معيار تشخيص خير
گاهى برخى از كارها، نه تنها براى ذائقه و حس، لذت و از لحاظ مسائل مادى، سودى ندارد، بلكه عقل هم در تشخيص خير بودن او «راجل» و درمانده است؛ اما وحى كه اشراف بر عقل دارد و معلم آن است و آن را شكوفا و دفينههاى آن را آشكار و شكفتهتر مىكند، به عقل مىفهماند كه فلان كار خير است و آنگاه عقل، خير بودن آن را مىفهمد و مىپذيرد و دستور انجام آن را به بدن صادر مىكند.
در قرآن كريم آمده است كه بايد معيار كارها، خير باشد و لذت و سود ظاهرى نباشد و خير را هم بايد وحى بيان كند:
«عسى أن تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسى أن تحبوا شيئا و هو شر لكم» (1)
چه بسا شما چيزى را دوست داريد، از اين جهت كه به ذائقه شما گواراست يا به منافع مادى شما لطمهاى وارد نمىكند، بلكه اثر مثبتى هم نسبت به آن دارد؛ ولى در حقيقت آن چيز به حال شما ضرر دارد و خير نيست.
از اين آيه كريمه، معلوم مىشود حقيقت ما را همان جان و فطرت تأمين مىكند و بدن و منافع بدنى، ابزارى بيش نيست. ضمير «كم» در آيه كريمه براى مخاطب است، در حقيقت همان است كه انسانيت انسان را مىسازد. از اين رو قرآن مىفرمايد، برخى خيال مىكنند كه هنگام مرگ، در زمين گم مىشوند و به همين جهت مىگويند:
«أءذا ضللنا فى الأرض ا كانا لفى خلق جديد» .(2) خدا به رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد در جواب آنها بگو: «يتوفيكم ملك الموت الذى وكل بكم» (3) حقيقت شما را فرشته مرگ، قبض مىكند و چيزى از حقيقت شما در زمين گم نمىشود.
در اينجا دو نكته استفاده مىشود: يكى اين كه مبناى انتخاب كارها، بايد خير باشد و ديگرى اينكه آن چيز براى حقيقت آدمى جان و فطرت خير باشد، نه جسم و نيروهاى جسمانى او.
ذات اقدس اله در آيه مورد بحث مىفرمايد: قتال و جنگ با دشمن براى شما تلخ است، اما خير شما در آن است. درباره جهاد اكبر هم اين معنا صادق است؛ همان طور كه جنگ با دشمن بيرون، دشوار است و نفع و لذت حسى و مادى ندارد، ولى خير است؛ زيرا لذت و نفع حقيقى را به همراه دارد؛ جنگ با دشمن درونى هم چنين است.
درون انسان متشكل از نيروهاى ادراكى يا تحريكى است كه همواره انسان را تعقيب مىكند. مقام خواهى و برترى طلبى، چنين است. مقام خواهى، لذت زودگذرى را به همراه دارد و خود دشمن ديرپايى در كمين است. مبارزه با هوس و جنگ با دشمن درون براى انسان تلخ است؛ زيرا بايد از مقام خواهى تنزل كند و از تكبر بپرهيزد و متواضع شود و ايثار را بر «استئثار» ترجيح دهد؛ يعنى به جاى اين كه خود را بر ديگران مقدم بدارد، ديگران را بر خويشتن مقدم سازد. البته اين كار، براى فطرت و جان انسان، خير است، گرچه براى وهم و خيال لذتى ندارد يا شرم آور است.
در مسائل خانوادگى ممكن است كسى با تصميمى عجولانه، همه اعضا را از خود گلهمند و اساس خانواده را متلاشى كند؛ اين كار از نظر شهوت يا غضب، لذيذ است، ولى از لحاظ فطرت، لذتبخش نيست و در نتيجه نافع و خير هم نيست.
گاهى انسان «احول» و دوبين است و گاهى هم، چون محقق و بينا نيست، سراب را آب مىپندارد؛ در اين صورت بصيرى محض لازم است كه به انسان بگويد در كجا دوبين و در كجا سراب زده هستى و آب نما را آب تلقى مىكنى. ذات اقدس اله خود را به عنوان بصير محض معرفى كرده است:
«إنه بكل شىء بصير» (4) بصير بودن خداوند نكات آموزنده فراوانى را در بر دارد كه يكى از آنها دستور حياست كه خدا شما را مىبيند.
گذشته از اين نكته تربيتى، مطلب اخلاقى ديگرى را هم به ما ياد مىدهد كه گاهى انسان نابيناست و اصلا نمىبيند و تفريط در ديد دارد. گاهى افراط در ديد دارد كه دوگونه است: گاهى يكى را دو و گاهى هيچ را چيز مىبيند.
كسى كه از نظر ديد كور باشد، نيازمند به بصير است تا او را راهنمايى كند و اگر بينا باشد، ولى بينش او معتدل نباشد، احول و دو بين باشد يا سراب را آب پندارد، نيز نيازمند به بصير حاذق است تا او را معالجه و هدايت كند. از نظر مسائل اخلاقى خيلى چيزهاست كه انسان در مورد آنها بصيرت ندارد، انسان در نهانخانه قلب خود يا كور يا احول يا سراب زده است و نيازمند به راهنماى بصيرى است.
برخى اصلا در تشخيص راه نابينايند. از اين رو، قرآن كريم مىفرمايد: «لا تعمى الأبصار ولكن تعمى القلوب التى فى الصدور» (5) كه اينها گرفتار تفريط در ديد راه هستند و برخى ديگر، احول و تندرو هستند و در كنار راه اصلى، راه ديگر را هم مىبينند و بعضى هم سراب زدهاند، چيزى را كه راه نيست راه مىپندارند.
در هر سه حال، انسان نيازمند به خداى بصير و درون بين و برون بين است. هم گناه چشم و هم گناه دل را مىبيند: «يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور» (6) آنچه را چشم يا دل خيانت مىكند، خدا مىبيند. چون بصير و عليم مطلق است. بنابر اين بشر در تشخيص خير كه مبناى كار در تهذيب روح و اخلاق است، نيازمند به وحى است.
1- سوره بقره، آيه .216
2- وره سجده، آيه .10
3- همان، آيه .11
4- سوره ملك، آيه .19
5- سوره حج، آيه .46
6- سوره غافر، آيه .19
منبع: نقش اخلاق در گرايش به لذات برتر.