وفات سلمان فارسى(ره)
اسلام سلمان فارسى
وقتى كه پيامبر اكرم(ص) به مدينه مهاجرت كرد، در قبا فرود آمد و سه روز در آنجا ماند و فرمود: به شهر وارد نمىشوم تا اينكه على به من ملحق شود...
در اين هنگام سلمان فارسى غلام يك يهودى بود و به درختان خرماى او رسيدگى مىكرد و بعضى حالات پيامبر(ص) را از عالمان مسيحى و غير مسيحى شنيده بود.
وقتى كه آن حضرت در قبا منزل گزيد، سلمان طبقى را پر از خرما كرد و به قبا آمد و گفت: شنيدم شما در اين سرزمين غريب هستيد، اين صدقات را آوردم كه ميل كنيد.
حضرت خودش نخورد؛ ولى به اصحابش فرمود: «بسم اللَّه، بگوييد و بخوريد» و سلمان در حالى كه ايستاده بود، حركات پيامبر(ص) را زير نظر داشت وقتى كه برگشت، به زبان فارسى گفت: اين يك نشانه! بعد از مدتى دوباره طبق ديگرى از خرما آورد و جلو پيامبر(ص) گذاشت و گفت: ديدم از خرماى صدقه نمىخورى، اين را به عنوان هديه آوردم.
حضرت دستش را دراز كرد و از آن ميل كرد و به ياران خود نيز فرمود: «بخوريد». سلمان طبق را برداشت و گفت: اين دو نشانه.
سپس به پشت شانههاى حضرت نگاه کرد و رسول خدا(ص) مقصودش را فهميد و لباس خود را كنار زد و سلمان مهر نبوّت را مشاهده كرد و بوسيد! و شهادتين گفت و مسلمان شد، آنگاه به پيامبر گفت: من غلام يك يهودى هستم، چه دستور مىفرماييد؟
حضرت فرمود: برو با او مكاتبه كن و در مقابل آزاد شدنت، چيزى به او بده، سلمان پيش يهودى رفت و گفت: من مسلمان شدم و از اين پيامبر، پيروى مىكنم و تو ديگر از من نفع نخواهى برد، با من قرار داد ببند تا چيزى به تو بدهم و آزاد شوم.
مرد يهودى گفت: از تو مىخواهم كه 500 عدد نهال خرما براى من بكارى و مواظب باشى تا بزرگ شوند و بار دهند و 400 اوقيه طلا نيز بدهى تا آزادت كنم! سلمان پيش رسول خدا(ص) برگشت و جريان قرار داد را به ايشان گفت.
حضرت فرمود: «برو و همين قرار را با او ببند»، سلمان رفت و با او قرار داد نامهاى را نوشت، يهودى خيال كرد چند سال طول مىكشد تا بتواند به مفاد قرار داد عمل كند.
سلمان پيش رسول خدا(ص) آمد، حضرت فرمود: «400 هسته خرما بياور»، سلمان نيز هستهها را آورد.
حضرت فرمود: «آنها را به على بده»، سپس فرمود: «ما را ببر به همان زمين كه قرار است هستهها را در آن بكارى»، به اتفاق به آنجا رفتند.
پيامبر(ص) با انگشتان خود زمين را گود مىكرد و به على(ع) مىفرمود: «هستهها را در آنجا قرار بده» سپس خاك را روى آن مىريخت و انگشتانش را باز مىكرد و آب فوران مىكرد و آنجا را آبيارى مىكرد.
وقتى از كاشتن يكى فارغ مىشد و ديگرى را آغاز مىكرد، اوّلى سبز مىشد و وقتى سوّمى را شروع مىكرد، اوّلى بار مىداد و تا آخر، همه هستهها را اين گونه كاشت و همه بارور شدند.
يهودى گفت: قريش راست مىگويند كه محمّد ساحر است! بعد از آن به سلمان گفت: نخلها را گرفتم ولى طلا مانده است.
رسول خدا(ص) سنگى را كه در جلوش بود برداشت و آن سنگ بهترين طلا شد و يهودى گفت: طلايى به خوبى اين نديدهام، اوّل ده اوقيه قيمت كرد، اما به نظرش رسيد كه بيشتر از اين مىارزد بنا بر اين تا چهل اوقيه بالا برد.
سلمان مىگويد: آزاد شدم و برگشتم و پيوسته ملازم خدمت رسول خدا(ص) بودم «بحارالانوار، ج22».