چرا بر سياهى لشكرشان افزودى؟
کد خبر:۵۳۸۴۶
همراهان اغتشاش گران بخوانند!

چرا بر سياهى لشكرشان افزودى؟

اى پيامبر! به خداى سوگند كه من نه شمشيرى زدم و نه نيزه‏اى افكندم و نه تيرى نشانه رفتم؛ پيامبر فرمود: درست مى‏گويى، امّا بر سياهى لشكر ظالمان و استبدادگران افزودى؛ چرا چنين كردى؟

راوي مي‌گويد: مدتى پس از شهادت سالار شايستگان، مرد نابينايى را در جايى ديدم كه ضمن گفت‌وگو برايم روشن شد كه در ريختن خون پاك حسين(ع) همدست سپاه بيداد اموى بوده است؛ از او پرسيدم: چرا نابينا شده است؟

در پاسخ گفت: من در روز عاشورا و به هنگام شهادت حسين(ع) در كربلا و در ميان سپاه شوم اموى بودم، امّا نه شمشيرى زدم و نه تيرى افكندم و نه نيزه‏اى به سوى حسين و يارانش پرتاب كردم.

آن روز فراموش نشدنى به پايان رسيد و من به خانه‏ام بازگشتم و شامگاهى پس از خواندن نماز خوابيدم و در عالم خواب ديدم كه مردى به سوى من آمد و گفت: پيامبر خدا تو را خواسته است، زود باش خودت را معرفى كن!

گفتم: شگفتا من و پيامبر خدا! مرا با آن حضرت چكار؟ او گريبان مرا گرفت و كشان كشان مرا نزد پيامبر برد، هنگامى كه نزد آن حضرت رسيدم، ديدم آن بزرگوار در پهن دشتى نشسته و آستين خود را بالا زده و سلاحى بر گرفته و فرشته‏اى در همان حال در برابر او با شمشيرى آتشين ايستاده است.

خوب نگاه كردم، ديدم همان فرشته با همان شمشير آتشين، 9 تن از همراهان مرا كه در كربلا با هم بوديم، يكى پس از ديگرى، هر كدام را با يك ضربت نابود ساخت و خود ديدم كه به هر كدام تنها يك شمشير فرود مى‏آورد و با همان ضربت سراپايشان از آتش شعله‏ور مى‏شد! ترس و دلهره سراپايم را گرفت و در همان حال به حضور پيامبر رفتم و در برابر آن حضرت بر دو زانو نشستم و گفتم: سلام بر تو اى پيامبر خدا! آن حضرت پاسخ مرا نداد و مدتى به من نگاه كرد! آن گاه سر برداشت و به من‏ فرمود: تو از كسانى هستى كه حرمت خاندان مرا شكسته و فرزندانم را كشتى و حق مرا رعايت نكردى.

گفتم: اى پيامبر! به خداى سوگند كه من نه شمشيرى زدم و نه نيزه‏اى افكندم و نه تيرى نشانه رفتم؛ من در ريختن خون فرزندانت دست نداشتم و سپاه جنايتكار اموى را يارى نكردم.

پيامبر فرمود: درست مى‏گويى، امّا بر سياهى لشكر ظالمان و استبدادگران افزودى؛ چرا چنين كردى؟ نزديك بيا! به ناگزير نزديك رفتم و ديدم طشتى پر از خون در آنجا بود، و آن حضرت به من فرمود: اين خون فرزندم حسين(ع) است؛ و آن گاه از همان خون ذره‏اى بر چشم من كشيد و من از خواب بيدار شدم و دريافتم كه كور شده‏ام و ديگر نه چيزى را مى‏بينم و نه جايى را!(1)

1- در سوگ امير آزادى.

پربازدیدترین آخرین اخبار