در جستجوى راز بقا
کد خبر:۵۴۹۷۴
برگرفته شده از گامي در مسير؛

در جستجوى راز بقا

هستى، تنها همين نيست كه به چشم مى‏بينيم و با حس، ادراك ‏مى‏كنيم، آنچه را هم كه مى‏بينيم و حس مى‏كنيم، باز همه حقيقت اشياء نيست، در وراى اين «عالم محسوس‏»، عوالمى وجود دارد، نامرئى و نامحسوس، كه همان غيب جهان است.

زيستن در دامن رنج‌ها و پذيرفتن محروميت‌ها، براى رسيدن به‏ آسايش و برخوردارى است.

رنج دنيا، راحت آخرت را در پى دارد، و... محروميت دنيوى، نعمت و رفاه آخرت را، ولى براى آنان كه آن ‏«مرحله‏» را باور داشته باشند و آگاهانه و انتخابگرانه، «نقد دنيا» را فداى ‏«آخرت‏» كنند.

وگرنه كم نيستند كسانى كه رنج دو جهان و عذاب دو سرا را خواهند داشت و محروميت هر دو مرحله را خواهند چشيد: «خسر الدنيا و الآخرة‏».

براى زيستن در دامن رنج‌ها و تحمل ابتلاءات، بايد منطق داشت، قيچى كردن باور از آخرت مشكلى را حل نمى‏كند و بحران انديشه را افزونتر مى‏سازد.

اين زندگى به جايى بند نيست،

گاهى مثل شكستن ساقه‏اى در طوفان، غرق شدن قايقى در درياى‏ مواج، مرگ راه گم كرده‏اى در كوير خشك، پژمردن گلى در دست‌هاى يك ‏كودك، سوختن و دود شدن مشتى زباله، تركيدن يك حباب بر روى آب‏ است، گاهى ورق كتاب زندگى، به تعبير «صائب تبريزى‏»، «به نسيم مژه برهم زدنى‏» نابود است.

آنكه زندگى را نوعى جان‏ كندن تدريجى مى‏داند، (1) اگر خدا را در زندگى‏ و عقيده به معاد را براى پس از زندگى نداشته باشد، راست مى‏گويد.

زندگى بدون اعتقاد به خدا و معاد، جهنمى است كه انسان در آن‏ مى‏سوزد و زندانى است كه انسان گرفتار عذاب پيوسته است و مرگى است‏ به نام زندگى.

ولى همه اينگونه نمى‏بينند و نمى‏شناسند.

اقبال لاهورى مى‏گويد:

مذهب زنده‏دلان، خواب پريشانى نيست از همين خاك، جهان دگرى ساختن است.

تنها «آخرت گرايى‏» است كه به «حس خلود» كه در نهاد و عمق فطرت‏ ماست پاسخ مى‏دهد و معماى حيات و «راز بقا» را براى ما كشف مى‏كند.

نقد انديشان ماده‏گرا و دنياباور، از حل اين معما عاجزند و از «وسعت ‏وجود» و «عمق هستى‏» بى خبرند.

وقتى آب بركه‏اى غير از چهره آشكارش، عمقى هم دارد،

وقتى سطح زمين، غير از اين پوسته، ژرفاى ناپيدايى هم دارد،

و... وقتى گستره خاك و پهنه محيط، تنها همين «پيرامون‏» ما نيست، بلكه افق‌هاى دور دست‏ترى هم دارد كه با اين چشم ديدنى نيست؛ چرا در «مجموعه هستى‏» و «كل آفرينش‏»، چنين نباشد؟

ما هم «جهان غيب‏» داريم، هم «غيب جهان‏».

هستى، تنها همين نيست كه به چشم مى‏بينيم و با حس ادراك ‏مى‏كنيم، آنچه را هم كه مى‏بينيم و حس مى‏كنيم، باز همه حقيقت اشياء نيست، در وراى اين «عالم محسوس‏» عوالمى وجود دارد، نامرئى و نامحسوس كه همان غيب جهان است و در عمق اين «جهان فيزيكى‏» هم حقيقت نابى هست فراتر از ماده كه «متا فيزيك‏» نام دارد و «جهان‏ غيب‏»!

آن «ناديدنى‏»ها را با چشم و نگاهى ديگر بايد ديد، با «چشم دل‏».

و آن «ناشنيدنى‏»ها را نيز بايد با «گوش جان‏» شنيد.

رسولان الهى كه پيام آورانى از آن جهان‏اند، آمده‏اند تا چشم و گوش‏ بشر را به همين حقايق بگشايند، آمده‏اند تا به «ديد» انسان، هم «وسعت‏» ببخشند، هم «دقت‏» و هم «عمق‏».

فقط پيش پاى خود را نبينيم كه آفاق گسترده‏ترى هم هست.

فقط سطح و ظاهر را نشناسيم كه عمق و ژرفايى هم هست.

1-  زندگى كردن من مردن تدريجى بود، آنچه جان كند تنم، عمر حسابش كردم.

پربازدیدترین آخرین اخبار