اسب ها و الاغ ها
کد خبر:۵۲۹۷۳
وبلاگ «سايبريا»؛

اسب ها و الاغ ها

آري برادر! اين تقدير شگفت تاريخ است که آناني که از صلح بدون عدالت مي نويسند عملا از جنگ حمايت مي کنند آناني که از بي طرفي مي گويند عملا در کنار باطل مي ايستند. آناني که پرچم اخلاق و دوستي به دست مي گيرند خود مسبب بزرگترين آشوب ها و خشونت ها مي شوند …

به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»، نويسنده وبلاگ «سايبريا» در يادداشتي با اشاره به وقايع اخير کشور و شباهت هاي فضاي سياسي فعلي با دوران زمامداري اميرالمومنين(ع) نوشت:

نوشتن اين مطلب از مدت ها قبل و حتي قبل از سلسله يادداشت هاي کم نظير جناب دياني آغاز شده بود با اين حال مدام انتشارش به تاخير مي  افتاد.  بارها ويرايش شد و بارها تا آستانه انتشار پيش رفت اما صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد تا به امروز که مواضع روشن شود و ديگر غرض و مرض و سو تفاهمي در کار نباشد. حالا ديگر جلو رفته ها برگشته اند و عقب مانده ها رسيده اند…

اسب ها و الاغ هاالاغ ها را همه مي شناسند، به خاطر گوش هاي دراز و پشت مخملي شان! الاغ ها را همه مي شناسند به خاطر صداهاي ناهنجاري که  تا مغز استخوان هر جنبنده اي فرو مي  روند… الاغ ها را همه مي شناسند به لگدهايشان، لگدهايي که پارتي بازي نمي کنند و دوست و دشمن را به يک اندازه مورد لطف قرار مي دهند. الاغ ها را همه مي شناسند بگذاريد برايتان از اسب ها بگويم…

اسب حيوان نجيبي است. اسب ها هميشه آرام و مهربانند، هميشه لبخند بر لب دارند و حتي موقع خنديدن لپ هايشان گود مي اندازد!…

اسب ها اهل صلح و دوستي اند آنها اگر چه در جنگ ها حضور دارند اما همواره حتي در آن کشاکش نبرد، آرام و نجيب و بي طرف اند.  هيچ کس نشنيده که اسبي، اسب ديگر را بزند يا آگاهانه به سرباز مقابل لطمه اي برساند با اين حال همه ديده ايم صحنه هاي دلخراش هزاران هزار لاشه ي اسبي که در پايان جنگ ها روي زمين افتاده اند… اسب ها نادانسته مي جنگند، نادانسته کشته مي شوند اما هيچ وقت در پيروزي ها شريک نيستند… آنها به غنميت مي روند و به همان خوبي گذشته به صاحبان جديدشان خدمت مي کنند…

اسب ها حيوانات نجيبي هستند و در اثبات نجابتشان همين بس که به همه سواري مي دهند و خب طبيعي است که همه هم دوستشان داشته باشند!

اسب ها حيوانات صبوري هستند‌ آنها حتي در آن زمان که به شدت درد مي کشند هم آرام و صبور و ساکت اند. همان ها بودند که زماني با “ان شا الله درست مي شود” همه چيز را درست کردند و زماني ديگر با “تساهل و تسامح” همه را به آغوش اسلام و انقلاب آوردند و امروز با “نکنيد و نگوييد” مي خواهند وحدت بسازند…

آري! اسب ها اهل سکوتند اما آنها در فتنه ها سکوت نمي کنند! اسب ها در فتنه ها رم مي کنند (و جانب کوه و بيابان مي گيرند). اسب ها درست در آن زمان که بايد اعتراض کنند روي همه چيز سرپوش مي گذارند و درست در آن زمان که بايد به دفاع از هويت و ناموسشان برخيزند روي صندلي اعتراف مي نشينند! …آنها سالهاست که متهم بودنشان را باور کرده اند… سالهاست که مرتجع بودنشان را باور کرده اند سالهاست که شک دارند و شک هايشان را با توجيه و مدارا سرکوب کرده اند و حالا داوطلبانه آمده اند تا زير هر نامه اي را که به دستشان مي دهند امضا کنند.

