آسیب شناسی رابطه حوزه و دانشگاه از ديدگاه شهيد مفتح
گروه انديشه: يكي از فرازهاي تاريخي كه بيانگر همبستگي كامل روحانيت و ملت ايران است، نهضت تنباكو مي باشد كه با فتواي يك عالم روحاني در تحريم تنباكو به اوج خود رسيد تا دست دشمنان ملت و اسلام از چپاولگري منابع و سرمايه هاي اين مردم كوتاه گردد. در عين حال اين اقدام به استعمارگران فهماند كه روحانيت از جايگاه والايي در نزد ملت شريف ايران برخوردار است. پيشتازي روحانيت در انقلاب مشروطه نيز، گواه روشني بر پيوند روحانيت و مردم است. بر همين اساس، دشمنان اسلام بر آن شدند كه به شيوه هاي گوناگون ميان عالمان ديني و مردم فاصله و تفرقه ايجاد نمايند. عمده ترين ترفند استعمار در اين راه روي كار آوردن رضاخان ميرپنج بود.
رضاخان مأموريت داشت كه در كشور دين زدايي كند و از ايران مسلمان جامعه اي لاييك به جهانيان عرضه نمايد و مي بايست نخست متوليان دين، يعني روحانيت را تضعيف كرده و از صحنه ي اجتماع و سياست خارج سازد و در كنار آن، شعائر اسلامي را از بين ببرد. او در راستاي مأموريتش تا توانست با زور سرنيزه روحانيت، مسجد، اجتماعات مذهبي، حجاب زنان مسلمان، شعراي متعهد و نويسندگان را سركوب كرد، دانشگاه ها و مدارس را به سبك اروپايي گسترش داد و كشور را از همه لحاظ به بيگانگان وابسته كرد. اين فرهنگ و تمدن رضاخاني در دوره ي پسرش به شدت تقويت شد. پهلوي دوم از يكسو، تلاش كرد تا برنامه هاي مذهبي و روحانيت را در حاشيه و انزوا قرار دهد و از سوي ديگر، بر غربي كردن كشور و لاييك ساختن مراكز و نهادهاي فرهنگي و آموزشي به ويژه دانشگاه ها توجه ويژه اي داشت. نتيجه اين كه ميان روحاني و دانشگاهي، فاصله ي فرهنگي و عقيدتي به وجود آمد.
شهيد آيت الله دكتر محمد مفتح از جمله روحانيون روشنفكر و روشنگري بود كه قدم هاي موثري در راه ايجاد وحدت بين حوزه هاي علميه و دانشگاه و دو قشر روحاني و دانشگاهي برداشت. ايشان كه از اعضاي اوليه ي شوراي انقلاب هم بود در روز 27 آذر 1358 در حياط دانشكده الهيات دانشگاه تهران با شليك چند گلوله از سوي تروريست ها به شهادت رسيد.
شهيد آيت الله دكتر محمد مفتح در سال 1307 ه.ش در خانواده اي روحاني در همدان به دنيا آمد. پدر ايشان مرحوم حجت الاسلام حاج شيخ محمود مفتح از وعاظ بزرگ همدان بود.
استعداد فراوان و عشق زياد شهيد به تحصيل باعث شد كه بزودي مراحل مختلف تحصيل را بگذراند، به نحوي كه ديگر حوزه ي همدان براي او قابل استفاده نبود و لذا در سال 1322 در حالي كه تنها 15 سال داشت براي ادامه ي تحصيل به حوزه ي علميه ي قم مهاجرت كرد.
پس از ورود به قم در حجره اي در مدرسه دارالشفاء اقامت كرده و شبانه روز به تحصيل علم پرداخته و از محضر اساتيد بزرگي همچون حضرت آيت الله العظمي امام خميني، مرحوم آيت الله علامه طباطبائي، مرحوم آيت الله داماد، مرحوم آيت الله حجت و ... استفاده كرد وخيلي زود دوره ي كامل خارج علوم مختلف حوزه را گذارند و جامع منقول و معقول گرديد تا اينكه به درجه ي اجتهاد نائل آمد و به عنوان مدرسي در حوزه به تدريس پرداخت، به نحوي كه حوزه هاي درسي ايشان در زمينه هاي مختلف خصوصاً فلسفه از رونق خاصي برخوردار بوده و از پراستفاده ترين حوزه هاي درسي براي فضلاي قم محسوب مي شد.
در كنار تحصيل در حوزه، شهيد مفتح به تحصيل علوم جديد پرداخته و مدارج مختلف تحصيلات جديد را نيز گذرانده و پس از مدت نسبتاً كوتاهي موفق به اخذ درجه ي دكتري در رشته ي فلسفه گرديد.
