ملاک حق و باطل
زندگي نامه
عمار بن ياسر بن عامر بن مالک بن کنانة بن قيس العبسي در عام الفيل(570 ميلادي) در قبيله ي بني مخزوم ولادت يافت. نام پدرش ياسر پسر عامر و نام مادرش سميه دختر الخطاب بود. او و پدر و مادرش بردگان بني عدي بودند. پدرش ياسر و مادرش سميه از مسلمانان پيشگام و اولين شهيدان اسلام بودند.
دوران نبي اکرم(ص)
عمار در حدود 48 سالگي در نخستين سالهاي بعثت و به هنگام اقامت رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در خانه ي ارقم اسلام آورد. نفس الهى رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ ، پنجره اى رو به آسمان به رويش گشود و او را پر پرواز بخشيد تا در بلنداى آسمان توحيد پرگشايد و از شميم دل کش مسلمانى جانى تازه بگيرد، و در اين راه تمام آزارها و شکنجهها را به جان خريد، تا جائي که پدر و مادرش که اسلام آورده بودند، زير شکنجههاي عمرو بن هشام به شهادت رسيدند.
به علت اين که اين خانواده از مهاجران يمني محسوب ميشد و در مکه طرفدار و پايگاه اجتماعي نداشت از مستضعفان به شمار ميآمد. مشرکان بتپرست مکي، مستضعفان ساکن مکه همچون عمار، بلال و صُهيب را به دليل مسلمان شدن شکنجه ميکردند و گاهي آنان را برهنه کرده، در برابر تابش آفتاب سوزان حجاز روي ريگهاي داغ ميخواباندند و کتک ميزدند؛ گاهي زره فولادين بر بدن آنان ميپوشاندند و آن ها را در هنگام ظهر در برابر تابش آفتاب قرار ميدادند و گاهي نيز تخته سنگي بزرگ روي سينه ي آن ها مينهادند تا از اين طريق آنان را وادار سازند از آيين محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دست بکشند. تا اينکه عمار در سايه ي شفاعت جوانان مكه وابراز انزجار صوري از اسلام، نجات يافت. خداوند اين كار عمار را با آيه ي زير بي اشكال اعلام كرد و فرمود: «إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمَانِ ؛ مگر آن كس كه(به گفتن سخن كفر) مجبور گردد، در حالي كه قلب او با ايمان آرام است.» (نحل:106)
وقتي داستان عمار واظهار كفر او به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ گزارش شد آن حضرت فرمود: «نه؛ هرگز. عمار از سرتا پا سرشار از ايمان است وتوحيد با گوشت وخون او عجين شده است.»( اعيان الشيعه, ج8, ص373) در اين هنگام عمار فرا رسيد، در حالي كه به شدت اشك ميريخت. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اشك هاي او را پاك كرد و ياد آور شد كه اگر بار ديگر نيز در چنين تنگنايي قرار گرفت اظهار برائت كند.(تفسير طبري، ج 14، ص 122; اسباب النزول، ص 212; وديگر تفاسير)
اين تنها آيهاي نيست كه در باره ي اين صحابي جانباز فرود آمده، بلكه مفسران نزول دو آيه ي ديگر را نيز درباره ي او يادآور شدهاند.( آيات: «أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاء اللَّيْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا يَحْذَرُ الْآخِرَةَ» (زمر:9) و آيه ي «وَلاَ تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ» (انعام:52). در اين مورد به تفاسير قرطبي، كشاف، رازي و درالمنثور مراجعه فرماييد).
عمار در اثر اين شکنجهها به همراه گروهي از مسلمانان به حبشه هجرت کرد و اندکي بعد، پس از آرامش نسبي مکه، به اين شهر برگشت و آنگاه به مدينه هجرت نمود و رسول خدا بين او و حذيفه بن يمان پيمان برادري استوار ساخت.