اسب ها اهل دين و ايمانند. آنها روزه مي گيرند، نماز مي خوانند و با حجاب کامل به کنسرت نامجو مي روند!…اما بعد از نماز شعار نمي دهند چون نمي خواهند به ملت ديگران توهين شود يا استحباب تسبيحات به تاخير بيافتد…  آنها آنقدر مراقب ايمانشان هستند که موقع بيعت با علي هم احتياط شرعي مي کنند…

اسب ها دين دارند  اما دين اسب ها فاقد رسالت اجتماعي ايست، پس عجيب نيست که که ولايت فقيه شان در فقه منحصر گردد و علم و هنرشان از سياست دوري گزيند. دين اسب ها دين بدون عدالت است دين اسب ها قاضي ندارد، قصاص ندارد، حاکم و محکوم ندارد، امامت ندارد، جهاد ندارد، شهادت ندارد …دين اسب ها دين بدون خشونت است …دين اسب ها دين همه ي زيبايي هاست!

اسب ها  نخبه اند و شان آنها بري از آن است که از پرستيژ نخبگي شان مايه بگذارند و با طرفداري از بعضي، بعضي ديگر را برنجانند و خدايي نکرده مسبب بدبيني شان به اسلام و مسلمين شوند! ...در منطق اسب ها از آنجا که فطرت همه انسان ها پاک است پس خير، مطلوب همگان است پس خيرِ مطلوب قطعا مورد توافق است و اگر نبود پس مشکل از خير است. پس خير، ديگر خير نيست و اصولا …خير الامور اوسطها!!

اسب ها مي خواهند تا با تاييد دين همگان، ديگران هم دينشان را تاييد کنند، اسب ها هميشه حاضرند تا انگشتر از دست بيرون بياورند و در عوض، شاهد بيرون آورده شدن انگشتر ديگران باشند.  هر چند که معمولا اين اتفاق نمي افتد و انگشتري که آنها از دست درآورده اند، ديگران به دست مي کنند! اسب ها خيرخواهانه مي خواهند با جدا کردن دين از سياست،  آن را از آسيب هاي سياست در امان نگه دارند غافل از آنکه اين را به هيچ مي فروشند و آن را به کل به باد مي دهند…

اسب ها موجودات بدي نيستند آنها تنها مي خواهند تا چهره اي که الاغ ها براي دين ساخته اند را ترميم کنند با اين حال خوب که نگاه کني مي فهمي آنها هم تيره اي از الاغ ها هستند که وظيفه  خطير سواري دادن را بهتر از هر موجود ديگري به انجام مي رسانند… خوب که نگاه کني مي فهمي اسب ها بر خلاف ظاهر ساکت و معصومشان نقش مهمي در زندگي ما دارند خوب که نگاه کني مي فهمي آناني که امروز خود را سران جنبش سبز مي خوانند در واقع همان اسب هاي نخبه و بي طرف ديروزند که گوشه کتابخانه ها و فرهنگستان ها به مکاشفه در باب فرهنگ و اخلاق و دين مي پرداخته اند و امروز، سر از خيابان در آورده اند! خوب که نگاه کني مي فهمي اسب ها هرگز راضي به خون آمدن دماغ هيچ کس نبوده اند…  اسب ها آشوب طلب نيستند، منافق نيستند، اغتشاشگر نيستند… اسب ها فقط اسبند! و سواري دادن طبيعت اسب هاست (و مگر مي شود کسي را به خاطر طبيعتش محاکمه کرد؟)

خوب که نگاه کني مي فهمي همين اسب ها بودند که در صفين به روي علي شمشير کشيدند تا او را مجبور به صلح با “هموطنان مسلمانشان” کنند! خوب که نگاه کني مي فهمي علي را نه عمرعاص و نه معاويه که سرانجام همين اسب ها کشتند: اسب هايي که در کنار کعبه سوگند ياد کردند که براي نجات جامعه از فتنه و از بين بردن اين سياست کثيف و پلشت، علي، معاويه و عمرعاص را در يک شب به قتل برسانند…  و از قضا تنها علي را کشتند! و اين يک تصادف نيست که رسم هميشه تاريخ است که سرانجام اين علي ها هستند که بايد کشته ي بي طرفي ها شوند اين علي ها هستند که آخر کار ناصحان و عاقلان برايشان نامه پند و اندرز مي نويسند و شماتتشان مي کنند که ول کن اين قدرت و مال دنيا را! خوب که نگاه کني مي فهمي حسن را همين اسب ها  تنها گذاشتند و جام زهر را به دستش دادند …خوب که نگاه کني مي فهمي پيکر مطهر حسين زير سم همين اسب ها بود که… زير سم همين اسب ها…

