کُلُّ يَومٍ عاشورا...
کد خبر:۵۳۳۶۳
فتح خون - سيد مرتضي آويني(بخش ششم)

کُلُّ يَومٍ عاشورا...

با شنيدن خبر شهادت مسلم بن عقيل و هاني بن عروه، ياراني که به بهانه ي حکومت و قدرت با حسين همراه شده بودند از دور آن حضرت دور شدند و تنها اصحاب عاشورايي در خيل ياران ماندند.

گروه انديشه؛ قافله عشق در سفر تاريخ است و اين تفسيري است بر آنچه فرموده اند: كُلُّ يَومٍ عاشورا وَ كُلُّ أَرضٍ كَربَلا... اين سخني است كه پشت شيطان را مي لرزاند و ياران حق را به فَيَضان دائم رحمت او اميدوار مي سازد.

... و تو، اي آن كه در سال شصت و يكم هجري هنوز در ذخاير تقدير نهفته بوده اي و اكنون، در اين دوران جاهليت ثاني و عصر توبه بشريت، پاي به سياره ي زمين نهاده اي، نوميد مشو، كه تو را نيز عاشورايي است و كربلايي كه تشنه ي خون توست و انتظار مي كشد تا تو زنجير خاك از پاي اراده ات بگشايي و از خود و دلبستگي هايش هجرت كني و به كهف حَصينِ لا زمان و لا مكان ولايت ملحق شوي و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافله ي سال شصت و يكم هجري برساني و در ركاب امام عشق به شهادت رسي...

ياران! شتاب كنيد، قافله در راه است. مي گويند كه گناهكاران را نمي پذيرند؟ آري، گناهكاران را در اين قافله راهي نيست... اما پشيمانان را مي پذيرند. آدم نيز در اين قافله ملازم ركاب حسين است، كه او سر سلسله ي خيل پشيمانان است، و اگر نبود باب توبه اي كه خداوند با خون حسين ميان زمين و آسمان گشوده است، آدم نيز دهشت زده و رها شده و سرگردان، در اين برهوت گمگشتگي وا مي ماند.

دو نفر از طايفه ي «بني اسد» گفته اند كه ما چون از مناسك حج فارغ شديم در اين انديشه بوديم كه هر چه سريع تر خود را به كاروان حسين برسانيم و بنگريم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشيد. شتاب كرديم و چون در منزل «زَرود» خود را به آن حضرت رسانديم، مردي از اهالي كوفه را ديديم كه با ديدن كاروان حسين بن علي(ع) به بيراهه زد تا با او رو در رو نشود. امام كه ايستاده بود تا او را ببيند، دل از او بريد و به راه افتاد. ولكن ما خود را به او رسانديم تا از اخبار كوفه جويا شويم. از قبيله اش پرسيديم و چون دانستيم كه او نيز از بني اسد است سؤال كرديم: «در كوفه چه خبر بود؟» و او پاسخ داد: «من كوفه را ترك نكردم مگر آنكه ديدم كشته هاي مسلم بن عقيل و هاني بن عروه را كه در بازار بر زمين مي كشند.» بازگشتيم و همپاي كاروان امام آمديم تا شامگاهي كه درمنزل «ثعلبيه» فرود آمد. فرصتي شد كه به خدمت او رسيديم و عرض كرديم: «رحمت خداوند بر شما باد!... ما را خبري است كه اگر بخواهي آشكارا و يا پنهاني بر تو بازگو كنيم.»

امام نگاهي به اصحاب خويش انداخت و جواب داد: «من چيزي از ايشان پنهان ندارم.» گفتيم: «آن سوار را كه ديروز غروب هنگام در منزل زرود از شما كناره گرفت به ياد مي آوريد؟... او مردي بود از قبيله بني اسد، خردمند و راستگو، كه ما را از آنچه در كوفه گذشته است خبر داد... مي گفت كه هنوز از كوفه خارج نشده، ديده است جنازه هاي مسلم و هاني را كه در بازار بر زمين مي كشيده اند.» امام فرمود: «إنّا لِلَّهِ وَ إنَّا إِلَيهِ راجِعون، رحمت خدا بر ايشان باد!» و اين سخن را چند بار تكرار كرد.

گفتيم: «از همين منزل بازگرديد. ما در كوفيان نمي بينيم كه به ياري شما قيام كنند و چه بسا كه شمشيرهايشان را به سوي شما بگردانند.» امام(ع) نگاهي به پسران عقيل كرد و از آنان پرسيد كه رأي شما در شهادت پدرتان مسلم چيست. آنان گفتند: «والله ما بازنگرديم مگر انتقام خون او را بازگيريم و يا همچون او به شهادت رسيم.» امام رو به ما كرده و فرمود: «بعد از آن ها خيري در حيات نيست.»... و ما دانستيم كه امام هرگز از قصد خويش باز نخواهد گشت.

اكنون هنگام آن است كه در قافله ي امام، صف اصحاب عاشورايي از فرصت طلبان ابن الوقت و بادگرايان جدا شود، چرا كه ديگر همه مي دانند كوفه در تسخير ابن زياد است. از كوفه نسيم مرگ مي وزد، نسيمي كه بوي خون گرفته است... اما هنوز راه هاي بازگشت مسدود نيست و بيابان، وادي حيرتي است كه از اختيار انسان تا جبروت حق گسترده است.

درمنزلگاه زباله، امام حسين(ع) كاروان را گرد آورد و عهد خويش را از آنان برداشت و آنان را به اختيار خويش واگذاشت كه بروند يا بمانند. آمده است كه در اينجا مردم با شتاب از كنار او پراكنده شدند و رفتند و جز همان اصحاب عاشورايي ـ كه مي شناسي ـ ديگر كسي با او نماند.

اي دل! تو چه مي كني؟ مي ماني يا مي روي؟ داد از آن اختيار كه تو را از حسين جدا كند! اين چه اختياري است كه براي روي آوردن بدان بايد پشت به اراده ي حق نهاد؟ اي دل! نيك بنگر تا قلاّده ي دنيا را برگردنشان ببيني و سررشته ي قلاّده را، كه در دست شيطان است. آنان مي انگارند كه اين راه را به اختيار خويش مي روند، غافل كه شيطان اصحاب دنيا را با همان غرايزي كه در نفس خويش دارند مي فريبد

پربازدیدترین آخرین اخبار