احلي من العسل
کد خبر:۵۳۳۶۷
شهادت قاسم بن حسن(ع)؛

احلي من العسل

قاسم بن حسن، صاحب همان سخن معروف «احلى من العسل»در شب عاشوراست که مرگ را شيرين‏تر از عسل مى‏دانست؛ روز عاشورا سن او به بلوغ نرسيده بود، براى ميدان رفتن از امام خويش اجازه خواست، ابا عبد الله(ع)چون نگاه به او افکند، وى را به آغوش کشيد و گريست، آنگاه اجازه داد.

نوجوان شهيد عاشورا در رکاب سيد الشهدا(عليه السلام)، فرزند گرامى امام حسن مجتبى(عليه السلام).

وى صاحب همان سخن معروف «احلى من العسل» در شب عاشوراست که مرگ را شيرين‏تر از عسل مى‏دانست. روز عاشورا سن او به بلوغ نرسيده بود. براى ميدان رفتن از امام خويش اجازه خواست. ابا عبد الله (عليه السلام) چون نگاه به او افکند، وى را به آغوش کشيد و گريست، آنگاه اجازه داد. (1) قاسم، خوش سيما بود.سوار بر اسب شد و عازم ميدان گشت.

رجزى که مى‏خواند، در معرفى خود و مظلوميت حسين(عليه السلام)بود:

ان تنکرونى فانا ابن الحسن‏***سبط النبى المصطفى و المؤتمن‏
هذا حسين کالأسير المرتهن‏***بين أناس لا سقوا صوب المزن‏

در جنگى دلاورانه به شهادت رسيد. هنگامى که بر زمين مى‏افتاد، عمويش ابا عبد الله (عليه السلام) خود را به بالين او رساند ولى او در حال جان دادن بود. پيکر او را آورد و کنار شهداى اهل بيت قرار داد.(2)

در زيارت ناحيه مقدسه که از زبان امام زمان (عليه السلام) است،نام او همراه با سلام حضرت مهدى بر او بيان شده و اشاره به کيفيت رفتن سيد الشهدا(عليه السلام) به بالين او و نفرين قاتلان قاسم شده است: «السلام على القاسم بن الحسن بن على، المضروب هامته المسلوب لامته،حين نادى الحسين عمه فجلى عليه عمه کالصقر و هو يفحص برجليه التراب، و الحسين يقول: بعدا لقوم قتلوک و من خصمهم يوم القيامه جدک و ابوک، ثم قال:

عز و الله على عمک ان تدعوه فلا يجيبک، او ان يجيبک و انت قتيل جديل فلا ينفعک، هذا و الله يوم کثر واتره و قل ناصره.»(3) برادر ديگر حضرت قاسم، به نام ابو بکر بن حسن نيز که هر دو از يک مادر بودند، در کربلا به شهادت رسيد. 

 يكى درّ يتيم از رشته عشق               برآمد تا كه گردد كشته عشق‏
 به چرخ دلبرى بد اوّلين ماه                  به ملك عشق بابش دوّمين شاه‏
 جهان ناديده و نايافته كام                    فرشته عشق بود و قاسمش نام‏
 بعم گفت اى شه دين حيدر جنگ          مرا دل گشته از جور جهان، تنگ‏
 شد ستم از جفا و جور دشمن             فراخاى جهان چون چشم سوزن‏
 بده فرمانم اى سلطان سرمد               كه گردم همركاب شبه احمد
 بدو فرمود با چشم پر أختر                   چو باشى يادگارم از برادر
 مشو راضى تو اى شمشاد قامت         كه از مرگت عيان بينم قيامت‏
 به عجز و لابه و نيكو بيانى                  يتيم آسا به صد شيرين زبانى‏
 بخاك پاى آن شه سود رخسار             به‏گفت اى از تو پيدا عرش دادار
 غم بى‏ياريت اى داور داد                     مرا درد يتيمى برده از ياد
 چو شد آن شه به إذن جنگ خشنود     همه اهل حرم را كرد بدرود
 بر هوار پدر مانند حيدر                       نشست آن نوگل باغ پيمبر

1ـ مقتل الحسين،مقرم،ص .331
2ـ بحار الأنوار،ج 45،ص .34
3ـ همان،ص .67
فرهنگ عاشورا صفحه 350
جواد محدثى‏.

پربازدیدترین آخرین اخبار