حكيم بن جبله
کد خبر:۵۶۱۷۹
لحضات تاريخ ساز خواص(2)

حكيم بن جبله

ماجراى حمله جوانمردانه حكيم بن جبله و سپاه معدودش بر آن خيل انسانهاى گمراه تحت فرماندهى طلحه و زبير، در مصادر و منابع تاريخ اسلام ، از شگفتيهاى كم نظير است و نويسندگان چيره دست مسلمان ، با احساس بلند و طبع ظريف خود، حماسه آن بزرگمرد انسانيت و شجاعت را در پاسدارى از امام خود، وصف كرده اند. 

به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»، سايت مرکز اسناد در سلسله مطالبي به تشريح شخصيت خواص تاثيرگذار صدراسلام پرداخته است. در اين يادداشت به حكيم بن جبله پرداخته شده است:

از بدو ورود سپاه شوم پيمان شكنان به بصره ، با بصيرت و غيرتى كه در وجودش فوران داشت ، خواستار سخت گيرى بر اين گوره خيره سر بود. اما در مقابل ، به راى نماينده امامش عثمان بن حنيف نيز پايبند بود.

همراه او به ملاقات طلحه ، زبير و عايشه رفت و از آنان خواست تا رسيدن حكم اميرالمومنين ، آرامش را حفظ كنند و بر اين اساس ، آرامش موقت بر بصره چهره نماياند؛ اما پيمانى كه يك سوى آن ، مروان بن حكم ، ابن عامر يعنى طلحه و زبير پيمان شكن بودند، به راستى كه سخت بى اعتبار بود.
 و اين مطلبى بود كه حكيم بن جبله ، رئيس قبيله بنى عبدالقيس بر آن عقيده استوارى داشت . آيا قلم و بيان ما، پس از چهارده قرن ، توانايى وصف گوشه اى از فداكاريهاى حكيم بن جبله را خواهد داشت ؟ كسى كه از سوى بزرگان ، به قهرمان قهرمانان و اسطوره دست نايافتنى فداكاران ، در راه هدف مقدسش شناخته شده است . هرگز بر اين باور نيستم كه در صفحه هايى چند بتوانيم وصف اين اسطوره جانبازى و فداكارى را آن گونه كه حق مطلب است ، بيان كنيم . اما - آب دريا را اگر نتوان كشيد، هم به قدر تشنگى بايد چشيد - بويژه آن كه در زندگى اين بزرگان از صحابه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله ، الگوهاى بسيار برجسته اى براى زندگى كسانى كه مى خواهند در زمان كوتاه از زندگى خود، پاسدار ارزشها، جانباز اعتقادات اسلامى و مروج راه صدق و راستى و آزادگى باشند، وجود دارد. بدين روى ، از صفحه هاى پرافتخار زندگى اين صحابى تنها به ماجراى مقاومتش در برابر طلحه ، زبير و پيمان شكنانى كه بصره را جولانگاه خود قرار داده بودند، مى پردازيم .

حكيم بن جبله ، از عرفا و اوتاد زمان خود و از اصحاب پيامبر بزرگ اسلام محصوب مى شد و بر قبيله عبدالقيس رياست مى كرد. به امام على و اهل بيت عليه السلام معرفتى تام داشت و پس از بيعت با امامش ، همراه عثمان بن حنيف ، استاندار منصوب اميرالمومنين ، به سوى بصره رهسپار شد. چند ماهى از تجديد مردم بصره ، جز سيماى كارگزاران شرورى كه با خون دل ، آنان را از شهر بيرون رانده بودند، نمادى نداشتند؛ همراه همسر فريب خورده رسول خدا، به دروازه شهرشان رسيدند و زمزمه شوم اختلاف امت را سر دادند. وصف اين گروه را از نگاه مردم بصره كه قبلا با سران اين سپاه آشنا بوده اند، عبدالفتاح عبدالمقصود مصرى در كتاب واقعه چنين وصف مى كند:
آيا دوباره گذشته شوم و ظلمانى باز مى گردد. به هر سوى اين سپاهى كه براى مغلوب كردن آنها آمده است ، چشم مى اندازند، با چهره هاى كينه توزى رو به رو مى شوند. اشباح گذشته از ميان رفته را در قيافه بسيارى از كسانى كه در آن صفها بستند، مى بينند. اين ابن عامر، كارگزار قبلى شان مى باشد كه او را از شهر بيرون كرده اند. و آن ابن عقبه فاسق تبهكار است كه برگشته است . مروان پسر آن مرد رانده از درگاه پيامبر را هم در ميان آنان مى بينند. همان مروان طاغى گردنكشى كه در مملكت ، آتش افروخت و حماقتش به زندگى عثمان پايان بخشيد. همه اين افراد و نظاير آن بودند كه چون چشم به آنان مى افتاد، گلوى انسان پر از غصه مى شد. آيا عايشه پشتيبانانى بهتر از آنان نديده است كه در دعوت خود، بدانان اتكا كند؟

