کربلاي حسين، سدره المنتهي است
کد خبر:۵۳۹۰۹
فتح خون - سيد مرتضي آويني(بخش يازدهم)

کربلاي حسين، سدره المنتهي است

روز بالا آمده بود كه جنگ آغاز شد و ملائك به تماشاگه ساحتِ مردانگي و وفاي بني آدم آمدند. مردانگي و وفا را كجا مي توان آزمود، جز در ميدان جنگ، آنجا كه راه همچون صراط از بطن هاويه ي آتش مي گذرد؟... ديندار آن است كه دركشاكش بلا ديندار بماند

گروه انديشه؛ رودر رويي، نخست تن به تن بود و اولين شهيدي كه بر خاك افتاد مسلم بن عوسجه بود، صحابي پير كوفي. در زيارت الشهداي ناحيه مقدسه خطاب به او آمده است: «تو نخستين شهيد از شهيداني هستي كه جانشان را بر سر اداي پيمان نهادند و به خداي كعبه قسم رستگار شدي. خداوند حق شكر بر استقامت و مواسات تو را در راه امامت ادا كند؛ او كه بر بالين تو آمد آنگاه كه به خاك افتاده بودي و گفت: «فَمِنهُم مَن قَضَي نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبديلاً.»

حبيب بن مظاهر كه همراه امام بر بالين مسلم بود گفت: «چه دشوار است بر من به خاك افتادن تو، اگر چه بشارت بهشت آن را سهل مي كند. اگر نمي دانستم كه لختي ديگر به تو ملحق خواهم شد، دوست مي داشتم كه مرا وصي خود بگيري...» و مسلم جواب گفت: «با اين همه، وصيتي دارم» و با دو دست به حسين(ع) اشاره كرد، و فرشتگان به صبر و وفاي او سلام گفتند: «سَلَامٌ عَلَيكُم بِمَا صَبَرتُم.»

دومين شهيدي كه برخاك افتاد «عبدالله بن عمير كلبي» بوده است؛ آن جوان بلند بالاي گندم گون و فراخ سينه اي كه همراه مادر و همسرش از بئرالجعد همدان خود را به كربلا رسانده بود... همسر او نيز مرد ميدان بود و تنها زني است كه در صحراي كربلا به اصحاب عاشورايي امام عشق الحاق يافته است.

 آنگاه فرمان حمله ي عمومي رسيد و همه ي لشكريان عمرسعد با هم به سپاه عشق يورش بردند. شمر بن ذي الجوشن با لشكر چپ، عمرو بن حجاج با لشكر راست از جانب فرات و «عزره بن قيس» با سواركاران... و كار جنگ آن همه بالا گرفت كه ديگر در چشم اهل حرم، جز گردبادي كه به هوا برخاسته بود و در ميانه اش جنبشي عظيم، چيزي به چشم نمي آمد. 

عزره بن قيس كه ديد سواران او از هر سوي كه با اصحاب امام حسين رو به رو مي شوند شكست مي خورند، چاره اي نديد جز آنكه «عبدالرحمن بن حصين» را نزد عمرسعد روانه كند كه: «مگر نمي بيني سواران من از آغاز روز، چه مي كشند از اين عده ي اندك؟ ما را با فوج پيادگان كماندار و تيرانداز امداد كن.»... و اين گونه شد. عمرسعد «حصين بن تميم» را با سواركارانش و پانصد تيرانداز به ياري عزره بن قيس فرستاد و ناگاه باران تير از هر سوي بر اصحاب امام عشق باريدن گرفت و آنان يكايك درخون خويش فرو غلتيدند. ديري نپاييد كه اسب ها همه در خون تپيدند و يلان، آنان كه از تير دشمن رهيده بودند، پياده به لشكريان شيطان حمله بردند.

تن در دنياست و جان درآخرت؛ ياران يكايك جان بر سر پيمان ازلي خويش نهاده اند و بال شهادت به حظيره القدس كشيده اند، اما پيكر خونينشان، اينجا، اين سوي و آن سوي، شقايق هاي داغداري است كه بر دشت رسته است. تن در دنياست و جان درآخرت، و در اين ميانه، حكم بر حيرت مي رود... روز به نيمه رسيده است و ديگر چيزي نمانده كه كار جهان به سرانجام رسد.

امام نگاهي به ظاهر كرد و نظري در باطن، و گفت : «غضب خداوند بر يهود آنگاه شدت گرفت كه عزير را فرزند خدا گرفتند و غضب خدا بر نصاري آنگاه كه او را يكي از ثلاثه انگاشتند و بر اين قوم، اكنون كه بر قتل فرزند رسول خود اتفاق كرده اند...» و همچنان كه محاسن خويش را در دست داشت گفت: «والله آنان را در آنچه مي خواهند اجابت نخواهم كرد تا خداوند را آن سان ملاقات كنم كه با خون خضاب كرده باشم...» و سپس با فرياد بلند فرمود: «آيا فرياد رسي نيست كه به فرياد ما برسد؟ آيا ديگر كسي نيست كه ما را ياري كند؟ كجاست آن كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟»... و صداي گريه از خيمه سراي آل الله برخاست. 
دهر خجل شد و اگر صبر خيمه بر آفاق نزده بود، آسمان انشقاق مي يافت و خورشيد چهره از شرم مي پوشاند و سوز دل زمين، درياها را مي خشكاند و... سال هاي دريغ فرا مي رسيد. آن شوربختان خجل نشدند، اما آب و خاك و آتش و باد، سخن امام را در لوح محفوظ باطن خويش به امانت گرفتند و از آن پس، هر جا كه آب از چشمي فرو ريخت و خاك سجاده ي نمازي شد و آتش دلي را سوخت و باد آهي شد و از سينه اي برآمد، اين سخن تكرار شد. از خاكي كه طينت تو را با آن آفريده اند باز پرس؛ از آبي كه با آن خاك آميخته اند، از آتشي كه در آن زده اند و از نفخه ي روحي كه در آن دميده اند باز پرس، تا دريابي كه چه امانتداران صادقي هستند. تاريخ امانتدار فرياد «هل من ناصر» حسين است و فطرت گنجينه دار آن... و ازآن پس، كدام دلي است كه با ياد او نتپد؟ مردگان را رها كن، سخن از زندگان عشق مي گويم.

حسين ديگر هيچ نداشت كه فدا كند، جز جان كه ميان او و اداي امانت ازلي فاصله بود... و اينجا سدره المنتهي است. نه... كه او سدره المنتهي را آنگاه پشت سرنهاده بود كه از مكه پاي در طريق كربلا نهاد... و جبرائيل تنها تا سدره المنتهي همسفر معراج انسان است. او آنگاه كه اراده كرد تا از مكه خارج شود گفته بود: «مَن كَانَ فينا بَاذِلاً مُهجَتَه وَ مَوطِناً عَلَي لِقَاءِ اللهِ نَفسَه فَليَرحَل مَعَنا، فَإنَّني راحِل مصبحا إِن شَاءَ اللهُ تَعَالَي.» سدره المنتهي مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است. عقل بي اختيار. اما قلمرو آل كسا، ساحت امانتداري و اختيار است و جبرائيل را آنجا بار نمي  دهند كه هيچ، بال مي سوزانند. آنجا ساحت «إِنّي اَعلَمُ مَا لَا تَعلَمُون» است، آنجا ساحت علم لدني است، رازداري خزاين غيب آسمان ها و زمين؛ آنجا سبحات فناي في الله است و بقاي بالله، و مرد اين ميدان كسي است كه با اختيار، از اختيار خويش درگذرد و طفل اراده اش را در آستان ارادت قربان كند... و چون اينچنين كرد، در مي يابد كه غير او را در عالم اختيار و اراده اي نيست و هر چه هست اوست. اما چه دشوار مي نمايد طي اين عرصات! آنان كه به مقصد رسيده اند مي گويند ميان ما و شما تنها همين «خون» فاصله است؛ تا سدره المنتهي را با پاي عقل آمده اي، اما از اين پس جاذبه ي جنون، تو را خواهد برد... طي اين مرحله ديگر با پاي اراده ميسور نيست؛ بال مي خواهد و بال را به عباس مي دهند كه دستانش را در راه خدا قربان كرد. اين حسين است كه عرصات غايي خلافت تكويني انسان را تا آنجا پيموده است كه ديگر جز جان ميان او و مقصود فاصله نيست. آنان كه با چشم ظاهر مي نگرند او را ديده اند كه بر بالين علي اكبر عَلَي الدُّنيا بَعدَكَ العَفا گفته است و بر بالين قاسم عَزَّ وَاللهُ عَلي عَمَّكَ اَن تَدعُوهُ فَلا يُجيبُكَ اَو يُجيبُك ثُمَّ لا يَنفَعُك و اكنون بر بالين ابي الفضل عباس مي گويد: اَلآنَ اِنكَسَرَ ظَهري وَ قَلَّت حِيلَتي، اما حجاب هاي نور را نمي بينند كه چه سان از هم دريده و رشته هاي پيوند روح را به ماسوي الله چه سان ازهم گسسته! نه ماسوي الله، كه اينجا كلام نيز فرشته سان فرو مي ماند. مردانگي و وفاي انسان نيز به تمامي ظهور يافت و آن قامت مردانه ي عباس بن علي با دستان بريده بر شريعه ي فرات، آيتي است كه روح از اين منزلگاه نيز گذشته است و عجيب آن است كه آن باطن چگونه در اين ظاهر جلوه مي كند.

دستان عباس بن علي قطع شده بود كه آن ملعون توانست گرز بر سر او بكوبد. اما تا دستان ظاهر بريده نشود، بال هاي بهشتي نخواهد رست. اگر آسمان دنيا بهشت است، آسمان بهشت كجاست كه عباس بن علي پرنده ي آن آسمان باشد؟ فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمده اند و مبهوت از تجليات علم لدنّي انسان، به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمين، كران تا كران، به تسخير انسان كامل درآيد و رشته ي اختيار دهر به او سپرده شود؛ اما انسان تا كامل نشود، در نخواهد يافت كه دهر، بر همين شيوه كه مي چرخد، احسن است. چشم عقل خطابين است كه مي پرسد: «اَتَجعَلُ فِيهَا مَن يُفسِدُ فيهَا وَ يَسفِكُ الدِّماء»... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنكه خطايي باشد و او نبيند... نه! مي بيند كه خطايي نيست و هرچه هست وجهي است كه بي حجاب، حق را مي نمايد. هيچ  پرسيده اي كه عالم شهادت بر چه شهادت مي دهد كه نامي اينچنين بر او نهاده اند؟ /انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار