خطي از حکايت مستان کربلا
محمد گنجي-گروه انديشه؛ ديروز راهپيمايي مردم غيور ايران بود به حمايت از خط رهبري و حرمت خون ابا عبدالله(ع). از خيابان هاي اطراف به سمت ميدان انقلاب مسير راهپيمايي بود. تجمع بسيار شگفت و بي نظيري بود، جمعيت بسياري آمدند و عليه فاسقين و خوارج زمان شعار دادند و خواستار محاكمه و خلع يد اين آشوبگران از صحنه بودند و حتي بعضي ديگر كه آتش وجودشان شعله ور تر بود آرزو مي كردند كه خداوند مرگ را بر آنان نازل كند. در اين اثنا هم گاه به گاه توهين هايي هم به سران فتنه از جمله خاتمي، كروبي و موسوي مي شد كه به نظرم دور از شأن مردمي فهيم و با بصيرت بود. شعارهايي هم كه داده مي شد قابل تأمل بود و اگر به گوش اين منافقين مي رسيد حتماً از شرم و خجلت بسيار بايد بساط خويش برمي گرفتند و از اين كشور فرار مي كردند و يا اگر خيلي به وجدان نداشته شان بر مي خورد به اشتباه خود اعتراف مي كردند. اما به نظرم اين ها يك خوش خيالي كودكانه است و بايد منتظر بود تا وقت آن برسد كه اين قوم اخلال گر به دست مردم محاكمه شوند و كار بدانجا ختم شود كه اثري از اين افراد تا مدتي در كشورمان ديده نشود.
حتماً مي پرسيد چرا مي گويم تا مدتي؟ چرا نمي گويم كه اين مسائل ريشه كن شود؟
خب ماجرا را اينطور تعريف كنم كه: ديروز در اثناي راهپيمايي با يكي از دوستان قديمي و صميمي خودم صحبت مي كردم و مي گفتم كه حتماً شنيده اي كه امام حسين(ع) ياران خويش را به طرق مختلف آزمود و هر كدام را به نحوي به رفتن و دست كشيدن از ياري خويش فرا خواند. در اين بين هم عده اي از كاروان ابا عبدالله(ع) جدا شدند و راه جداگانه گرفتند و در پي كار خويش شدند. عده اي اصلاً سراغ امام خود نرفتند و از مسير منحرف شدند. عده اي تا جايي همراه بودند و بعد از مشاهده ي اتفاقاتي كه رخ نمود، پا به فرار گذاشتتند و وسعت روحشان بدان اندازه نبود كه بتوانند قدم به قدم با حسين پيش بروند و دل به تقدير بسپارند. مثلاً در منزلي از منازل ميان راه مكه تا كربلا وقتي خبر مرگ مسلم بن عقيل در كوفه به سپاه حسين رسيد، عده اي بسيار از ترسْ جانِ خويش برگرفته و رفتند. و ماندند معدود افرادي كه ثابت قدم تر بودند.
بعضي هم در اين ميان مانند زهير بن قين در راه با امام خويش رو در رو مي شوند و رشته ي اختيار به دست نواده ي رسول الله مي دهند و با وي قدم در را مي نهند.
همه ي اين فراز و نشيب ها طي شد تا اينكه ديگر در شب عاشورا خالص ترين افراد روزگار ماندند و هيچ كس از كربلا بيرون نرفت. اما باز هم امام يك به يك افراد را به گذشتن از اين وادي دعوت مي كرد و به همه ي آنان بدون هيچ چشم داشتي فرمود كه پيماني بر گرده ي شما نيست؛ برويد كه من عهد خود از شما برگرفتم و حرجي نيست. يعني آقا به دنبال اين بود كه شك را از همه كس دور كند و تك تك افراد دل به امر مولايشان بسپارند و هيچ حجابي آنان را از اطاعت خداوند و حجت خداوند باز ندارد. اما باز هم كسي نرفت و سپاه حسين آماده ي امري عظيم شد.
به دوستم مي گفتم كه اين مردم هم كه ادعا مي كنند مي خواهند زمينه ساز ظهور امام زمان(عج) بشوند بايد چنان در كوره ي ابتلائات و فتنه ها آبديده و پخته شوند كه دل از تعلقات خويش ببرند و از همه حيث ثابت كنند كه پشتيبان ولي امر خويشند و ناخالصي از وجودشان رخت بر بندد، و اگر هم نتوانند خود را كنار كشند تا سپاهي فراهم آيد براي ياري حضرت حجت(ارواحنا له الفداه).
اين سپاه هم چيزي از كاروان حسين كم ندارد و نبايد داشته باشد. همگي گردن خويش را به تيغ مرگ بسپارند و راهي وادي اطاعت از امام خويش شوند و هر كه نمي تواند... خود مي داند كه چه كار بايد بكند. ديگر زمان كوفه و شام و كربلا گذشته است و زمين و زمان تاب ديدن عاشورايي ديگر را ندارد و ديگر خلقت خداوندي منتطر نمي ماند كه بار ديگر فرزندي از فرزندان پيامبر رحمت را سر ببرند و كسي دم بر نياورد...!
و اينگونه است كه تجديد بيعت با ولايت فقيه آنقدر تكرار مي شود تا آناني كه هراس از دشواري هاي زمانه دارند و به تكاني از خود بي خود مي شوند، از صف مؤمنين واقعي جدا شوند و گلابي ناب از سر سپردگان به ولايت پديد آيد. بايد شير دلان و غيور مردان خود را با تمرين هايي اينچنيني آماده سازند و در راه اعتلاي كلمه الله جان بر سر پيمان نهند. ديگر زمان كوفيان به پايان رسيده... بايد كربلايي شد...
/انتهاي پيام/