داستان ابراهيم و اسماعيل(ع) و کربلا!
خليل به كربلا در گذشت و اسبش بلغزيد و به زمين افتاد و سرش بشكست و خون سيلان كرد، وى استغفار نمود، و از سبب سؤال كرد: گناهى كردم؟! جواب شنيد كه از تو گناهى سر نزده ولى در اين زمين فرزندزاده خاتم انبيا، پسر خاتم اوصيا، كشته مىشود و خون تو به مشايعت وى سيلان گرفت.
از جبرئيل پرسيد كه قاتل او كيست؟ گفت: لعين اهل آسمانها و زمينها و قلم بر لوح جارى شد به لعن او بدون فرمان پروردگار؛ خداى وحى فرستاد قلم را كه به اين لعن كردن مستحق ثنا شدى. پس إبراهيم دو دست خود برداشت و يزيد را بسيارى لعن كرد.
گوسفندان اسماعيل در كنار شط فرات بودند چون به شريعه كه در كربلا است رسيدند آب و علف نخوردند، شبانش خبر آورد. از سبب سؤال كرد: جبرئيل نازل شد و فرمان آورد كه از گوسفندان بپرس؛ آنها را مخاطب كرد كه، چرا از اين آب نياشاميد؟ گفتند: چنان شنيدهايم كه سبط محمّد صلّى اللّه عليه و آله، در اين مشرعه شهيد شود تشنه و ما از اين آب نياشاميم، به جهت اندوه بر او. پرسيد: كشنده او كيست؟ گفتند: ملعون اهل سموات و ارضين و خلايق يكسره پس اسمعيل گفت: اللّهمّ العن قاتل الحسين.(1)
1- شفاءالصدور
/انتهاي پيام/