وفات سلمان فارسى(ره)
کد خبر:۵۶۸۶۵
به مناسبت هشتم صفر؛

وفات سلمان فارسى(ره)

سلمان فارسى كه نام او روزبه اصفهانى و از اهالى قريه «جى» بود، در روز هشتم صفر در مدائن درگذشت و ايشان را سلمان محمدى ناميدند، رسول خدا(ص) سلمان را از يك يهودى به نام عثمان بن اشهل خريد و از قيد بندگى آزاد كرد و او هم مسلمان شد و به سلمان معروف شد.

اسلام سلمان فارسى‏

وقتى كه پيامبر اكرم(ص) به مدينه مهاجرت كرد، در قبا فرود آمد و سه روز در آنجا ماند و فرمود: به شهر وارد نمى‏شوم تا اينكه على به من ملحق شود...

در اين هنگام سلمان فارسى غلام يك يهودى بود و به درختان خرماى او رسيدگى مى‏كرد و بعضى حالات پيامبر(ص) را از عالمان مسيحى و غير مسيحى شنيده بود.

وقتى كه آن حضرت در قبا منزل گزيد، سلمان طبقى را پر از خرما كرد و به قبا آمد و گفت: شنيدم شما در اين سرزمين غريب هستيد، اين صدقات را آوردم كه ميل كنيد.

حضرت خودش نخورد؛ ولى به اصحابش فرمود: «بسم اللَّه، بگوييد و بخوريد» و سلمان در حالى كه ايستاده بود، حركات پيامبر(ص) را زير نظر داشت وقتى كه برگشت، به زبان فارسى گفت: اين يك نشانه! بعد از مدتى دوباره طبق ديگرى از خرما آورد و جلو پيامبر(ص) گذاشت و گفت: ديدم از خرماى صدقه نمى‏خورى، اين را به عنوان هديه آوردم.

حضرت دستش را دراز كرد و از آن ميل كرد و به ياران خود نيز فرمود: «بخوريد». سلمان طبق را برداشت و گفت: اين دو نشانه.

سپس به پشت شانه‏هاى حضرت نگاه کرد و رسول خدا(ص) مقصودش را فهميد و لباس خود را كنار زد و سلمان مهر نبوّت را مشاهده كرد و بوسيد! و شهادتين گفت و مسلمان شد، آنگاه به پيامبر گفت: من غلام يك يهودى هستم، چه دستور مى‏فرماييد؟

حضرت فرمود: برو با او مكاتبه كن و در مقابل آزاد شدنت، چيزى به او بده، سلمان پيش يهودى رفت و گفت: من مسلمان شدم و از اين پيامبر، پيروى مى‏كنم و تو ديگر از من نفع نخواهى برد، با من قرار داد ببند تا چيزى به تو بدهم و آزاد شوم.

مرد يهودى گفت: از تو مى‏خواهم كه 500 عدد نهال خرما براى من بكارى و مواظب باشى تا بزرگ شوند و بار دهند و 400 اوقيه طلا نيز بدهى تا آزادت كنم! سلمان پيش رسول خدا(ص) برگشت و جريان قرار داد را به ايشان گفت.

حضرت فرمود: «برو و همين قرار را با او ببند»، سلمان رفت و با او قرار داد نامه‏اى را نوشت، يهودى خيال كرد چند سال طول مى‏كشد تا بتواند به مفاد قرار داد عمل كند.

سلمان پيش رسول خدا(ص) آمد، حضرت فرمود: «400 هسته خرما بياور»، سلمان نيز هسته‏ها را آورد.

حضرت فرمود: «آنها را به على بده»، سپس فرمود: «ما را ببر به همان زمين كه قرار است هسته‏ها را در آن بكارى»، به اتفاق به آنجا رفتند.

پيامبر(ص) با انگشتان خود زمين را گود مى‏كرد و به على(ع) مى‏فرمود: «هسته‏ها را در آنجا قرار بده» سپس خاك را روى آن مى‏ريخت و انگشتانش را باز مى‏كرد و آب فوران مى‏كرد و آنجا را آبيارى مى‏كرد.

وقتى از كاشتن يكى فارغ مى‏شد و ديگرى را آغاز مى‏كرد، اوّلى سبز مى‏شد و وقتى سوّمى را شروع مى‏كرد، اوّلى بار مى‏داد و تا آخر، همه هسته‏ها را اين گونه كاشت و همه بارور شدند.

يهودى گفت: قريش راست مى‏گويند كه محمّد ساحر است! بعد از آن به سلمان گفت: نخل‌ها را گرفتم ولى طلا مانده است.

رسول خدا(ص) سنگى را كه در جلوش بود برداشت و آن سنگ بهترين طلا شد و يهودى گفت: طلايى به خوبى اين نديده‏ام، اوّل ده اوقيه قيمت كرد، اما به نظرش رسيد كه بيشتر از اين مى‏ارزد بنا بر اين تا چهل اوقيه بالا برد.

سلمان مى‏گويد: آزاد شدم و برگشتم و پيوسته ملازم خدمت رسول خدا(ص) بودم «بحارالانوار، ج22».

پربازدیدترین آخرین اخبار