وجود اين سپاه بدانديش و فريبكار در چشم حكيم و همه دانايان بصره ، چون خارى فرو مى رفت و چون استخوانى ، بغض را در گلويشان گره مى زد. اما تزوير و نفاق ، پيچيده تر از آن بود كه بتوان براحتى آن را خاموش كرد. در ميان عوام ، عناوين ، مناصب و اشخاص ، به جاى حق و عدالت مى نشينند. عوام به سابقه طلحه ، زبير و عايشه مى نگريستند و قدرت تحليل وقايع و درك معيارها و تطبيق اعمال انسانها بر آنها را نداشتند. اما خواص طرفدار حق ، چون حكيم بن جبله ، بخوبى مى دانستند در جوف اين انسان نمايان ، عشق به مقام ، رياست و اشرافيگرى جاهليت ، و ترس از عدالت اميرالمومنين على عليه السلام است كه آنان را به هواى فريب همسر پيامبر صلى الله عليه و آله و به سوى بصره رانده است ؛ نه حق خواهى .


و چنانكه حكيم و همه بصيران بصره پيش بينى مى كردند، سرشت وحشيانه مروان و همراهان فرصت طلبش ، كار را به جايى رساندند كه خون غيرتمندان را به جوش آورد و حكيم ، آن صحابى غيرتمند و شجاع را به كارى واداشت كه در تاريخ ، مانند اسطوره مى درخشد و حماسه اى از يك مومن راستين اسلام و طرفدار اهل بيت را در زير آسمان نيلگون به يادگار گذاشت ، و شايسته است كه در هر زمانى ، به عنوان الگو و اسوه همه مجاهدان ، مبارزان و نيك سيرتان مطرح شود.
آرى ، سپاه فريب خورده پيمان شكنان ، شب هنگام ، پيش از اداى نماز عشاء، بر خلاف پيمانى كه با والى امام بسته بودند، مخفيانه به مسجد ريختند، بر نگهبانان حمله بردند و مسجد را مالامال از خون محافظان شهر كردند. سپس به سوى خانه والى شهر عثمان بن حنيف رهسپار شدند و در تاريكى شب ، در حالى كه مروان ، طلحه و زبير، پيشاپيش آنان بودند، يكباره بر پاسبانان دارالحكومه حمله بردند، آنان را مظلومانه از دم تيغ گذراندند و بر پرونده ننگين خود در آن شب چهل كشته ديگر افزودند.
پس متوجه ابن حنيف تنها و بى ياور شدند: او را اسير كرده ، مروان بر او حمله برد و تا آن جايى كه در دستش رمق داشت ، بر والى امام تازيانه زد. سپس خود را روى او انداخت و با نيشهاى خود موى سر و ريش و ابروان ، و حتى مژگانش را كشيد تا خوى وحشيگرى سپاه جمل را در تاريخ ، براى حقيقت خواهان ترسيم نمايد و راه صدق و راستى را براى پيروان اسلام ناب آشكار كند. آن گاه ابن حنيف را به اردوگاه ، نزد ام المومنين بردند و او دستور قتلش را صادر كرد. تنها زمانى به زندان رضايت داد كه مسائل جديدى پيش آمد، كه مجال ذكر آن در اين مختصر نيست .
سپاه جمل ، آن گاه به خزانه بيت المال حمله كرده و هر چه در آن بود، به غارت بردند و صبح ، در حالى طلوع كرد كه بصره در اختيار پيمان شكنان سپاه جمل بود و والى شهر، در زندان آنان .


آن شب ابن جبله هرگز نخوابيد و قلبش آرام نداشت . همين كه اخبار آن تجاوزگرى به وى رسيد، چون شير از جاى برجست و از طغيان آن جمعيت و شكستن قرار داد آتش بس ، سخت خشمگين شد.
از قبيله اش (بنى عبدالقيس )، گروهى در مقاومتهاى قبلى به شهادت رسيده بودند. تنها سيصد نفر اطرافش جمع بودند و در مقابل ، سپاه چند هزار نفرى پيمان شكنان قرار داشت ، كه چون ريگى در بيابان به حساب مى آمدند. اما آنچه آنان را واداشت تا در مقابل جنايتهاى طلحه ، زبير و مروان ، آگاهانه به جنگى نابرابر بپردازند، تشخيص حق و غيرت دينى آنان بود كه اجازه نمى داد در مقابل ستمكاران ، وقت گذرانى پيشه كنند.


ماجراى حمله جوانمردانه حكيم بن جبله و سپاه معدودش بر آن خيل انسانهاى گمراه تحت فرماندهى طلحه و زبير، در مصادر و منابع تاريخ اسلام ، از شگفتيهاى كم نظير است و نويسندگان چيره دست مسلمان ، با احساس بلند و طبع ظريف خود، حماسه آن بزرگمرد انسانيت و شجاعت را در پاسدارى از امام خود، وصف كرده اند. ما در ميان كسانى كه اين حماسه را توصيف كرده اند، شرح عبدالفتاح عبدالمقصود را به اختصار مى آوريم . تا حماسه اصيل پيروان ولايت اهل بيت عليه السلام را از زبان انديشمندى توانا بازگو كنيم .

 


با دسته كوچك رفت تا اين كه به شهر روزى و منزلگان دشمنان رسيد. در آن جا با سربازان عايشه و جنگ افزارهاى هولناكشان برخوردند. از دور ديدند كه عبدالله پسر زبير، به طرف آنان مى آيد. همين كه در ميدان ايستادند. به عنوان نمونه گويايى از تكبر، تجاوز كارى و دشمنخويى نمودار شده و با خشم به فرمانده انقلابيون گفت : حكيم چه مى خواهى ؟ او هم خباثت نشان داده به آرامى گفت : مى خواهيم از اين مال سهم ببريم .
آيا نمى دانست كه اين دزد بخيل تقاضايش را رد مى كند و روى خوش نشان نمى دهد؟ اندكى پيش بود كه اگر پدرش جلو او را نمى گرفت ، نزديك بود به دوستان و طرفدارانش هم چيزى ندهد.

