ولي يعني پدر دلسوز جامعه
کد خبر:۵۴۶۴۲
سخنراني محمد صادق کوشکي پيرامون ولايت؛

ولي يعني پدر دلسوز جامعه

او مانند پدر مهرباني است كه هر چقدر فرزندانش اذيتش مي كنند كينه اي از آنان به دل نمي گيرد. ناراحت هست از اينكه چرا فرزندانش گمراه شده اند، حتي ممكن است كه با آن ها دعوا كند و تنبيه شان بكند كه چرا به راه راست هدايت نمي شوند، اما به دنبال تأمين منافع خودش نيست.

گروه انديشه؛ مطلب پيش رو يک سخنراني است از دکتر محمد صادق کوشکي که در ايام ماه محرم امسال در هيئت امام جعفر صادق(ع) ايراد کرده اند با موضوع  مفهوم ولايت در تشيع که تقديم مي شود.

موضوعي را که در بيانات خود خواهم گفت تبييني است از ماجراي ولايت درعاشورا و رابطه ي مردم با ولايت در اين ماجرا و اينکه چه نقشي مردم داشتند در اين حادثه؛ چه نقش منفي و چه نقش مثبت.

  اولين بحث اينست که تعبير درستي از مفهوم ولايت ارائه دهيم. شايد اولين کسي که ترجمه ي دقيقي از اين واژه ارائه داده، صرف نظر از مباحث سياسي ـ که من مفهوم ديني آن را مي گويم ـ پيامبر اکرم(ص) مي فرمايد که ولي يعني پدر. به همين خاطر هم مي گويد که من و علي حکم پدر اين مردم را داريم، يک پدر دلسوز؛ اين صفتي است که خود حضرت مي فرمايند. وقتي وارد مصاديقش مي شويم و اينکه پيامبر اکرم(ص) چه نقشي به عنوان ولي و پدر ما دارد؛ يعني چگونه رفتار کرده است. مي بينيم که بد ترين رفتارها را مردم داشته اند نسبت به پيامبر اکرم(ص) از باب جهالتشان. حال چه کفار که رفتار خصمانه داشته اند با پيامبر(ص) و ايشان جز با مهرباني رفتار نمي کند و مي داند که اين ها فرزنداني هستند که جاهلند اما  اذيتش مي کنند و مي گويند ساحر و ديوانه است و مورد شماتت اين مردم است. کفار کاري نبود که بر سر پيامبر نياورده باشند، توطئه ي قتلش را چيدند، خودش را و عزيز ترين کسانش را شکنجه اش کردند، به قول خود ايشان حمزه را کشتند و داغ سنگيني بر قلب مبارکشان گذاردند و هر بلائي را که توانستند بر سرش آوردند. اما با اين حال پيامبر رفتاري با کفار مقابلش دارد که گفته مي شود دلش به حال اينان مي سوزد که چرا آدم نمي شوند و مسير هدايت را نمي فهمند و در جهالت خويش باقي مانده اند. اصلاً بحث کينه  و رقابت بر سر قدرت و ... نبود. کفار هم ايشان را شناخته بودند. سال 5 هجرت نامه اي از پيامبر هست که براي من بسيار عجيب است و نشان مي داد که ما هم پيامبر را تا حدودي نمي شناسيم. ماجراي نامه اينست که پس از اينکه پيامبر بر اثر فشار ها و اذيت ها و قدر نشناسي هاي مردم از مکه مي آيد، و قدرتمند مي شود، در مکه قحطي مي آيد وگرسنگي بيداد مي کند و کالايي که عمده ي مردم مکه داشتند(پوست حيوانات) و مي خواستند بفروشند و آذوقه از اطراف بخرند، اين هم دچار آفت شده بود و ديگر قابليت فروش هم نداشت. پيامبر(ص) پي به اين مسئله مي برد. اگر هر حاکم سياسي ديگر بود مي گفت که اين بهترين فرصت است تا حسابم را با دشمنم صاف کنم؛ دشمني پر کينه که بلاهاي بسيار بر سرم آورده است، حالا ضعيف شده است و توان مقابله ندارد و بايد نابودش کرد. اما مي بينيم که ايشان رفتاري را مي کند که تنها از يک پدر دلسوز و نه يک پدر معمولي بر مي آيد. نامه اي نوشته است به ابو سفيان بزرگ مکه، که ابوسفيان! شنيده ام مقدراي پوست براي تجارت داريد. ما هم مقداري گندم براي فروش داريم. اگر مايل باشيد در جايي قرار بگذاريم، گندم ها را بدهيم و پوست را از شما تحويل بگيريم.

  اصحاب به پيامبر مي گويند که آقا پوست هاي آن ها که آفت زده و خراب است، و فروش نرفته و روي دستشان مانده. الآن هم در موقعيت قحطي گرفتارند. به ايشان کمک نکنيد تا از گرسنگي بميرند که حقشان است. دوماً اگر مي خواهيد کمک کنيد منت بر سرشان بگذاريد. اين ظاهرش اينست که داريم خريد و فروش مي کنيم و انگار نه انگار که کمکي است از سوي شما به کفار. پيامبر اکرم(ص) مي فرمايد اصلاً نمي خواهم به غرورشان توهين بکنم. مي خواهم با ايشان خريد و فروش بکنم. اينکه پوست هايشان خراب است و من مي خواهم بريزم دور به خودم مربوط است. من حتي نمي خواهم در کمک کردن به کفار جاهل مکه هم غرورشان را بشکنم. مي خواهم درقالب معامله باشد که به ايشان بر نخورد و با خيال راحت گندم ها را بگيرند. اگر بفهمند شايد بخاطر غرور و تعصبشان قبول نکنند و فقرا و ضعيفانشان هم بميرند. من شکستن غرور دشمنان جاهل خودم را هم دوست ندارم.

  فقط يک پدر مهربان مي تواند اينگونه نگاه بکند. درست است که مردم مکه پيامبر را به عنوان ولي خويش قبول نداشتند، اما پيامبر که ولي و پدر آن هاست. در فتح مکه پيامبر مي ايستد و مردم مکه هم مي ايستند در برابر ايشان و سرشان را مي اندازند پايين. پيامبر مي گويد که خب حال ما با شما چه کنيم؟! مردم مکه کساني بودند که بسيار ايشان را آزار دادند و اگر کارهايشان را ليست کنيم انسان شرمش مي شود. ساده ترين بلايي که سر رسول الله(ص) آوردند اين بود که به دست کودکان سکه مي دادند و از اول صبح که نبي خدا(ص) بيرون مي آمد اين ها بدنبالشان مي آمدند و سنگشان مي زدند و به وي ديوانه مي گفتند و هو مي کردند. ده سال اين ساده ترين کارِ مشرکان مکه بود. حال بايد در اوج قدرت با اين مردم چه کند؟

   مردم مکه هم ايشان را مي شناسند. مي گويند که تو برادر بزرگ تر و کريم مايي. پيامبر هم مي گويد من هم چشم هايم را مي بندم؛ «إِذهَبُوا وَ أَنتُمُ الطُّلَقاء»، برويد که همگي آزاديد. قاتل جناب حمزه ـ وحشي ـ هم مي آيد براي عفو بخشش، او را هم پيامبر مي بخشد و مي گويد که فقط برو تا تو را نبينم و داغم تازه نشود. و جالب اينجاست که پيامبر اکثر غنايم جنگ حُنين را به مکيّان مي بخشد. باز هم اصحاب اعتراض مي کنند،  اما رسول اکرم(ص) مي فرمايد که من اين غنايم را بين ايشان تقسيم مي کنم تا دلشان به اسلام متمايل شود. جز يک پدر دلسوز چه کسي اين اعمال را انجام مي دهد؟! حال اين شخص مي فرمايد که نسبت من با مردم نسبت يک پدر دلسوز است. من ولي مردم هستم، يعني اين.

  در مدينه منافقاني بودند که تهمت هاي غير اخلاقي به پيامبر زدند و نعوذ بالله گفتند که وي روابط نامشروع دارد. که ماجراي اِفک در قرآن مشهور است. وقتي اين ها به درک واصل مي شوند، مثلاً يکي از اصحاب پيامبر که پدرش سرکرده ي منافقين بود ـ عبد الله بن ابي ـ پسرش مي گويد که پدر من منافق بود و چنين و چنان و شما را بسيار اذيت کرد، بيا و برايش طلب مغفرت کن؛ و پيامبر قبول مي کند. اينجا قرآن مي فرمايد: «سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ» اي رسول براي ايشان طلب مغفرت نکن که اگرهم بکني من ايشان را نخواهم بخشيد. پرونده ي اينان بسيار سنگين است، زيرا به ولي منتخب من توهين ها کرده اند و آزار ها رسانده اند. اما پيامبر(ص) حاضر شد براي سرکرده ي اين منافقين هم طلب بخشش کند. خوب هم وي را مي شناخت، اما مي گويد که عبد الله بن ابي مي توانست بهشتي باشد، چرا جهنمي شد؟!

  در جنگ بدر وقتي دشمن حدود 70 نفر کشته مي دهد و در چاهي جنازه هايشان را مي ريزند رسول اکرم(ص) مي آيد بالاي اين چاه و مي گويد جماعت يادتان هست چقدر شما را به دين خدا دعوت کردم و شما لجبازي کرديد؟! من دوست نداشتم شما اين روز را ببينيد. عده اي مي گويند آقا اين ها که نمي شنوند و چيزي حاليشان نمي شود. رسول مي گويد که من با کساني حرف مي زنم که از شما شنواترند. و من از اين که اين ها امروز در جنگ با اسلام و به اين وضع خفت بار کشته شدند ناراحتم. اين يعني ولي؛ کسي که حتي براي دشمن خودش دلسوزي مي کند.

  پيامبر با اين اوصاف مي فرمايد ولي يعني پدر دلسوز مهربان. اشتباهات فرزندانش را ناديده مي گيرد، صبح تا شام دغدغه اش اينست که اين فرزندان هدايت شوند، و به تنها چيزي که فکر نمي کند انتقام و جنگ قدرت و اين مسائل است.

  اميرالمؤمنين(ع) نيز همينگونه بودند. حضرت علي(ع) وقتي ماجراي جمل پيش مي آيد تا آخرين لحظه تلاش مي کند که آن هايي را که در جامعه ي اسلامي دو گانگي ايجاد کرده اند و به خاطر قدرت طلبي جنگ به پا کرده اند دعوت کند به آرامش و اينکه گفت و گو بکنيم. مشکلي هم اگر در ميان هست با صحبت حل و فصل بشود. اميرالمؤمنين(ع) قصد جنگ با ايشان ندارد. وقتي که اين ها امنيت شهر بصره را به خطر مي اندازند و عده ي بسياري از مؤمنين بصره را مي کشند و ديگر حرمت احکام الهي را زير پا مي گذارند، هنگام نبرد در ميدان جنگ، عايشه مي ماند و حقش بود که تنبيه بشود. زني که به خاطر جهل يا کينه يا هر چيز ديگري رو در روي حکومت نوپاي امير مؤمنان(ع) ايستاد و فتنه به پا کرد، حضرت رهايش مي کند. با احترام هم با برادرش محمد ابي بکر که از ياران علي(ع) بود راهي مي کند تا احترامش حفظ شود. حتي محافظ زن براي بردنش مي گمارد تا احترام همسري پيامبر برايش حفظ شود. حتي براي عايشه ي شورشي هم دلش مي سوزد و علاقه به حفظ احترامش دارد.

   در ماجراي خوارج هم دلسوزي ولي را مي بينيد. خوارج کساني هستند که قائل به کفر علي(ع) بودند و مي گفتند که بايد توبه کند تا دوباره مسلمان شود. اين ها مي آمدند هنگام نماز در برابر امام علي(ع) مي ايستادند و با صداي بلند قرآن مي خواندند. حضرت نمازش را متوقف مي کرد تا قرآن خواندنشان تمام شود و دوباره شروع به اقامه ي نماز مي کردند. در کوچه هاي شهر به صورت علني به حضرت فحش مي دادند. اصحاب ناراحت مي شدند از اين همه گستاخي، اما آقا مي فرمودند لازم نيست. و حتي حقوقشان را هم از بيت المال مي دادند، زيرا قائل به جهالت آن ها بودند و دلسوزي خودشان. لذا در جنگ نهروان که جماعتي بودند، حضرت علي(ع) عبد الله بن عباس را که دانشمندي بوده است را به پيش مي فرستد و مي گويد که اين ها با من سر لجبازي دارند و حرف هايم را نمي پذيرند. شما برو و نصيحت کن و از کتاب خدا و سنت رسول(ص) دليل بياور تا به راه بيايند. کي اين سخن پيش آمده؟ هنگامي که دو سپاه روبروي هم هستند و آماده ي نبرد، و خوارج هم هر کاري که توانسته اند تا کنون کرده اند. اما باز هم حضرت نگران اين عده ي آشوبگر است. و براي هدايتشان از هيچ کاري فرو گذار نمي کنند. عبدالله بن عباس از يک صبح تا ظهر با اينان سخن مي گويد و حدود دو سوم اين لشگر به اشتباه خود اعتراف مي کنند و باز مي گردند. حضرت ابراز خوشحالي مي کنند که من بردم که توانستم اين عده را از ضلالت بيرون کنم.

  در جنگ صفين بامعاويه، چند روز جنگ را تعطيل مي کنند و مي روند براي نصيحت سپاه شام. تا حدي که براي حضرت حرف در مي آورند. زيرا معاويه مي ديده که هر روز تعدادي از سپاهش کنده مي شوند و سراغ کار خود مي روند. توطئه مي کند و يک جنگ رواني راه مي اندازد. شايعه مي کنند که علي ترسيده و از جنگ با ما جا زده است و حال دارد وقت کشي مي کند. با اين ترفند مي خواهند که حضرت از نصيحت کردن و کاستن سپاه مقابل بکاهد. حضرت مي فرمايند که والله قسم پسر ابي طالب به مرگ مشتاق تر از کودکي است به سينه ي مادرش، اما پيروزي منِ علي به عنوان ولي جامعه اينست که هر چقدر که مي توانم از سپاه معاويه کم کنم. پيروزي من در کشتار سپاه روبرو نيست، پيروزي منِ ولي در هدايت گمراهان و جهنميان است. من ولي جامعه هستم و پيروزي من  اينست که افراد سعادتمند در جامعه بيشتر بشوند. و با اين عنوان حضرت مي فرمايند که حتي اگر يک نفر هم از سپاه معاويه هدايت بشود براي من بس است.

  اينكه شنيده ايم در روز عاشورا كه ابا عبدالله(ع) مي آيند در مقابل سپاه و وقتي را  به صورت جدي اختصاص مي دهند به سپاه دشمن، ممكن است احساس بشود كه ايشان از جنگ ترسيده است. اما چنين نيست. ايشان در پي هدايت افراد گمراه لشگر مقابل با دليل و استدلال هاي مختلف است. مي گويد كه اينان مرا به عنوان امام و ولي قبول ندارند، اما من كه ولي اينان هستم! اصلاً هم برايم مهم نيست كه اينان براي من شمشير كشيده اند و قرار است فرزندانم را بكشند و دخترانم را اسيركنند. اين براي من مهم است كه اينان هدايت شوند و در تاريخ ثبت است كه حدود 10- 15 نفر از سپاه روبرو مي آيند و در سپاه امام شهيد مي شوند. يكي از آن ها حر است و تعدادي ديگر. امام هم بنايش اينست كه حتي اگر كسي هم نيامد حرف هايش را بزند و اتمام حجت با مردم كند.

  يك شعر عاميانه اي هست كه معناي ولايت به نوعي در آن نهفته است: «ترسم كه شفاعت كند از قاتل خويش/ از بس كه كرم دارد و آقاست حسين» اين نه از باب كرم داري و آقائي حسين است؛‌ يعني اينكه ايشان هيچ كينه اي نسبت به قاتلان خود ندارد،‌ او مانند پدر مهرباني است كه هر چقدر فرزندانش اذيتش مي كنند كينه اي از آنان به دل نمي گيرد. ناراحت هست از اينكه چرا فرزندانش گمراه شده اند، حتي ممكن است كه با آن ها دعوا كند و تنبيه شان بكند كه چرا به راه راست هدايت نمي شوند، اما به دنبال تأمين منافع خودش نيست. بدنبال زندگي با سعادتِ فرزندان خويش است. اين جايگاه ولي است.