عمار در ساخت مسجد النبي حضور فعال داشت. در اين ميان، عمار از کسانى بود که به جد در ساختن اين بنا يارى مى کرد. او به اندازه ي دو برابر ديگران سنگ ها را جا به جا مى کرد و چون از او علت اين کار را مى پرسيدند، پاسخ مى داد: ثواب نيمى را براى خودم و ثواب نيم ديگر را براى رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ مى خواهم.
صداقت وتعهد او به اسلام سبب شده بود كه ديگران او را بيش از تواناييش به كار وادار كنند. روزي عمار شكايت آنان را به حضور پيامبر برد وگفت: «اين گروه مرا كشتند.» پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در آن هنگام كلام تاريخي خود را گفت كه در قلوب همه ي حاضران نشست، فرمود: «إنَّكَ لَن تَموتَ حَتّي تَقتُلُكَ الفِئَهَ الباغيَه النّاكِبَه عَنِ الحَقِّ، يَكونُ آخِرُ زادِكَ مِنَ الدُّنيا شَربَهَ لَبَن؛ تو نميميري تا وقتي كه گروه ستمگر و منحرف از حق تو را بكشد. آخرين توشه ي تو از دنيا جرعهاي شير است.(اين حديث را كه يكي از اخبار غيبي پيامبر است محدثان وتاريخ نگاران نقل كرده اند، وسيوطي در كتاب خصايص بر تواتر آن تصريح كرده است ومرحوم علامه اميني در الغدير(ج9، صص22- 21) مدارك آن را ياد آور شده است. نيز ر.ك به تاريخ طبري، ج3، جزء6، ص 21; كامل ابن اثير، ج3، ص157).
اين سخن در ميان ياران پيامبر منتشر شد وسپس دهان به دهان انتقال يافت وعمار از همان روز در ميان مسلمانان مقام و موقعيت خاصي پيدا كرد، بالاخص كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ او را به مناسبت هايي ميستود. به عنوان مثال پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمودند: «عمار, يکى از چهار نفرى است که بهشت، مشتاق آنان است.»( اعيان الشيعه, ج8, ص373).
او در نبردهاي بدر، احد، و جنگ هاي ديگر و نيز بيعت رضوان همراه رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ حضور يافت و در همه ي اين نبردها از پيشگامان لشگر اسلام بود.
پس از رسول اکرم(ص)
پس از رحلت پيامبر، عمار در کنار سلمان، ابوذر و مقداد از اعضاي اصلي هستهي مرکزي تشيع، حضوري فعال داشت. وي از مخالفان و معترضان به ماجراي سقيفه بود و در مواقع مختلف از امام علي ـ عليه السلام ـ دفاع کرد. وى از افراد گروه شُرطه الخميس در زمان على ـ عليه السلام ـ بود; يعنى آنان که براى فداکارى در راه دين و حمايت از رهبرى امام و اطاعت از همه ي فرمان هاى او, شرط و پيمان جان با آن حضرت بسته بودند. پيامبر(ص) و على ـ عليه السلام ـ هم به آنان وعده ي بهشت داده بود.
او براي دفاع از اسلام در جنگ يمامه در سال 12 قمري شرکت جست و گوش خود را از دست داد. در زمان خليفه ي دوم, مدتى امارت و ولايت کوفه را عهده دار بود و در زمانِ مسئوليتش در اين شهر, همچنان روحيه ي تواضع و اخلاص و ساده زيستى را حفظ کرد و کوشيد تا از عدل و حق فاصله نگيرد. همين شيوه بر عده اى سنگين آمد و زمينه ي برکنارى او را فراهم آوردند. پس از آن وى دوباره به مدينه برگشت و در کنار على ـ عليه السلام ـ ماند و از دانش و کمالات او بهره گرفت.
