الرحيل! الرحيل...
گروه انديشه؛ آماده باشيد كه وقت رفتن است. عقل مي گويد بمان و عشق مي گويد برو... واين هر دو، عقل وعشق را، خداوند آفريده است تا وجود انسان در حيرت ميان عقل و عشق معنا شود.
در روز هشتم ذي الحجه، يوم الترويه، امام حسين آگاه شد كه عمرو بن سعيد بن عاص با سپاهي انبوه به مكه وارد شده است تا او را مخفيانه دستگير كنند و به شام برند و اگرنه ... حرمت حرم امن را با خون او بشكنند.
آنان كه رو به سوي قبله ي خويش نماز مي گزارند معناي حرمت حرم امن را چه مي دانند؟ كعبه ي آنان كه در مكه نيست تا حرمت حرم مكه را پاس دارند؛ كعبه ي آنان قصر سبزي است در دمشق كه چشم را خيره مي كند. آنجا بهشتي است كه در زمين ساخته اند تا آنان را از بهشت آسماني كفايت كند... واز آنجا شيطان بر قلمرو گناه حكم مي راند، بر گمگشتگان برهوتِ وهم، بر خيال پرستاني كه در جوار بهشت لايتناهاي رضوان حق، سر به آخور غرايز حيواني و دل به مرغزارهاي سبزنماي حيات دنيا خوش داشته اند، حال آنكه اين همه، سرابي است كه از انعكاس نور در كوير مرده ي دل هاي قاسيه پيدا آمده است.
كعبه قبله ي احرار است. رستگان از بندگي غير؛ اما اينان بت خويشتن را مي پرستند. امام براي اعمال حج احرام بسته است و لكن اينان احرام بسته اند تا شمشيرهاي آخته ي خويش را ازچشم ها پنهان دارند... شكستن حرمت حرم خدا براي آنان كه كعبه را نمي شناسند چندان عظيم نمي نمايد و اگر با آنان بگويي كه امام حسين(ع) براي پرهيز از اين فاجعه مكه را ترك گفته است در شگفت خواهند آمد... اما آن كه مي داند حرم خدا نقطه ي پيوند زمين و آسمان است، درمي يابد كه شكستن حرمت حرم آن همه عظيم است كه چيزي را با آن قياس نمي توان كرد.
بلا در كمينِ نزول بود و ابرهاي سياه ازهمه سو، شتابان، بر آسمان دره ي تنگ مكه گرد مي آمدند و فرشتگانِ همه ي آسمان ها در انتظار كلام «كُن» بي قرار بودند: وَ إذَا قَضَي أمراً فَإنَّما يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكون. در ميان «كُن» و «يكون» تنها همين «فا»(ف) فاصله است، و آن هم در كلام، نه در حقيقت. آيا امام كه خود باطن كعبه است، اذن خواهد داد كه اين بدعت عظيم واقع شود و حرمت حرم با خون او شكسته شود؟... خير.
امام حج را با نيت عمره ي مفرده به پايان بردند و آنگاه عزم رحيل را با كاروانيان در ميان نهادند:
«الحمدلله، ما شاء الله و لا قوه الا بالله و صلي الله علي رسوله... مرگ، بر بني آدم، چون گردن آويزي بر گردن دختري زيبا آويخته است، و چه بسيار است وَلَه و اشتياق من به ديدار اسلافم، {چون} اشتياق يعقوب به ديدار يوسف؛ و براي من قتلگاهي اختيار شده است كه اكنون مي بينمش. گويا مي بينم كه بند بند مرا گرگان بيابان، بين نواويس و كربلا از هم مي درند و از من شكمبه هاي خالي و انبان هاي گرسنه ي خويش را پُر مي كنند.»
«گريزگاهي نيست از آنچه بر قلم تقدير رفته است. رضايت خدا، رضايت ما اهل بيت است؛ بر بلايش صبر مي ورزيم و او نيز با ما در آنچه پاداش صابرين است وفا خواهد كرد. اگر پود از جامه جدا شود، اهل بيت نيز از رسول خدا(ص) جدا خواهند شد... آنان در حظيره القدس با او جمع خواهندآمد، چشمش بدانان روشن خواهد شد و بر وعده اي كه بدانان داده است وفا خواهد كرد. اكنون آن كه مشتاق است تا خون خويش را در راه ما بذل كند و نفس خود را براي لقاي خدا آماده كرده است... پس همراه ما عزم رحيل كند كه من چون صبح شود به راه خواهم افتاد. ان شاء الله.»
صبح شد و بانگ الرحيل برخاست و قافله ي عشق عازم سفر تاريخ شد. خدايا، چگونه ممكن است كه تو اين باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشي كه در شب هشتم ذي الحجه سال شصتم هجري مخاطب امام بوده اند، و ديگران را از اين دعوت محروم خواسته باشي؟ آنان را مي گويم كه عرصه ي حياتشان عصري ديگر از تاريخ كره ي ارض است. هَيهاتَ ما ذلِكَ الظَّنُّ بِك ـ ما را از فضل تو گمان ديگري است. پس چه جاي ترديد؟ راهي كه آن قافله ي عشق پاي در آن نهاد راه تاريخ است و آن بانگ الرحيل هر صبح در همه جا بر مي خيزد. واگر نه، اين راحلان قافله ي عشق، بعد از هزار و سيصد چهل و چند سال به كدام دعوت است كه لبيك گفته اند؟
الرحيل! الرحيل! اكنون بنگر حيرت ميان عقل و عشق را !
اكنون بنگر حيرت عقل و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ... راحلان طريق عشق مي دانند كه ماندن نيز در رفتن است. جاودانه ماندن در جوار رفيق اعلي، و اين اوست كه ما را كشكشانه به خويش مي خواند. /انتهاي پيام/