بررسي يك واقعه گمشده در تاريخ
گروه انديشه- يکي از نکات جالبي که در تاريخ غدير وجود دارد، تأخيري است که پيامبر اکرم(ص) در ابلاغ اين مسئله ي مهم داشتند. آيه اي نازل شد که «يَا أيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ مَا أُنزِلَ إلَيک مِن رَبِک» در حالي که پيامبر دعوش اين بود که هر حکمي و آيه اي مي آمد تعجيل مي کرد در ابلاغ آن، تا جايي که آيه نازل شد: « وَ لَا تَعجَل بِالقُرآنِ مِن قَبلِ أن يُقضي اِلَيکَ وَحيُه» قبل از اينکه وحي تمام بشود عجله نکن که به مردم پيام خدارا برساني. صبر کن تا وحي و پيام تمام بشود.
در چنين شرايطي، تأخير در ابلاغ يك حكم تا جايي كه آيه ي ديگري نازل بشود و دستور بدهد كه «يَا أيُها الرَّسولُ بَلِّغ مَا اُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِك» آنچه را كه قبلاً حكم كرده ايم ابلاغ كن، مسئله ي خيلي مهمي است.
حال كه مي دانيم اين مسئله ابلاغ ولايت امير المؤمنين(ع) بوده است، اين سؤال مضاعف مطرح مي شود كه چرا پيامبر(ص) تأخير در ابلاغ حكم مي كند؟ چرا دير اين مطلب را اعلام مي كند، تا جايي كه آيه ي ديگري نازل بشود؟ در پاسخ بايد گفت كه پيامبر(ص) مي ترسيده از عكس العمل مردم و اينكه ابلاغ كند حكم را.
چرا بايد مردم عكس العمل نشان بدهند در برابر ابلاغ يك چنين حكمي؟ مگر اين حكم اعلام ولايت و جانشيني علي(ع) بعد از رسول الله(ص) نبوده است؟ اگر ما شخصيت حضرت علي(ع) را بشناسيم اين تعجب بيشتر و شديد تر مي شود. اگر بدانيم كه علي(ع) در بين مردم عرب چه جايگاهي داشت، بيشتر حيرت مي كنيم كه چرا رسول الله(ص) ترس از ابلاغ حکم جانشيني بعد از خود داشت.
يک نکته اي را مطرح مي کنم که گوشه اي از تاريخ اسلام است و متأسفانه در تواريخ گم شده است و اين در تاريخ مکتوب وجود ندارد تا يافت شود. بايد اين ماجرا و مسئله با يک بررسي تحليلي در تاريخ فهم شود.
همه مي دانيم که کعبه جايگاه مهمي در تاريخ تمدن عربستان و مردم مکه دارد. کعبه اي که در زمان حضرت ابراهيم(ع) پايه هايش بالا مي رود، هر چند که اساس و مبنايش در زمان حضرت آدم(ع) گذاشته شده بود و ايشان در آن منطقه خيمه اي مي زد و عبادت مي کرد و بعد از او انبياي ديگر آن مکان را مقدس مي دانستند و جايگاه عجيبي براي مناجات و عبادت بود، تا اينکه حضرت ابراهيم(ع) پايه هايش را بالا مي برد. چه زمان؟ زماني که قبلاً اين منطقه به يک منطقه ي خشک و بي آب و علف تبديل شده بود. به طوري که وقتي هاجر(س) و اسماعيل(ع) را در به امر الهي در آنجا رها مي کند، دست به دعا بر مي دارد و مي گويد که «ربِّ إنّي أسکَنتُ مِن ذُرّيتي بِوادٍ غَيرِ ذي زَرع» من فرزندانم را در جايي سکني دادم که محلي بي آب و علف است. منتهي بعد در آنجا چشمه ي زمزم ايجاد مي شود و قبايلي که بدنبال آب و علف مي گشتند وقتي بدانجا وارد مي شوند و مي بينند که آب هست تعجب مي کنند و متوجه مي شوند که از برکت وجود اين دو نفر است. و کم کم به خاطر وجود آب در آن مکان ساکن مي شوند و حضرات اسماعيل(ع) و هاجر(س) در آنجا ارج و قرب بسياري پيدا مي کنند. حضرت ابراهيم(ع) سال ها بعد مي آيد و خانه ي کعبه را بنا مي کند و آن جا مي شود يک مرکز عبادي و توحيدي.
دوباره حضرت ابراهيم(ع) دعا مي کند که اينجا جايي باشد که دل هاي مردم به اين سوي جذب شود و اين دعا مستجاب مي شود و مردم از اطراف و اکناف به اين محل توجه پيدا مي کنند و مکه کم کم شهرتي در خور پيدا مي کند و تبديل به شهر مي شود.
