نگين شکسته
در نزديکي محل زندگي امام هادي(ع) در شهر سامرا، بازارچهاي بود که جمعي از صنعتگران در آنجا به کار و تلاش ميپرداختند. يکي نجاري ميکرد، يکي لباس ميدوخت، ديگري ظرفهاي فلزي ميساخت و خلاصه هرکس به حرفهاي مشغول بود.
در اين بازارچه، انگشتر سازي به نام يونس کار ميکرد که از دوستداران امام هادي(ع) بود. او گهگاه به حضور امام(ع) شرفياب ميشد تا اگر خدمتي از دستش برآيد، انجام دهد.
روزي يونس هراسان و مضطرب به خانه امام هادي(ع) رفت و در حالي که صدايش از ترس ميلرزيد عرض کرد: مولاي من! از اين پس شما مراقب خانواده من باشيد و به آنان رسيدگي کنيد. حضرت پرسيد: مگر چه اتفاقي افتاده؟! عرض کرد: من ديگر رفتني شدهام.
امام(ع) لبخند زنان فرمود: چرا اي يونس؟! عرض کرد: موسي بن بغا(از حاکمان آن روزگار) نگين با ارزشي فرستاد که آن را بتراشم. وقتي مشغول تراشيدن آن شدم، ناگهان نگين از وسط شکست؛ قرار ما براي تحويل انگشتر فرداست. او خيلي بيرحم است يا هزار تازيانه به من خواهد زد يا مرا خواهد کشت.
امام هادي(ع) با اطمينان کامل فرمود: فعلا به خانهات برگرد تا فردا، جز خير اتفاقي نخواهد افتاد.
يونس با اتکا به کلام امام به خانه برگشت و منتظر حوادث بعدي ماند. در اولين ساعات صبح روز بعد فرستاده موسي بن بغا نزد يونس آمد، يونس پيش از آنکه سخن فرستاده موسي بن بغا را بشنود، بار ديگر هراسان و نگران خدمت امام هادي(ع) رسيد و عرض کرد: فرستاده موسي آمده و نگين را ميخواهد. حضرت فرمود: برو، جز خير اتفاقي نخواهد افتاد. عرض کرد: مولاي من، به او چه بگويم؟ امام(ع) لبخندي زد و فرمود: حالا برو ببين چه ميگويد، حتما خير است.
از گفته امام(ع) يونس قدري آرام گرفت و رفت. اندکي بعد در حالي که خنده بر لب داشت خدمت حضرت هادي(ع) رسيد و ذرباره علت خوشحالي خود چنين گفت: فرستاده موسي بن بغا از قول او گفت: کنيزهاي من بر سر انگشتري با هم دعوا ميکنند، اگر ممکن است آن نگين را نصف کن، مزدش هم هر چه باشد ميپردازم.
امام(ع) از شنيدن اين خبر خيلي خوشحال شد و به درگاه الهي عرض کرد: بارالها! سپاس تو را که ما را از جمله کساني قرار دادي که تو را به حق ستايش ميکنند.
سپس از يونس پرسيد: تو در جواب چه گفتي؟ يونس گفت: گفتم مدتي وقت بده، شايد بتوانم اين کار را انجام دهم. امام فرمود: جواب درستي دادي.(1)
1- بحارالانوار، ج50، ص125.