چرا عدهاي فقير ميشوند؟!
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبكه خبر دانشجو» ميثم ميرزايي تبار نويسنده وبلاگ «در پناه عدالت » در آخرين به روز رساني وبلاگ خود مي نويسد:
شايد در حين انجام کارهاي روزانه خود بارها و بارها در گوشه و کنار پيادهروها، کودکان، زنان و مردان پير و جواني را ديده باشيد که با تضرع و التماس دردناکي دست نياز به سويتان دراز ميکنند و طلب کمک دارند.
خيلي از ماها شايد اعتقادي به اين دسته افراد نداريم و آنها را انسانهايي دروغگو ميدانيم که با اين ترفند از احساسات و روحيه نوع دوستي مردم سوء استفاده کرده و قصد اخاذي دارند.
البته اين اعتقاد هم شايد منطقي باشد. آن هم به اين دليل که تاکنون به کرات از رسانههاي گروهي موضوع گداهاي ميليونر انتشار داده شده و ديگر خيلي از مردم به راحتي تضرع و التماسهاي اين افراد براي کمک را نميپذيرند و اعتمادي ندارند.
البته شايد حضور اين افراد را اخاذي تصور کنيم و آنها را فقير واقعي و مستحق کمک ندانيم اما آيا واقعا در جامعه فقير واقعي نداريم؟
آيا در همين گوشه و کنار شهرهاي بزرگ و کوچک و روستاهاي دور افتاده نيستند کساني که شبها را با شکم گرسنه سر به بالين مي نهند؟ آيا نيستند کودکاني که بواسطه فقر مالي خانواده از نعمت کيف و کفش و لباسهاي نو و مداد و پاک کن مدرسه محرومند؟
آيا نيستند دختران و پسران جواني که بواسطه فقر مالي از عمل به سنت حسنه ازدواج محرومند و خود را در معرض گناهان مختلف ميبينند؟ آيا نيستند خانوادههايي که در فقر مطلق به سر ميبرند اما آبرومندي و حياي باطنشان به آنها اجازه نميدهد دست نياز به سوي ديگري دراز کنند و ترجيح ميدهند گرسنگي و رنج و سختي فقر را تحمل کنند اما آبرويشان حفظ شود؟
آيا در همين دانشگاههاي ما نيستند دانشجوياني که به علت عدم دريافت کمک هزينه لازم از سوي خانواده فقير خود، از سه وعده غذايي روزانه، تنها يک وعده را رزرو ميکنند و گرسنگي را تحمل کرده ولي دم بر نميآورند تا شايد غرور جوانيشان در مقابل دوستان شکسته شود؟ آيا نيستند بيماراني که درد بيماري وجودشان را فراگرفته ولي هزينه درمان براي آرام کردن دردشان را ندارند؟ و بسياري سوالات ديگر...
متاسفانه بايد بگوييم که جواب همه سوالات، آري است و فقر امروز واقعيتي غير قابل انکار در جامعه ماست که شايد بتوان آنرا ريشه بسياري از مشکلات فرهنگي و اجتماعي و جرم و جنايات و بزهکاريهايي دانست که هر روز اخبار دردناک آنرا از رسانههاي گروهي و صفحات حوادث روزنامهها ميخوانيم و ميشنويم.
شرح گوشهاي از اين واقعيت دردناک، ناخودآگاه قطعه شعر زيبا و در عين حال متاثرکننده شاعر بزرگ معاصر مرحوم قيصر امينپور –که روحش شاد و يادش گرامي- در توصيف فقر يک خانواده را در ذهنم تداعي کرد. آنجا که بر اين حقيقت تلخ ناله سر ميدهد:
ياد دارم يک غروب سرد سرد
ميگذشت از کوچهمان يک دوره گرد
دوره گردم دار قالي ميخرم
دسته دوم، جنس عالي ميخرم
گر نداري کوزه خالي ميخرم
کاسه و ظرف سفالي ميخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي زد و بغضش شکست
اول سال است و نان در خانه نيست
اي خدا شکرت، ولي اين زندگي است؟
سوختم، ديدم که بابا پير بود
خواهر کوچکترم دلگير بود
بوي نان تازه هوشم را ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خم شده آن قامت افراشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
مشکل ما درد نان تنها نبود
فکر ميکردم خدا آنجا نبود
باز آواز درشت دورهگرد
پرده انديشهام را پاره کرد:
دوره گردم دار قالي ميخرم
دسته دوم جنس عالي ميخرم
خواهرم بي روسري بيرون دويد
آي آقا، سفره خالي ميخري؟؟؟
آي آقا، سفره خالي ميخري؟؟؟
و اما نکته پاياني اينکه بياييد ساعتي را تامل کنيم که چرا در جامعهاي عدهاي به درد فقر دچار ميشوند؟
به راستي دليل اصلي اين افيون را در کجا بايد جستجو کرد؟ چرا در يک جامعه عدهاي در فقر مطلق اما عدهاي ديگر در ناز و نعمت کامل به سر ميبرند؟ تا به حال به اين موضوع فکر کردهايم که چرا اين همه تفاوت؟
با خود انديشيدهايم که چرا عدهاي بايد آنقدر سير شوند که اضافه غذاي خود را روانه سطل آشغال کنند و عدهاي ديگر آنقدر فقير باشند که تکه ناني را هم براي خوردن نداشته باشند؟
بياييد عادلانه قضاوت کنيم و بينديشيم که چرا اين چنين است حتما هر کسي دليلي براي خود خواهد داشت.../انتهاي پيام/