اي کوفيان بي وفا
گروه انديشه؛ اگر کوفيان بي وفايند پس چرا هيچ حرجي بر مکه و مدينه و بصره و دمشق نيست؟!
اي تشنگان كوثر ولايت! بياييد... من سرچشمه را يافته ام. وا اسفا! باطن قبله را رها كرده ايد و بر گرد ديوارهايي سنگي مي چرخيد؟ بياييد. باطن قبله اينجاست. به خدا، اگر نبود كه خداوند خود اينچنين خواسته، مي ديدي كعبه را كه به طواف امام آمده است و حجرالاسود را مي ديدي كه با او بيعت مي كند. مگر نه اينكه انسان كامل، غايت تكامل عالم است؟
اي امت آخر! بر شما چه رفته است؟ مگر تا كجا مي توان درمُحاق غفلت و كوري فرو شد كه خورشيد را نشناخت؟ معاويه مرده است و يزيد بر خلافت خويش از مردم بيعت مي گيرد. آيا مي توان دست بيعت به يزيد داد و آنگاه باز هم به جانب قبله نماز گزارد؟ يزيد كه قبله نمي شناسد، يزيد كه نماز نمي گزارد. چه رفته است شما را اي امت آخر؟...
مكه، مدينه، بصره، دمشق... آيا در اين ديار خاموشان زنده اي باقي نمانده است كه سِحر شيطان او را از خويشتن نربوده باشد؟ آيا كسي هست كه روح خويش را به شيطان نفروخته باشد؟ وامحمدا! چرا هيچ دستي و عَلَمي ازهيچ جا به ياري حق بلند نمي شود؟ آيا همه ي دست ها را بريده اند؟ زبان ها را نيز؟پس چرا هيچ فريادي به دادخواهي برنخاسته است؟ حضرت امام حسين(ع) از روز جمعه سوم شعبان كه قافله عشق به مكه رسيده است تا هشتم ذي الحجه كه مكه را ترك خواهد كرد، چهار ماه و چند روز در اين شهر توقف داشته است... چهار ماه و چند روز. نه، واقعه آن همه شتاب زده روي نداده است كه كسي فرصت انديشيدن در آن را نيافته باشد... و با اين همه، ازهيچ شهري جز كوفه ندايي برنخاست. ما كوفيان را بي وفا مي دانيم، مظهر بي وفايي، و اين حق است؛ اما آيا نبايد پرسيد كه از كوفه گذشته، چرا ازمكه و مدينه و بصره و دمشق نيز دستي به ياري حق از آستين بيرون نيامد جز آن هفتاد و چند تن كه شنيده ايد و شنيده ايم؟ اگر نيك بينديشيم، شايد انصاف اين باشد كه بگوييم باز هم كوفيان! كه در آن سرزمين اموات، جز ازكوفه جنبشي برنخاست؛ بازهم كوفيان! فصل انجماد رسيده و قلب ها نيز يخ زده بود. حيات قلب در گريه است و آن «قتيل العَرَبات» كشته شد تا ما بگرييم و... خورشيدِ عشق را به ديار مرده ي قلب هايمان دعوت كنيم و برف ها آب شوند و فصل انجماد سپري شود.
مدينه، سرزمين انصار مقصد هجرت رسول اكرم(ص)، رضا به هجرت فرزند و رسول خدا داد و خاموش ماند. آيا راست است كه چون مركز خلافت از مدينه به كوفه انتقال يافت، مدينه الرسول آسوده از دغدغه ي خاطر، تن به تن آسايي و عافيت طلبي سپرد؟ و اگر حق جز اين است، چرا آنگاه كه حسين مدينه را به قصد مكه ترك گفت، واكنشي آنچنان كه شايسته است از مردم ديده نشد؟
... مكه نيز خود را به تغافل سپرد و كناره گرفت و منتظر ماند تا كار به پايان رسد.
در بصره نيز جز دو قبيله ازقبايل پنجگانه ي شهر، امام را پاسخي شايسته نگفتند و آن دو قبيله نيز تا خود را به صحراي كربلا برسانند، كار از كار گذشته بود.
اما دمشق، از آغاز، قلمرو معاويه بن ابي سفيان و والياني از زمره ي او بود و آنان درطول اين سال ها با دغل بازي كار را بدانجا كشيده بودند كه عداوت مردمِ شام با علي بن ابي طالب(ع) صبغه اي ديني يافته بود
... و بالاخره كوفه- چه آهنگ ناخوشايندي دارد اين نام، و چه بار سنگيني از رنج با خود مي آورد! باري به سنگيني همه ي رنج هايي كه علي(ع) ازكوفيان كشيد... بگذار رنج هاي زهرا و حسن و حسين را نيز بر آن بيفزاييم؛ باري به سنگيني همه ي رنجي كه دراين آيه ي مباركه نهفته است : لَقَد خَلَقنَا الاِنسَانَ فِي كَبَد. آه چه رنجي !