فعاليت هاي ايشان در مسائل اجتماعي و سياسي و آشنايي كه از نزديك با حوزه و دانشگاه و كليه ي مسائل آن پيدا كرده بودند سبب گرديد كه استاد شهيد از سال هاي بسيار قبل، به اهميت وحدت فيضيه و دانشگاه پي برد.
مقاله ي ايشان تحت عنوان «وحدت مسجد و دانشگاه» كه در سال هاي حدود 1340 در نشريه ي مكتب اسلام قم چاپ شد خود به خوبي نشانگر نوع تفكر و تلاش عملي استاد مفتح در زمينه ي ايجاد اين وحدت از آن سال هاست.
با شروع قيام حضرت امام خميني(ره) شهيد مفتح كه يكي از شاگردان نزديك ايشان بود، از روز اول قيام پشت سر امام مبارزات خود را اوج بيشتر داد.
منبرهايي كه ايشان در شهرهاي آبادان، خرمشهر، اهواز و... مي رفتند بارها منجر به دستگيري و تبعيد ايشان گرديد ولي شهيد مفتح مجدداً در مناسبت بعدي براي منبر به آن شهرها مي رفتند تا بالاخره در آخرين بار ايشان را دستگير و تبعيد كرده و ممنوع الورود به استان خوزستان كردند.
غناي علمي استاد، تبحر و تسلط ايشان به علوم جديد و قديم، بيان شيوا و قلم قدرتمند ايشان دانشكده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران را برآن داشت تا رسماً از ايشان دعوت به عمل آورد تا به تدريس در آن محل بپردازد. شهيد مفتح به شوق همكاري با استاد شهيد آيت الله مطهري تدريس در دانشكده الهيات را پذيرفت و از سال 1349 در تهران اقامت گزيد.
او از پيشگامان وحدت حوزه و دانشگاه بود و به همين مناسبت روز شهادتش روز وحدت حوزه و دانشگاه نام گرفت.
رسالت مشترك حوزه و دانشگاه درك نيازها و مقتضيات زمان و پاسخ گويي به نيازهاي امروز جامعه اسلامي است كه در سايه ي فراهم آمدن زمينه هاي تقارب و تعامل فكري، فرهنگي بين حوزويان و دانشگاهيان تحقق مي يابد كه اگر اين مهم با واقع نگري و اعتدال به درستي پي جويي شود، بدون شك خيزش هايي در جهت وحدت آن ها ايجاد و موجب استفاده ي نسل هاي امروز و فردا از اين شجره ي طيبه خواهد بود.
علل جدايي حوزه و دانشگاه از ديدگاه شهيد مفتح:
اگر علل جدايي حوزه و دانشگاه مورد توجه قرار گيرد، مي توان با برطرف کردن آن ها زمينه وحدت را ايجاد کرد. شهيد مفتح همواره از جدايي روشنفکران دانشگاهي از دين نگران بود و در جلسات متعددي که با اين اقشار در دانشگاه داشت، به ريشه يابي اين مساله پرداخت. او ريشه اين جدايي را سه عامل مي دانست:
1- هدف گرفتن مسايل مادي در تحصيلات کنوني دانشگاه ها: هدف هاى متفاوت تحصيل در حوزه و دانشگاه يکي از عوامل عدم وحدت است. علمى كه تسلط بر جهان و ازدياد قدرت مادى را هدف نهايى خود مىداند و علمى كه هدفش دستيابى به حقيقت هستى است و در سير اعتلا جويى، كمالجويى و ارتقا به قرب الهى به كمك انسان مىآيد، اين دو هدف هيچ قرابت و نسبتى نمىتوانند با يكديگر داشته باشند.
آيت الله جوادي آملي در باره بي توجهي نسبت به خداوند در علوم تجربي مي گويد: «علوم تجربي موجود معيوب است، زيرا در سيري افقي به راه خود ادامه مي دهد؛ نه براي عالم و طبيعت مبدئي مي بيند و نه غايت و فرجامي براي آن در نظر مي گيرد و نه دانش خود را عطاي خدا مي يابد، بلکه صرفاً به مطالعه ي لاشه ي طبيعت مي پردازد و علم را زاييده ي فکر خود مي پندارد نه بخشش خدا، در حقيقت علمي مردار تحويل مي دهد، چون بال مبدأ فاعلي و نيز مبدأ غايي از آن کنده شده است.
2. آزادي شهوات: شهيد مفتح معتقد بود مسلمانان پس از عزتي فراگير، دچار غفلت شدند، غرب در اين ميان به پيشرفت علمي زيادي دست يافت.
مسلمانان که گويا به خواب رفته اند، پس از مدتي بيدار شدند؛ ولي چنان خود را باخته بودند که همه آداب و رسوم دين خود را فراموش کردند و چنان مبهوت غرب شدند که به خود فرصت فکر کردن درباره ي درستي يا نادرستي عقايد و اخلاق غرب را هم ندادند و مقلد چشم و گوش بسته ي آنان شدند. استعمار هم از اين فرصت استفاده کرد و تا توانست مسلمانان را تحقير نمود و جنبه هاي منفي تمدن غرب مانند بي بند و باري و بي عفتي و بي غيرتي را به جامعه ي مسلمين تزريق کرد. در اين ميان سير حرکت به سوي دانشگاه هاي اروپا شروع شد. روشنفکران که مبهوت از پيشرفت هاي غرب بودند، هيچ¬گاه نخواستند بپذيرند که رمز پيشرفت غرب، تلاش و تحقيق و زجرهايي است که آنان متحمل شدند اما روشنفکران راحت و لذت بخش تر آن بود که رمز پيشرفت غرب را آزادي شهوات فرض کنند؛ زيرا با اين کار خود نيز از رويت صحنه هاي هوس آلود و بزم هاي مختلط بهره مند مي شدند و نيازي نبود سال ها در کنج آزمايشگاه ها به تحقيق بپردازند. آنان نخواستند زندگي دانشمندان اروپايي را که سرشار از رنج و تلاش و استقامت بود، ببينند و از آن الگو بگيرند. بهتر آن ديدند که لباس هاي شيک بپوشند و عالمان دين و مردم زحمت کش را تحقير کنند. چادر از سر زنان بکشند و در مجالس، جام شراب سر کشند و قهقهه هاي مستانه سردهند. گويا با اين کارها مغز آن ها پر از علم مي شود. استعمار هم از اين فرصت استفاده کرد و تا توانست مسلمانان را تحقير نمود و جنبه هاي منفي تمدن غرب مانند بي بند و باري و کشتن عفت و غيرت را به جامعه ي مسلمين تزريق کرد.
3. رواج تعدادي خرافات در اعتقادات قشر به اصطلاح ديني( خرافه به اسم دين): دکتر مفتح از خرافات ديني رنج مي برد و آن را يکي از عوامل بدبيني دانشگاهيان به دين مي دانست. به طور مثال او در مورد زيارت، معتقد بود: بيشتر روايات ما درباره ي زيارت، درباره ي زيارت امام حسين (ع) هستند. اما اين زيارت بايد انسان را به الگوگيري از ايشان برساند. بايد باعث گرفتن درس مبارزه با ظالم و فداکاري براي دين شود. او اعمالي مانند قفل بستن، شمع روشن کردن، جيغ کشيدن و... را موهوماتي مي دانست که روي حقيقت را پوشانده اند.
راهکارها
در مجموع براي ايجاد وحدت بين اين دو نهاد چهار راهکار ارايه شده است: ايجاد وحدت معرفتي؛ ايجاد و حدت ايدئولوژي؛ ايجاد وحدت مبتني بر تقسيم کار؛ ايجاد وحدت ساختاري.
1. وحدت معرفتى: اين ديدگاه، عامل اصلى تعارض را جدايى معرفتى و عامل اصلى وحدت را وحدت معرفتى مىداند. پيشفرض هاى معرفتى، روشهاى معرفتى و اخلاق و روحيه ي معرفتى، سه بعد اساسى اختلاف بين اين دو نهاد است. معتقدين اين ديدگاه، ضمن تصريح بر تفاوت دو روحيه ي معرفتى، حوزه را متهم به جزم انديشى، نقدناپذيرى، خودسانسورى، اسير خطوط قرمز خودساخته بودن و محدوديت در جستوجو و تحقيق نموده و دانشگاه را معرف آزادمنشى، نقدپذيرى و... مىدانند. اين ديدگاه، در مجموع روششناسى واحد را رافع اختلافات مىداند.
2. وحدت ايدئولوژيک: از وحدت ايدئولوژيک سه تعبير ارائه شده است:
الف) دليل عمده ي جدايى دانشگاه از حوزه اين است که بنيان علوم دانشگاهى برپايه ي ايدئولوژى غير اسلامى است؛ حال آنکه علوم حوزوى مبتنى بر تفکر و ايدئولوژى اسلامى است. بايد هر دو نهاد، اسلام را مبناى نگرش و جهتگيرى اصلى در تمام رشتههاى علمى و دينى قرار دهند و واقعنمايى علوم بشرى را از اين ناحيه محک بزنند. بر پايه اين نظريه، سيطره ي متون دينى اسلام بر تمام جوانب علوم و حيات بشرى، پيشفرض اصلى وحدت حوزه و دانشگاه است.
