اطاعت از ولي، اطاعت از خداست
گروه انديشه- در مطلب گذشته فرصتي بود تا به اين بحث بپردازيم كه ولايت و ولي در شيعه چه مفهومي دارد و چه نسبتي بين ولي و مردم هست. و اينكه مقداري به اين بحث پرداختيم كه نگاه سيد الشهدا بعنوان ولي در آن دوره به مردم و جامعه وحتي دشمنان خويش چه بوده است.
خب بايد دانست كه يك نسبتي هم بر عكسِ وليـ مردم هست كه ميان مردم و رهبر هست؛ يعني يك رابطه ي از پايين به بالا.
اولين كسي كه بنيانگذار اين مفهوم بود و توانست با مردم رابطه برقرار كند شخص رسول الله(ص) بود. ايشان نزديك 13 سال در مكه بودند و مشغول دعوت مردم بودند، چيزي حدود سه سال به صورت مخفي بود و 10 سال هم به صورت علني. جامعه اي كه پيامبر در اين 10 سال آن ها را مخاطب خويش قرار داده، پيامبر را انتخاب نكرده اند و مي بينيم كه عملاً هيچ اتفاقي رخ نمي دهد. اين پيامبر و رهبري است با تمام ويژگي هايش كه مخصوص رهبري است، اما وقتي جامعه نمي پذيرد مي بينيم كه هيچ اتفاقي نمي افتد. جالب اينجاست كه بسياري از كساني كه در مكه بودند مي فهميدند كه ايشان چه مي گويد اما از آنجايي كه عملي شدن سخنان پيامبر آنان را از منافعشان دور مي كرد، آن ها راضي به پذيرش نمي شدند. يعني اينگونه نيست كه بگوييم مردم مكه جاهل بودند و چيزي نمي فهميدند. البته خب بعضي از ايشان جاهل و مستضعف فكري بودند اما بخشي از مردم مكه خوب مي فهميدند كه وي چه مي فرمايد و به همين دليل از پذيرفتن سخنان ايشان سرباز مي زدند. با نگاهي كه داشتند و سبك و سنگين كردن دنيايي خويش مي ديدند كه منافعشان مورد هجوم واقع مي شود و در خطر است، و چون منافع خويش را ترجيح مي دادند روي خوش به پيام هاي اين شخص بزرگ نشان نمي دادند. و مي بينيم كه ايشان 13 سال در مكه هست و هيچ تحولي در جامعه ي مكه رخ نمي دهد و اين جامعه هر روز خشن تر و بي رحمانه تر و بي ادبانه تر با ايشان برخورد مي كند، در صورتي كه ايشان را مي شناختند كه به خوشنامي مشهور بود، به امانت داري مشهور بود و برخي از نخبگان ايشان را درك مي كردند. حال در نقطه ي مقابل اتفاق ديگري مي افتد. عده اي از مردمي كه در يثرب آن موقع هستند، از دور مي فهمندكه كسي آمده و چنين گفته و مشتري حرف هايش هستند؛ يعني به اين بصيرت رسيده اند كه وجود پيامبر اگر در بين آن ها باشد و سخنش را بشنوند و عملي كنند، هم منافع دنيايي آن ها محقق مي شود و هم اخروي. بنا بر اين بر خلاف مردم مكه كه هر چه توانستند آزارش دادند و توهين به ايشان كردند، آمدند سراغ ايشان و نماينده هايي فرستادند و به اين بزرگوار عرض كردند كه ما فكر مي كنيم سخنان شما به درد ما مي خورد و ما قبولش داريم. ما به شما نياز داريم و شما نزد ما بيا. پيامبر اكرم(ص) به صورت كامل توضيح دادند كه حرف من اين است و اين كه شما به سراغ من آمديد باعث خوشحالي من نشده است، فعلاً عجله اي نيست. دقيق بشنويد كه من چه مي گويم، فكر كنيد و سپس آگاهانه تصميم بگيريد.
خب اين مردم قوانين الهي را مي شنوند و بين مردم خويش تبليغ و اعلام مي كنند كه چنين است و چنان و خوب فكر مي كنند و راغب تر نسبت به پيامبر مي شوند كه همه ي اين ها مشكل ما را حل مي كند. ما در واقع به اين ها نيازمنديم. دفعه ي دوم عده ي بيشتري براي ديدار پيامبر مي آيند به مكه و چون در مكه پيامبر تحت تدابير امنيتي شديد بود، در جايي بيرون شهر و نيمه ي شب قرار مي گذارند. اين بار پيامبر حرف هايش را كه تكرار مي كند، هزينه هايش را هم توضيح مي دهد. مي گويد كه اگر شما مسلمان شويد، اين ها درآمدهاست، اين ها خرج شماست، دنيايتان بدين گونه عوض مي شود، آخرتتان بدين صورت مي شود، و در كل خرج دارد و اين هزينه ي آن است. جنگ ممكن است برايتان پيش بيايد و محاصره شويد و اقتصادتان ضربه بخورد و...! اين ها سود و زيان اين معامله است. برويد، فكر كنيد، و اگر قبول كرديد آن وقت من به شهرتان مي آيم. يعني هيچ اصراري و عجله اي ايشان ندارد. ابتدا آگاهي را مي خواهد و سپس انتخاب كردن را.
اين اتفاق مي افتد و اين مردم با آگاهي از اوضاع خود قبول مي كنند و پيامبرموفق مي شود در مدت 10 سال در اين شهر يثرب يك جامعه ي نمونه بسازد، آن هم در دنيايي كه هيچ بويي از انسانيت و قانون و بديهيات زندگي نبرده بود!
چه اتفاقي مي افتد؟ خب پيامبر يك ولي است، مردم هم مي آيند سراغشان، و اينجاست كه اين پيامبري كه 13 سال در مكه هست و تبليغ مي كند و هيچ اتفاقي نمي افتد، ظرف 10 سال در مدينه تشكيل حكومتي نمونه مي دهد. چه چيزي اضافه مي شود كه اين ماجرا رخ مي دهد؟ خواست آگاهانه ي مردم. يعني آن معجزهْ، خواست آگاهانه ي مردم است. آنقدر اين مردم متحول مي شوند كه به درجات بالايي از انسانيت مي رسند. شاهد مثالش يك ماجراست كه در تاريخ ثبت است.
در عربستان آن روز يكي از مشاغل مورد افتخارشان دزدي بود؛ يعني نه تنها از دزدي خجالت نمي كشيدند، بلكه به آن افتخار مي كردند و جالب اينجاست كه قويترين اشعار عرب از لحاظ ساختار و فن بيان كه تا امروز شاخص است، اشعاري است كه اعراب آن روز در وصف دزدي ها و غارت هاي خويش سروده اند. يعني آن قدر از لحاظ ساختار شعري قدرت دارد كه امروز هم وقتي مي خواهند شعري از عرب را بسنجند با همان ها مي سنجند؛ با اشعاري كه مضمونش غارت گري و دزدي اموال ديگران است.
تقريباً دو سال پس از ورود پيامبر به يثرب كه شده مدينه النبي، كسي از شام مي آيد براي تجارت، كه گاهي بدانجا سفر مي كرده است، وارد بازار يثرب مي شود و مي بيند مغازه ها همه باز است و جنس ها روي زمين است اما هيچ كس نيست. احساس مي كند كه شهر از بين رفته و تعجب مي كند كه هيچ كسي در مغازه هاي باز مانده نيست. كم كم به انتهاي بازار مي رسد و مي بيند كه مردم در حال آمدن هستند. از ايشان مي پرسد كه شما كجا بوديد؟ مي گويند كه ما نماز جمعه بوديم، به سوي ذكر خدا رفته بوديم. و از تجارت دنيايي دست كشيديم. مي گويد كه يعني اينجا كسي دزدي نمي كند؟ مي گويند كه نه! آن دوران ديگر تمام شد. ما تا دو سال پيش به دزدي پدران خود افتخار مي كرديم و اكنون نيازي نمي بينيم كه درب مغازه هامان را ببنديم و برويم. ديگر خبري از دزدي در اين شهر نيست.
چه چيزي باعث اين رشد مي شود؟ اين خواست آگاهانه ي مردم به اضافه ي ولي خدا، با يكديگر اينچنين جامعه اي مي سازند كه اگر درست نگاه كنيم مي تواند حسرت همه ي جوامع انساني باشد. جامعه اي كه وقتي مرور مي كنيم احساس مي كنيم كه صبغه اي ميان ما و آن جامعه هست. چطور اكنون كه ذكر اوايل انقلاب مي شود دل ها ـ بخصوص آن ها كه آن دوران را ديده اندـ براي آن روز ها تنگ مي شود؟!