  اتفاقي هم كه حال به مناسبت رخ داده است، ماجراي پيام رهبري است به علت فوت آقاي منتظري. در اين بيست سال گذشته به جرأت مي توان گفت كه هيچ كس به اندازه ي آقاي منتظري به رهبري ناسزا نگفت. يعني شايد بيشترين كينه را در داخل كشور به آيت الله خامنه اي، آقاي منتظري داشت كه خيلي صريح و بي پرده به ايشان توهين مي كرد. و قائدتاً اگر رهبري رفتار خصمانه اي هم مي كرد مي گفتيم كه حق دارد. اما ولي فقيه كه اصلاً در اين وضع نيست. بحث شخصي با كسي ندارد. در اين پيام اصلاً حرفي از دشمني بيست ساله ي اين فرد با خود ندارد. هرچقدر كه او فحش نثار رهبري كرده، در مقابل آقا مؤدبانه و واقعاً پدرانه برخورد كرده است و اميدوارست كه خداوند از خطاهاي منتظري بگذرد. اصلاً هم اشاره نمي كند كه اين منتظري در اين بيست سال گذشته بد ترين ظلم را به مني كه ولي فقيه بودم كرده است. اين كاريست كه از يك پدر دلسوز نسبت به فرزندانش بر مي آيد. و اين همان معناي ولي از نگاه پيامبر است.

  البته بايد دانست كه رهبر مي داند كه اين منتظري كيست و از چه جايگاهي با ايشان بر خورد مي كند  اگر آنگونه پيام مي دهد به اين نيت است كه مي گويد كه من ولي و دلسوز اوهم بودم و حتي دغدغه ي آخرت او را هم دارم.

  در جامعه ي امروز ما هم دو نوع نگاه است: يك نگاه اينست كه بايد سبز ها را گرفت و زد و كشت، و نگاه ديگر نگاه رهبر ماست كه مي فرمايد كه من بناي حذف و طرد ندارم. اگر يكي از اين ها با طرد شدن به دامان دشمنان بپيوندند و عاقبت به شر بشوند من احساس مي كنم كه يكي از فرزندانم اينگونه شده است. من مي خواهم كه همه ي اين ها بر گردند. ببينيد جايگاه ولايت چيست!؟

  در وصيت نامه اي كه منتسب به امام خميني است و در سال 66 اصلاحاتي روي آن انجام مي دهند، خطاب به منافقين و گروهك ها و فريب خوردگان مي گويند كه شما وقتي اين حرف هاي مرا مي خوانيدكه من مرده ام و ديگر هيچ طمعي هم به قدرت ندارم‌ـ با اين تعبير. فقط دلم به حالتان مي سوزدكه نكند عاقبت به شر بشويد. در وصيت نامه هم دارد دل به حال اينان مي سوزاند. عده اي اعتراض مي كنند كه شما چقدر در مقابل اين گروهك ها كوتاه مي آئيد؟ امام مي فرمايد كه من كوتاه نمي آيم، بلكه وظيفه دارم تا اينان را هدايت كنم. وقتي در قالب ولي فقيه قرار گرفتم، پذيرفته ام كه نسبتم با اين مردم نسبت پدر و فرزندي است.

  امام بني صدر را دعوت مي كند كه آقاي بني صدر راه توبه باز است. در سال 58 يا 59 امام يك وقت دوساعته به مسعود رجوي و موسي خياباني ـ نفر دوم مجاهدين خلق ـ مي دهد. در‌آن زمان سازمان در موضع مخالفت با جمهوري اسلامي قرار داشت و انبارهاي مهماتشان پر از سلاح بود. بد ترين توهين ها را هم به امام در نشريه هايشان مي كردند. اعتراض مي شود كه آقا اين ها ارزش نداشتند كه شما وقت برايشان بگذاريد. امام گفت من مي خواهم حجت بر اينان تمام بشود. جز پدر دلسوز چه كسي با دشمن منافق خود اينگونه برخورد مي كند.

  بحث خلع سلاح منافقين هم در سال 58 مطرح مي شود. اينان مي آيند تا طرح مكارانه اي بريزند. مي گويند كه اي پدر ما! ما مي خواهيم تا جماران به صورت مسلحانه راهپيمايي کرده و با شما بيعت كنيم. و هدف هم اين بود كه اگر اجازه داده بشود تا جماران راهپيمايي كنند و ديگر چه كسي جرأت مي كند با ايشان در بيافتد و سلاح از ايشان بگيرد! اگر هم امام پاسخ منفي بدهد، مي گويند كه ما خواستيم با شما آشتي كنيم ولي خود نخواستيد. اگر قيام مسلحانه كرديم تقصير شماست. امام در جوابي حكيمانه مي فرمايد:‌ «فرزندانم! شما سلاح خود را تحويل دهيد، من خود به ديدارتان خواهم آمد.» و اگر مي دانست كه اين ها هدايت شدني هستند، حاضر بود به سراغشان برود و آن ها را نصيحت كند تا به راه آيند. در حالي كه در سال 50  امام مي فرمايد من با اينان صحبت كرده ام و مي دانم كه منافقند و از دين هيچ نمي دانند. امامي كه سال 50 اينان را شناخته در سال 59  وقتي مي گذارد و مي گويد كه فرزندانم! من به ديدارتان مي آيم! ايشان مي داند كه اكثراً فريب خورده اند و تلاش دارد كه به زندگي سالم باز گردند. اينست جايگاه نظام ولايي!

  يك مثالي بزنم كه شايد نشنيده باشيد. سال 72 يك گروهك منحرف مذهبي در تهران پيدا شد كه افراد اين گروهك از افراد مذهبي اما جاهل استفاده مي كرد و به ايشان مي گفت كه شما گروه وي‍ژه ي امام زمانيد(عج). و اين ها را آموزش نظامي مي دادند و عمليات هاي سخت چريكي. هدفشان اين بود كه ايشان مسئولين نظام را ترور كنند و جمع كنند تا امام زمان(عج) ظهور کنند. يك گروهك منحرفي كه اعضايش دستگير شدند. وقتي رهبري مطلع شدند كه اعضاي اين گروه افراد مذهبي و فريب خورده اند و  به واسطه ي جهالتشان در دام منافقين افتاده اند،‌ با اينكه قرار بود اکثر مسئولين نظام راتروركنند، ‌اما به آقا فاطمي نيا دستور دادند كه بروند زندان و براي اين قشر جلسه بگذارند و به راه راست هدايتشان كنند. آقاي فاطمي نيا و چند تن از بزرگان با اين افراد به صورت جمعي و فردي صحبت كردند و تمام اين گروه جز يك نفر كه رهبر اين گروه بود، به راه راست هدايت شدند. حتي دستور داده شد كه سوابقشان هم پاك شود و مثل يك انسان سالم و عادي زندگي كنند و اكثراً امروز در جايگاه هاي مختلف نظام در حال كارند و كسي هم نمي داند كه حكم قضايي اينان اعدام بود به جرم خروج مسلحانه. اما وقتي رهبر مي فهمد كه اينان دچار جهل شده اند و بايد هدايت شوند تا به راه بيايند، ‌اين كار را مي كند.

  بسياري از اتفاقاتي كه در واقعه ي عاشورا افتاده است،‌ وقتي به درستي نگاه مي كنيم، مي بينيم كه رفتاري كه ابا عبدالله(ع) داشته است رفتاري منطقي است. چرا امام حسين به قاتلينِ تشنه ي خودش آب مي دهد و به اسب هايشان هم آب مي دهد؟ مگر يك پدر بافرزند خطا كارش چه مي كند!؟ دشمن امام بودند اما ايشان آن ها را دشمن نمي بيند. حال در اين جمعِ فرزندانِ جاهل، حرّي پيدا مي شود كه قدر زحمات پدرش را مي فهمد و دعوت امام را درك مي كند و با عده اي به سوي نور مي روند.

  وقتي امام حسين(ع) مي خواهد از مكه به سمت كوفه برود، عده اي ايشان را نصيحت مي كنند كه اين مردم كوفه امتحان خويش را پس داده اند. در دوران پدرت و برادرت قول دادند و بد عهدي كردند. افراد رنگ پذير و دم دمي مزاجند و ...، امام مي فرمايد اين قصه هاي شما را خودم ديده ام و مي دانم، اما نمي توانم تنهايشان بگذارم. اين مردم از من دعوت كرده اند. من وظيفه دارم تا بروم. و يقين دارد كه اين مردم چه مي كنند. بلايي بزرگ به سر خود آوردند نه امام؛ زيرا پدر كشي كردند. ولي امام وظيفه ي خود را ناديده نمي گيرد.

  با اين افق امام مي آيد و جالب است كه در مقطعي وقتي مردم كوفه مي گويند كه ما پشيمان شده ايم، ايشان مي فرمايد كه خب ديگر من وظيفه اي در قبال شما ندارم. تاامروز نامه نوشته بوديد و حالا پشيمان شديد. پس باز مي گردم.

  اينكه چرا حضرت مي آيد و مي داند كه انتهاي ماجرا چيست به علت وظيفه ايست كه بر دوش دارد. هر وقت مردم از ولي خويش بخواهند كه تشكيل حكومت بدهد بايد وارد ماجرا بشود. به امام صادق(ع) مي گويند كه چرا شما تشكيل حكومت نمي دهيد؟ آقا مي فرمايند كه اگر 15 نفر انسان جدي و پاي كار باشند و بخواهند كه من باشم پا در ميدان مي گذارم، اما نيست. من وظيفه دارم براي اين امر، اما كسي پيدا نشده كه بخواهد من حكومت را در دست بگيرم.

  در ماجراي كربلا  هم اگر نگاه كنيم مي بينيم در لحظات آخر باز هم از هدايت مردم دست بر نمي دارد و مي گويد كه اگر دين نداريد لا اقل آزاد مرد باشيد. فرزندانش هم ناراحت اين هستند كه چرا امت رسول الله(ص) به فرزندان ناخلفي بدل گشته اند. ناراحت از اينست كه آنقدر افت كرده اند و نزول داشته اند كه به اين حد از حيوانيت و جهالت رسيده اند و با يك عده زن و كودك بي دفاع اين رفتار را دارند.

  يكي از انحرافات عاشورا اينست كه ما امام حسين(ع) را كسي معرفي كرده ايم كه تنها نگران زن و فرزندش بوده است. شما يك نفر را نام ببريد كه نگران زن و فرزندش نيست؟! هر موجود جانداري نگران زن و فرزند خويش است. اينكه هنري نيست كه براي ابا عبدالله(ع) بر مي شمرند. امام يعني كسي كه ما به اوبنگريم و به آدميت نزديك بشويم. امام قطعاً نگران فرزندانش بوده است، اما فضيلتي برايش حساب نمي شود.

  جالب است كه وقتي از زينب كبري مي پرسند چه خبر؟ چه ديدي و چه نديدي؟ مي گويد كه ما هيچ بجز زيبايي نديديم، ما رَأيتُ إلّا جَميلاً. ما وظيفه ي شرعي خود را انجام داديم و از هچ كدامش هم ناراحت نيستيم. و اين واقعيت دل زينب(س) است. امام هم از كشته شدن خودش و اين مسائل ناراحت نيست. بلكه از اين ناراحت است كه فرزندانش جهنمي شده اند و به بد ترين شكل ممكن حركت مي كنند. اين جايگاه ولي در حادثه ي عاشوراست. به همين خاطر مي بينيم كه در اين زمان پدر به سراغ فرزنداني مي رود كه به ظاهر از پدر گريز پايي مي كنند. سراغ زهيري مي رود كه عثماني بوده و فرار مي كرده است، اما نهاد پاكي داشته است. يك جلسه در راه كربلا با حسين(ع) گفت و گو مي كند و مي شود فدايي ابا عبد الله(ع). هنر امام اينست كه وهبِ مسيحيِ حق طلب را وارد سپاهش مي كند و مي شود از ستارگان  عالم آزادگي.

  اگر مفهوم ولايت را از اين بُعدِ شيعي اش درك كنيم، قاعدتاً توقعي كه ما از ائمه ي خود داريم بسيار متفاوت مي شود. امروز نسبت ما با امام زمان(عج) نسبت فرزنداني است كه عموماً پدر خود را فراموش كرده اند. و احساس بي پناهي مي كنيم و احساس مي كنيم كه هر كسي كه از كنارمان مي گذرد بر سرمان مي زند. مشكل ما اينست كه چنگ به قدرت هاي حاشيه اي مي زنيم و زير پايمان خالي مي شود. و يادمان مي رود كه پدري داريم و چون سراغش نمي رويم، او هر روز از كارهاي ما آب مي شود و تنها دغدغه اش اينست كه ما چه وقت به راه راست مي‌آييم.  /انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار