انگار خدا هم دلش براي پسربچه سوخته بود
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»، سجاد نصرتي در آخرين پست وبلاگ شخصي اش - زيرچشمي- در گزارشي پيرامون حاشيه هاي ديدار عيد غدیر اقشار مختلف مردم با رهبر انقلاب، نوشت:
اين روزها پيدا کردن دوست خوب خيلي سخته و سخت تر از اون ادامه دادن رابطه دوستي با اون هست.
با اين حال سعادت داشتم و سال گذشته يه دوست خوب اونم از جنس "سيد"شو پيدا کردم.
سفر استاني رئيس جمهور به لرستان بود که با هم آشنا شديم. من خبرنگار ايران بودم و سيد شهاب هم عکاس مهر.
تو راه کرمانشاه تا لرستان که زميني و با يه ميني بوس ميرفتيم حضور يه عکاس با چهرهاي متين و دلنشين در ميان شش يا هفت تا عکاس ديگه که هر کدوم به نوعي تيپهاي فشن و عجيب زده بودند برام جالب بود.
زد و با سيد شهاب تو اون سفر هم اتاق شديم. از اين اتفاق راضي بودم. هنوز هم صداي قشنگ نماز صبحي که سيد تو اون اتاق تاريک ميخوند تو گوشمه. همين نماز خوندن سيد بود که باعث شد بهش علاقمند بشم و بيشتر با هم دوست بشيم. قبل از برگشتن به تهران شماره تلفن رد و بدل کرديم. بگذريم ...
خبرنگاران / حاشيه سفر استاني دولت به لرستان
ديشب قبل از اينکه بخوابم سيد زنگ زد به گوشيم. برام عجيب بود که اين موقع شب چي شده که سيد زنگ زده! تو همون چند ثانيه که گوشي رو هنوز جواب نداده بودم احتمال دادم که سيد شهاب زنگ زده تا شماره تلفن يکي از دوستان رو ازم بگيره؛ اما يعني اينقدر مهم بود که الان زنگ بزنه !؟
خلاصه گوشي رو برداشتم و يه سلام و احوالپرسي گرم با سيد کردم. ازم پرسيد فردا صبح چيکارهاي؟ گفتم چطور مگه؟ گفت تو بگو بهت ميگم. پرسيدم چه ساعتي؟ گفت ساعت 8. گفتم بيکارم. گفت تا کي؟ گفتم تا 11- 12 . گفت قسمت خودته. گفتم چي ؟ گفت يه کارت ميهمان براي ديدار با آقا دارم که انگار قسمت توست. ذوق کردم. با هم ساعت 7 صبح جلوي ورودي بيت قرار گذاشتيم. به قول سيد رفتن به ديدن سيد بزرگ اونم تو روز سيدها خيلي حال ميده.
سيد شهاب ميگفت که به چند تا از دوستان زنگ زده اما موفق به برقراري تماس باهاشون نشده تا اينکه نوبت به من رسيده. از اين موضوع خيلي خوشحال شدم و از اينکه يه سيمکارت تاليا دارم خيلي خوشحالتر. چرا؟! چون منزل ما نقطه کور هست و نه از "همراه اول" خبري هست و نه همراه دوم !
ساعت 5:45 از خواب بيدار شدم. نماز خوندم. بعدش دوش گرفتم و راه افتادم تا دير نرسم و بدقول نشم. ساعت 7 که رسيدم جلوي ورودي بيت، چند تا ماشين بيشتر پارک نکرده بودند. ماشين رو طوري پارک کردم که براي سيد هم جا گرفته باشم. آخر سر سيد با 20 دقيقه تاخير اومد و ماشينش رو پشت ماشين من پارک کرد. پياده شدم و عليرغم تمام هشدارهاي امنيتي درباره آنفولانزاي خوکي، با هم روبوسي کرديم!
بعد از احوالپرسي رفتيم و تو صف قرار گرفتيم تا داخل بشيم. هوا خيلي سرد بود. حرف زدن با سيد باعث شد تا هم سرما يادمون بره و هم هفت خان بازرسي بدني رو خيلي زود رد کنيم. خاطره سيد از بازديد آقا از نمايشگاه بين المللي قرآن در روز قدس خيلي شنيدني بود.
وقتي که داخل شديم تقريباً يک دهم حسينيه پر شده بود و ما هم در رديفهاي ابتدايي نشستيم. تا ساعت 10 که آقا وارد حسينيه بشن چند تا از برادران به صورت خودجوش از گوشه و کنار بلند ميشدند و با چند بيت شعر، مجلس رو گرم ميکردند.
جمعيت يکصدا با هم ميگفتند "اي پسر فاطمه منتظر تو هستيم". منم که با جمعيت همصدا شده بودم چشمام رو به دري که قرار بود آقا از اونجا وارد بشن دوخته بودم تا اينکه در باز شد و چهره زيبا و خندان آقا ...
صداي گريه ميومد
تجديد بيعت با ولي امر تو روز ولايت معلومه که گريه داره؛ تا آقا شروع کردند به صحبت کردن صداي گريهها بيشتر شد. يه پسر بچه حدوداً ده ساله تو اون هير و بير هي جاشو عوض مي کرد تا بتونه جمال دلرباي "آقا" رو ببينه؛ با اين کارش چند تا از مامورين انتظامات رو حسابي عصباني کرده بود. اما حقم داشت، آخه پير و جوون و نوجوون همه خاطرخواه "آقا" هستند.
"پسر بچهه" آخر سر پس از کلي اينور اونور کردن اومد نشست نزديک ما. جاش طوري بود که با کلي زحمت ميتونست "آقا" رو ببينه چون که ستون جلوش بود اما باز اينم غنيمت بود. کنار "پسره بچه" هم يه "پسره" ديگه بود که زل زده بود به "آقا" و يه ريز گريه ميکرد. تو حال و هواي خودش بود. در همين موقع "پسره بچه" يه نگاهي به اشکاي "پسره" کرد؛ از اون نگاهها که انگار اونم دلش مي خواست تا آقا رو ببينه و يه ريز گريه کنه...
پسر بچه: "جاتو با من عوض مي کني؟!"
پسره: "نه"
"پسر بچه" حالش گرفته شد؛ به نظرم اومد که "پسره" هم از اينکه جواب نه داده ناراحته. به جفتشون حق دادم. دلم ميخواست جامو باهاش عوض کنم اما منم ...
داشتم به همين فکر ميکردم که چيکار کنيم تا خدا رو خوش بياد که يهو صداي يه نوزاد توجه همه رو به خودش جلب کرد، حتي "آقا" ! يکي از مهمانها با خودش نوزاد آورده بود!
باباي نوزاد که ديد هر کاري ميکنه بچه ساکت نميشه از جاش بلند شد و رفت کنار ديوار نشست؛ جا باز شد؛ انگار خدا هم دلش براي "پسر بچهه" سوخته بود ...
ديگه شش دانگ حواسم به "آقا" بود. "آقا" هم در مورد غدير و هم در مورد مسائل روز کشور صحبت کردند؛ با دقت گوش ميدادم؛ دوست نداشتم که اين جلسه تموم بشه و دلم ميخواست همينطوري زل بزنم به "آقا"؛ اما زمان خيلي تند ميگذشت. احساس خودم رو تو بقيه هم ميديدم.
اما آخر جلسه رسيد. آقا که بلند شدند تا تشريف ببرند همه از جا بلند شدند و شروع کردند به شعار دادن؛ "ما همه سرباز توايم خامنهاي، گوش به فرمان توايم خامنهاي"، "خوني که در رگ ماست هديه به رهبر ماست". حرفم رو اصلاح مي کنم، شايد به کار بردن واژه "شعار" درست نباشه چون اينا "شعار" نيست!
آقا قبل از اينکه از درب خارج بشن، چفيشون رو از اون بالا انداختند پائين، اما نفهميدم براي کي! خيلي اون پائين شلوغ بود./انتهاي پيام/