پس چنين فضايي شكل مي گيرد و پيامبر مي تواند از مردمي كه آگاهانه دين خدا را برگزيده اند يك مردم قدرتمند و جامعه اي ارزشمند بسازد، و چون اين جامعه آگاهانه خواسته است تا به سوي تعالي پيش برود، نبي خدا هم مي تواند كاري بكند كه اين مردم به سوي تعالي و رشد انساني پيش بروند. بايد بدانيم كه اصحاب بدر و احد و حنين در اين فضا پرورش مي يابند.
حال جالبست كه اين مردمي كه به اين سطح از رشد مي رسند، بعد از فوت پيامبر تصميم شان عوض مي شود و به دلايل متفاوتي مي گويند كه ما علي بن ابي طالب(ع) را نمي خواهيم. بهانه هاي متفاوتي را هم مي آورند؛ سنش كم است، خسيس است و ...! اين شايعات را دشمنان ايشان درست كردند تا به حكومت نرسد.
چرا خسيس است؟ چون روزي در جايي اموال بيت المال را بين خودشان تقسيم كرده اند و علي كه مسئول اين گروه است مي فهمد و ريز به ريز اموال را پس مي گيرد و مي فرمايد كه اموال بيت المال امانت نزد ماست و قرار نيست كه بين خودمان تقسيمش كنيم! قرار بر اين بود كه اين اموال به دست پيامبر(ص) برسد. يا مي گفتند انسان خشني است، زيرا از هر قبيله ي عرب يك نفر را كشته است و زخمي بر دل هر قبيله گذاشته.
اين مردمي كه در دوران پيامبر آنقدر رشد داشتند، اينجا يك بازگشتي دارند و ترجيح مي دهند كه خليفه كسي ديگر باشد و عواقبش را هم ديدند.
مثلاً خليفه ي سوم كه آمد، آن هم با انتخاب اشتباه اين مردم، گلوي همه را فشرد. خليفه ي اول و دوم مي گفتند كه ما عربيم و عرب را بر ديگران ترجيح است. امتيازات ويژه براي اعراب تدارك ديدند. اما خليفه ي سوم ديگر با عرب بودن كاري نداشت و فاميل هاي خود، يعني بني اميه را بر همگان ترجيح داد. كار كه به اينجا رسيد، به اين مردم گويا ظلم شد!
اينكه امير المؤمنين(ع) با حق بر خلافت داشتن، مي توانست با قدرت نظامي هم حق خويش را بستاند، چرا اينچنين نمي كند؟ اينكه مي گويند براي حفظ اسلام و ... حرف غلطي نيست، اما رمز ديگري دارد.
اينكه نمي آيد با شمشير اين كار را بكند به اين علت نيست كه جنگ مي شود. خب حتي اگر جنگ مي شد بدهاي روزگار كشته مي شدند و جامعه به نوعي تصفيه مي شد. يك نفر از آن هايي كه ريگ به كفش دارد مي گويد كه علي تو لب تر كن و من اين كوچه ها را از سواره نظام و پياده پر كنم و با قتل و كشتارْ خودت خليفه باش. حضرت مي فرمايد وقتي من به مقام ولايت مي رسم كه مردم بخواهند. امضاي حكومت من دست خداست و خدا مرا تعيين كرده است، اما تحققش در دست مردم است.
مثلاً در نماز جمعه، اينكه چه كسي بشود امام جماعت شرايطش شرايط ديني است، ما كه نمي توانيم رأي بگيريم كه چگونه است و ...! ما بر مبناي شرايط ديني انتخاب مي كنيم و اگر كسي نيامد ديگر بر عهده ي امام نيست. حكومت ديني و ولايي هم اينگونه است.
حضرت امير در همان ابتدا با همسر و فرزندانش مدينه را دو سه شب طي مي كنند و با همه ي اصحاب صحبت مي كنند. حادثه ي غدير را يادآوري مي كنند و مردم هم تأييد مي كنند و مي گويند كه بله تا امروز نتوانستيم و فردا صبح حتماً مي آييم. حضرت هم اصرار دارد كه مردم به تصميم خودشان حكومتش را بپذيرند. به همين خاطر هم هست كه ايشان هيچ ادعايي نسبت به خلافت نمي كند.