آري برادر! اين تقدير شگفت تاريخ است که آناني که از صلح بدون عدالت مي نويسند عملا از جنگ حمايت مي کنند آناني که از بي طرفي مي گويند عملا در کنار باطل مي ايستند. آناني که پرچم اخلاق و دوستي به دست مي گيرند خود مسبب بزرگترين آشوب ها و خشونت ها مي شوند …و در نهايت آناني که از سياست برائت مي جويند کثيف ترين سياست مداران را به ستايش و تعظيم خود وا مي دارند…

تاريخ شهادت مي دهد که کساني که جهاد را ( فکري، فرهنگي و نظامي) کوچک شمردند خوار و ذليل شدند. تاريخ شهادت مي دهد که کساني که با دشمن در شهرهايشان جنگيدند شکست خوردند و تاريخ مي نويسد آناني که موقع بيعت با علي احتياط شرعي پيشه کردند ديري نپاييد که براي بيعت به بارگاه حجاج بن يوسف آمدند …و با “پاي” او در حالي بيعت کردند که او و معشوقه اش را مي ديدند که يکديگر را در آغوش گرفته اند، با هم ور مي روند، و به حالشان قاه قاه مي خندند…

——————————————————–
پانوشت:

اول) وقتي خوارج گقتند که لا حکم الا للله:

    گفتار حقي است که به آن باطلي ارائه شده! آري! حکمي نيست مگر براي خدا اما اينان مي گويند زمامداري مخصوص خداست در حالي که براي مردم حاکمي لازم است چه نيکوکار و چه بدکار، که مومن در عرصه ي حکومت او به راه حقش ادامه دهد، و کافر بهره مند از زندگي گردد،  …و نيز به وسيله ي حاکم غنائم جمع گردد و توسط او جنگ با دشمن سامان گيرد و راهها به سبب او امن گردد و در عمارت وي حق ناتوان از قوي گرفته شود تا مومن نيکوکار راحت شود و مردم از شر بدکاران در امان مانند.
    خطبه 40 نهج البلاغه

دوم) لازم به توضيح نيست که سياست با سياست زدگي  فرق مي کند. ضمن آنکه هم مواضع نويسنده در مورد کانديداهاي رياست جمهوري در آرشيو وبلاگ موجود است.

سوم)

    اي کساني که ايمان آورده‌ايد! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگيريد! شما نسبت به آنان اظهار محبت مي‌کنيد، در حالي که آنها به آنچه از حق براي شما آمده کافر شده‌اند و رسول الله و شما را به خاطر ايمان به خداوندي که پروردگار همه شماست از شهر و ديارتان بيرون مي‌رانند… و هر کس از شما چنين کاري کند، از راه راست گمراه شده است!
    ممتحنه آيه 1

چهارم) متن اصلي و ترجمه عين به عين خطبه اي که دوستان کل ايدئولوژي سياسي يشان را روي “کلماتي بريده” از آن بنا کرده اند.  به راستي اين جملات خطاب به کيست؟

    جهاد درى از درهاى بهشت است كه خداوند آن را به روى دوستان خود گشوده است، و آن لباس تقوى، زره محكم خداوند و سپر مطمئن او است. هر كس آن را از روى بى اعتنايى  ترك كند خدا لباس ذلّت و خوارى در اندام او مى پوشاند، بلا از هر سو او را احاطه مى كند و گرفتار حقارت و پستى مى شود، عقل و فهم او تباه مى گردد و حق از او گرفته مى شود، در راه نابودى پيش مى رود و از عدالت محروم مى گردد!

    آگاه باشيد! من، شب و روز، پنهان و آشكار، شما را به مبارزه با اين قوم (معاويه و حاكمان شام) فرا خواندم و گفتم پيش از آن كه آنها با شما نبرد كنند، با آنان بجنگيد به خدا سوگند! هر زمان، قوم و ملّتى در درون خانه اش، مورد هجوم دشمن قرار گرفته، ذليل و خوار شده است، امّا شما، هر كدام، مسؤوليت را به گردن ديگرى انداختيد و دست از يارى هم برداشتيد تا آن كه مورد هجوم پى درپى دشمن واقع شديد و سرزمين هايتان از دست رفت. اکنون اين مرد غامدي (سفيان بن عوف ـ از قبيله بنى غامد ـ) به شهر انبار، حمله كرده و لشكر او، وارد آن شهر شده اند و حسّان بن حسّان بكرى (فرماندار و نماينده امام) را كشته و مرزبانان شما را از آن سرزمين بيرون رانده است. به من خبر رسيده است كه يكى از آنها، به خانه زن مسلمان و زن غير مسلمان ديگرى كه در پناه اسلام جان و مالش محفوظ بوده، وارد شده و خلخال و دستبند و گردن بندها و گوشواره هاى آنان را بيرون آورده است، در حالى كه هيچ وسيله اى براى دفاع از خود، جز گريه و زارى و التماس نداشته اند! آنها، با غنائم فراوان، به شهر و ديار خود بازگشته اند بى آن كه حتى يك نفر از آنان آسيب ببيند يا خونى از آنها ريخته شود. اگر به خاطر اين حادثه، مسلمانى از شدّت تأسّف و اندوه بميرد، ملامتى بر او نيست، كه به نظر من، سزاوار است.

    شگفتا، شگفتا! به خدا سوگند قلب را مى ميراند و غم و اندوه را (به روح انسان) سرازير مى كند كه آنها در مسير باطل خود، چنين متّحدند و شما، در طريق حقّتان، اين گونه پراكنده و متفرّق! روى شما زشت باد! و همواره غم و اندوه قرينتان باد! چرا كه (آنچنان سستى و پراكندگى به دشمن نشان داديد كه) هدف تيرها قرار گرفتيد، پى درپى به شما حمله مى كنند و شما به حمله متقابل دست نمى زنيد! با شما مى جنگند و شما با آنها پيكار نمى كنيد! آشكارا، معصيت خدا مى شود و شما،  به آن رضايت مى دهيد! هر گاه، در ايّام تابستان فرمان حركت به سوى دشمن را دادم، گفتيد: «اكنون، شدّت گرما است; اندكى ما را مهلت ده تا سوز گرما فرو نشيند!» و اگر در زمستان، اين دستور را به شما دادم، گفتيد: «اكنون، هوا فوق العاده سرد است; بگذاريد سوز سرما آرام گيرد.» ولى همه اينها بهانه هايى است براى فرار از گرما و سرما. جايى كه شما از سرما و گرما (اين همه وحشت داريد و) فرار مى كنيد، به خدا سوگند! از شمشير  بيشتر فرار خواهيد كرد.

    اى مرد نمايان نامرد! آرزوهاى شما مانند آرزوهاى كودكان است! و عقل و خرد شما مانند عروسان حجله نشين!  اي کاش كه هرگز شما را نمى ديدم و نمى شناختم، همان شناختى كه سرانجام،  پشيمانى بار آورد و خشم آور و غم انگيز بود. خداوند شما را بكشد (و از رحمتش دور سازد)! كه اين همه، خون به دل من كرديد، سينه مرا پر از خشم ساختيد و كاسه هاى غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانديد! با نافرمانى و ترك يارى، نقشه هاى مرا  تباه كرديد تا آنجا كه قريش گفتند: «پسر ابوطالب، مرد شجاعى است، ولى دانش جنگ نمي داند»!
    خدا پدرشان را بيامرزد! آيا هيچ يك از آنها، از من با سابقه تر و پيشگام تر در ميدان هاى نبرد بوده است؟ هنوز بيست سال از عمرم نگذشته بود كه آماده جنگ شدم  و الآن، از شصت گذشته ام، ولى چه كنم؟ آن كس كه فرمانش را نبرند طرح و تدبيرى ندارد… (خطبه 27)

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار