سرباز کوچک
وقتى كه امام حسين (ع) ديد همه جوانان و دوستانش كشته شدند، تصميم گرفت خود به ميدان رفته و با دشمن بجنگد، به ميدان آمد و صدا زد: آيا دفاعكنندهاى هست كه از حريم حرم رسول خدا (ص) دفاع كند؟ آيا خداپرستى هست كه در مورد ما از خدا بترسد؟ آيا دادرسى هست كه به اميد آنچه در نزد خداست از ما دادرسى كند؟ آيا ياورى هست كه به اميد آنچه در نزد خداست، به ما كمك كند؟
با شنيدن صداى مظلومانه امام حسين (ع) ناله و شيون بانوان حرم بلند شد، امام حسين (ع) به در خيمه آمد، به زينب عليها السلام فرمود: كودكم را به من بده تا با او خداحافظى كنم.
امام حسين (ع) كودك را [كه عبداللّه يا على اصغر نام داشت] گرفت، همين كه خواست او را ببوسد، در همين هنگام، حرملة بن كاهل اسدى او را هدف تير قرار داد، آن تير بر حلقومش نشست و سر آن كودك را از بدن جدا كرد.
امام حسين (ع) به زينب (س) فرمود: اين كودك را بگير، سپس هر دو كف دستش را به زير گلوى كودك گرفت، كف دست هايش پر از خون شد، آن را به سوى آسمان افكند و فرمود: آنچه اندوه مصيبت را برايم آسان مي كند اين است كه خداوند مىبيند.
امام باقر (ع) فرمود: «از اين خون، قطرهاى به روى زمين نريخت.»
در روايت ديگري مطلبى آمده كه به عقل نزديكتر است. زيرا آن وقت، وقت وداع با كودك نبود، چه آن كه امام (ع) به كار جنگ اشتغال داشت. خواهرش، حضرت زينب (س) از خيمه بيرون آمد و به برادر گفت: «برادرم! اين پسر تو است كه سه روز از عمرش گذشته و هنوز آبى نچشيده است، براى اين نوزاد اندكى آب تحصيل كن.»
امام حسين (ع) آن نوزاد را به دست گرفت و خطاب به دشمنان فرمود: اى مردم! شما شيعيان من و خويشان مرا كشتيد، و از آنها همين كودك باقى ماند، كه از شدت تشنگى، دهان را باز و بسته مىكند، او را با اندكى آب، سيراب كنيد.
هنوز گفتارش تمام نشده بود كه يكى از دشمنانش او را هدف تير قرار داد؛ به طورى كه آن تير سرش را از بدنش جدا كرد، در اين هنگام امام حسين (ع) دشمنان را به مجازات هاى سخت الهى به همان گونه كه بعدا مختار و غير او با آنها رفتار كردند، نفرين كرد.