهد مي باشد و اينها ديروز به نام استبداد و امروز به نام مشروطه مردم را کتک مي زنند.»
و به نقل ديگر مدرس گفته است:
«اين دزد در مسند مشروطه عمل به استبداد مي کند.»
صمصام السطلنه با مشاهده اين وضع کينه مدرس را به دل گرفته، تصميم مي گيرد سيد را از سر راه خود بردارد .
به دنبال اين فکر شوم دستور توقيف و تبعيد مدرس مبارز را صادر ميکند.
زماني که مدرس از مجلس درس مدرسه جده کوچک به منزل باز مي گشت ده نفر سوار بختياري که از قبل درانتظار مدرس لحظه شماري ميکردند، به وي اعلام مي کنند که خود را براي خروج از اصفهان و اقامت در خارج از شهر آماده سازد!
مدرس بدون تأمل کفشهايش را از پيرون آورده، به زير بغل مي گذارد و با پاي برهنه پيشاپيش سوارانصمصام به راه مي افتد و به آنها مي گويد: «هر کجا مي خواهيد مي روم.»
در طول مسير، مردم که چنين وضعي را آن هم نسبت به مدرس مشاهده مي کنند، با حالتي پرخاش گونه و عصباني بر گرد مدرس و سواران حلقه مي زنند.
تعداد جمعيت هر لحظه افزايش مي يابد، به طوري که سواران بختياري آشفته مي شوند، زيرا بيم آن مي رفت که مردم به آنان يورش برده، تفنگداران را از پاي در آورند.
مدرس که با تيزبيني و کنجکاوي خاصي نظاره گر اين اوضاع بود و احساس مي کرد ممکن است نزاع خونيني در گيرد، به انبوه جمعيت مي گويد: «دوست ندارم بين شما و سواران حاکم اصفهان درگيري ايجاد شود » و از حاضران مي خواهد که متفرق شده، به سر کارهاي خود برگردند.
آنگاه با صدايي بلند به مردم اعلام ميکند:
«من به تخت پولاد مي روم تا تکليف قطعي معلوم شود!»
مدرس با اين جمله کوتاه، اهالي اصفهان را از دو موضوع مهم آگاه مي سازد؛ يکي محل تبعيد خود و ديگري اينکه اعلام مي نمايد تا روشن شدن تکليف نهايي، مبارزه وي با صمصام السلطنه ادامه خواهد داشت.
ماجراي تبعيد مدرس چون صداي توپ در اصفهان مي پيچد، بازار و مراکز کسب و کار تعطيل مي شود و مردم به دنبال مدرس حرکت مي کنند، پس از عبور از پل خواجو، جمعيت به حدي مي رسد که کارگزاران صمصام را به شدت نگران مي کند.
خبر به حاکم اصفهان مي رسد، او با حالتي متوحش و مضطرب به دوستان مدرس از جمله حاج نورالله اصفهاني متوسل مي شود.
حاج نورالله در تخت فولاد به مدرس مي رسد و به او مي گويد:
«ديگر بس است. حاکم به اندازه کافي تنبيه شد»!
بدين گونه آن مجتهد مبارز در ميان فريادهاي پرخروش مردم که مي گفتند: «زنده باد مدرس» به اصفهان بر ميگردد.
از فعاليتهاي ديگر مدرس در آن ايام، رسيدگي به وضع طلاب و مدارس علميه اصفهان و موقوفات آنها بود. وي متوليان را تحت فشار قرار داد که بايد درآمد موقوفات به مصرب طلاب برسد.
جهان اسلام از نگاه مدرس
از جمله گفتارهاي مدرس است که :
«ترقي و تعالي هر قوم اين خواهد شد که جامع ميان خودشان را نگهداري کنند و به واسطه ترقي آن جامع، ترقي کنند.
غرض اصلي ما يک جامعه اي است که يک قسمت بزرگ دنيا در آن جامعه شرکت دارد و آن اسلام است. ما خيلي همبستگي اسلامي خود را از دست داديم، بالاخره بايد بيدار شده هوشيار شويم و جامعه خودمان را حفظ کنيم.»
در بيان علت عقب افتادگي ممالک اسلامي در نطق يکشنبه 21 صفر 1341 هـ. ق. که در دوره چهارم مجلس ايراد نموده، مي گويد:
«فکر مي کردم چرا ممالک اسلامي رو به ضعف رفته و ممالک غير اسلامي رو به ترقي!
