امام حق تنهاست
کد خبر:۵۲۶۶۳
فتح خون - سيد مرتضي آويني(بخش اول)

امام حق تنهاست

چه بر امت محمد(ص) آمده است كه پس از نيم قرن از رحلت ايشان جامعه عرب به جاهليت گذشته خويش باز مي گردند و امام حق را وا مي گذارند و به اطاعت امامان باطل مي گروند؟

گروه انديشه- در سنه چهل و نهم هجرت، هنگام شهادت امام حسن مجتبي(ع)، ديگر رؤياي صادقه ي پيامبرِ صدق به تمامي تعبير يافته بود و منبر رسول خدا؛ يعني كرسي خلافت انسان كامل، اريكه اي بود كه بوزينگان بر آن بالا و پايين مي رفتند. روز بعثت به شامِ هزار ماهه ي سلطنت بني اميه پايان مي گرفت و غشوه ي تاريك شب، پهنه اي بود تا نور اختران امامت  را ظاهر كند، و اين است رسم جهان: روز به شب مي رسد و شب به روز. آه از سرخي شفقي كه روز را به شب مي رساند!

بخوان قُل أَعُوذُ بِرَبِّ الفَلَق، كه اين سرخي از خون فرزند رسول خدا، حسين بن علي(ع) رنگ گرفته است، آه از شفقي كه روز را به شب مي رساند و آه از دهر آن گاه كه بر مراد سِفلگان مي چرخد!

نيم قرني بيش از حجه الوداع نگذشته است و هستند هنوز ده ها تن از صحابه اي كه در غدير خم دست علي(ع) را در دست پيامبر خدا ديده اند و سخن او را شنيده، كه: مَن كُنتُ مولاهُ فَهَذا عَليٌ مولاه...

اما چشمه ها كور شده اند و آينه ها را غبار گرفته است. بادهاي مسموم نهال ها را شكسته اند و شكوفه ها را فرو ريخته اند و آتش صاعقه را در همه ي وسعت بيشه زار گسترده اند. آفتاب، محجوبِ ابرهاي سياه است و آن دودِ سنگيني كه آسمان را از چشم زمين پوشانده... و دشت جولانگاه گرگ هاي گرسنه اي است كه رمه را بي چوپان يافته اند.

عجب تمثيلي است اين كه علي مولود كعبه است... يعني باطن قبله را در امام پيداكن! اما ظاهرگرايان از كعبه نيز تنها سنگ هايش را مي پرستند. تماميت دين به امامت است، اما امام تنها مانده و فرزندان اميه از كرسي خلافت انسان كامل تختي براي پادشاهي خود ساخته اند. نيم قرني بيش از حجه ‌الوداع و شهادت آخرين رسول خدا نگذشته، آتش جاهليت كه در زير خاكستر ظواهر پنهان مانده بود بار ديگر زبانه كشيد و جنات بهشتي لااله الا الله را در خود سوزاند. جسم بي روح جمعه و جماعت همه ي آن چيزي بود كه از حقيقت دين برجاي مانده بود، اگرچه امام جماعتِ اين مساجد «وليد»،‌ برادر مادري خليفه ي سوم باشد كه از جانب وي حاكم كوفه بود؛ بامدادان مست به مسجد رود و نماز صبح را سه ركعت بخواند و سپس به مردم بگويد: «اگر مي خواهيد ركعتي چند نيز بر آن بيفزايم!»... اما عدالت كه باطن شريعت است و زمين و زمان بدان پابرجاست، گوشه ي انزوا گرفته باشد. نه عجب اگر در شهر كوران خورشيد را دشنام دهند وتاريكي را پرستش كنند! آنگاه كه دنيا پرستانِ كور والي حكومت اسلام شوند، كاربدينجا مي رسد كه در مسجد هايي كه ظاهر آن را بر مذاق ظاهر گرايان آراسته اند، درتعقيب فرايض، علي را دشنام مي دهند؛ واين رسم فريبكاران است :‌ نام محمد را بر مأذنه ها مي برند، اما جان او را كه علي است، دشنام مي دهند. تقدير اينچنين رفته بود كه شب حاكميت ظلم و فساد با شفق عاشورا آغاز شود و سرخي اين شفق، خون فرزندان رسول خدا باشد. جاهليت بلد ميتي است كه درخاك آن جز شجره ي زقوم ريشه نمي گيرد. اگرنبود كوير مرده ي دل هاي جاهلي، شجره ي خبيثه ي امويان كجا مي توانست سايه ي جهنمي حاكميت خويش را بر جامعه ي اسلام بگستراند؟

جاهليت ريشه در درون دارد واگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمي است ايمان نياورد،‌ چه سود كه بر زبان لا اله الاالله براند؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها مي كند و خانه ي كعبه را عوض از صنمي سنگي مي گيرد كه روزي پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالي چند روز گرداگردش طواف كند ...

 آيا فرزندان ابوسفيان كه به حقيقت ايمان نياورده بودند ، همواره فرصتي مي جستند كه انتقام « بدر» را از تيره ي بني هاشم باز ستانند؟ اگر اينچنين باشد چه زود آن فرصت بدست آمد! آيا خلافت، ‌مسند خليفه اللهي انسان كامل است در خدمت اقامه ي عدل و استقرار حق، يا اريكه ي قدرت دنياپرستان دغل باز است كه چون ميراثي از پدران به فرزندان منتقل شود؟ چه رفته بود برامت محمد(ص)‌كه نيم قرن بعد از رحلت او، زنازاده ي دغل باز ملحدي چون يزيد بن معاويه برآنان حاكم شود؟ مگر نه اينكه خدا فرموده است:‌ إنَّ اللهَ لَايُغُيِّرُ مَا بِقَومٍ حَتَّي يُغَيِّروا مَا بِاَنفُسِهِم؟ چه بود آن تغيير انفسي كه اين امت را سزاوار چنين فرجامي ساخته بود؟ ...

معاويه بن ابي سفيان كه اين رجعت انفسي را با عقل شيطاني خويش به خوبي دريافته بود، آنچه را كه در نهان داشت آشكار كرد و يزيد را به جانشيني خويش برگزيد و از آن ديار مردگان، جولانگاه كفتارها و لاشخورهاي مرده خوار، سخني به اعتراض برنخاست. اينجا ديگر سخن از خليفه اللهي و حكومت عدل نيست، سخن از شيخوخيت موروثي قبيله اي است كه بعد از مرگ پدر به فرزند ارشد مي رسد. از كوخِ كاهگلي پيامبر اكرم‌(ص) تا كاخ خضراي معاويه، ‌از دنيا تا آخرت فاصله بود... با اين همه، اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستين در سقيفه ي بني ساعده، اين بدعت تازه پديد نمي آمد، كار هرگز بدانجا نمي رسيد كه خورشيد تاريخ در شفق سرخ عاشورا غروب كند وخون خدا بريزد.... اما دل به تقدير بسپار كه رسم جهان اين است! ساحل را ديده اي كه چگونه در آيينه ي آب وارونه انعكاس يافته است؟ سرّ آنكه دهر بر مراد سِفلگان مي چرخد اين است كه دنيا وارونه آخرت است./انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار