کربلا بي قرار حسين(ع) است
زينب صناعي
کربلا معبر دلدادگانيست که هواي عشق حسين (ع) بي تابشان کرده و قرارگاه دلهاي عاشقيست که از نيستان عشق جدا افتادهاند؛ سرزمينيست که از عرش بر زمين نازل شده و خطي ممتد است که تا قيامت کشيدهاند.
کاروان، خيمههاي شهادت را در سرزميني که از زمينش بلا ميرويد و از آسمانش مرگ ميبارد و چند روز ديگر با نيزه و سنان و سنگ پذيرايي ميشوند، برپا ميکند؛ کارواني که به استقبال شهادت ميرود و تا چند روز ديگر هفتاد و دو ستاره خونين را در دشت شقايقها، قرباني راه حقيقت ميکند.
کاروان به کربلا رسيد و شايد نميداند که آغازگر شگفت انگيزترين فصل تاريخ يعني محرم است و عميقترين زخمها را بر دلهاي مشتاقان و شيفتگان حضرت اباعبدالله الحسين (ع) مينگارد.
کربلا سرزميني است که عظيمترين ذبيح الله را براي زنده نگه داشتن آئين سبز محمدي در خود جاي داده است تا پرشکوهترين حج تاريخ را به نمايش بگذارد.
کاروان به کربلا رسيد و خاک، قدم هاي خسته کاروانيان را بوسه مي زند و نسيم، گريه کنان مسافران کوي دلدادگي را نوازش مي کند.
هنوز صداي «هل من ناصر ينصرني» حسين (ع) به گوش مي رسد و يزيديان در تدارک نقشه هاي شوم و نکبت بار خود هستند؛ شايد تقدير اين خاک آفتاب سوخته است که آغوش بگشايد و کاروان خسته کربلا را در آغوش بگيرد تا پاره پاره وجودش، مقدس و متبرک شود.
اينجا منزلگاه آخر است و بوي سيب را تنها کساني که عشق حسين (ع) را به سينه دارند، مي شنوند، اينجا کربلاست و بني هاشم دور تا دور زينب (س) گرد مي آيند تا از ناقه پياده شود، عباس (ع) زانو خم مي کند و علي اکبر (ع) عنان را به دست مي گيرد و برادر پرده محمل را کنار مي زند که آشفتگي خواهر را ميبيند و شايد اينجا هم در دل مي فرمايد «اللهم اعوذ بک من الکرب و البلاء»!
کاروان به کربلا رسيد، به زيارتخانه پيغمبران، به همانجايي که اميرالمومنين علي (ع) هنگامي که در جنگ صفين به آنجا رسيد و نام آن را دانست، گريه کرد تا جايي که زمين از اشک چشمان مبارکش تر شد و فرمود: به رسول خدا (ص) وارد شدم و ميگريست، گفتم: يا رسول الله براي چه گريه ميكني؟ فرمود: اكنون جبرئيل نزد من بود و به من خبر داد كه فرزندم حسين (ع) در زميني بر فرات به نام كربلا كشته شود و مشتي از خاكش آورد و من بوئيدم و اشكم سرازير شد.
کاروان به کربلا رسيد و کاش بازار آهنگران شهر تعطيل و علي اصغر (ع) آرام ميشد و به زنها مي گفتند که گره معجرهايشان را محکمتر ببندد و بيشتر مراقب کودکان باشند.
حسين (ع) به برادر فرمود تا خيمه، زن ها را بزند و علي اکبر (ع) نيز مامور شد که خيمه خواهرها را برپا کند؛ خورشيد عرق کرده و نگران است و آب فرات را تا به حال هيچکس اينچنين در تلاطم نديده است؛ کاش ساربان هم به کربلا نيايد!