در هنگام خلافت عثمان، عمار از مخالفان مشهور حکومت بود و در اين راه براي بار ديگر به مقام جانبازي در راه خدا نايل آمد. نقل است که وقتي عثمان با سخنان منطقي عمار و انتقاد صريح او از چپاول ثروت مسلمانان از ناحيه ي حکومت، مواجه شد، وي را به شدت مورد ضرب و جرح قرار داد و لگدهاي او بر شکم عمار باعث شد عمار به بيماري فتق مبتلا شود.
پس از قتل عثمان، عمار از دعوتکنندگان مردم به بيعت با امام علي ـ عليه السلام ـ و از نخستين بيعتکنندگان با آن امام بود. وى در دوران حکومت علوى, رئيس نيروهاى انتظامى در مدينه شد. پس از فتنه گرى هاى معاويه در شام و پيمان شکنى طلحه و زبير و بروز زمينه هاى جنگ جمل و صفين, وى به همراهى امام حسن مجتبى ـ عليه السلام ـ مأمور تجهيز نيرو از شهر کوفه شدند. از آن پس در همه ي صحنهها يار مخلص و مشاور امين امير مؤمنان بود.
نبردصفين
هنگامي كه اميرمؤمنان علي ـ عليهالسلام ـ در كوفه تصميم گرفت كه براي سركوبي معاويه و سپاه او به سوي صفّين حركت كند، مهاجران و انصار را كه با آن حضرت بودند، طلبيد و با آنها دربارهي جنگ با معاويه به مشورت پرداخت و از آنها نظرخواهي كرد. آنها هر كدام جداگانه برخواستند و نظر خود را بيان نموند. عمّار ياسر نيز در ميان آن جمع بود و برخاست و پس از حمد و ثناي الهي چنين گفت: «اي اميرمؤمنان! اگر ميتواني حتي يك روز به دشمن مهلت ندهي، اين كار را انجام بده. ما را قبل از آنكه آتش دشمنان بدكار شعلهور گردد و براي دوري و جدايي از ما همرأي شوند، همراه خود روانهي جبهه كن. آنگاه مخالفان را به سوي راه هدايت و رشد فراخوان. اگر پذيرفتند كه سعادتمند شدهاند وگرنه، ناگزير با آنها ميجنگيم. فَوَاللهِ اِنَّ سَفْكَ دِمائِهِمْ، وَالْجِدَّ في جِهادِهِمْ لَقُربَهٌ عِندَاللهِ وَ كَرامَهٌ مِنْهَ: سوگند به خدا! قطعاً ريختن خون آنها و تلاش براي جهاد و نبرد با آنها، موجب تقرّب و كرامت در پيشگاه الهي خواهد بود.»
وجود عمّار، وسيلهي تشخيص حق از باطل
در نبرد صفين انتشار خبر شركت عمار در سپاه امام ـ عليه السلام ـ دل هاي فريب خوردگان سپاه معاويه را لرزاند و برخي را بر آن داشت كه در اين مورد به تحقيق بپردازند.
ابو نوح حِمْيَري پسرعموي ذوالكَلاع حِمْيَري بود؛ ولي ابونوح جزء سپاه اميرمؤمنان علي ـ عليهالسلام ـ بود و ذوالكَلاع از سران لشكر معاويه بود. ذوالكَلاع علاوه بر شجاعت و سرداري، رئيس فاميل خود بود و اعضاء فاميلش به خاطر او به سپاه معاويه پيوسته بودند و همراه او با سپاه اميرمؤمنان علي ـ عليهالسلام ـ ميجنگيدند. ذوالكَلاع از عمروعاص شنيده بود كه پيامبر ـ صلياللهعليه و آله و سلّم ـ به عمّار ياسر فرموده است: «تَقتُلُكَ الفِئَةُ الباغِيَهِ: گروه متجاوز و ستمگر تو را ميكُشد.»
از اين رو شك و ترديد به دلش راه يافته بود كه عمّار در ميان كدام سپاه است، تا از اين راه به دست آورد كه آيا حق با سپاه علي ـ عليهالسلام ـ است يا با سپاه معاويه. ذوالكَلاع تصميم گرفت اين موضوع را توسط پسرعمويش ابونوح كه از سربازان سپاه علي ـ عليهالسلام ـ بود، پيجويي كند.
در يكي از روزهاي جنگ، حضرت علي ـ عليهالسلام ـ در ميان سپاه خود براي جنگ آماده ميشدند كه ناگاه ديدند يك نفر از سپاه معاويه پيش آمد و صدا زد: «چه كسي مرا به ابونوح راهنمايي ميكند؟» يكي از سربازان علي ـ عليهالسلام ـ گفت: «من او را ديدهام. به او چه كار داري؟» در اين هنگام ذوالكَلاع، نقاب روي خود را كنار زد و سپاهيان علي ـ عليهالسلام ـ او را شناختند كه پسرعموي ابونوح است. پس ابونوح را به او راهنمايي نمودند. ذوالكَلاع از ابونوح خواست كه من نيازي به تو دارم، از صف بيرون بيا تا با هم صحبت كنيم. ابونوح گفت: «هرگز تنها نزد تو نميآيم. شايد حيلهاي در كار باشد كه ميخواهي مرا به قتل برساني. من با گروه خود ميآيم.» ذوالكَلاع پيشنهاد او را پذيرفت و به او اطمينان و ضمانت داد كه در حفظ جان او بكوشد. سرانجام ذوالكَلاع و ابونوح در گوشهاي از جبهه، با هم خلوت كردند. ذوالكَلاع به او گفت: «آمدهام در مورد چيزي كه مرا به شك انداخته، از تو سؤال كنم. من از قديم در عصر خلافت عمر بن خطّاب، از عمروعاص شنيدم كه ميگفت: پيامبر ـ صلياللهعليه و آله و سلّم ـ به عمّار فرمود: گروه ستمگر تو را ميكُشند. هماكنون، اين سخن را به ياد عمروعاص آوردم. او در پاسخ من گفت: «از پيامبر شنيدم كه فرمود: «يَلتَقي اَهْلُ الشّامِ وَ اَهلُ العراق و في اِحْدَي الكَتيبَتَيْنِ الحقُّ وَ اِمامُ الهُدي و مَعَهُ عمّارُبنِ ياسِرٍ؛ مردم شام با مردم عراق براي جنگ رو در روي هم قرار ميگيرند و حق و امام هدايتگر در ميان يكي از آن دو سپاه است. آن سپاهي كه عمّار ياسر در ميان آن است، حق ميباشد.»
ابونوح: «آري سوگند به خدا عمّار در ميان سپاه ما (سپاه عراق) است.»
ذوالكلاع: «تو را به خدا سوگند ميدهم، آيا عمّار در جنگ با ما جدّي است؟»
ابونوح: «آري، به پروردگار كعبه سوگند! او در جنگ با شما از من سختتر است، با توجه به اين كه من دوست دارم كه همه ي شما به صورت يك نفر بوديد و من گردن شما را ميزدم و تو را كه پسرعمويم هستي جلوتر از همه ميكشتم.»
ذوالكلاع: «واي بر تو! با اينكه از خويشان نزديك ما هستي، چنين آرزويي داري! سوگند به خدا! من چنان نيستم كه نسبت به تو قطع رحم كنم و تو را بكشم.»
ابونوح: «خداوند به وسيلهي اسلام، خويشاوندي نزديك را بريد و خويشاوندي دور را نزديك كرد.(ميزان اسلام است، نه خويشاوندي) من با تو و اصحاب تو ميجنگم؛ زيرا ما بر حق هستيم و شما بر باطل ميباشيد.»
ذوالكلاع: «آيا ممكن است با من بيايي تا نزديك سپاه شام برويم و در آنجا موضوع وجود عمّار ياسر در سپاه علي و جدّيت او براي جنگ را به عمروعاص خبر دهي، تا شايد همين ملاقات موجب صلح بين دو سپاه گردد و من به تو امان ميدهم و تحت ضمانت خودم تو را ميبرم تا كسي به تو آسيب نرساند...»