ب) مطابق تعبير دوم، هدف هاى متفاوت اين دو نهاد علمى، عامل اصلى عدم وحدت است. علمى که تسلط بر جهان و ازدياد قدرت مادى را هدف نهايى خود مىداند و علمى که هدفش دستيابى به حقيقت هستى است و در سير اعتلاجويى، کمالجويى و ارتقا به قرب الهى به کمک انسان مىآيد; اين دو هدف هيچ قرابت و نسبتى نمىتوانند با يکديگر داشته باشند.
ج) بر اساس سومين تعبير، اصول و ديدگاه هاى ايدئولوژيکى گروه هاى مختلف اجتماعى متفاوت است. اختلاف برسر معارضه اي بين ديدگاه هاي اين دو نهاد است که با طرح ها و تصويرهاى متفاوت از جهان، زندگى و حيات اجتماعي وجايگاه و شان و نقش هاى متفاوتى به علوم و معارف مىدهد و آن ها را در جريان جذب و ادغام در درون نظام مطلوب خود به رنگ خويش درمىآورد و به سمت و سويى که اقتضا دارد مىکشاند.
3. وحدت ساختارى: اين ديدگاه، حوزه و دانشگاه را دو نهاد عمده ي جامعه ي اسلامى مىداند که همانند تمام نهادهاى اجتماعى ديگر، داراى اهداف، ساختار، کارکرد و برنامه هاى مخصوص به خود است؛ اما به دليل اهميت و تأثير بنيادين اين دو نهاد، لازم است بين آن دو وحدت و ادغام سازمانى برقرار شود تا هر يک به تقويت حرکت ديگرى کمک کند؛ کما اينکه هم اکنون شاهد نهادهايى هستيم که شکل تلفيقى از اين دو را در دستور کار خود قرار دادهاند.
4. وحدت مبتنى بر تقسيم کار: اين ديدگاه به چند روايت مختلف مطرح شده است:
الف) حوزه ها و روحانيان بايد نقش ارزشگذارى و جهت دهى را دارا باشند و دانشگاه ها در ذيل اين ارزش هاى غايى و با عنايت به اين جهت گيرى هاى کلى به فعاليت هاى شناختى و علمى بپردازند. البته در حوزه، استنباط اهداف بايد متناسب با شرايط زمانى - مکانى و با توجه به تحول متدولوژيک در شيوه ي استنباط باشد. از سوى ديگر، علوم مختلف، اعم از طبيعى و انسانى، بر يک سرى مفروضات ارزشى، ايدئولوژيک و هنجارى انسان شناختى بنا شده اند که خواه ناخواه اگر قرار باشد به دنبال علوم ديگرى باشيم، حوزه مىتواند علاوه بر فضا سازى هاى روانى و تأثير غيرمستقيم ارزشى و ايدئولوژيک بر عالمان علوم طبيعى، در شفاف کردن برخى از مبانى غيرتجربى علوم مختلف نيز نقش داشته باشد.
ب) برخى تقسيم کار را اينگونه مى بينند که فرهنگ را بايد از حوزه گرفت و فکر را از دانشگاه. ارتباط اين دو نهايتاً در شکل الگوهاى اجرايى و مديريت نظام، يعنى ساختار دولت ظاهر مىشود؛ بنابراين جهت گيرى حرکت، با حوزهها و انطباق آن با مقتضيات زمانى، با دانشگاه و ابزار حرکت با دولت است.
ج) رسالت حوزه در کنار اخلاق و اعتقادات، تربيت فقيهان جامعالشرايط است و چون شأن فقها اين نيست که موضوع شناسى کنند، لذا دانشگاه بايد موضوع شناس تربيت کند و حوزه عهده دار استنباط احکام اين موضوع ها باشد. البته منظور موضوعات تخصصى (مثل تشخيص مصحلت، ضرر و...) است، نه موضوعات عرفى.
د) با فرض يکى نبودن مبانى معرفتى علوم حوزوى و دانشگاهى، حوزهها متولى اصلى علوم انسانى باشند و دانشگاه ها به علوم طبيعى بپردازند.
ه) حوزه ها عهده دار وظايف فردى و اخلاقى هستند و مسائل مربوط به برنامه ريزى هاى اقتصادى، سياسى و اجتماعى در انحصار دانشگاه ها و مباحث کارشناسى آن هاست.
/انتهاي پيام/