چندين روز فکر مي کردم و بالاخره چنين فهميدم که ممالک اسلامي سياست و ديانت را از هم جدا کرده اند؛ ولي ممالک ديگر سياستشان عين ديانتشان يا جزو آن است، ممکن هم هست اشتباه کرده باشند.
لهذا در ممالک اسلامي اشخاصي که متدين هستند، از اشخاصي که داخل در سياست هستند دوري مي کنند؛ آنها که دوري کردند، ناچار همه نوع اشخاص رشته امور سياست را در دست گرفته، لهذا رو به عقب مي رود.»
مهتاب در مجلس
مجلس دوم در حقيقت گشايش ميدان مبارزه پارلماني و سياسي مدرس بود.
اين مجتهد عاليقدر وقتي قدم به مجلس گذاشت، اغلب گمان مي کردند شايد وي يک روحاني معمولي است و با آنکه آوازه مبارزاتش را در اصفهان با ستمپيشگان کم و بيش شنيده بودند، نمي توانستند باور کنند که اين سيد لاغر اندام، با عصاي چوبي و لباس کرباس، بزودي تمام عوامل را به دست گرفته و در بحث و استدلال کسي حريفش نيست.
بلواي جمهوري و جسارت به شهيد مدرس
هنگام آغاز وقايعي که کم کم منجر به عرض اندام رضاخان در عرصه قدرت شد ، مدرس زودتر از همه خطر اين آشوب را حس کرد و در صدد چاره برآمد.
در مجلس، مدرس و رفقايش سعي کردند از تصويب اعتبارنامه هاي عده اي نماينده که به دستور سردار سپه انتخاب شده يا با او تباني داشته اند، ممانعت به عمل آورند تا شايد بتوانند عناصر ناپاک را از مجلس خارج کنند.
در اين ميان دکتر حسين بهرامي معروف به احياء السلطنه دم را غنيمت شمرد و پس از يک مشاجره لفظي به تحريک تديّن، سيلي محکمي به صورت سيد حسن مدرس نواخت، طوري که عمامه آن بزرگوار از سرش بر زمين افتاد.
متقابلاً سيلي محکمتري از جانب سيد محي الدين مزارعي (وکيل شيراز) به ضارب زده شد. ولي صداي سيلي اول – که با گونه مجتهدي آگاه و فقيهي مبارز و متعهد آشنا شده بود – نه تنها همچون رعد در تهران و اطراف آن منعکس و پراکنده شد، بلکه مانند کبريتي که به انبار باروت برسد، در افکار و احساسات مردم آين شهر انفجاري عظيم به وجود آورد. اين سيلي، تعداد زيادي از مردم مسلمان تهران را در خيابانها به راه انداخت.
مخالفت مدرس با اقدامات رضاخان
مدرس که ميدانست اقدامات سردار سپه و طرفدارانش شدت و سرعت افرونتري گرفته و ممکن است آنها طرح تغيير نظام به «جمهوري» را به مجلس آورد، بر آن شد تا مجلس را از اکثريت بيندازد تا در صورت طرح اين مواد، مجلس حدنصاب لازم را براي تصويب قانون دارا نباشد.
همچنين مدرس از فرصت تعطيلي ايام نوروز هم استفاده کرد و ضمن بسيج مردم تهران عده اي از نمايندگان را به قم فرستاد تا حوادث را با مراجع روحاني در ميان بگذارند.
رضا خان که خود را درمانده مي ديد، در روز 18 فروردين 1302 ش. به حالت قهر به آبادي «بومهن» - واقع در 40 کيلومتري تهران – رفت.
بعد از رفتن وي افراد نظامي و اجيرشده به مجلس فشار آوردند که بايد سردار سپه را برگردانند و مجلس استعفاي او را قبول نکند و شايعه کردند که اگر بر نگردد کودتا ميکند.
ولي شهيد مدرس به نمايندگان واقعي مردم دلداري داداه، گفت: «نترسيد، او نمي تواند کودتا کند، و اگر هم کودتا کند {فقط} من را که با او مخالف هستم مي کشد. بنابراين بگذاريد بيايد و مرا بکشد و اين اوضاع تمام شود.»
ولي اکثر نمايندگان سخنان او را قبول نکردند و عده اي را برگزيدند تا بروند و سردار سپه را برگردانند. طرفداران رضا خان هم طبق نقشه قبلي ترتيبي دادند تا در جلسه اي که بناست به رضاخان راي دهند مرحوم مدرس حضور نداشته باشد .
اختناق و فشار بر مرحوم مدرس
طولي نکشيد که طرفداران رضاخان ، محيطي از اختناق و وحشت به وجود آوردند که کسي نمي توانست به نفع مدرس فعاليت کند. اما مردم تهران بيکار ننشستند و در هر فرصتي نفرت خود را از ستم و حمايت خويش را از اسلام و قرآن اعلام مي کردند.
ترور کور
در روز 17 آبان 1305 سيد حسن مدرس نماز صبح را به جاي آورد و هنوز هوا روشن نشده بود که براي تدريس عازم مدرسه سپهسالار شد.
مدرس با ذکاوت و فراستي که داشت متوجه شد دو نفر آهسته پشت سر وي حرکت مي کنند، در حالي که اسلحه خود را مخفي کرده اند.
آقا با گوشه چشم حرکات آن افراد را تحت نظر داشت؛ تا اينکه به اونزديک شدند.
به جاي التماس و تضرع – که در هنگام خطر به طور طبيعي از غالب اشخاص سر مي زند – بدون آنکه دست و پاي خويش را گم کند به محض آنکه آن دو، دست به اسلحه بردند به سوي آنها بازگشت و با صداي بلند گفت: «اگر مردي بزن! » آن دو وحشت زده پا به فرار گذشتند.
يک بار ديگر که به مدرسه مي رفت، در کوچه معروف به سرداري (واقع در پشت مدرسه) ناگهان آن فقيه فرزانه مورد هجوم چند تروريست قرار گرفت.
مدرس که ديد سر و سينه اش هدف تير است، رو به جانب ديوار نمود و بر زانو نشست، عمامه خويش را با عصا بالا برد و دستها را زير عبا به صورت سينه قرار داد، بطوري که بدن نحيفش در پايين عبا قرار گرفت و آنجايي را که قاتلين از پشت عبا، محل قلب و سينه او تصور مي کردند جز دو بازوي او چيز ديگري نبود، در نتيجه تيرها به عبا و عمامه و فضاي خالي بين بازوان اصابت نمود و چند تير يکي به کتف، يکي به ساعد و ديگري به بازوي او فرو رفت.
در حالي که خون از بدنش فوران مي زد، خود را نباخت و قسمتي از عمامه را پاره کرد و به وسيله آن جلوي خونريزي بازويش را گرفت. خود در اين باره گفته بود:
«انگليسيها مي خواستند با قتل من به مقصود شوم خود برسند، ولي خدا نخواست.»
تبعيد و پيراهن خونين
با بالاگرفتن ظلم و فشارها بر آن فقيه مجاهد ، دستور تبعيد ايشان توسط رضاخان صادر مي گردد .رييس شهرباني تهران که کينه بخصوصي با مدرس داشت و در پي فرصتي مي گشت شب دوشنبه 16 مهرماه 1307 ش. به اتفاق چند پاسبان مسلح از تاريکي شب استفاده کرده، کوچه ميرزا محمود (محل سکونت مدرس) را زير نظر گرفت، ماشيني را سر کوچه آماده کرد و سراسر محل را مأمور گذاشت.
عده اي پاسبان به سوي خانه رفته، در زدند. خدمتکار مدرس در را باز کرد. به محض باز شدن در، مأموران مسلح به درون خانه ريختند و لحظاتي بعد صحن خانه پر از مأمور شد.
مدرس که از اين اوضاع به شدت خشمگين شده بود، فرياد زد: «به کدام اجازه وارد خانه من مي شويد! مملکت اينقدر بي صاحب شده است!»
درگاهي - رييس شهرباني - با چکمه لگدي به سينه استخواني مدرس زد و خود را روي پيرمرد انداخته و سيد بزرگوار را کتک زد، سپس حکم تبعيد را به مدرس داد و به مأموران اشاره کرد که سيد را سر برهنه و بدون عبا دستگير کنند! آنها حتي نگذاشتند مدرس کفش به پا کند و همان شب بدون اينکه مردم متوجه شوند مرحوم مدرس به خواف تبعيد گرديد .
پس از اين درگيري، خانه مدرس را مورد بررس قرار دادند، هنگام تفتيش، بقچه اي را يافتند که بسته اي در آن بود.
مأموري که آن را يافته بود با هيجاني خاص به خيال آنکه اسناد و مدارک مهمي به دست آورده آن بسته را گشود. اما پيراهن خون آلودي را در آن مشاهده کرد. اين پيراهن مربوط به زماني بود که آن مجتهد آگاه را هدف گلوله قرار داده بودند و آن را براي قرار دادن در کفن نگه داشته بود.
کتابها، يادداشتها و آثار مخطوط ارزشمندي را که آن شب از منزل مدرس جمع آوري کردند، به شهرباني بردند و مشخص نشد که بر سر اين گنجينه هاي نفيس چه آمد.
تبعيد در خواف
شهيد مدرس از سال 1307 تا 1316 ه.ش به مدت 9 سال در قلعه اي در شهر خواف در نزديکي مرز ايران و افغانستان در تبعيد بسر مي برد .
مردم آن شهر غالبا حنفي مذهب بودند و به همين دليل نسبت به حبس يک مجتهد شيعه حساسيت چنداني نداشتند .
دوران تبعيد در اين مدت از جمله لحظاتي است که از آن اطلاع زيادي به دست نيامده است .
همينقدر که در اين مدت فقط فرزند ايشان يک بار موفق مي شود مرحوم مدرس را ملاقات نمايد .
در بسياري از اوقات شرايط زندگي در اين مدت از هر نظر بر مرحوم مدرس سخت مي گذشته است .
روزي ورقه کوچکي از مرحوم مدرس به دست شيخ احمد بهار - مدير روزنامه بهار - مي رسد که در آن نوشته بود « زندگي من از هر جهت دشوار است ، حتي نان و لحاف ندارم . »
همچنين آنطور که از نوشته هاي سيد شهيد بر مي آيد تا مدتها از حمام و حتي لباس تميز محروم بوده و از هر جهت که مي شده بر او سخت مي گرفتند .
فتح باب اصلي در اين مورد پيدا شدن قسمتي از دست نوشته هاي شهيد مدرس در خواف بوده که توسط خود ايشان « گنجينه خواف » ناميده شده است .
پيدا شدن اين يادداشت ها بعد از چند دهه روزنه مهمي به قسمتي از زندگي اين شهيد مظلوم مي گشايد
شهادت در غربت
سيدحسن مدرس پس از 9 سال اسارت در خواف به دنبال اجراي نقشه پليد رضاشاه، روانه کاشمر شد.
حوالي غروب بيست و هفتم رمضان 1356 هـ. ق. مطابق با 10 آذر 1316 سه نفر از شهرباني به نامهاي: جهانسوزي، خلج و مستوفيان به عنوان ديدن، به نزد مدرس مي روند.
او در اين هنگام روزه بود و با ديدن آنان به خيال آنکه مهمان برايش رسيده، مشغول پذيرايي مي شود.
سيد مظلوم که با زبان روزه مشغول راز و نياز با معبود خويش بود، بناگاه متوجه منظور شوم آنان مي شود؛ اما بدون آنکه هراسي به دل راه دهد با کمال آرامش بر سر سجاده اش مي نشيند تا صداي دلنواز مؤذن به گوشش مي رسد!
آري ديگر وقت افطار است و سيد مي خواهد با مختصر قوتي که دارد افطار کند.
جهانسوزي به سرعت قوري را که بر روي سماور بود بر مي دارد و استکاني چاي مي ريزد و آن را به خلج مي دهد، خلج سم مهلکي را در آن خالي ميکند و استکان چاي زهرآگين را در مقابل سيد مي گذارد و مي گويد: «بخور!»
مدرس استکان را بر مي دارد و محتواي مسموم آن را با خونسردي در چند جرعه مي نوشد و به نماز مي ايستد، در برابر خداوند به رکوع مي رود و سر به سجده مي گذارد. نماز مغرب را به پايان مي رساند ولي از اثرات سم خبري نيست.
در اين هنگام اين افراد از خدا بي خبر يکي از بزرگترين اعمال رذيلانه تاريخ را مرتکب مي شوند، عمامه سيد را که در حين نماز از سرش برداشته، به گردنش انداخته و آنگاه از دو سوي، آن را چنان کشيدند تا راه نفس بسته شد و بدين ترتيب سيدي بزرگوار را که يادگار اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بود، همچون جدش امام موسي کاظم عليه السلام غريبانه در سن 69 سالگي به شهادت رساندند.
پس از آن جيبهاي سيد را وارسي کردند و تنها دارايي او را که 36 ريال بود، بيرون آوردند که 12 ريال آن صرف مخارج کفن و دفن او شد.
آنگاه به تهران چنين مخابره کردند: «مدرس به علت بيماري فوت نموده است.»
با وجود اختناق شديد، مردم و علماي شهر کاشمر از اين فاجعه دردناک باخبر شدند. روز بعد، آن ولايت سراسر غرق در اندوه و ماتم گرديد، علما به مسجد آمدند و پس از انجام نماز جماعت، مجلس ختمي بر پا کردند، مردم قرآن مي خواندند و اشک مي ريختند.
يکي از روحانيون بر فراز منبر رفت و روضه موسي بن جعفر عليه السلام خواندو ضمن شرح مصايب آن امام همام گفت: «سيدي غريب را که فرزند پيامبر بود در زندان مسموم و شهيد کردند.» مردم با شنيدن اين مطلب بر سر و سينه زدندو بر قاتلان و عاملان اين حادثه لعن و نفرين فرستادند.
از آن روز، مردم به زيارت قبر شهيد مدرس مي رفتند و در تاريکي شب آجر و گچ مي بردند و ظاهر قبر را مي ساختند، ولي روزها مأموران شهرباني آن را خراب مي کردند.
تا آنکه با پيش آمدن وقايع شهريور 1320 مردم تواستند چند صباحي نفس راحتي کشيده، صورت مزار آن سيد غريب و شهيد را علني کنند.
اولين کسي که از ماجراي شهادت مدرس پرده برداشت، شيخ الاسلام ملايري، نماينده مردم ملاير بود که در روز شنبه 26 مهر 1320 طي نطقي در مجلس ضمن توصيف کمالات مدرس به اين ماجراي غمناک اشاره کرد .
نخستين جلسه محاکمه قاتلان آن شهيد از صبح روز شنبه 3 مهرداد 1321 در تالار ديوان کيفر تشکيل و آغاز به کار نمود.
در اين محاکمه – که جنبه تشريفاتي و ساختگي داشت – عاملان فاجعه هر يک به 15 سال زندان محکوم شدند که بعدا مورد عفو ملوکانه قرار گرفتند!
مزار مدرس چندين بار مرمت و بازسازي گرديد.
تا آنکه امام خميني - ره - در ضمن حکمي تاريخي، توليت آستان قدس رضوي را ملزم ساختند تا بر مقبره آن شهيد، بارگاهي شکوهمند و در خور شأن آن اسوه ستيز با ستم، ساخته شود؛ که فرمان حضرت امام تحقق يافت و اکنون ما شاهد گنبد و بارگاه با جلال و عظمت بر مدفن آن مدرس ديانت و سياست هستيم که زيارتگاه امت مسلمان مي باشد.
برخي از اعمال سيد در تبعيد به نقل از دست نوشته ها
نظر به اين که از اول حدوث اين حادثه پيش خود منشأ و سببي مربوط به مرتکبين سراغ نداشتم اين پيش آمد و سوء تفاهم را به بدي نسبت به خود و مقاصد نوعي و عمومي که هميشه در نظر داشتم تلقي نکرده از خداوند منان از آن ساعت اول حرکت صبر واجر نسبت به مصائب مسئلت نمودم و مي نمايم.
بعد از استقرار در محبس به خداوند منان ملتجي شدم که مرا ظاهرا و باطنا، عملا و قصدا در اين مدت حبس فقط و به خودش مشغول فرمايد – نيتم بر اين شد که از شبانه روز دوازده ساعت را مشغول اعمال و اذکار جوارحي باشم از واجبات و غير ها که اقلا اعمال و اذکار من مشتمل بر دوزاده هزار مرتبه اسماء مبارک خداوند جل و علي بوده باشد.
بحمدالله و شکره تا اين تاريخ به اين نيت موفق شده ام.
اميدوارم که خداوند تبارک و تعالي مرا از اين گرفتاري نجات دهد. ولي توفيقي که مرحمت فرموده باقي و زياد فرمايد تا انشاءالله تعالي با حال اختيار کامل از اعمال و اذکار و افعال و افکار، قبل از رفتن از دار فاني به مقام رضا و تسليم و امتثال امر «موتوا قبل ان تموتوا» خود را برسانم.
وپايان حال اميدوارم که به مقام شهادت في سبيل الله که سالهاي متمادي از خداوند مسئلت نموده ام موفق شده و مصداق آيه شريفه " ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احيائ عند ربهم يرزقون "واقع شوم. آمين آمين آمين يا رب العالمين.
اعمال و اذکار من در مدت حبس بر دو نوع است:
يکي اذکار و اعمالي که در تمام مدت محبوسيت تقريبا به آن اشتغال داشتم، ديگري آن که در بعضي اوقات مشغول آن بودم.
اما آن اعمالي که در تمام مدت اشتغال داشتم:
1- بعد از فراق از تعقيب نماز صبح (هنگامي) که تقريباً يک ساعت و نيم از آفتاب برآمده بود مشغول نماز قضا از براي خود و جهت والدين و به جهت بعضي ارحام ذوي الحقوق که تقريبا در خواب به لسان حال از من توقع کردند مي شدم و به اختلاف کوتاهي و بلندي روزها و اختلاف احوال از چهار شبانه روز نماز مي گزاردم تا دو شبانه روز.
2- زيارت عاشورا، که بعد از فراق از نماز قضا مشغول آن مي شدم و لعن و سلام را در حال قدم زدن که مرسوم دائمي قبل از ظهر بود بجا مي آوردم.
3- بعد از فراغ از نماز، زيارت عاشورا و پس از خواندن هفت و يا چهارده مرتبه چهارقل، در گوشه اي في الجمله مشغول مناجات کردن مي شدم و هزار دفعه استغفار مي کردم به صيغه «استغفرالله ربي و اتوب اليه» در حالي که مشغول قدم زدن بودم.
4- پس از فراغت از استغفار در حال قدم زدن مشغول آيات خمسه اول سوره (اقرأ) مي شدم تا ظهر به هر اندازه که بشود. بسم الله الرحمن الرحيم. إقرا بسم ربک الذي خلق. خلق الانسان من علق. اقرا و ربک الاکرم. الذي علم بالقلم. علم الانسان ما لم يعلم.
و خاطر ندارم که هيچ روزي کمتر ازيک صد مرتبه شده باشد و بعد از آن مشغول اداي فريضه شده پس از صرف ناهار مي خوابيدم.
5- عصر به ختم صلوات اشتغال مي ورزيدم. هر روزي يک هزار صلوات از براي يکي از چهارده معصوم (از خاتم انبيا صلوات الله عليه الي حجه عصر عجل الله تعالي فرجه) هديه مي نمودم که هر چهار ده روز يک ختم کامل مي شد.
اين قسمت نيز در حالت قدم زدن بود و در آخر هديه صلوات آب دمي خود را جهت استشفا فرو مي بردم و اين آب را شربت صلوات ناميده هر روزه عصر از او استفاده مي نمودم و شکر خداوند را به جاي مي آوردم در اين موفقيت.
6- پس از صلوات يک صد مرتبه ذکر «ماشاء الله کان و مالم يشاء لم يکن و لا حول و لا قوعه الا بالله العلي و العظيم افوض امري الي الله ان الله بصير العباد» را (که موضوع بعض افکارم بود) در حال قدم زدن غالباً با تأمل مي خواندم.
7- توسل، هر اندازه وقت تا مغرب بود به امام زمان عجل الله فرجه توسل جسته: «يا مولاي يا صاحب الزمان، سه متربه الغوث، سه مرتبه الامان، سه مرتبه يا مولاي يا حجه ابن الحسن، سه مرتبه ادرکني، سه مرتيه يا مولاي يا ولي الله يا مولاي يا حجه الله مظلوم المستغاث بک يا صاحب الزمان» اين ذکر را مکرر مي کردم در حال قدم زدن تا مغرب هر قدر ممکن مي شد. مغرب اذان و اقامه گفته فريضه را بجا مي آوردم با تعقيب و زيارت مختصر.
8- هزار مرتبه «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء» در حال قدم زدن مي گفتم که هر دوازده شب يک مرتبه يک ختم کامل شود.
9- در گوشه اي مثل قبل از ظهر مشغول مناجات شده بعد از آن هزار دفعه استغفار کرده منفردا يا مجتمعاً با مأمورين نشسته مشغول خوردن چاي و امثال آن شده و در ضمن در تدارک شام مي شديم. غالباً در حدود پنج الي شش از شب گذشته دراز کشيده و اعمال خواب را از قبيل شهادتين و اشغفار و غير هما بجا آورده و حساب روز را مي کردم و در بعضي اوقات مشغول ذکر «رب اني مسني الضر و انت ارحم الرحمين» مي شدم تا خواب مرا بربايد.
/انتهای پیام/