ابونوح همراه ذوالكلاع نزد عمروعاص رفتند. ذوالكلاع به عمروعاص گفت: «آيا ميخواهي با مردي كه ناصح و مهربان و واعظ و خردمند باشد، ديدار كني تا از عمّار ياسر تو را خبر دهد و به تو دروغ نگويد؟» عمروعاص گفت: «آري.»
ذوالكلاع: «آن مرد پسرعموي من، اين شخص(اشاره به ابونوح) است.» عمروعاص به ابونوح رو كرد و از روي طنز گفت: «چهرهي ابوتراب(علي) را در سيماي تو مينگرم.» ابونوح: «من داراي سيماي محمد ـ صليالله عليه و آله و سلّم ـ و اصحابش هستم؛ ولي تو داراي سيماي ابوجهل و فرعون ميباشي.» در اين هنگام يكي از افراد سپاه شام به نام ابوالاعور تصميم گرفت تا ابونوح را بكشد، ولي ذوالكلاع نگذاشت و گفت: « سوگند به خدا، اگر دست به سوي او دراز كني بيني تو را با شمشير خرد ميكنم. اين مرد پسر عموي من است و با امان من وارد اين جرگه شده است. او را آوردهام تا شما را در باره عمار، كه پيوسته پيرامون آن به جدال برخاستهايد، آگاه سازد.»
در اين وقت عمروعاص به ابونوح گفت: «تو را به خدا به من راست بگو! آيا عمّار ياسر در ميان شما است؟»
ابونوح: «من پاسخ تو را نميدهم مگر اينكه به من بگويي چرا اين سؤال را ميكني؟ با اينكه در ميان ما از اصحاب محمد بسيارند كه با جدّيت با شما ميجنگند؟»
عمروعاص: «از اين رو تنها از عمّار ميپرسم كه از رسول خدا شنيدم فرمود: «اِنَّ عمّاراً تَقتُلُكَ الفِئَهُ الباغِيَهِ، وَ اَنّهُ لَيْسَ لِعمّارٍ اَنْ يُفارِقُ الحَقَّ وَ لَنْ تَأْكُلَ النّارُ مِنْ عمّارٍ شَيئاً؛ همانا عمّار را گروه ستمگر و متجاوز ميكشند و عمّار هرگز از حق جدا نگردد و آتش دوزخ چيزي از وجود عمّار را نميخورد.»
ابونوح: «سوگند به خداي بزرگ! عمّار در ميان ما است و در جنگ با شما جدّي است.»
عمروعاص: «به راستي او براي جنگ با ما جدّي است؟»
ابونوح: «آري به خدا سوگند! او در جنگ جمل به من خبر داد كه ما به زودي بر سپاه جمل پيروز ميگرديم و ديروز به من گفت: «اگر سپاه شما (شام) آنقدر ما را سركوب كنند و تعقيب كنند كه تا نخلهاي سرزمين هَجَر(بحرين) عقب برانند، اطمينان داريم كه ما بر حق هستيم و شما بر باطل ميباشيد. كشتههاي ما در بهشتند و كشتههاي شما در آتش دوزخ ميباشند.»
در اين هنگام عمروعاص از ابونوح تقاضا كرد تا عمّار ياسر را در مكاني نزديك بياورد تا با هم به صحبت بنشينند. سرانجام با ميانجيگري ابونوح، جلسهاي بين عمّار ياسر و عمروعاص، برقرار شد. عمرو، به هنگام ديدار عمار، با صداي بلند به گفتن شهادتين آغاز كرد تا از اين طريق علاقه ي خود را به اسلام ابراز دارد. ولي عمار فريب او را نخورد وفرياد كشيد: «ساكتشو، تو در حيات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و پس از او، آن را ترك كردي، اكنون چگونه به آن شعار ميدهي؟» عمروعاص با بيشرمي گفت: «عمار، ما براي اين مسئله نيامدهايم. من تو را مخلص ترين فرد در اين سپاه يافتم وخواستم بدانم كه چرا با ما جنگ ميكنيد، در حالي كه خدا و قبله و كتاب همه ي ما يكي است.»