پاسخى داد كه در نظر پسر زبير، به هنگام خواستن دهش و بذل مال ، پاسخى جز آن وجود ندارد:
- هيچ چيز به شما نمى دهيم .
شايد اين سخن ، ابن جبله را خوشحال كرد و قلبا از آن احساس شادمانى كرد كه ديد، همان بهانه اى را كه مى خواسته است ، در اختيارش گذاشته و باعث خشم كسانى مى شود كه اين راه را براى كسب روزى پيموده اند.
سخن خود را برگردانيده ، با پسر زبير درباره موضوع اصلى آمدنش صحبت مى كند:
- و اين كه عثمان ين حنيف را رها كنيد، تا بر طبق معاهده اى كه بسته ايد، در دارالاماره حكومت كند تا امام بيايد.
جواب دشمن حاكى از احساس تكبر و برترى جويى زياد او بود، و بى هيچ پروايى ، با لحن كسى سخن مى گويد كه يقين دارد مى تواند موقعيت آمرانه اى داشته باشد. گفت :
عثمان بن حنيف را رها نمى كنيم تا اين كه اطاعت على را از گردن خود بردارد.
پس اين طور؟ نيتهاى باطن آشكار شد. مرام و منظور حزب كشف گرديد. پس داستان رهاكردن او، فقط حيله و نيرنگى براى از هم پاشيدن صفوف مخالفان و متفرق كردن مردم بود؟ و به بند كشيدنش هم تنها بدان جهت كه آزادى اش را به قيمت خيانت به مولايش بخرند؟ هدفشان از اين قيام نيز گرفتن قدرت از چنگ فرزند ابى طالب بوده است ؛ اگر چه مدتها آن را زير پوشش گرفتن انتقام خون عثمان ، پنهان كرده بودند؟
در اين موقع ، حكيم چون ديد كه اهل شهرش را از خيانتى به خيانت ديگر سوق مى دهند و گاهى از راه مال و گاهى با ترساندن و ارعاب ، و با ذلت اسارت و تازيانه كيفر، آنان را به شكستن پيمانها و بيعتهايشان تشويق مى كنند، در كمال خشم فرياد زد: به خدا قسم ! اگر يارانى يافتم ، به وسيله آنان شديدا شما را مى كوبم و به همين هم راضى نمى شوم ، بلكه شما را مى كشم !
سپس نگاه تحريك آميزى به اطرافيان خود افكند، گويى مى خواهد خون مردانگى را در آنان به جوش آورد و نخوت و خودخواهيشان را برانگيزد كه بگويند: آن ياران كه مى گويى ، ما هستيم . چون ديد خشم آنان را برافروخته است و به حميت و غيرت به جوش آمده اش پاسخ مثبت داده اند، بار ديگر چشمهاى آتشين و ملتهب خود را به سوى عبدالله انداخت و به مبارزه جويى و اعتراض خود ادامه داد: ... به خدا قسم ! به خاطر آن عده از برادران ما را كه كشته ايد، ريختن خون شما بر ما حلال گشته است ! از خدا نمى ترسيد؟ از چه رو خونريزى را روا مى دانيد؟
- به خاطر خون عثمان بن عفان !
- كسانى را كه كشتيد، كشندگان عثمان بودند؟
دليل كوبنده كه زبان برترى جويى و مجادله را لال مى ساخت ! آيا پسر زبير مى توانست ادعا كند كه كشتار مسجد، كشته شدگان كاخ و مقتولان عبدالقيس ، همگى براى گرفتن انتقام خون عثمان بوده است ؟ پدرش ، طلحه ، عايشه و تمام يارانشان دنبال يك قاتل مى گشتند. و با تيرهاى خود، صدها كس را كشتند؛ ولى قاتلى كه خون خليفه مقتول در گردنش بود، در ميان آنان وجود نداشت . آيا در نظر آنان ، اين قصاص عادلانه اى بود؟
ابن جبله چشم به آسمان برداشت تا خدا را به شهادت طلبد:
- خدايا تو داور عادلى هستى ، شاهد باش ! ...
و بعد به طرف گروه افراد پشت سرش رو كرد و گفت : مردم ... من درباره جنگيدن با اينان ترديد ندارم ، از شما هر كس شك دارد، بايد برگردد!
اين كلمه ها، شيپور شروع جنگ بود ...
به موازنه دو طرف ، هيچ نمى انديشيد. به خاطرش نمى گذشت كه به ارقام و اعداد مراجعه كند. او شمشير خود را كشيده بود تا به صفوف به هم فشرده و انبوه چون ابرهاى متراكم آنان ، بتازد و بكشد. در آن روز كه در ميدان مدينه الرزق (بيت المال ) شمشير به روى اصحاب جمل كشيد، خيال مى كرد داس درو را تكان مى دهد! آرى بر خود لازم مى ديد كه آن سرهاى فتنه جو را درو كند؛ همان سرهايى كه تمام اين مراحل طولانى ، از ريگزار مكه تا سواد بصره را پيموده اند و مى خواهند پايه هاى كاخ خلافتى را كه امام برافراشته است ، درهم كوبند و ويران سازند. آيا بدان جهت كه تنها به خاطر خدا با على بيعت كرده اند، دفاع از دولت او هم در راه خدا نيست ؟
حكيم ابدا به فكر اين نبود كه در برابر هزاران هزار سرباز مجهز به بهترين سلاح و تجهيزات ، قرار گرفته است و خودش فقط سيصد نفر ياور جنگجو دارد.


تنها به حق متكى بود و اتكاى به ايمانش او را بس . بايد بگذارد تا دسته هاى انبوه و كثير آنان ، آن طور كه ميل دارند، در گرداب جنگ غرق گردند، شايد بتواند بر سطوت و شكوه آن گرداب غالب آيد و كوه اين توفان را درهم شكافد.
نيزه ها با يكديگر جوش خورد. هر فردى از ياران جمل كه در آن جا بود، به پيش تاخت و نيزه خود را روى اين دسته كوچك به حركت در آورد، بزند و جولان دهد. حتى طلحه هم به پيش تاخت ، زبير نيز حركت كرد، مثل اين كه عليه سپاه انبوه تجاوز گرى مى جنگند. دسته هاى خود را منظم كردند و فرماندهانى تعيين نمودند. چهار فرمانده با نظم و ترتيب ، بدان گروه از شماره ضعيف و از لحاظ اراده ، قوى حمله بردند. يكى از آن چهار، طلحه بود، كه دسته خود را به طرف حكيم رهبرى كرد. حكيم با قدمى ثابت ، شجاعانه و شمشير به دست ، در رويشان ايستاد. رجز مى خواند و شعارش ‍ اين بود:
اضربهم بالياس
ضرب غلام عابس
من الحياه آيس
(آنان را با (شمشير) خشك مى كوبم - كوبيدن جوان طايفه عايس ، از زندگى نااميدى ).
خون خود را فداى وفادارى خود نمود و زندگى ارزان خود را در قربانگاه ايمانش قربانى كرد.
از همان ابتدا، مى دانست كه در برابر اين جمعيتهاى فراوان و مجهز و تقويت شده ، ايستادگى نمى تواند كرد و قدرت دفع تجهيزات و جنگ افزارهاى هولناكى كه خود و ياران اندكش را مى كوبد، ندارد. به نيتهاى باطن آن دشمنان آشنا بود و مى دانست پرچم بزرگترشان كه هميشه گرد آن جمعند، عايشه ، دختر صديق مى باشد، لذا اگر آن پرچم ، اكنون كه در ابتداى جنگ هستند، سرنگون شود، وحشتزده خواهند شد، شجاعت خود را از دست خواهند داد و ديگر چيزى در مقابل ندارند كه از آن دفاع كنند. تنها تقديس آن بانو است كه وحدتشان را حفظ مى كند. حميت را در خونشان به جوش مى آورد و آنان را به جنگ وادار مى سازد. خدا مى داند كه حكيم در آن موقعيت ، مى خواست سوء قصدى نسبت به عايشه داشته باشد، يا تصميم گرفت او را به عنوان گروگان گرانقيمتى در اختيار گيرد، تا به وسيله او، صلح شرافتمندانه اى براى مردم خود كسب كند، شوكت و شكوه امام را به بصره برگرداند و قدرت غصب شده اش را مسترد دارد.


همين كه آتش جنگ شعله ور شد، گروهى از يارانش به طرف خانه ام المومنين ، در نزديكى ميدان مدينه الرزق (شهر روزى ) رفتند تا بزور وارد آن شده ، ساكن در امن و امانش را بربايند. اين كار، به وسيله آن گروه اندك ، بدون شك ، براى رسيدن به پيروزى و آخرين اميدشان براى حكمفرما ساختن آرامش بر شهر و امتشان بود. اما در خانه ، محكمتر از آن بود كه آن گروه مهاجم بتوانند آن را بكشنند و وارد خانه شوند. از آن گذشته ، در جلو خانه هم گروهى از طرفدارانش از قبيله قيس و ازد و رباب صف بسته بودند. اينان ايستاده بودند تا هرگونه تجاوزى را دفع كنند. محر كشان در دفاع از خانه ، اين بود كه در پشت ديوارهاى خاموش آن ، زنى نشسته است كه به علت چندين سال همجوارى و همزيستى با رسول خدا صلى الله عليه و آله تقدس مى باشد.


كمى بعد شعله هاى فروزان جنگ به خاموش شدن و سرد شدن گراييد.
در خانه عايشه ، شاهد جسدهايى بود كه بر اثر نيزه ، شكافته شده بود. اقدامات اين گروه كوچك ، نفعى برايشان نداشت و سرنوشت حتميشان را به تاخير نينداخت . كاملا روشن شد كه شجاعت ابن جبله ، اگر چه او را به مقام قهرمانان اساطيرى مى رساند؛ اما قادر نيست پيروزى مورد نظر را نصيبش سازد. از هر سو نيزه باران مى شد. هزاران دست ، روى خودش و يارانش فرود مى آمد، سلاحهايى براق چون تابش برق ، به سويشان دراز مى شد و مرگ اطرافش را پر كرده بود. اگر دشمنانش همگى مى توانستند او را خلع سلاح كنند، به وى دست مى يافتند. چون به وى دسترسى نداشتند، او و يارانش را هدف سنگريزه و خاك قرار دادند تا به هدف خود برسند. با وجود اين ، قدمى عقب ننشست و پشت نشان نداد و تزلزلى در او ايجاد نگرديد؛ بلكه همچنان در محل خود ايستاده ، از جايش تكان نمى خورد. گويى روى دو پايش ، چون ساختمانى ايستاده است ! شمشيرش يك لحظه از حركت نمى ايستاد.


بالاخره لحظه تعيين تكليف قطعى درگيرى فرا رسيد. شخصى از ياران جمل به حكيم نزديك شد تا با نابود كردن او، آتش جنگ را فرو نشاند؛ در يك لحظه غافلگيرى ، از پشت سرش آمده ، با شمشيرش ضربه اى به يك پاى او زد.
شمشير ساقش را از پا جدا كرد. آيا ضارب ، حكيم را چون كاخ استوارى ديده بود كه تا پايه هايش را درهم نكوبيده اند، از پاى در نخواهد آمد؟ چنين پنداشت ، و هنگامى پندارش تبديل به يقين گرديد و قلبش خنك شد كه مشاهده كرد، دست حكيم از آن ضربت مصيبت بار لرزيد و شمشيرش ‍ به ميان اجساد، نقش بر زمين شده و ساق پاى بريده اش افتاد!
در اين لحظه بحرانى كه شخص خود را گم مى كند و درد طاقت فرسا سراسر وجودش را تسخير مى كند، آن شخص از اين جراحت دردناك ، خم به ابرو نياورد و دليرى نمونه اش كه او را به صورت قهرمانان افسانه اى در آورده بود، كم نشد ... در اين هنگام ، سرش را به طرف دشمنش برگردانيد. نظر تيز، مملو از كينه اى تلخ ، به وى افكند. آن دشمن و هم پيمان جمل ، چون ديد كه قربانى اش از پا درآمده است و نمى تواند به تلافى آن ضربت ، ضربتى وارد سازد، لبخند شماتت بارى بر لبهايش نقش بست . و نيز اين ضارب سالم و پيروز، حكيم را ديده است كه زمين گرد سرش مى چرخد و نزديك است كه از بى يارى و رنج ، به زمين در غلتد. از رنج ؟ آيا حقيقتا آن انسان سترگ ، در ميان اجساد قطعه قطعه شده دفن مى گردد؟ يك چشم به هم زدن ، وسيعتر از آن بود كه آن مجروح نتواند يك حركت ناگهانى از خود بروز ندهد. در مدتى كوتاهتر از يك چشم به هم زدن ، پيچيد و ساق بريده شده اش را بلند كرد و همچون شخص سالم برخاست و پاى قطعه شده را چنان بر فرق دشمنش كوبيد كه آن شخص ، نقش بر زمين شد، و پيش از اين كه به خود آيد، حكيم خود را بر رويش انداخت و با تنها سلاحى كه داشت ؛ يعنى انگشتهايش ، گلوى او را فشرد تا جان از بدنش به در رفت .


حكيم اندكى درنگ كرد تا نفسى تازه كند و با چهره اى خرسند و خشنود، درد را مخفى مى داشت . در ميان سرهاى بريده پراكنده و قطعه هاى اجساد متفرق ، و بر فراز سفره نبردى كه هنوز هم گرم زد و خورد و كشمكش بود، بر جسد دشمنش نشست و شايد تا آن روز، متكايى از آن نرمتر نيافته بود! اين تلاشها، او را داشت خسته مى كرد و خونهايى كه از زخم بزرگش مى رفت ، آهسته آهسته او را به حال غش و اغما مى انداخت . همچون كشتيبانى كه در طول بحر پيمايى خسته و نزار شده ، اكنون كشتى را به ساحلى پر درخت مى برد تا در آن جا بيارمد و بياسايد. ولى حتى در اين بحران نيمه بيهوشى هم سرنوشت خود را از دست نمى دهد. يا شايد در اين هنگام كه دارد به خواب مرگ فرو مى رود، سرشت شجاعت را به خواب مى بيند. با صدايى ضعيف ، افتخاركنان ، رجز زير را مى خواند:
من كسى نيستم كه با ننگ بميرم
ننگ فرار كردن است
هلاكت مجد و شكوه را سنگين نمى كند ...
اندكى از زندگى حكيم باقى بود كه يكى از سواران خودش به محل افتادنش ‍ آمد و چون او را ديد، صدا زد:
- حكيم ! چه شده حكيم ؟
- كشته شدم ...
- كى ترا كشت ؟
حتى در اين تنگنا هم قوت خود را از دست نمى دهد و از مباهات و تفاخر غافل نمى ماند، لبخند زنان گفت : متكايم !
آن سوار، فورى حكيم را به محل امنى برد و ديگر افرادش كه هنوز زخمى نخورده بودند، پيرامونش حلقه زدند. همين كه آنان را پيرامون خود ديد، از زندگى آنان حياتى و از قدرتشان قوتى به دست آورد، بدانان دستور داد زير بلغش را بگيرند و با يك پا در ميانشان ايستاد. پيروزى را از دست داده است ؛ ولى جانها، تا نسلهايى پى در پى ، مى توانند كينه را در خود نگه دارند و چون ميراثى به نسلهاى بعد منتقل كنند. حال كه چنين است ، چرا پيش از اين كه بميرد، بار ديگر افراد خود را عليه آن تجاوزكاران تحريك نكند؟ كلمه هاى آخرش داراى قداست و احترام وصيتى است كه اجراى آن واجب مى باشد.
اشخاصى كه در اطرافش حلقه زده بودند، خاموش شدند، و با اين كه بالاى سرشان شمشيرها در حركت بود، از جاى خود تكان نخوردند و اعتنايى به شمشير نكردند ... حكيم گفت :
مردم ، ما با اين دو نفر مخالفت و با على بيعت كرده ايم و اطاعت او را گردن گذاشته ايم . حال اين دو نفر آمده با مخالفت و جنگ خواستار انتقام خون عثمان مى باشند، بين ما كه داراى خانه و همسايه هستيم ، جدايى افكندند، خدا مى داند كه آنان خواستار گرفتن انتقام خون عثمان نيستند.


ديگر نتوانست به سخن ادامه دهد، نفسهايش منجمد گرديد و نگذاشت كلمه هايش به گوشها برسد. بقيه گفتارش در گلوى او بود كه مرگ با انگشتهاى يخزده اش لبهاى او را مهر زد و الفاظ وى ، پيش از تولد مردند. چون غبار نبرد فرو نشست و صداى چكاچاك شمشيرها و سلاحها خوابيد، حكيم در كنار جسدهاى قطعه قطعه شده پسر بزرگتر و برادر رشيد، و اجساد سوارانش ، روى خاكهاى از خون آبيارى شده ، افتاده بود؛ همان افرادى كه تا آخرين لحظه ، دستورش را اطاعت كردند، و همان گونه كه در زندگى بر آنان فرماندهى داشت ، در پذيرفتن مرگ هم فورى پيرو او شدند.


در اين حقيقت ، نمى توان شك كرد كه او نمونه بى نظيرى براى از خود گذشتگى و دفاع از عقيده اش گرديد؛ به طورى كه مشكل بتوان در ميان مردان ، براى او شبيهى و در ميان قهرمانان ، همچون او قهرمانى يافت . همين بس كه مرگ را بر زندگى ننگ آميز و تسليم ترجيح داد. با تصميمى آهنين و خشنود از موضعگيرى خود، به سوى پروردگارش شتافت ، شادمان به خاطر دفاع از آزادى ملتى كه حاضر نبود، طغيان دشمن را بپذيرد و مجبور به قبول عقيده اى شود كه بدان ايمان ندارد. حكيم افراد عايشه را سپاهى تجاوز كار و ستمگر مى ديد كه مى خواهند با قدرت سلاح ، در روزگار نور و عدالت ، كه خورشيد آن بتازگى طلوع كرده بود، اهل بصره را به دوره ظلمت و جاهليت برگردانند. لذا از جاى برخاست تا آلودگى نكبت و بدبختى را با زبان و قلب و خونش پاك سازد. و اين گفتار او است كه عقيده اش را بروشنى و به طور خلاصه ، اعلام و جان تسليم و ذلت ناپذير او را معرفى مى كند، اندكى در گوشها طنين افكن شد و سپس پرچمى براى گرد آوردن ياران و همفكرانش گرديد، و بحق تا آن جا از او دفاع كردند و با دشمنانش جنگيدند كه سرچشمه زندگيشان خشكيد. و تا آن گاه كه در اين جهان ، گوشهايى آماده شنيدن نداى تقوا و آزادگى از دنيا هست و يارانى دارد، امثال اين گفته ها طنين انداز است .

برگرفته از  كتاب :لحظات تاريخ ساز خواص- انتشارات قدر ولايت

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار