دين همهي دين است
محمد رضا محقق؛ 1.در آموزههاي نيکان و انگارههاي ديني آمده است که انسان بايستي هر چهل روز يکبار به همنشيني با عالم و اهل نظر و معرفتي پردازد والا دچار خسران ميشود، اين همنشيني علاوه بر آنکه بر معرفت و خرد انسان مي افزايد، موجبات صيقل روح و تامين نياز عاطفي او در مراودهاي انساني هم ميشود.
شخصاً اين توفيق را داشته و دارم و سخت بران شاکرم و بدان مينازم که هر از چندي که دل دست دهد و يار بطلبد به حضور مرشد و استادي جان و جانانه روم و از محضر با صفاي او کسب صبر کنم، استاد فرزانهاي که سکوت و کلامش هميشه و بيش و پيش از هر چيز برايم تداعيگر صبر و بصيرت بوده است تا بوده است، خداوند زنده و پاينده بداردش. ايدون باد. ايدونتر باد!
صد البته اين مراودات در ساحتي دل انگيز و روحافزا به وقوع ميپوندد و در نقطه مقابل محفلهاي مفلوکي است که باري جز گناه (خاصه از نوع زبانيش) و حاصلي جز چرکين شدن دلها و کدورت قلبها ندارد.
محافلي که نقلشان غيبت و نقلشان تهمت است و در آينه گردانيشان تصويري کدر حاصل غبار دل و ديدهي آدمهايش.
محافلي که گاهي حضور ناخواستهام در آنها احساسي از جنس نفس تنگي و خفگي برايم ميسازد و شجاعت و ارادهام اگر دست دهد ترکش ميکنم وگرنه گوشي را در و گوش ديگر را دروازه ميکنم تا از شر هرزهدراييها و ياوهبافيها در امان مانم.
اين جمعها علي الاغلب به جبر نسبتهاي نسبي و سببي و يا زاييده گعدههايي است که متوسط سطح خرد و معرفت و شعور جمعيش پايين و غيرفابل اطمينان است.
بد نيست در اينجا و به مناسبت اشارتي داشته باشم به يک مغالطه و سفسطهي مشهور که سعي ميکند با ارادهي «کلمه حق يراد بها الباطل» و سوءاستفاده از جهل و بي اطلاعي جماعت فکر غلطي را بر گرده ذهن و عمل آنها بار کند.
اين رهيافت بيراهه تلفيقي معجون وار از يکي دو نقل ابتر و بي صدر و ذيل مشهور و يک قاعده ذيل عنوان صلهرحم است.
اما آن نقل اينکه در ميان مردم باش و دلت جاي ديگري و يا همان در بازار راه رفتن و با خلق دادو ستد کردن و پاک ماندن.
ظاهرا جماعت براي ولنگاري و هردمبيل زندگي کردن ديواري کوتاهتر از عرفان و آيين نيافتهاند تا با توجيه رفتارهاي تربيت نشده خود با بعضي مضمونهاي سنتي و آييني رنگ و لعابي فراهم آورده به کار بندند.
اول آنکه بيش و پيش از صلهرحم قاعده جدي و معتبري به نام امر به معروف و نهي از منکر جزء فروع دين آمده و آن را به صورتي مدرج مدار حق گرايي و يا باطل گزيني گردانده.
از جمله اين تدريجهاي مندرج در اين اصل ديني و حکم آييني که اتفاقاً از مهمترين اوامر اجتماعي اسلام است، همانا نوع رفتار انتخابي در قبال اهالي ابتذال است(ابتذال را در ادامه معني خواهم کرد).
علاوه بر اين که اساساً بحثي بر سر اصل مورد قبول صله رحم نيست؛ بلکه نکته هضم شدن و يا نشدن در مرداب مراودات غلط و نادرست است.
کيست که نداند رعايت حداقل هاي ديداري با اهالي ابتذال يک چيز است و غرق شدن در درياي شور اتلاف دل و دين و استحاله در ميان بياعتنايان به آيين نيکان و پاکان چيز ديگر.
گذشته از اين، اصل کلي و معتبر ديگري که همچون چتري بر تمام شؤون زندگي اهالي خرد و حکمت سايه گسترانيده اصل «دفع افسد به فاسد» است، اصلي به واقع مترقي و جانانه که هر راه بستهاي را گشوده و در عين حال راه بر بسياري از توجيهات من درآوردي ميبندد.
نهايتاً اينکه هر کسي در ضمير و باطن خود حق را در مييابد و راه را ميشناسد مگر اينکه در اين موضوع يا هر نکته ديگري بر سر عناد باشد که در آن صورت آدمي را که خود را به خواب زده نميتوان بيدار کرد و نبايد هم!؛ اما آن جمله بي صدر و ذيل و نقل ناتمام.
واقعيت آنست که جامعه ما پر شده از مؤمنان مسجد نديدهاي که يک شبه عارف ميشوند تجويز حکمي ميکنند! طرف ابتداتييات عرفان نخوانده و اوليات فقه ندانسته حکم ميدهد که چنين و چنان!
واقعيت آنست که اين طفلان مکتب نديده و هيچ مدان هاي از درس رميده نه تنها با اسلام آوردن هاي مقطعي خود (!) عوام الناس را معطل بيسوادي خود ميکنند؛ بلکه دامان پاک و منزه بزرگان حکمت و معرفت را هم با تاويلهاي بي سر وته خود ميآلايند.
يکي نيست بگويد آخر آن عارف و حکيم هزار و يک نکته و دستور سالکانه و متحجدانه ديگر هم دارد که مجموعه اينها با هم معني مييابد و بي هم نه و بالاخره همان کلام جان و جانانه که: «دين همهي دين است».
نميشود بام تا شام به ساز نفس امارهات برقصي و هر چه خواهي کني و گويي و الخ، بعد به جماعت که رسيدي جملات حکمي از خود صادر کني! نه نميشود! اگر هم بشود براي رمه ها و همجالرعاع است نه اهل نظر که «نکته دانانند در عالم بسي...»، يعني که خودمانيش «حواست را جمع کن در ميانه لاف زدنهايت گاف ندهي!»
2. «دين همهي دين است»، اين جمله کوتاه اما بلند، درمان همه دردهاي ماست و روشن کننده راه و برآورنده تمام نيازهاي امروزي و ديروزي و فرداييمان؛ خلاصه و ساده اش اينکه: شمايي که بر انبان نماز و روزهات ميافزايي؛ اما بد خلق و عصبي هستي يا حضرتعالي که اهل ورد و ذکري و احياناً اشکي هم ميافشاني، اما دروغ هم ميگويي، غيبت هم ميشنوي و زيرآب هم ميزني و الخ، به معناي جامع و مانع کلمه دين نداري پس سعي کن ايمان بياوري!
قرآن عزيزمان تعبير عجيبي دارد که: «يا ايها الذين آمنوا آمنوا...» اي کسانيکه ايمان آوردهايد ايمان بياوريد! و آنها که گفته آمد همه مصاديق شرک خفي است و شرک از راه رفتن مورچهاي بر سنگي سياه در دل تاريک شب هم نهانيتر قلب را مغلوب ميسازد، آنچنانکه نفاق!
وقتي ايمان آورديم که دين همه دين است، آن وقت باب توجيههاي نفساني بسته و قفل دلها و البته ديده ها باز ميشود تا «آنچه ناديدني است آن بيني».
3. بزرگي به عقل و فهم و معرفت است نه به سن وسال، زياد شنيدهايم و هرگز به کار نبستهايم. نه!؟
4. مدتي پيش با يک عزيز روحاني مشغول گفتوگو بودم که جملهاي کوتاه اما بکر و عميق و تکان دهنده گفت که به تامل وادارم کرد: «من فرزانم را آزاد گذاشته ام که منحرف نشوند».
5. از جمله ترشحات طلايي اين محافل مصنوعي ختم و عزا مثل قرينهاش عروسي و... يکي هم اين کلمات قصار بيمعني و کج معني است که به احتمال قوي هيچيک از استفاده کنندگان نسبتا محترمش حتي يک بار هم به خود زحمت فکر کردن به معاني بلند آن را ندادهاند، حتما شما هم بارها شنيدهايد که: «غم آخرتان باشد»! داشتم فکر ميکردم اين جمله فقط يک معنا ميتواند داشته باشد: «اميدوارم دفعه بعد خودتان بميريد»!
زيرا تنها حالت محتمل براي معني يابي و مصداق گزيني بيروني اين جمله همان آرزوي نه چندان خواستني براي جماعت امروزي است!
6. امام محمدباقر عزيزمان در کلامي بدين مضمون مي فرمايند: مثل کسي که به دنبال جمع کردن مال دنيا و عمرش مصروف حرص و طمع انباشتن ثروت است، مثل کرم ابريشمي است که تارها را به دور خود ميتند به خيال آنکه چيزي بيشتر براي خود فراهم ميآورد، بي خبر از آنکه چون اسيري موجبات خفگيش را موجب ميشود و پايان تلاش و نهايت آرزويش مصادف مرگ و نابودي اوست!
ادامه دارد...