عمار پس از گفتگوي كوتاهي گفت: «پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به من خبر داده است كه من با پيمان شكنان و منحرفان از راه حق نبرد خواهم كرد. با پيمان شكنان نبرد كردم و شما همان منحرفان از راه حق هستيد و اما نميدانم خارجان از دين را درك ميكنم يا نه.»
مذاكرات هر دو گروه، پس از گفتگويي پيرامون قتل عثمان به پايان رسيد وهر دو از هم فاصله گرفتند وبه مراكز خود بازگشتند.(وقعه ي صفين، صص336- 332; شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج8، صص 22-16)
سخنراني عمار
عمار در هنگامي كه تصميم گرفت گام به ميدان نهد در ميان ياران امام ـ عليه السلام ـ برخاست وسخن خود را چنين آغاز كرد: «بندگان خدا، به نبرد قومي برخيزيد كه انتقام خون كسي را ميخواهند كه به خويش ستم كرد و بر خلاف كتاب خدا حكم نمود و او را گروه صالح، منكر تجاوز، آمر به معروف كشتند. ولي گروهي كه دنياي آنان در قتل او به خطر افتاد زبان به اعتراض گشودند وگفتند كه چرا او را كشتند. در پاسخ گفتيم كه به سبب كارهاي بدش كشته شد.گفتند: او كار خلافي انجام نداد! آري، از نظر آنان، عثمان كاري بر خلاف انجام نداد. دينارها در اختيار آنان نهاد وخوردند وچريدند. آنان خواهان خون او نيستند، بلكه لذت دنيا را چشيدهاند وآن را دوست دارند و ميدانند كه اگر در چنگال ما گرفتار شوند ازآن خوردني ها وچريدني ها باز خواهند ماند.خاندان اميه در اسلام پيشگام نبودهاند تا از اين جهت شايسته ي فرمانروايي باشند. آنان مردم را فريفتند وناله ي «امام ما مظلومانه كشته شد» سر دادند تا بر مردم ظالمانه حكومت و سلطنت كنند. اين حيلهاي است كه از طريق آن به آنچه كه ميبينيد رسيدهاند. اگر چنين خدعهاي به كار نميبردند دو نفر هم با آنان بيعت نميكرد و به ياريشان برنميخواست.»( كامل ابن اثير، ج3، ص157; وقعه ي صفين، ص319; تاريخ طبري، ج3، جزء6، ص21)
عمار اين سخنان را گفت و به سوي ميدان روانه شد و ياران او به دنبالش به راه افتادند. وقتي خيمه ي عمروعاص در چشم انداز او قرار گرفت فرياد برداشت كه: «دين خود را در مقابل حكومت مصر فروختي. واي بر تو، اين نخستين بار نيست كه بر اسلام ضربه زدي.» ( وقعه صفين، ص336; اعيان الشيعه، ج1، ص496، طبع بيروت) و وقتى چشم او به پرچم عمروعاص افتاد, گفت: «به خدا قسم, ما با اين پرچم تاکنون سه بار جنگيده ايم و اينان در اين جنگ هم هدايت شده نيستند و در همان کفر سابق به سر مى برند.»( اعيان الشيعه, ج8, ص374)
وچون چشم او به قرارگاه عبيد الله بن عمر افتاد فرياد زد: «خدا تو را نابود سازد. دين خود را به دنياي دشمن خدا و اسلام فروختي.» وي در پاسخ گفت: «نه، من قصاص خون شهيد مظلوم را ميخواهم.» عمار گفت: «دروغ ميگويي. به خدا سوگند، ميدانم كه تو هرگز خواهان رضاي خدا نيستي. تو اگر امروز كشته نشوي فردا ميميري. بنگر كه اگر خدا بندگان خود را با نيت آنان كيفر و پاداش دهد نيت تو چيست.»( وقعه صفين، ص336; اعيان الشيعه، ج1، ص496، طبع بيروت)
وفادارى درونى
امر مهم در حقانيت و سعادت کسى چون عمار ياسر، انتخاب از سر هشيارى و عمل از سر عقيده و بصيرت است. وفادارى عمار با امام على ـ عليه السلام ـ به دليل همين بصيرت بود که چنان ارزشى يافت که او را ملاک حقانيت قومى قرار دهد و اين بصيرت در همه ي لحظات زندگى عمار ياسر جارى بود. در روز شهادتش، امام على ـ عليه السلام ـ او را پيش از نبرد در آغوش گرفت و با او وداع کرد و فرمود: «اى عمار! خدا تو را جزاى خير دهد که خوب برادر و رفيقى بودى.» عمار پاسخ داد: «به خدا قسم، با بصيرت و بينش از شما پيروى مى کنم؛ زيرا در روز حنين از پيامبر شنيدم که فرمود: عمار! پس از من فتنه و آشوبى پيش مى آيد. در آن زمان، از على پيروى کن که او با حق است و حق با اوست.» اين بصيرتى بود که بسيارى از مردم آن زمان چشم و دل خود را از آن محروم مى داشتند.
سرانجام کار
سرانجام در يك عمليات بزرگ سپاهيان امام على شيرازه ي سپاه معاويه را در هم ريخت و ضربات سهمگينى بر سپاه معاويه وارد نمود و بعد از آن كه درخواست آب نمود يك كاسه شير به او دادند. پس از نوشيدن شير شهادت طلبانه و با اشتياق به ميدان رفت, در حالى که چنين رجز مى خواند: «امروز, دوستان را, محمد و حزب او را ديدار مى کنم.»
رزم بى امانى نمود تا اينکه در بحبوحه ي نبرد فردى به نـام ابو عاديه با نيزه او را نشانه گرفت و فرمانده ي عالى مقام سپاه على(ع) را به شهادت رساند، و فرد ديگرى به نام ابن جون سرش را از بدن جدا نمود. ايـن دو نفر در حالى سر بريده را نزد معاويه مي بردند كه در مورد كشتن عمار ياسر نزاع مى نمودند.
شهادت عمار ضربه ي سهمگين و تزلزل آورى بر سپاه معاويه وارد كرد و بسيارى از آنان را به ترديد و دودلى انداخت زيرا آن ها بارها شنيده بودند كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ فرموده است: «او را گروه سركش و ستم كار مى كشند.» معاويه هم براى پوشش شهادت عمار و اين فضاحت آشكار در ميان سپاه خود شايع نمود عمّار را على كشته است؛ زيرا عمّار به دستور على به جنگ شاميان آمده است. و به دست شاميان كشته شده است پس قاتل او على(ع) است.
سخن معاويه درباره ي او, به عنوان اعتراف دشمن, جايگاه والاى او را نشان مى دهد. روزى که مالک اشتر با دسيسه ي معاويه در راه عزيمت به مصر شهيد شد, معاويه پس از شنيدن اين خبر گفت: «على بن ابى طالب دو دست داشت؛ يکى از آن ها در جنگ صفين بريده شد و آن عمار ياسر بود; دست ديگرش امروز جدا گرديد و آن مالک اشتر بود.»( اختصاص, ص81)
خوشحالي عمروعاص از كشته شدن عمّار و ذوالكلاع
سرانجام ذوالكلاع با اينكه حق برايش روشن شد، دنبال حق نرفت و در سپاه شام ماند و به دست سپاه علي ـ عليهالسلام ـ كشته شد و بعد عمّار نيز كشته شد. در روايت آمده: هنگامي كه خبر شهادت عمّار ياسر و كشته شدن ذوالكلاع به عمروعاص رسيد، بسيار خوشحالي كرده و به معاويه گفت: «وَالله يا مُعاوِيَهُ ما اَدْرِي بِقَتْلِ اَيُّهما اَنَا اَشَدُّ فَرَحاً...؛ سوگند به خدا اي معاويه! نميدانم از كشتهشدن كداميك از اين دو نفر(ذوالكلاع و عمّار) بيشتر خوشحالي كنم. اگر ذوالكلاع زنده ميماند تا عمّار كشته ميشد، با همهي قوم و فاميل خود، به سپاه علي ـ عليهالسلام ـ ميپيوست و شيرازهي سپاه ما را از هم ميگسست.»