چون پايه گذار اين مکان و شهر حضرت ابراهيم(ع) بود، در اديان بعدي، بويژه در دين هاي بني اسرائيلي که از فرزندان حضرت اسحاق(ع) و يعقوب(ع) و در واقع حضرت ابراهيم(ع) هستند، کعبه و مکه جايگاه مقدسي است. در دين حضرت موسي(ع) و عيسي(ع) و قبل و بعد از آن ها مثلاً دين حضرت داود(ع)، مکه جايگاه مهمي بوده است. تا جايي که تاريخ مي گويد براي ايرانيان هم مکه و کعبه جايگاه مقدسي بوده و هدايايي را براي آنجا مي فرستادند، از جمله گنجينه اي بوده که اين ها بعد ها دفن شده بود وحضرت عبدالمطلب(ع) به هنگام حفر مجدد چاه زمزم اين گنجينه را مي يابد، و از نشانه ها معلوم مي شود که هديه ي پادشاهان ايراني به کعبه بوده است. کعبه چنين حرمت و تقدسي داشته و در طول تاريخ به مرکزي تبديل شده بود که مردم بدانجا توجه داشته اند و اهميت مکه هم به لحاظ فرهنگي، هم به لحاظ اقتصادي، هم به لحاظ مذهبي بود. پس کعبه در بين مردم قداست عجيبي پيدا مي کند.
اين مسائل هست تا زماني که ماجراي ابرهه و سپاه فيل بوجود مي آيد كه از وقايع مهم و عظيم تاريخي است. ماجرا اينست که پادشاه يمن به دعوت يهوديان اطراف مدينه بدانجا مي رود و با دين يهود آشنا مي شود، در حالي که تا حدودي سر سپرده ي حبشه و روم است و بايد به مسيحيت گرايش پيدا مي کرد. اما اعلام استقلال مي کند و به يهوديت گرايش مي يابد و تلاش مي کند يمن و اطرافش را يهودي کند که قضيه ي اصحاب اخدود بوقوع مي پيوندد. ماجراي اصحاب اخدود ماجراي عده اي است که نمي خواهند يهودي بشوند و در صورت سرپيچي بايد وارد آتش بشوند. مردان و زنان بسيار با صلابتي در اين ماجرا حاضر نمي شوند از دين خود بر گردند و وارد آتش بشوند تا اينکه زني نوزادي در آغوش داشته، به خاطر نوزادش ترديد مي کند که برود در آتش يا نه، که نوزاد به سخن در مي آيد و مي گويد استقامت کن که به محض ورود در آتش ما رستگار مي شويم و او هم وارد مي شود. اين قضيه ي اصحاب اخدود زبانزد همه مي شود و گسترش مي يابد. خبر به پادشاه روم مي رسد و از آنجا به حبشه؛ حبشه نيز يک سرداري به نام ابرهه را اعزام مي کند. او هم با سپاه عظيمي مي آيند و پادشاه يهودي يمن را سر نگون مي کنند. و خودش در آنجا به تخت مي نشيند. بعد از يک مدت خودش هم داعيه ي اين را پيدا مي کند که يمن را مرکزي کند که مردم به آنجا بيايند. چون آوازه ي کعبه را شنيده بود، يک معبد بسيار بزرگي را در برابر کعبه در يمن ايجاد مي کند و هرچه تلاش مي کند که مردم را ازسراسر عربستان و يمن به سمت آن معبد بکشد، اين اتفاق نمي افتد. حتي يک زني از يهوديان بعنوان اينکه يک تمسخري بکند، آن خانه و معبد را آلوده مي کند. اين بيشتر باعث خشم ابرهه مي شود و همه ي اين ها را زير سر کعبه مي دانسته که به خاطر وجود خانه ي کعبه است که کسي به اين معبد توجهي ندارد. در نتيجه تصميم مي گيرد لشگر کشي کند و سپاهي را که فيل هايي داشته اند براي از بين بردن کعبه حرکت مي دهد.
عبد المطلب در نزديکي مکه با ابرهه ملاقات مي کند. ابرهه بزرگِ مکه را بسيار تکريم مي کند و مي بيند که عبد المطلب چهره ي بسيار نوراني دارد. بايئد بدانيم كه همه ي اجداد رسول الله(ص) از عبدالمطلب تا اسماعيل(ع) همه افراد طاهر و يکتا پرست بوده اند و وحتي به يهوديت و مسيحيت هم ايمان نياوردند بلکه به دين ابراهيم نبي(ع) بودند. ابرهه مي پرسد که چه مي خواهي؟ عبد المطلب مي گويد سپاهيانت شتران من را برده اند، مي خواهم شترانم را پس بدهي(البته نقشه اي بوده است). ابرهه مي گويد به نظر من مرد جليل القدري بودي اما با اين درخواستت در نظرم کوچک شدي. من مي خواهم اين کعبه اي را که مظهر اقتدار و عظمت شماست ويران کنم و آن وقت تو به جاي مذاکره براي حل اين مسئله به دنبال شتر هاي خودت هستي!؟ عبدالمطلب پاسخ مي دهد من صاحب شتران خودم هستم و خانه هم خودش صاحب و حامي دارد. ايشان باز مي گردند و مردم را از شهر خارج کرده و به ارتفاعات اطراف مي فرستد، تا اينکه سپاه ابرهه را ابابيل نابود مي کند. اين ماجرا هم مانند بمبي در عربستان و اطراف صدا مي کند که سپاه عظيم ابرهه چنين و چنان شد، و خداي کعبه از محل خانه ي خودش حفاظت کرد. اين اتفاق باعث مي شود که عظمت و اقتدار کعبه صد چندان شود. بعد از آن رونق اقتصادي براي کاروان هاي قريش چندين برابر مي شود که در سوره ي قريش هم به آن اشاره مي شود. «لِإيلافِ قُرَيش»؛ حرف لام در ابتداي سوره سؤال بر انگيز است که چرا سوره با لام شروع شده، معني آيه اينست: «براي اينکه دل هاي مردم به سوي قريش جمع شود»؛ خب قبلش چه بوده است؟ دل هاي مردم براي چه چيز جمع شود؟ يک چيزي لازم است. گويا سوره و جمله ناقص است و خداوند مي خواهد بگويد که کاري را کرده ايم براي توجه و عطف دل مردم به قريش. «إيلَافِهِم رِحلَه الشِّتَاءِ وَالصَّيف»؛ تا در سفرهاي زمستاني و تابستاني مردم به اين ها الفت داشته باشند و با اينان تجارت بکنند و کاروان ها از راهزني ها در امان باشد. «ألَذي أطعَمَهُم مِن جوعٍ وَ آمَنَهُم مِن خَوف»؛ هم امنيت اقتصادي و هم امنيت نظامي و امنيت از همه ي حيث ها.
خب چه کرده ايم که اين اتفاقات بيافتد؟ مي گويد: «فَليعبُدوا رَبَّ هَذَا البَيت»؛ يعني هر چه که هست مربوط به اين بيت است. به تفسير که مراجعه کنيد مي گويد اگر سوره ي قريش را بخواهيد در نماز بخوانيد بايد قبلش سوره ي فيل را بخوانيد. اين نشان مي دهد که سوره ي فيل و قريش در واقع يک سوره اند. در سوره ي فيل مي گويد «ألَم تَرَکَيفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأصحَابِ الفيل»؛ ديدي که با سپاه فيل چه کرديم؟ و چه بلايي بر سر سپاهيان آورديم؟ اين کارها را براي چه کرديم؟ «لِإيلافِ قُرَيش»، براي عظمت و موقعيت يافتن قريش. حال ببينيد کعبه در نزد مردم مکه و عرب چه موقعيت ممتازي پيدا مي کند! با اين موقعيت عظيم هر کاروان تجاري دچار حمله ي راهزنان مي شد بجز کاروان قريش، چرا که عرب جرأت نمي کرد به کاروان هاي قريش حمله کند، زيرا از عاقبتي مثل عاقبت سپاه ابرهه مي ترسيد. چندين سال پس از واقعه ي ابرهه اتفاق عظيمي مي افتد و آن تولد علي بن ابي طالب(ع) در همين خانه ي كعبه است، آن هم به شكلي معجزه آسا! ديوار خانه شكافته مي شود و فاطمه بنت اسد وارد مي شود؛ سه روز بعد با يك قنداقه از همان محلي كه ديوار شكاف برداشته بود بيرون مي آيد. در اين سه روز خبر ورود همسر ابوطالب به داخل خانه ي كعبه به اين شيوه سينه به سينه نقل مي شود و حيرت همه را بر مي انگيزد. اين ماجرا در برابر چشمان حيرت زده ي افراد بسياري كه در اطراف كعبه نشسته بودند رخ مي دهد و تا سه روز خبري نمي شود تا اينكه آخرين خبر به همه مي رسد كه نوزادي در اين محل متولد شده است، آن هم از اصيل ترين خانواده ي قريش و مكه، يعني بني هاشم، و از نواده هاي عبد المطلب. اين نوزاد كه به عنوان مولودكعبه در همان زمان شناخته مي شود، چنان قداستي پيدا مي كند كه قرآن در وصفش مي فرمايد وقتي كه اين فرد شهادت به پيامبري محمد(ص) مي دهد، تمام بزرگان قريش و اشراف و مردم بت پرست مكه ناراحت مي شوند و ديگر حرف و حجتي براي ارائه ندارند.
در آيه ي آخر سوره ي رعد به اين ماجرا اشاره شده و مي گويد «يَقولُ الّذينَ كَفَروا لَستَ مُرسَلاً»؛ اين كفار مي گويند تو پيامبر نيستي؛ «قُل كَفَي بِاللهِ شَهيداً بَيني وَ بَينَكُم»؛ يك شاهد من خداست، يعني قرآن كه اگر مي توانيد شبيه اش را بياوريد كه نتوانسته ايد، «وَ مَن عِندَهُ عِلمُ الكِتاب»؛ و آن كسي كه علم كتاب نزد اوست، كه اگر او هم شهادت به نبوت من بدهد ديگر شما حرفي براي گفتن نداريد. آن كس حضرت علي بن ابي طالب(ع) است كه در همان سنين نوجواني بخاطر اين موقعيت عظيم در بين مردم مكه و عربستان(مولودي كعبه)، با شهادتش به رسالت حضرت محمد(ص) ديگر كسي حرفي براي ارائه كردن و عرض اندام ندارد. اينجاست كه مي گويم تاريخ چه تاريخ ظالمي است كه چنين شخصيت عظيمي را به كل از صفحه ي خودش پاك كرده است.
شما در تاريخ پيدا نمي كنيد كه قبل از بعثت رسول اكرم(ص) از امير المؤمنين(ع) نامي برده شده باشد، بجز همين قضيه ي تولد ايشان در خانه ي كعبه. اين ماجرا هم آنقدر بزرگ هست كه باقي بماند. درست مثل يك نقشي كه در يك سنگ سخت به سختي كنده باشند و سنگ را ساييده باشند تا جايي كه همه ي خطوطش رفته باشد، اما اين نقش آنقدر عميق بوده كه نمي شد آنرا از بين برد. اما ديگر جزئيات كه چگونه حضرت رشد يافتند، چه جايگاهي داشته اند، در دوران كودكي چگونه رفتارهايي داشته اند و... از بين رفته است. اما همين آيه ي آخر از سوره ي رعد نشان مي دهد كه چه موقعيت برتري بوده كه وقتي يك نوجوان شهادت و گواهي دهد، ديگر كسي حرفي براي گفتن ندارد. نه به اين معنا كه بپذيرند، بلكه بدين معنا كه محكوم مي شوند و همين محكوميت كافيست.
حال پيامبر مي خواهد چنين فردي را بعنوان جانشين بعد از خود معرفي كند كه مي ترسد. ببينيد جامعه چه جامعه اي است كه پيامبر از ابلاغ اين امر عظيم هراس دارد. اگر رسول اكرم(ص) مي خواست انسان بدون صلاحيتي را كه سابقه ي سوئي دارد و مناسب اين منصب نيست معرفي كند، جاي ترس داشت و شك بر انگيز بود. اما مسئله اين نيست؛ محمد مي خواهد علي را معرفي كند،كسي كه مولود كعبه است و سوابقش درخشان ترين سوابق است. اين علي را همه ي عرب مي شناسد. در جنگ هاي بزرگ دلاوران عرب از روبرو شدن با او مي ترسيدند، اول مسلمان است، كسي است كه شب هجرت در بستر پيامبر خفته و چقدر كارنامه ي درخشاني دارد، اما باز هم دست نگه مي دارد.
سؤال اينجاست كه چرا بايد بترسد؟ براي اينكه مي داند پذيرش عمومي وجود ندارد. فضائي ايجاد كرده اند كه نمي شود همين را هم به مردم بقبولانيم و امكان داردكه اگر اين بخواهد اعلام شود، تمام رسالت پيامبر و تمام آنچه كه هزاران پيامبر آمده اند در طول تاريخ و برايش زحمت كشيده اند و زمينه سازي كرده اند، از بين برود و آن همه تلاش پيامبر كه جهال عرب را به پيشگامان ايثار و شهادت تبديل كرده بود بر باد برود. حتي عده اي در اين ميان هستند كه خود پيامبر را ترور كنند تا زودتر به هدفشان برسند. شايد تعجب آور باشد، اما بايد دانست كه اين عده از ابتداي آغاز حكومت در مدينه النبي به دنبال مرگ پيامبر بودند تا حاكميت را در دست خود بگيرند و در پي فرصتي براي اين امر بودندكه موفق نشدند.
*محمد عيني زاده- مدير گروه معارف شبکه دو سيماي جمهوري اسلامي ايران
/انتهاي پيام/