يك مثالي از حضرت رضا(ع) راجع به اين مسئله هست كه مأمون به ايشان مي گويد كه شما خليفه باش. ايشان مي فرمايد كه نمي خواهم. او مي گويد كه چرا نمي آييد؟ مگر شما اين منصب را حق خود نمي دانيد؟ امام رضا(ع) مي فرمايد: «اين حق من هست اما آن كسي كه اين منصب را بايد به من بدهد تو نيستي، بلكه اين مردمند كه بايد از من بخواهند و من بپذيرم. من هم لياقتش را دارم و هم حكم خداوند را. اگر مردم آمدند و آگاهانه خواستند، آنوقت من هم هستم. اگر نخواهند من به زور نمي آيم.»
چرا اينچنين است؟ چون ولي مي خواهد به خواست مردم اين حكومت را برپا كند، نه با زور سر نيزه و ديكتاتوري. اگر مردم ولايت را بفهمند و انتخابش كنند يك اتفاق خوب مي افتد و آن اينكه ديگر رابطه ي رئيس و مرئوسي بين ولي و مردم نيست. رابطه ي بالا و پايين نيست. گفتيم كه ولي پدر مهربان است. اگر اين جماعت درك كنند كه اين پدري مهربان و دلسوز است، در راهش جان مي دهند و اطاعتش مي كنند.
حكومت ولايي حكومتي است كه بين ولي و مردم رابطه ي محبت همراه با شناخت و بصيرت وجود دارد. ببينيد مثلاً در اول انقلاب كه جنگ اتفاق افتاد، اين نبود كه امام خميني(ره) بخشنامه بدهد كه بدينوسيله متولدين سال فلان براي جنگ به جبهه ها بروند و غيره. امام هيچ گاه در مقطع جنگ كه واجب عيني باشد به هيچ كسي تقريباً فرمان ندادند. تا آخرين لحظه واجب كفايي بود. و اين بسيجي جماعت بودند كه با التماس و گريه مي خواستند به جبهه بروند. يك شخصي بود كه سه نفر از برادرانش شهيد شده بودند و خودش هم مي خواست شركت كند كه سپاه قبولش نمي كرد. مادرش مي رفت و مي گفت كه من راضي هستم و بايد اين فرزندم را هم به جبهه ببريد. اين رابطه ي بين مردم و ولي است. خيلي از مردم ما دستشان تنگ بود اما به جبهه ها در اولويت كمك مي كردند، آن هم با خواست خودشان و تشخيص خود.
وقتي جامعه ي ولايي به نحو احسن خودش رخ مي نمايد كه مردم با ولي خود همفكري داشته باشند. يعني اينگونه نباشد كه ولي خود را به زحمت بياندازد و براي مردم توضيح بدهد و كمك بخواهد و مردم بگويند: »خب بگذار ببينيم چه مي شود!» بعد هم هر كسي يك برداشتي بكند و عده اي نفهمند و آنقدر ماجرا را بي اهميت كنند كه حرف وليشان بي اهميت بماند و به قول خودماني حرفش شهيد بشود. در اينجا معلوم است كه معني حكومت ولايي و ولايت درك نشده است. ولي انسان هايي را مي خواهد كه در سطح بصيرت هر روز به او نزديك تر بشوند، با اينكه هيچگاه به او نمي رسند، اما باز به او نزديك تر بشوند. انسان هايي مي خواهد كه دركش كنند و او را به صورتي بفهمند كه لازم نباشد كه هر روز و هر لحظه برايشان راه و مسئله را روشن كند، خودشان شناخت كافي پيدا كنند.
ابوذر نسبتش با حضرت امير اينست كه حضرت امير المؤمنين(ع) را به عنوان ولي خود پذيرفته و هيچگاه زير بار ولايت خلفاي سه گانه نرفت. عده اي از اصحاب شايد ظاهراً زير بار بيعت با خلفاي سه گانه رفته باشند، اما ابوذر گفت كه من حتي تا اين حد نيز قبول نمي كنم. من حاكمم علي است. و نكته ي مورد توجه اينست كه حضرت به ابوذر هيچگاه هيچ دستور و بخشنامه اي نمي دهد و هيچ خواهشي هم نمي كند. ابوذر آنقدر بصيرت و درايت دارد كه مي فهمد حضرت چه مي گويد و چه مي خواهد. ابوذر دقيقاً مي فهمد كه اكنون در ذهن علي چه مي گذرد و چه مي خواهد و درست همان را انجام مي دهد. اين معناي همفكري است. و اين همفكري آنقدر زياد شده است كه به همدلي رسيده است، و اين همدلي به جايي رسيده كه به دوست داشتن و عاشقي رسيده، اما نه عشقي كه مبنايش احساس باشد، بلكه عشقي است بر پايه ي شناخت و آگاهي.
عشق احساسي با يك مويز گرمش مي شود و با يك غوره سردش. اما عشق مبتني بر شناخت و معرفت دير به دست مي آيد ولي هيچ گاه از بين نمي رود. خب محصول اين عشق مي شود آدم هايي كه ولي به ايشان افتخار مي كند، بودنشان برايش مهم است و نبودشان باعث غم و غصه ي ولي است.
هر كس مي خواهد بفهمد كه رابطه ي ولي با ديگران چگونه است و چه رابطه اي است مثال امروزي را مي زنم. فيلم ملاقات امام راحل با رزمندگان فتح المبين را بسياري از ما ديده ايم كه بسيجيان با كلاه آهني نشسته اند و امام به ايشان مي گويد من شرمنده ي شما هستم. جماعت حاضر همه گريه مي كنند. امام مي گويد كه من از صورت هاي نوراي شما خجالت مي كشم. ايشان با اين حرف ها نمي خواهد براي خود رأي جمع كند. ايشان مرجع تقليد است و ولي فقيه و بايد عادل باشد و مرتكب كبيره نشود. و به همين علت به صورت كاملاً صادقانه مي فرمايد و جمعيت هم با گريه پاسخ مي دهند. در آنجا چه بالا و پاييني وجود دارد؟! اصلاً بالا و پايين مخصوص حكومت هاي دموكراتيزه، ديكتاتوري و ... است. در رابطه ي ولي و مردم رابطه ي رو در رو هست. در اين صحبت هاي امام تعارفي نيست.
ايشان مي فرمايد كه رهبران اين نهضت شما بانوان هستيد. اگر كسي براي جمع كردن رأي اين حرف را بزند يك مسئله است ولي حرف اينست كه امام نيازي به رأي نداشت. اصلاً در اين روابط بالا و پايين نيست. امام مي گويد كه رهبر من اين طفل 13 ساله است، دروغ نمي گويد. وقتي در برابر مادر چهار شهيد قرار مي گيرد و مي گويد شما رهبران اين انقلابيد يعني اينكه شما مردم به اين حد بالاي از رشد رسيده ايد.
يك شهيد بزرگواري هست به نام شهيد مرتضي جاويدي كه فرمانده ي يكي از گردان هاي لشگر المهدي بود. يك ماجراي طولاني دارد كه در عمليات والفجر 2 با يك تصميم او سرنوشت عمليات عوض بشود. ايشان محوري را با گردانش مي گيرد و بقيه عقب مي مانند. بقيه دستور عقب نشيني به گردان او مي دهند و ايشان مي گويد كه شما جلو بياييد، كه با مقاومت اين گردان بقيه ي لشگر هم جلو مي آيند و اين عمليات موفق مي شود. وقتي گزارش اين عمليات به امام خميني(ره) مي رسد، امام مي فرمايند كه من مي خواهم مرتضي جاويدي را ببينم. وقتي كه ايشان به محضر امام مي رسند، حضرت دست هايشان را باز مي كنند و مرتضي دست هايش را به گردن امام مي اندازد و امام بازوان مرتضي را به نمايندگي از تمام رزمندگان مي بوسد. اين رهبرتعارفي ندارد و حقيقت وجوديش اينست. و هر دو يكديگر را مي فهمند.
وقتي بحث آزاد سازي خرمشهر در عمليات الي بيت المقدس مطرح مي شود، حدود 25 روز رزمندگان در يك هواي بسيار گرم مي جنگند. در آن فضا وقتي كه حلقه ي آخر رزم اتفاق مي افتد همه ي رزمندگان حاضر حدود 25 روز در جنگ بودند، و همين قدر بدانيد كه در قوانين تمام ارتش هاي بزرگ دنيا، يك ماه جنگ پي در پي معافيت دائم از جنگ را دارد. اين رزمندگان لشگر 27 محمد رسول الله(ص) بدون استراحت از عمليات فتح المبين وارد اين عمليات هم مي شوند. فرمانده ي آن لشگر كه احمد متوسليان بود از بيمارستان آمده بود و وارد جنگ شده بود. به ايشان مي گويند كه با چه انگيزه اي اين كار را كرديد؟ ايشان مي گويد براي اين كه لبخند بر لبان امام بيايد. مي گويند كه مي ارزيد كه چنين كاري بكنيد؟ مي گويد كه اگر همه ي ما هم شهيد مي شديم باز هم مي ارزيد. اين همان رابطه ي عاشقانه است. معادل تاريخي اش هم اينست كه حضرت امير(ع) وقتي مي خواهد از يارانش ياد كند كه به اين حد از بصيرت و محبت رسيده اند، مي فرمايد كه نسبت من به مالك اشتر مثل نسبت پيامبر به من بود. اين يعني اوج يك نفر. مالك خودش خواسته و رسيده و امير مؤمنان(ع) با شهادت او عزادار مي شود.
نمونه ي عاشورايي اش را هم همه مي دانند. البته همه ي شهداي كربلا عزيز بودند اما يك نفر كه با بصيرت به اوج عشق و دلدادگي رسيده است عباس بن علي(ع) است كه در عزايش سيد الشهدا مي فرمايند كه ديگر كمرم شكست. چنين تعبيري را هم در عزا ي مالك اشتر مي بينيم كه حضرت علي(ع) مي فرمايند كجايند برادرانم. نعوذ بالله كه ايشان اهل شعارهاي تبليغاتي نيست؛ واقعاً مي فرمايند كه كجايند برادرانم. و ايشان كسي است كه با آن حادثه كه براي همسرش مي افتد صبر مي كند، اما در عزاي چنين ياراني حضرت به صورت خود مي زند، آن هم جلوي مردم.
حكومت ولايي يعني اينكه آدم هايي به چنان درجه اي از شعور و معرفت و بصيرت برسند كه علي مانندي در غم فراقشان بگويد كه برادرانم كجايند! اين حكومت ولايي است.
حال اين حكومت ولايي چگونه تشكيل مي شود؟ اينگونه كه افراد از ابتدا بشناسند كه اين فردي كه ما بعنوان ولي قبولش داريم چه مي گويد. اگر اين شناخت نباشد و احساسي باشد نتيجه اش مي شود معامله اي كه مردم كوفه كردند. به حضرت ابا عبد الله(ع) مي گويند كه بيا و ما به تو نياز داريم. بعد از اينكه حضرت فرمودند بودن با من هزينه دارد، پا پس كشيدند. با شما بودن خرج دارد و ما نيستيم. و امام هم فرمود خب هر كسي كه مي خواهد برود.
آنچه كه ما در حادثه ي عاشورا مي بينيم اينست كه تعداد كساني كه اين مفهوم ولايت را درك كرده بودند و بصيرت را دارا بودند كه همراهي با ولي چقدر هزينه دارد و مي ارزد، تعدادشان بسيار محدود بود. اما همين تعداد اندك چنان معجزه اي را رقم مي زنند كه تا امروز در همه جاي دنيا هيچ جايي نيست كه برايشان عزادار نباشد. اين قدرت ايجاد مي كند.
امام زمان(عج) با 313 نفر يار مي آيد كه همه مي شناسندش و اطاعت كامل دارند و گوش به فرمانش هستند و دنيا را تكان مي دهند. خب يك مشكلي هم با اين تعريف ناقص پيش مي آيد كه روشن فكران مي گويند اين اطاعت كوركورانه است و ما بدون فهم اطاعت نمي كنيم. و بايد دانست كه اطاعت از ولي فقيه يك رابطه ي ديكتاتور مأبانه نيست كه عده اي هم بله قربان گويان در اطرافش باشند. بلكه اين اطاعت يعني اينكه بفهمي او چه مي خواهد و چيزي كه او مي خواهد خودت هم فهميدي كه درست است و به فهم مشترك رسيده ايد. وقتي فهم مشترك وجود دارد،پس تو مطيع چه كسي هستي؟ و از چه چيز اطاعت مي كني؟ از آن چيزي كه مشترك بين تو و ولي توست، و آن دين خداست. پس تو مطيع امر خداوندي نه امر ولي. اين رمز اطاعت از ولي فقيه است، اما بسياري نمي دانند و نمي فهمند.
ولي كسي است كه دين خدا را بهتر از همه مي شناسد و به دين خدا فرا مي خواند و از خودش حرفي ندارد كه بزند و اگر به دعوت ولي خود لبيك بگوئيم در واقع به خدا لبيك گفته ايم. قرآن مي گويد كه تو اي پيامبر! اگر بخواهي يك كلمه از خودت حرف بزني رگ گردنت را مي زنيم. قرار نيست كه تو به عنوان وليْ مردم را به سوي خودت بخواني! تو سخن گوي خدا هستي و اينجا ديكتاتوري نيست. اينجا عين همفكري است، آن هم بر مبناي شناخت آگاهانه.
حال معجزه اش چيست؟ اينست كه اگر چهل نفر افراد اينگونه جمع بشوند مي توانند حادثه اي مثل كربلا ايجاد كنند و اگر 313 نفر بشوند مي توانند عاقبت نوع بشر و تاريخ را عوض كنند و به تاريخ رنگ ديگري بدهند؛ همانگونه كه حضرت صاحب(عج) خواهند كرد؛إن شاء الله. يعني تعداد مهم نيست، بلكه انسان هايي با اين كيفيت بالا مهم هستند.
دي شيخ با چراغ همي گشت دور شهر
از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
اينكه به امام صادق(ع) مي فرمايند چرا كاري نمي كنيد؟ مي فرمايند كه من آدمش را ندارم، وگرنه همان كاري را كه جدم حسين كرد تكرار مي كنم.
حالا قرار است كه اين بساط و خيمه هاي حسيني باعث شوند تا ما آن شناخت و بصيرت را پيدا كنيم و بحث شخص هم نيست. رهبر انقلاب فرمودند كه مفهوم ولايت چيزي است كه حسين فداي آن شد، امام فداي آن شد و من هم فداي آن مي شوم. ما سخنگوي دينيم.
پس رهبر بلند گوي دين خداست و اطاعت از او اطاعت از خداست. اين اطاعت يك فهمي مي خواهد و آن كساني كه اين مطلب را بفهمند ديگر اسير هر چيزي نمي شوند. زماني بنا به شرايط روزگار امام از بني صدر به عنوان رئيس جمهور حمايت مي كردند. در همان مقطع حاج احمد متوسليان فرمانده اي بود در يك منطقه ي جنگي. گفتند بني صدر به عنوان رئيس جمهور و جانشين فرمانده ي كل قوا مي خواهد از خط شما بازديد كند. متوسليان گفت به بني صدر بگوييد كه اگر اينجا بيايد خودم او را مي كُشم. گفتند كه امام او را تأييد مي كند و تو او را تكذيب مي كني؟ ايشان گفت كه من مي فهمم در دل امام چه مي گذرد. من با امام به همدلي رسيده ام. به همين خاطر است كه امثال اين آدم مي توانند با هيچ چيز و با عده ي كم دفاع كنند از اين كشور. آن چيزي كه باعث مقاومت مردم در برابر دنياي شرك و استبداد شد اين بود كه تفكر ولايي در بين ما حاكم بود. در تفكر ولايي هم جايي براي تملق وچاپلوسي و ... وجود ندارد. اين ها براي تشنگان قدرت است و حاكمان مستبد. اما ولي و حكومت ولايي خداوند را در نظر دارد. جملات عاشقانه ي اصحاب ابا عبد الله(ع) در شب عاشورا را ببينيد كه چگونه تاريخ ساز مي شود؟! و چگونه فرزندي از فرزندان حسين(ع) ـ سيد حسن نصراللهـ در ماجراي 16 روزه ي حزب الله و اسرائيل ـ خوشه هاي خشم ـ همان جملات را به زبان آورد و به بسيجيانش گقت: «كه اگر مرا هزار بار بسوزانند دست از حسين و شهادت و كربلا بر نمي دارم. جانم فدايت يا حسين.»
و سخن آخر اينكه بايد ببينيم سهم ما در ميان اصحاب عاشورايي حضرت حجت بن الحسن(عج) چقدر است و چه كاري مي خواهيم براي وجود مقدسش بكنيم. بايد خود را به آن سطح از فهم و بصيرت برسانيم كه در خيل يارانش قرار بگيريم و يا زمينه ي ظهورش را فراهم كنيم.
/انتهاي پيام/