سخن جالب إبن أبيالحديد
إبن أبيالحديد، داشمند معروف اهل تسنّن ميگويد: «عجبا و شگفتا از مردمي كه به خاطر وجود عمّار ياسر، در حقانيت كار خود شك ميكنند؛ ولي در مورد وجود حضرت علي ـ عليهالسلام ـ (كه در كدام جانب است) شك نميكنند؟! و استدلال ميكنند كه حق با سپاه عراق است، زيرا عمّار در ميان آنهاست؛ ولي توجه و اعتنايي ندارند كه حضرت علي ـ عليهالسلام ـ در ميان سپاه عراق است.
از اين سخن كه پيامبر(ص) در شأن عمّار فرمود: «گروه ستمگر تو را ميكشند» واهمه ميكنند؛ ولي از آن همه سخن كه پيامبر(ص) در شأن علي ـ عليهالسلام ـ فرموده، واهمه ندارند. مگر نه اين است كه پيامبر در شأن علي ـ عليهالسلام ـ فرمود: «اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ؛ خدايا دوست بدار كسي كه علي ـ عليهالسلام ـ را دوست دارد و دشمن بدار كسي كه علي ـ عليهالسلام ـ را دشمن دارد!» و نيز فرمود: «لا يُحِبُّكَ اِلّا مُؤْمِنٌ و لا يُبغِضُكَ اِلّا المُنافِقُ؛ دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن ندارد تو را مگر منافق.» اين شيوه، بيانگر آن است كه قريش از نخست تصميم گرفتند كه فضائل علي ـ عليهالسلام ـ پوشيده بماند، تا به طور كلي فراموش گردد.
وداع آخرين
روزى ديگر از نبرد سخت صفين گذشت و شب فرا رسيد. تاريکى شب آتش جنگ را کم سو کرده بود. اجساد کشتگان در ميانه ي ميدان بر جا مانده بود. مولاى متقيان، امام على ـ عليه السلام ـ ، دل شکسته، ولى صبور در ميان اجساد مى گشت تا آنکه گريان و اندوهناک بر زمين نشست و کسى را در بر گرفت و فرمود: «اى مرگ! تو از من دست نمى کشى. همه ي دوستانم را از من گرفتى. گويى کسانى را که دوست دارم، به درستى مى شناسى و به سويشان مى آيى.» کسى که اينک چنين آرام در آغوش ولىّ خدا آرميده بود، عمار بن ياسر بود؛ ياورى وفادار و با شهامت، فداکار و صبور، با ايمان و آگاه براى رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ و جانشين او، على مرتضى. حضرت على(ع) پيكر عمار و هاشم مرقال را در كنار هم قرار داد و بر آن ها نماز گذارد و جناب عمار را بر اساس وصيتش، با همان لباس خونين جنگ به خاک سپرد. و فرمود هر كس از شهادت عمار ياسر دل تنگ نشود از مسلماني نصيبى نبرده است. عمار هنگام شهادت 94 سال سن داشت. «رَحِمَ اللهُ عَمّاراً يَومَ وُلِدُ. . وَ يَومَ قُتِلُ. . . وَ يُبعَثُ حَيّاً.»
/انتهاي پيام/