مالك اشتر نخعي؛ يار غم هاي علي
کد خبر:۵۵۷۷۱
لحظات تاريخ ساز خواص؛

مالك اشتر نخعي؛ يار غم هاي علي

هنوز صداى او از دل تاريخ شنيده مى شود، چهارده قرن گذر ايام نتوانسته است او را در كام خود فرو برد؛ گويى اينك در نخيله سوار بر اسب در تدارك سپاه و جهاز جنگى به شتاب در حركت است تا گمراهان را درهم شكند.

به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»، سايت مرکز اسناد در سلسله مطالبي به تشريح شخصيت خواص تاثيرگذار صدراسلام پرداخته است. در اين يادداشت به مالک اشتر نخعي پرداخته شده است:

او شير عراق و پهلوان ايمان و شجاعت و بصيرت ، پرچم دار على ابن ابيطالب ، مالك اشتر فرزند رشيد بنى مذحج است . اگر بخواهيم او را بشناسيم بايد به سراغ مولا و مرادش برويم كه اين چنين او را معرفى مى كند: ... در روزهاى خوفناك نمى خوابد و در اوقات بيم و هراس از دشمنان روى بر نمى تابد، بر بدكاران از آتش سوزان سختتر است ؛ او مالك فرزند حارث برادرى از قبيله مذحج است

هنوز صداى او از دل تاريخ شنيده مى شود، چهارده قرن گذر ايام نتوانسته است او را در كام خود فرو برد؛ گويى اينك در نخيله سوار بر اسب در تدارك سپاه و جهاز جنگى به شتاب در حركت است تا گمراهان را درهم شكند.
بازوان ستبرش در گودى سپر فرو رفته ، با چشمان نافذش راه پر پيچ و خم صفين را نظاره مى كند و دشمن را زير نظر دارد.

 

او شير عراق و پهلوان ايمان و شجاعت و بصيرت ، پرچم دار على ابن ابيطالب ، مالك اشتر فرزند رشيد بنى مذحج است . اگر بخواهيم او را بشناسيم بايد به سراغ مولا و مرادش برويم كه اين چنين او را معرفى مى كند: ... در روزهاى خوفناك نمى خوابد و در اوقات بيم و هراس از دشمنان روى بر نمى تابد، بر بدكاران از آتش سوزان سختتر است ؛ او مالك فرزند حارث برادرى از قبيله مذحج است

اين وصف را آن زمان كه مصر در آتش فتنه مى سوخت و امام مصر را بر خود و عراق مقدم داشت و پرچمدارش را به آن وادى فرستاد در نامه اى خطاب به مردم آن سامان نوشته است .
در جاى ديگر، امير و مقتدايش اينچنين او را وصف مى كند:
مالك بن حارث اشتر را ... زره و سپر خويش قرار دهيد. چه اين كه او كسى است كه احتمال نمى دهم سستى به خرج دهد و لغزش پيدا كند، و نيز از اين بيمناك نيستم كه كندى نمايد آنجا كه سرعت لازم است و با سرعت به خرج دهد در جايى كه آرامش لازم است .


باز هم اگر بخواهيم وصفش را بيشتر بدانيم امام و رهبرش او را چنين توصيف مى كند:
او شمشيرى است از شمشيرهاى خدا كه نه تيزيش به كندى مى گرايد و نه ضربتش بى اثر مى گردد.
اگر او فرمان بسيج داد حركت كنيد و اگر دستور توقف داد توقف نماييد.
كه ، او هيچ اقدام ، هجوم يا عقب نشينى و پيشروى جز به فرمان من نمى كند. من شما را بر خودم مقدم داشتم كه او را به فرمانداريتان فرستادم . او نسبت به شما ناصح و خيرخواه است و نسبت به دشمنانتان سختگير
و اگر باز هم بخواهيم قدر و منزلت مالك اشتر را نزد امامش بدانيم به نامه 53 نهج البلاغه يعنى همان عهدنامه معروف مالك اشتر نظر بايد انداخت .


مالك اشتر بخاطر مخالفت با سيره و روش عثمان در استفاده از بيت المال و فرمانداران غير صالحى كه مى گماشت و نحوه رفتار او در برابر اعتراض ‍ مومنان ، توسط عثمان تبعيد شد و تا كشته شدن او در تبعيد بسر برد.
زمانى كه ، ابوذر، آن صحابى بزرگ رسول خدا، زبان به اعتراض گشود و معاويه با بخشش دينارهاى فراوان نتوانست او را از تكليف امر به معروف و نهى از منكر باز دارد و دين او را بخرد، به دستور عثمان به مدينه اعزامش ‍ نمود. در مدينه عثمان نيز از اعتراضهاى ابوذر دلتنگ شد و او را به ربذه تبعيد نمود. ابوذر در حال احتضار بود و همسرش نگران تنهايى خود و عدم توانايى بر غسل و دفن اباذر، كه اين حديث را آن صحابى بزرگ برايش ‍ خواند و گفت : نگران و ناراحت نباش زيرا از رسول خدا شنيدم كه فرمود:
يكى از شما در بيابانى بى آب و علف از دنيا مى رود و گروهى از مومنان در هنگام مرگ در بالين او حاضر خواهند شد.
همسرش كنار جاده رفت و كاروانى را كه از آنجا رد مى شد، مطلع ساخت . كاروانيان بر بالين ابوذر رفتند و بعد از آنى از دنيا رفت او را كفن نموده و بعد از نماز بر او، دفنش كردند. مالك اشتر و حجره عدى ، جزو اين كاروان بودند (42) و به عنوان مومنانى كه پيامبر ايمان آنها را تاييد كرده شناخته شدند.

آرى مالك حق را مى شناخت و نسبت به باطل همواره اعتراض داشت و زبان و شمشيرش در راه ابقاى حق و امحاى باطل تا لحظه شهادت از حركت باز نياستاد و درست هم تشخيص مى داد و درست هم عمل مى كرد، آنچنان كه ايمانش به تاييد پيامبر گرامى اسلام رسيد.
شمشير مالك همچون تدبير او و زبانش در خدمت مدار حق و ولايت ، على عليه السلام بود. آنچنان كه وقتى معاويه در نامه اش به على عليه السلام او را تهديد به لشكرى مى كند كه نه ابتدايش پيداست و نه انتهايش . حضرت پاسخ مى دهد، با من يك تن هست كه آنها از روى زمين برخواهد چيد چنانچه خروس دانه ها را مى ربايد. معاويه پاسخ نامه را كه خواند به اطرافيانش گفت : على راست مى گويد او مالك اشتر است .


آن زمان كه ابوموسى اشعرى والى كوفه بود و حضرت على عليه السلام به او نوشت تا مردم كوفه را به جهاد عليه اصحاب جمل فراخواند و نيروى آنان را به ذى قار، اردوگاه لشكريان على عليه السلام ، بياورد. ابوموسى از اينكار سرباز زد و چندين بار نامه ها و پيكهاى حضرت را دست خالى بازگرداند. او مردم كوفه را با خواندن حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله دعوت به نشستن در خانه ها مى كرد و جنگ حضرت را با اصحاب جمل فتنه مى ناميد.


مالك اشتر، هر پيكى كه از كوفه مى رسيد و خبر از گستاخى و نافرمانى ابوموسى مى آورد، خشمگين تر مى شد، عاقبت از حضرت على عليه السلام خواست تا او را مامور اصلاح امور كوفه گرداند. حضرت با درخواست مالك موافقت فرمود و مالك وارد شهر شد و وقتى جو مسموم شهر كوفه را ديد، تدبيرى انديشيد و به نواحى مختلف شهر رفت و با مردم ديدار و آنان را متوجه ماموريت خود و حقيقت دعوت اميرمومنان و دورويى و فرصت طلبى ابوموسى كرد و مردم به او پيوستند و بدين گونه سپاه مختصرى تدارك ديد و در حالى كه گروهى از مردم در مسجد شهر تجمع كرده و ابوموسى با آنان سخن مى گفت ، به سوى كاخ فرماندارى رفت و آنجا را تسخير نمود، نگهبانان خبر را به مسجد بردند و او مضطرب از منبر پايين آمد و دوان دوان خود را به كاخ رساند و با بهت و حيرت جمعيتى را ديد كه از نفاق او به خشم آمده اند. مالك اشتر با ديدن او، چون شيرى غريد و فرياد زد:
بيرون برو، خدا جانت را بيرون بياورد! به خدا قسم از منافقان هستى !
و در عين حال ، وقتى ابوموسى امان خواست ، امانش داد و مردم را از تعرض به او بازداشت . با اين تدبير كوفه در اختيار امام قرار گرفت و جمعيت زيادى همراه با مالك به ذى قار رفت و به اردوى امام پيوست تا امام را در جنگ با اصحاب جمل يارى كنند. هم فتنه ابوموسى دفع شد و هم سپاه امام تقويت گرديد و روحيه لشكر نيز با شنيدن اخبار كوفه دو چندان شد.

 

 

مالك از آنان بود كه فتنه هاى صدر اسلام نتوانست او را از مسير حق جدا كند. يكى از اين فتنه ها، جنگ جمل بود. عايشه ، به عنوان ام المومنين همراه با طلحه و زبير، اصحاب برجسته رسول خدا با بهانه خونخواهى عثمان سپاه عظيمى از فريب خوردگان را تدارك ديدند و بصره را با پيمان شكنى اشغال كردند و اينك رو در روى سپاه اميرمومنان ايستاده اند.
مالك قبل از شروع غائله ، آن هنگام كه خبر به او رسيد كه عايشه دست اندر كار فتنه جمل است و آهنگ بصره را دارد تا بر عليه حكومت عدل على عليه السلام قيام كند، طى نامه اى كه به مكه فرستاد عايشه را از اين كار نهى كرد و به او نوشت :
اما بعد؛ تو همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله هستى و به تو فرمان داده است كه در خانه بمانى . اگر چنين كردى چه بهتر و اگر در خانه خود، توقف نكرده و به پا خاستى ، من با تو جنگ مى كنم ، تا تو را به خانه ات و جايگاهى كه باعث خوشنودى خدايت گردد بازگردانم .

عايشه اين نصيحت را نيز چون نصيحت ساير خيرخواهان نپذيرفت .
مالك در ميدان جنگ نيز رشادت ها نمود و يكى از ستونهايى بود كه فتنه جمل را شكست و آنان را در سودايى كه داشتند ناكام گذاشت . پس از اتمام جنگ و شكست اصحاب جمل ، به همراه عمارياسر در بصره ديدارى داشتند با عايشه ، عايشه از عمار در مورد همراهش پرسيد و عمار او را معرفى نمود. چون عايشه ، اشتر را شناخت از او درباره علت رفتارش و زدن عبدالله بن زبير پرسيد . پاسخ مالك نشان مى دهد كه اعتقادى وى به حق و مدار آن ، حضرت على عليه السلام تا چه اندازه ريشه دار و عميق و اصولى است .

اگر اين نبود كه با رسول خدا خويشاوندى داشت او را مى كشتم و مسلمانان را از شر او راحت مى كردم .
عايشه گفت : مگر نشنيدى كه پيامبر فرموده : مسلمان ، مسلمان را نمى كشد مگر كسى را كه كافر شود يا زناى محصنه كند، يا نفس محترمى را به قتل برساند؟
مالك گفت :
اى ام المومنين ! به خاطر يكى از اين سه تا، با او جنگ كرديم
و چه زيبا سخن گفت چرا كه اصحاب جمل هم عنوان باغى را داشتند كه پس از بيعت با على عليه السلام ، عهد خود شكسته و در برابر او قيام كرده بودند و هم در هجوم ناجوانمردانه شبانه به بصره ، جمعى از مردم بى گناه را به قتل رسانده بودند و خون آن نفوس محترم را به ناحق ريخته بودند.
بصيرت و بينش مالك اشتر در ميدان جهاد نيز در اشعارش متجلى است .
در سخت ترين روز جنگ صفين يعنى يوم الهرير، آنجا كه در جوشش خون و گرماگر سفير تير و نيزه ، سوار بر اسب سرخ و سياه پشت سر امام خود بر شاميان مى تاخت چنين مى سرود:
حمد و سپاس خدايى را شايسته است كه پسرعم پيامبرش را در ميان ما قرار داد. او قديميترين مهاجر و نخستين مسلمانان است . شمشيرى است از شمشيرهاى خدا كه بر دشمن فرو مى بارد. بنگريد، هرگاه آتش گاه جنگ پر لهيب و پر شراره شود و غبار، آوردگاه نبرد را در خود فرو كشد و نيزه ها درهم شكند و يلان رزم جو اسبان تيزتك جولان دهند و صداى شيهه اسبان و فرياد رزم آوران همه جا را پر سازد به دنبال من آييد و دستورم را اطاعت كنيد


آنگاه كه شياطين براى افروختن آتش شبهه و ترديد در سپاه على عليه السلام ، قرآنها بر سر نيزه كردند و فرياد برآوردند كه ما برادريم !! قرآن بين ما حكم باشد و ترديد در بى بصيرتان سپاه امام آنچنان تاثير گذاشت كه على عليه السلام را تهديد كردند كه اگر مالك را از چند قدمى خيمه ى معاويه و فتح كامل نبرد و دفع شر فتنه شام برنگرداند او را خواهند كشت يا تحويل دشمن خواهند داد. اشتر با پيغام حضرت ، باز مى گردد و خطاب به اغفال شدگان نهيب مى زند:
سست عنصران خوار، آيا وقتى كه دشمن شما را قاهر و غالب مى بيند دعوت به حكميت قرآن مى كند؟ سوگند به خدا كه آنها اوامر الهى و سنت پيامبر را فرو نهاده اند پس نبايد به اين دعوت پاسخ دهيد، مرا اندكى مهلت دهيد تا پيروز شويم ... سوگند به خدا كه شما فريب خورديد (دشمن ) شما را به ترك پيكار خواند پس پذيرفتيد. اى روسياهان گمان مى كرديم كه نماز و نيايش شما به خاطر ترك دنيا و شوق به ديدار خداوند است ؛ اينك روشن است كه گريز شما به خاطر هراسيدن از مرگ است . ننگتان باد اى شبه مهتران . پس از اين عزتمند نخواهيد شد. گم شويد و دور گرديد همانسان كه ستمكاران دور شدند
.
آرى مالك اشتر ايمان و بصيرت و شجاعت را درهم آميخت و آن سه را تا زنده بود چون سپرى در برابر ضلالت و گمراهى به همراه داشت و در سايه اين زره ، دوست را از دشمن و مكر و حيله هاى خائنانه را اين چنين تمييز مى دهد. آنگاه كه در روز جمل جوان مغرور و منحرف قريش - محمد بن طلحه - را با نيزه زده بود، چنين سرود:
من به جانب او نيزه زدم و او بر روى دستها و دهان خود افتاد من او را تنها به اين جهت زدم كه جزو پيروان على نبود. آرى هر كس كه از حق پيروى نكند پشيمان گردد.

آرى از نظر مالك هر كس از پيروان على نباشد گمراه است و بايد پوزه او را به خاك ماليد.
مالك اشتر شمشيرى بود از شمشيرهاى خدا كه على عليه السلام به وسيله او غرور گمراهان را درهم مى شكست .
اى مالك ، تو جزو افرادى هستى كه براى اقامه دين از او كمك مى جويم تا تكبر و غرور گناهكاران را درهم شكنم و مرزهاى خطرناك را مسدود نمايم .

مالك در همه ى رخدادهاى سخت و رويكردهاى دنيا و كيسه هاى زر معاويه و پيشنهادهاى آنچنانى كه به سوى ياران امام عليه السلام و خواص ‍ طرفدار حق سرازير شده بود و ايمان از كف بسيارى از آنان ربوده بود، ايمان خود را سخت محافظت كرد. دنيا را با تمام فريبش شناخت و طرد كرد و حق را با همه عظمت و زيباييش دريافت و بر آن پايدار ماند.
حضور و استقامت مالك و صلابت او در مواجهه با باطل در لحظه هاى تاريخ ساز امت اسلام ، چندان كارساز و سرنوشت ساز و بزرگ است كه دشمن مكار، شيطان بزرگ ، معاويه چنان از او در خوف است كه وقتى شنيد، مالك به عنوان استاندار بسوى مصر در حركت است ، به شدت در هراس شد و پايه هاى تخت فرعونيش را متزلزل ديد. از يك سو به جاسوس ‍ خود جايستار پيغام داد كه اگر موفق شود مالك را از سر راه بردارد براى تمام عمر از خراج معاف خواهد بود و از طرف ديگر مردم شام را جمع كرد و با اعلام اين خبر گفت : بياييد همگى دعا كنيم تا مالك به مصر نرسد! كه رسيدن او به مصر كار ما را و شما را تمام خواهد كرد.


جايستار در مسير حركت مالك ، با عسل مسموم از او پذيرايى كرد و ايمان خود را با معاف شدن از خراج مبادله نمود. شهادت مالك ، معاويه و شام را غرق در شادى ساخت در حالى كه على عليه السلام و مومنان در اندوهى بزرگ فرو رفتند. مالك به فرمان امام على عليه السلام به سوى مصر مى رفت تا فتنه بزرگى كه در شرف رخدادن بود خاموش كند، چرا كه بعد از جنگ صفين و جريان حكميت ، آرام آرام زمزمه هاى مخالفت با محمد بن ابى بكر استاندار امام در مصر برخاسته و مخالفين امام كه از سوى شام حمايت بيدريغ مى شد، جرات اظهار مخالفت يافته بودند. امام براى مهار آشوب و رفع تشنج ، تنها مالك را كار آمد اين عرصه مى شناخت و تدبير و شناخت و شمشير وى را چاره ساز حفظ مصر كه بسيار مهم است مى دانست .

آن هنگام كه خبر شهادت مالك به معاويه رسيد بسيار خرسند شد. مردم را حمع كرد و به آنان گفت :
على دو دست داشت ، يكى را در صفين قطع كردم (مقصود عمارياسر بود) و ديگرى امروز قطع شد. شهادت مالك در سال سى و هشتم هجرى بود.
امام ، اندوهگين از دست دادن يار باوفايى چون مالك ، فرمود:
خداوند مالك را رحمت كند، او براى من چنان بود كه من براى رسول خدا بود.
مالك اشتر، آن كه در شناخت حق و باطل كوشا بود و در قيام و جهاد تا شهادت لحظه اى آرام و قرار نداشت ؛ اين چنين پس از شهادت از سوى امام و مولايش توصيف مى شود:
خداوند مالك را جزاى خير دهد، اگر كوه بود از پايه هاى بزرگ آن به شمار مى رفت و اگر سنگ بود سنگى سخت و استوار بود. آگاه باشيد به خدا سوگند كه مرگ تو (اى مالك ) عالمى را ويران مى كند. بر مردى مانند مالك بايد گريه كنندگان گريه كنند.
امام بر مرگ پرچمدار باوفايش بسيار گريست و چون در اين باره مورد پرسش همراهانش قرار گرفت فرمود:
به خدا قس شهادت او مردم مغرب (شام ) را عزيز و مردم مشرق (عراق ) را ذليل كرد.
آنگاه فرمود ... هل موجود كمالك آيا كسى مانند مالك وجود دارد؟
و ما اينك نيز در مقابل اين پرسش مولايمان على عليه السلام قرار داريم . راستى آيا كسى چون مالك وجود دارد؟
راستى مى توان چون مالك بود؟ آيا راه مالك پيمودنى است ؟ آيا چون مالك مى توان تا آخر فقط بر اساس ايمان و بصيرت و شجاعت و پايدارى در ميدان حق بر عليه باطل ايستاد؟
آيا چون مالك مى توان در شبهاى حادثه خواب به چشم راه نداد و براى دشمنان حق از آتش گدازنده تر بود؟
آيا چون مالك مى توان ياور مظلوم و دشمن ظالم بود؟ آيا چون مالك مى توان پيرو امام و رهبر بود؟
آيا چون مالك مى توان دوست و دشمن را از يكديگر تشخيص داد؟
آيا مى توان چون مالك زيست و چون مالك مرد و چون مالك رضايت امام خود را به دست آورد؟
آرى مى توان چون مالك بود؛ مشروط بر آن كه آن سه ويژگى مالك اشتر يعنى ايمان و بصيرت و پايدارى را تا آخر همراه داشت .
در سايه ايمان و تقواست كه راه هدايت را در كوران غبار فتنه ها مى توان جست با بصيرت و آگاهى است كه مى توان از برخوردهاى كج انديشانه و گمراه كننده در امان ماند. و با صبر و شجاعت است كه در برابر آزمايش و ابتلاء و سختى هاى حق گويى و حق پويى ، مقاومت و ايستادگى ممكن خواهد شد.
آرى تنها در سايه اين صفات است كه دنيا و چرب و شيرينى آن خواص و نخبگان برگزيده اى چون مالك بن حارث - اشتر - را در كام خود نمى بلعد. و آنها را همچون ستارگان فروزنده اى در وراى زمانها و مكانها، الگو و راهنماى انسانها قرار مى دهد.
او فرزندى خيرحواه و شمشيرى برنده و ستونى استوار بود

 برگرفته از  كتاب :لحظات تاريخ ساز خواص- انتشارات قدر ولايت

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار