کاش همه جا عطر حضور بود ...
بهمن رنگ پريده است از غم هجران لالهها
بار ديگر بهمن ماه از راه رسيد. بهمني که با ياد و خاطره شهدا عجين شده است. بهمن ماه چند سالي است که به يمن برگزاري اردوهاي راهيان نور، حالا، جلوه اي ديگر از انفجار نور را در سرزمين نور به نمايش مي گذارد. بهمن فصل ميعاد دوباره مريدان عاشق و مرشدان به وصال نائل شده است. بهمن در برابر چشمان به خواب رفته پرده نشينان، عظمت حضور خيل مؤمنان يبدار را به سجاده بزرگ عرش نشينان، به نمايش مي گذارد. سجاده اي که گاه آن را فکه، زماني دهلاويه، وقتي سوسنگرد و در لحظهاي ناب خرمشهر و شلمجه مي توان ناميد. جنوب محرابي که به سوي خدا، پنجره اي باز دارد.
در اين محراب شهدا اين جمله چه آهنگ آشنا و چه معروف به جايي است.
با وضو وارد شويد
نمي دانم اين چندمين سفر من به مناطق جنوبي است. هر بار شوري شيرين در وجودم غليان دارد. گويي بار اولي است که به مناطق عملياتي مي روم. مسير برايم تکراري نيست. طولاني بودن جادهها مفهوم انتظار را در بر ندارد. ميزبان را با تمام سعيام در چندين سال، هنوز به خوبي نشناختهام، اما مشتاق درک مفاهيم زاييده از وجودش هستم. گاهي کم مي آورم و گاهي هم به خود حق ميدهم چرا که بزرگي اقيانوس هيچ گاه در کوزهاي جمع نمي شود. بايد تلاش کنم قسمت اين سفر را هم بردارم.
کاروان راهيان نور خبرنگاران و نويسندگان دفاع مقدس با صوت قطار راه جنوب ايران را در پيش مي گيرد. حرکت مار پيچ ريلها، خزندهاي آهنين را مي ماند که در دل جاده به سرعت ره مي پيمايد.
همسفر با لاله ها
بلاخره انتظار به پايان رسيد. ايستگاه آخر اول خط براي ما مي شود. در اردوگاه شهيد حبيب الله شمايلي ساكن هستيم. ساعت 10:30 صبح حركت مي كنيم. از جبهه فياضيه در آبادان عبور كرده و به پل بهمن شير كه امروز روي رودخانه بهمن شير زده شده است، مي رسيم.
سردار جعفري، مسئول ستاد شهيد باقري، مردي که سادگي کلامش به دل مينشيند با تمام احساس خاطرات گذشته اش را ورق مي زند و ما را همسفر شادي ها و غم هاي آن دوران مي کند. نگاه متعجب و هيجان زده حضار نشان دهنده اين است که کلام سردار نه تنها بر دلهايشان نشسته بلکه آنها را به فکر فرو برده است. فکري که گاه به نظر مي رسد نمي تواند اين همه ايثار و درايت و شجاعت را در يک آن با هم جمع کند. پس مشوش شده، زبان را به سکوت وا ميدارد و تمام ساعت فقط سري براي ديدن و گوشي براي شنيدن مي شود. نمي دانم چرا چشم ها تر است!! شايد دل ها بايد شسته شوند و نگاه ها جور ديگري ببينند.
صحبت هاي سردار به اينجا رسيده است كه:
پشت سر ما شهرك صنعتي شير پاستوريزه و كشتي سازي اروندان قرار داشت که در آن زمان به اشغال دشمن بعثي درآمده بود.
ميدان ايستگاه هفت آبادان كه پس از شكست حصر آبادان، ثامن الائمه نام گرفت، پل هفت را دشمن منهدم كرد و پس از جنگ در دوران سازندگي بازسازي شد.
به جاده جوئيده رسيديم از ايران گاز گذشتيم و خط اول نيروهاي خودي بعد از يك كيلومتر از عراقيها شكل گرفت.
19 مهر 59 از كارون عبور كرديم، 23 مهر جاده ماهشهر اشغال شد و تا سوم آبان دشمن به اينجا (جوئيده) رسيد و تا سقوط آبادان به تلاش خود ادامه داد.
سردار با اشاره دست به جاده خاكي ادامه مي دهد:
اين جاده خاكي 12 روز در اشغال تيپ 31 نيروي مخصوص عراق بود. در واقع ميتوان گفت از ا يستگاه هفت آبادان تا يادمان شهيد تندگويان در اشغال دشمن بود.
عمليات شيخ فضل الله نوري كه شهيد موذني آن را به سرانجام رساند در تپه هاي روستاي مدن انجام شد. بعد از به شهادت رسيدن شهيد موذني اين تپه ها به نام شهيد موذني ناميده شدند.
صداي چرخ هاي ماشين ما را از حال و هواي سال هاي دهه شصت خارج کرد. همهمه اي در اتوبوس به وجود آمد. شايعه ترکيدن تاير ماشين بعضي از همراهان را پايين رفتن واداشت؛ اما خبر موثق نبود.
سردار جعفري به صحب هايش ادامه مي دهد و مي گويد: روستاي سادات آخرين نقطهاي بود كه عراقيها به اشغال در آوردند و بعد با دست به سرزميني که از آن عبور مي کنيم اشاره ميکند و مي گويد: از اينجا تا شمال آبادان و رودخانه بهمن شير در دست عراقي بود.
ساعاتي بعد منطقه مارد، مهربانانه ميزبان گروه ما است
سردار جعفري در اين منطقه هم با شيوايي که در کلام دارد با ساده ترين لغات که برگرفته از دل ساده و بي آلايش مردان مرد آن روزگار است ادامه مي دهد، 19 مهرماه عراقيها از كارون عبور كرده و جاده آبادان- ماهشهر را به اشغال خودشان درآوردند و تا 23 مهرماه يعني 4 روز بعد، خرمشهر را اشغال كرده و تا شمال بهمن شير پيش رفتند.
9 آبان، 2 دو ماشين از ماهشهر آمدند، شهيد تندگويان و غفوري فرد در حدود دو کيلومتري جاده مستقر بودند. ماشين اولي كه شهيد تندگويان در آن بود به اسارت درآمد. الان هم يادماني در اين منطقه به نام شهيد تندگويان ساخته شده است. ماشين دوم كه غفوري فرد در آن حضور داشت، برگشت. اما به لطف خدا، مهرماه سال 60 با اجراي عمليات ثامن الائمه و فداکاري رزمندگان اسلام اين منطقه آزاد شد.
وقتي به چهره سردار جعفري در طول اين مسير نگاه مي کردم. در هر مرحله از بازگويي خاطراتش تأثير وقايع را به خوبي مي ديدم. زماني که از دوستان شهيدش صحبت مي کرد غم پهناي چهره اش را مي پوشاند و زماني که صحبت از دفاع بود و پيروزي شادي خاصي در صدا و نگاهش بود. جهت حرکت دستان سردار جعفري رو به طرفين و مسير نگاهش در ياد آوري خاطرات رو به افق بود.
آبادان را با ستاد اروند بايد شناخت
سرهنگ عبدالله رفيعي، نويسنده و محقق دفاع مقدس به ميدان خاطره گويي و بازسازي لحظات دفاع مقدس وارد مي شود او نيز سعي مي کند تمام وقايع را برايمان عيني کند.مي گويد: ستاد اروند كه متشكل از بچههاي سپاه، اساتيد، دانشجو، فرماندهي، نيروهاي ارتش بودند، مردم روستايي و عشاير را هدايت مي كرد. بنده از نيروهاي بودم كه هم در سقوط خرمشهر و هم در آزادي آن حضور داشتم. به يقين ميتوان گفت: اولين نيرويهاي نظامي كه وارد جنگ شدند، دانشجويان نظامي بودند. يادم مي آيد سرهنگ كهتري، فرمانده لشگر ابوذر خراسان اولين نيروي نظامي بود كه وارد جنگ شد.
بار ديگر سردار جعفري به کمک همرزم ديروز و يار امروز خود مي آيد و مي گويد: ما قبل از پيروزي انقلاب خاكريز نداشتيم اصلاً مواضع سد كنندهاي به نام خاكريز نداشتيم.
با ساير اعضاء کاروان داخل روستايي سادات شديم، پياده تا رودخانه بهمن شير رفتيم. هنوز فضاي جنگ در آن جا يافت مي شود!! شايد اين حس عجيب من بود. نمي دانم. راستي، پلي كه روي رودخانه زدند پل جديدي است. (پلي آهنين که در کمال سنگ دلي هم معبر عبور عراقي ها بود و هم راه سربازان خودي !!)
آبادان بيش از يک روز اسارت را نپذيرفت
سردار ميگويد: تنها نقطهاي كه عراقيها مي توانستند از آن عبور كنند همين بهمن شير بود. با گذشتن از اين پل بود که سربازان بعثي و حاميان آنها نخلستانها را بريدند و از شمال به جنوب بهمن شير رفتند و وارد كوي ذوالفقاريه شده و بخشي از آبادان به اين طريق به اشغال درآمد. آبادان يك روز اشغال بود و بعد آزاد شد. شكست دشمن باعث عقب نشيني به سمت نخلستانها شد و ديگر نتوانستند به آبادان برگردند.
آبادان يك روز در محاصره ماند در عمليات فاو هم تمامي پلها زده شد. جهاد روي رودخانه در ابوشانك پل زد و بخش زيادي از نخلستانها خشك شد و درگيري در اين منطقه تا پايان جنگ ادامه داشت.
سردار ادامه مي دهد: در محاصره آبادان نيروهاي دفاع كننده ما شامل تيپ و لشگر نمي شد و در اين نقطه سپاه آبادان و خرمشهر مسئوليت داشتند. شهيد حسن باقري در جبهه دارخوين، رحيم صفوي آبادان و مهدي كياني و شهيد غلامعلي جهان آرا در خرمشهر بودند.
نام شهدايي بزرگي چون باقري و جهان آرا و رزمندگاني همچون كياني و صفوي، فضاي ذهني مرا به سمت وسويي ديگر مي برد. لحظاتي چند در ميان هجمه دانست هاي گذشته و شنيده هاي فعلي گير مي افتم. دقايق غوطه ور شده در اين دنياي جنجالي توأمان با سکوت باعث از دست دان فضاي حال مي شود.
سردار جعفري مي گويد: دوباره برگشتيم به سمت جاده ماهشهر در آبادان، ايستگاه هفت نزديكترين خط ما به عراقي ها بود.
يادم مي آيد؛ جاده آبادان به اهواز ابتدا يك طرفه بود و بعد از جنگ دو طرفه شد.( جاده سمت چپ به پل حفار و كشتي سازي اروند منتهي مي شود).
راه افتاديم به سمت منطقهاي كه لشكر شش عراق حمله كرده بود از خاكريزي كه به هور شادگان مي رسيد گذر كرديم و از روستاي محمديه و سلمانيه گذشتيم.
سردار در ادامه يادآور مي شود: مهر ماه سال 59 حسين دقيقي در اين مکان يك جبهه درست كرد و خاكريز زد.
کمي آن طرف تر درست شرق رودخانه كارون يادمان شهداي گمنام شرق كارون قرار دارد. از مرکب آهنين پياده مي شويم. به نظرم آقتاب اينجا هميشه گرم تر و سوزانندهتر از هر آفتاب شرقي است. او داغ فرزنداني را بر سينه خاک مي بيند که دل به درياي خروشان کارون زدند و اسير موج هايي گشتند که در هر تاب آواز خوان لاهوتيان است. نه شايد آنها ملودي زيبايي جاودانه شدن نام کارونند.
ميرنژاد، از اعضاي ستاد شهيد باقري بر سر مزار 9 شهيد گمنام سخن مي گويد: آيا گوشي شنوا هم دارد؟! همه سر و پا چشم شده اند! دل ها به سراغ نيت ها ميروند و خواسته ها در جايي که حتي فرشته ها هم بي اجازه وارد نمي شوند به خود اجازه پر رنگتر شدن مي دهند. صداي اذان و وضو با آبي که به صافي دل مادر شهيد است، در مشهد شهداي گمنام صفايي ديگر دارد. حضور خدا را در اين جا مي توان حتي با چشم سر درک کرد. صفوف نماز شکل مي گيرد....... الله اکبر از اين همه بزرگي و انسانيت.
پس از اقامه نماز به امامت حجت الاسلام حسين زكرياي از اعضاي مجمع خبرنگاران و نويسندگان دفاع مقدس با هديه کردن فاتحهاي بر سر مزار شهدايي که اگر دقيق بنگريم ما در برابر آنها گم شده اي بيش نيستيم به محل استقرار اتوبوس ها برگشتيم. آهنگ قدم هايمان سنگين بود و بعضهاي شکسته در گلو اجازه....... سر راه از كارخانه شير پاستوريزه و كشتي سازي اروندان روستاي حفار، گذر كرديم.
سردار جعفري مي گويد: در شكست حصر آبادان اين نقطه آخرين نقطه شكست بود و در اينجا تا صبح روز بعد، بچه ها مقاومت مي کردند.
بعد هم به پل شناوري (يادگار امام) که روي رودخانه كارون زده شده اشاره مي کند و مي گويد: كه حدود چهار سال است كه اين پل با همت مهندسان ايراني ساخته شده است.
بعد ادامه مي دهد، روستاي حفار غربي تا عمليات بيت المقدس در اختيار عراقي ها بود ...
ديگر از نخلستان هاي بي سر بوي خوش خرما به مشام نمي رسد
ساعت 14:10 بعد از ظهر به اردوگاه برمي گرديم. خستگي در صورت همسفران، معلوم است. اما هيجان رفتن و دانستن ايستادن را غير ممکن کرده است. پس از صرف نهار ساعت 3 و 35 دقيقه مجدداً سوار بر اتوبوس از روستاي سلمانيه گذشتيم. نخلستان هاي بي سر و سوخته که به تعبير زيباي مادر شهيدي «شهداي ايستاده قامت هستند» بوي خوش خرما را به هيچ رهگذري هديه نمي دهند اما قامت افراشته آنها رعنا تر از هر محبوبي، نگاه ما را به خدا مي رساند. به خدايي که به قول شاعر شهرهاي سرسبز لاي اين شب بوهاست و با عمل شهيد به عرش رفته جنوب در گوشه گوشه اين خاکريزهاست ...... راهمان به سمت رودخانه خين بود. خين يك رودخانه فرعي است كه از رودخانه اروند جدا شده و دوباره به اروند مي پيوندد.
سردار جعفري باز هم برايمان مي گويد:
بعد از علميات فتح المبين و نزديك عمليات بيت المقدس عراقي ها نخلستان را تخريب كرده و استحكامات دفاعي را در اين منطقه به وجود آوردند. ايجاد سنگرهاي تانك از ديگر اقدامات مخرب آنها در اين محل بود. مي خواستند تا با اينگونه ترفندها جلوي اجراي عمليات بيت المقدس را بگيرند.
حالا ديگر به دژ رودخانه اروند رسيدهايم
سردار جعفري ادامه مي دهد: سمت شمال رودخانه اروند جاده شلمچه، سمت راست خرمشهر است در آن زمان عراقيها فكر نميكردند كه رزمندگان اسلام در اينجا نيروهاي آنها را دور بزند و به سمت اروند بيايد و بتواند خرمشهر را فتح كنند.
همزمان با صحبت هاي سردار ما موفق به ديدن نهر عرايض و قصر شيخ خزعل نيز شديم. نخلستان سوخته و تخريب شده سعيدان بار ديگر آه از نهادمان بلند مي کند. ما هم دلسوخته از دشت سرو پا سوخته مي گذريم. دقايقي بعد به پاسگاه حدود، آخرين نقطه مرزي در كشور مي رسيم.
پاسگاه حدود اولين اسير ايراني
سردار جعفري برايمان مي گويد: در نخستين روز از مهر ماه سال 59 اين پاسگاه اولين مکاني بود که به تصرف دشمن درآمد و بعد از آن شلمچه به اشغال دشمن در آمد.
باز هم صداي خوش اذان در هواي ملکوتي آن ديار مي پيچد ...... بايد دست از نوشتن بر دارم.
نماز مغرب را در پايگاه شهيد دامغاني ادا کرديم. افسوس يادمان شهداي شلمچه بسته است. برخي مي گويند نفرين بر جاده اما من الان تمام خشمم را سر ساعت مچي ام خالي مي کنم و با غضب از چرخش سريع آن به عقربه هاي چرخانش نگاه مي کنم. مگر در دنياي آسماني شهدا هم زمان مي گذرد؟ ...............
دشت لاله خيز شلمچه، خونبار ترين منطقه دفاع مقدس
ناگهان متوجه مي شوم که روي بلندي هاي شلمچه ايستاديم و سردار جعفري سخنراني مي کند او مي گويد: ما دژ 20 كيلومتر را گرفتيم از 20 كيلومتر عراقي ها به ما فشار آوردند و توانستند 5 كيلومتر را پس بگيرند و تعدادي از شهداي ما در خاكريز ماندند.
عراقي ها روز 18 مي خواستند بيايند جلوتر كه نشد. شب آتش ريختند به ما فشار آوردند اما موفق نشدند. اما روز هيجدهم توانستند 5 كيلومتر را پس گرفته و خط ما را بشكنند كه اين مساله بسيار به نفع آنان تمام شد. در واقع از روستاي زيد تا اينجا 20 كيلومتر بود كه عراق فشار آورد و 5 كيلومتر را پس گرفت.
او ادامه مي دهد که در آن زمان ماهر عبدالرشيد، فرمانده لشكر عراق بود و تقريباً 3900 كيلومتر ما در دست آنها بود به همين خاطر درگيري هاي بسياري در اين منطقه پيش آمد.
بارها اين مناطق در دست رزمندگان ايران فتح مي شد و دوباره به اشغال سربازان عراق در ميآمد تا اينکه به حول و قوه الهي و با جان فشاني بسياري از رزمندگان بار ديگر در روز 18 نيروهاي ما حمله كردند و عراق نيروهايش را تا دروازه هاي عراق عقب برد.
سردار جعفري با دست به کانال آب اشاره مي کند و ادامه مي دهد که کانال آبي كه اينجاست آن زمان پر مين بود. در عمليات بيت المقدس پس از آنكه مرحله اول آن تمام شد در مرحله دوم عراق اين منطقه را آب انداخت و ما نتوانستيم به كارمان ادامه دهيم، به عبارتي در مرحله دوم موفقيتي به دست نياورديم.
بعد با صدايي که گويي از بن جانش مايه مي گيرد، مي گويد: منطقه شلمچه بيشترين شهدا را داده؛ در 6 كيلومتر پيشروي 12 هزار شهيد داديم به عبارتي هر نيم متر يك شهيد. خاک اين منطقه با خون شهداي کربلاي پنچ سيراب شده است. به همين جهت مي توان گفت که خونبارترين نقطه در دفاع مقدس اين منطقه بود.
پس از صحبت هاي سردار از روي بلندي هاي شلمچه پايين مي آييم. ساعت 8:30 دوم بهمن 88 اتوبوس به راه خود ادامه مي دهد از جاده آبادان به سمت اهواز حركت مي کنيم؛ جزيره مينو در سمت راست جاده قرار دارد.
کارون، آخرين نقطه رهايي خرمشهر
اتوبوس ما لب كارون در خرمشهر توقف ميکند. باز هم کارون و خروش هميشگياش. کارون و جز و مدهاي دلنشينش که گاهي ما را به گل مي نشاند و زماني کشتي حواسمان را در جريان زندگي مي اندازد. راستي چه قدرتي دارد در شستن تعلقات دنيوي و کاشتن مرواريد ايمان درقلب زائران شهيدانش.........
سردار جعفري باز هم برايمان صحبت مي کند: به نظرم او تنها متکلم وحده نيست هر يک از ما در درون خود چه حرف هايي که مي زنيم با خدا، کارون، نخل ها و شهدا ....
سردار مي گويد: سوم آبان عراقي ها از اين مسير وارد شدند و خرمشهر را به اشغال خود درآوردند. نقطه اي كه در آخرين روز اشغال خرمشهر عراقي ها در آن حضور داشتند همين جا بود.روبروي ما آن زمان جبهه فياضيه قرار داشت.
نگاهم به آن سمت جاده جايي که خورشيد غروب مي کند، مي ماند. آنجا يادگار شهداي شيميايي كربلاي پنج بود.
سردار جعفري ادامه مي دهد: از غرب 15 كيلومتر با عراق فاصله داشتيم. ايستگاه گرمدشت در اين منطقه بود. اينجا محل شهادت وزوايي و خرم منش بود. جاده از شمال به اهواز مي رسيد و در جنوب خرمشهر قرار داشت.
شرق جاده بخشي از منطقه را آب انداخته بودند براي کشاورزان نيشکر.
سردار جعفري ادامه داد: بيشترين فشار دشمن در اين منطقه بود. جاده خرمشهر اهواز 110 كيلومتر طول دارد.
در مرحله اول از كيلومتر 48 تا 104 اين نقطه آغاز شد. عراق از سه محور در اين نقطه به ما فشار مي آورد..
سرهنگ رفيعي ادامه ميدهد: رودخانه كارون، اين پل هزار دستان اگر نبود عراق بارها ميخواست اين پل را منهدم كند، اما نتوانست. قرار گاه قدس و فتح و خرمشهر هدايت عمليات را بر عهده داشتند.
برکت بقعه امامزاده طاهر و روشنايي آب، چشمان تيپ 20 لشکر پنج مکانيزه عراق را زد تا بر زمين خوردند
در طول جاده اهواز در محل يادمان شهداي عمليات رمضان ايستاده ايم. ساعت 10 صبح آفتاب جاده را احاطه كرده است. باد خوبي نيز مي وزيد. در كنار جاده بقعه مبارک امامزاده سيد طاهر ايستاديم كه در سمت غرب جاده دشت جفيرقرار دارد. سردار جعفري مي گويد: عراقي ها به اين مكان كاري نداشتند!!
روستاي تخيتيه در سمت شرق و روستاي سكينه و ستاميه در سمت غرب ما قرار دارد. بسيار متأسف شدم! روستاي رمزيه كه معروف به سكينه بود امروز خراب شده است.
سردار جعفري مي گويد: در سال 59 براي اينکه از پيشروي عراقيها جلوگيري کنيم اين منطقه و تاسيسات آن را آب انداختيم.
تيپ 20 لشكر پنج مكانيزه عراق اين خط را در دست داشت و ماهر عبدالرشيد فرمانده آنها بود.
او ادامه مي دهند؛ يكي از جبهه هاي دشمن در اين منطقه بود كه خط دفاعي بسيار مستحكمي را تشيكل داده بودند. عراقي ها سيل بند خوبي را در اينجا زده بودند اما اين منطقه هم سرانجام با دلاورمردي هاي رزمندگان اسلام منطقه آزاد شد.
بعد از زيارت امام زاده سيد طاهر ساعت 11:30 سوار اتوبوس مي شويم و به سمت اهواز حركت مي کنيم. در نزديكترين روستا به اهواز پياده شديم.
در دشت حردان، گل هست، شمع هست. چرا از پروانه خبري نيست؟!!
سردار جعفري توضيح مي هد: اينجا دب حردان منطقه اي به شكل يك نعل اسب است. يكي از مناطقي كه عراقي ها در ششم مهر سال 59 اشغال کردند. اين منطقه هشت شهيد دارد. عراق از اين جا به اهواز حمله كرد. البته بعداً برگشتند عقب و يك خط دفاعي به صورت سنگر درست كرد كه به جنگل مي رسيد. اين جنگل گمبوعه نام دارد.
نيروهاي عراقي در غرب جنگل گمبوعه به خاطر شبيخوني كه نيروهاي ما در حميديه به آنها زدند، نتوانستند به نيروهايي كه در حميديه داشتند الحاق شوند و فقط تواستند تا دهليز پيشروي کنند......
اين مکان با جاهاي ديگري که ديدهام بسيار متفاوت است. مظلوميت خاصي دارد. بسيار تعجب مي کنم در اين منطقه چرا هيچ يادماني از دلاور مردي هاي سربازان اسلام ديده نمي شود. هيچ اثري از قدوم نا مبارک نيروهاي عراقي نيست. دشت دل سوخته خالي خالي است. سکنه اي ندارد. اما در نظر من شخصيت يک موجود زنده را دارد. سردار بارها گفت که اين منطقه را با آب اندازي نجات دادند. آب مايه حبات و نجات اين سرزمين است. اين دشت لاله گون، پروانه هاي عاشق بسياري را به وصال محبوب رسانده است. شايسته نيست حالا که از پروانه ها خبري نيست، فراموشش کنيم. يادمان باشد کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ، کار ما شايد اين باشد که در افسون گل سرخ شناور باشيم. اينجا از راز و از نياز و از خود گل سرخ خبري نيست. اگر پروانه اي از قافله مانده باشد بوي آنها را استشمام مي کني!! ....... با تمام اين افکار باز هم به دنياي خاکي در کنار همسسفران باز مي گردم.....
سردار جعفري در حال صحبت است، او دوباره درباره آب اندازي زمين هاي اين منطقه صحب مي کند..... بعداً در اتاق جنگ لشكر 92؛ كميته آب تشكيل شد و زمين هاي منطقه را آب انداختند تا عراقي ها نتوانند تا اهواز پيشروي كنند.
او ادامه مي دهند: در غرب اين منطقه رودخانه كرخه كور قرار دارد. دي ماه 59 در اين منطقه عمليات مهمي انجام شد. در آن زمان يك سري از توپخانه هاي عراق از آن طرف كرخه، اهواز را مي زد.
سرهنگ رفيعي توضيحات سردار جعفري را کامل مي کند و توضيح مي هد که عراق اين منطقه را با خمسه خمسه مي زد. خمسه خمسه يعني اينکه عراقي ها 5 تا 5 تا در آتش بار خود توپ مي گذاشتند و شليك مي کردند.
بازديد از سرزمين نور ، تخصصي مي شود
ساعت 6 عصر در جاده از كارخانه نورد اهواز و روستاي كليشاد مي گذريم و به پادگان حضرت آيت الله خامنهاي مي رسيم ولي وارد اردگاه نمي شويم. فرمان ماشين در دست هاي راننده، چرخ ها را به سمت اردگاه مسعوديه مي راند.
در طول راه مجيد شفيع زاده مسئول فضاسازي و تبليغات سازمان اردويي و گردشگري راهيان نور توضيح مي دهد: که قبلاً زائران در پادگان ها، مساجد استقرار مي يافتند. اما با اجراي برنامهاي تحت عنوان عمليات اسكان راويان در قرارگاه كربلا براي هر استان سوله هايي تشكيل مي دهيم تا زائران راهيان نور از لحاظ اسكان و امكانات در سوله هاي مربوط به استان خود اقامت کنند.
شفيع زاده ادامه مي دهد: مديران راهيان نور با سايت كوله بار كه توسط آقاي حسين زاده در قم هدايت مي شود، آموزش مي بينند.
تصميم داريم براي هر گروه از زائران روايتي خاص را به نمايش بگذاريم يعني متناسب با هر قشري، محتواي خاصي را در نظر بگيريم. براي مثال به روحانيون، دانشجويان، خبرنگاران و هنرمندان روايتي متناسب با آنها را ارائه دهيم.
ما مي خواهيم به صورت تخصصي بر کاروان هاي راهيان نور كار كنيم نه هيئتي. اصحاب رسانه بايد اين پيام را به خوانندگان برسانند كه هر كس هر عكس يا تصويري از راهيان نور دارد براي ما ارسال كند.
صحبت هاي شفيع زاده که تمام مي شود آهنگ بازگشت از اردوگاه شهيد مسعوديه را مي نوازيم و به قرارگاه مقدم جنوب و پايگاه منتظران شهادت (گلف) مي رسيم.
پايگاه منتظران شهادت، اتاق فکر سال هاي جنگ
در ساختمان گلف ابتدا اتاق شهيد حسن باقري، مسئول اطلاعات عمليات گلف را بازديد مي کنيم. سپس به اتاق عمليات جنوب به فرماندهي سردار رحيم صفوي سري مي زنيم.
سردار جعفري مي گويد: بسياري از عمليات هاي مشترك سپاه و ارتش در اين محل طراحي شدند. اكثر شهداي شاخص در اين اتاق ها بحث ها و گفت وگوهايي داشتند. قبل از شروع جنگ اين مكان توسط سپاه براي حفاظت از سيستم هاي نفتي تشكيل شد.
ستاد عمليات جنگ و اولين فرمانده آن داود كريمي بود. اتاق شماره 2 روز 5 مهر 59 توسط شهيد باقري، «اتاق جنگ» نام گرفت.
گزارشات مختلفي كه از محورها مي آمد در اين اتاق مورد بررسي قرار مي گرفت. بعضي از جلسات در اتاق جنگ لشكر 99 و برخي هم در اين اتاق يعني اتاق شماره دو تشكيل مي شد.
سردار جعفري ادامه مي دهد؛ شخصيت هاي بزرگ سياسي در اين مكان حضور پيدا مي كردند. در اين اتاق عمليات يا جنگ نقشه ها قرار داشتند.
يك اتاق ديگر در كنار اين اتاق، مخصوص استراحت بود و اتاق بعدي اتاق بي سيم و شبكه ارتباطي نام داشت كه محل ارتباط به شوش، دزفول و تهران بود. از اينجا يعني اتاق بي سيم شهيد حسن باقري با ديگران ار تباط مي گرفت.
بنا بر اين اولين اتاق، اتاق شهيد حسن باقري بود. اتاق دوم اتاق عمليات و سومين اتاق اتاق استراحت و آخرين اتاق اتاق بي سيم بود.
شهيد حسن باقري تمام اطلاعات را روي نقشه پياده مي كرد. شايد جالب باشد بدانيد که تمام حوادث جنوب ثبت شده است. محمدحسين آقا محمدي و مهدي زين الدين و مهدي صابوني از نيروهاي حسن باقري بودند و صابوني مسئوليت آرشيو اطلاعات را بر عهده داشت.
به عبارتي شهيد حسن باقري اطلاعات را آرشيو مي كرد؛ نه بايگاني يعني اطلاعات توسط شهيد حسن باقري قابل استفاده مي شد.
اطلاعاتي كه مي آمد شهيد حسن باقري روي اطلاعات كارمي كرد و بعد آنها را به بخش آرشيو مي داد. اطلاعاتي هم كه نياز به ترجمه داشت توسط معيد رضواني ترجمه مي شد. قرارگاه كربلا 10 اسفندماه سال 60 شكل گرفت و تا پايان جنگ اينجا مركز تصميم گيري در ميدان جنگ بود.
«ميعاد گاه منتظران شهادت، مسيري از جنوب به سمت خورشيد»
بعد از صحبت هاي سردار جعفري، فرصت پيدا کرديم که با همسفران به گوشه گوشه اين قرار گاه سري بزنيم. وقتي در ذهنم گفته ها را مرور مي کنم مي بينم که انسانهاي آسماني اين مکان چقدر با نامش سنخيت داشتند واقعا اينجا پايگاه منتظران شهادت بوده است. نام آوراني که ديگر نامشان و فعلشان در تاقچه قلب و فکر ما جاي خوش کرده اند. گويي همه بزرگ مردان شهادت طلب در گوشه اي از خاک جنوب گرد هم آمده بودند تا مسيري کوتاه براي رسيدن بيابند. مسيري از جنوب به سمت خورشيد.
در طبقه بالا يك نمازخانه بزرگ است با فرش هايي از رنگ ها و طرح هاي مخالف. يك منبر نيز در اين مسجد وجود دارد.
سجاده ها اينجا رو به کدام قبله پهن مي شدهاند. همان قبله اي که ما هم روبروي آن مي ايستيم؟ چرا آنها رسيده اند و ما هنوز در خم کوچه اول گم گشته ايم. محراب دعاي اين نمازخانه رو به کدام پنجره باز است؟ همان پنچرهاي که ما هم مي خواهيم با دست دعا بازش کنيم؟ چرا دست دعاي ما کوتاه است. بر منبر اين نمازخانه چه گفته شده است و سجاده نشينان چه شنيده اند که ما از منبريان ما نمي گويند و ما نمي شنويم؟! نکند زبانمان لال و گوش هايمان ناتوان شده اند!؟؟ فاصله از اينجا تا ديار ما فاصله ماه من تا ماه اوست. تازه دلم حال وهواي ماندن به خود گرفته. صداي خيلي از شهدا را مي شنود که ساعت 16:15 را نشان داده و مجبور به ترک اين مکان زيبا مي شويم.
از گلف بيرون مي آييم و سوار بر اتوبوس مي شويم. آخرين نگاه ها را به اطرافم مياندازم. کاش زمان فقط لحظه اي توقف مي کرد. کاش نگاه مشتاقمان بر روي زمين و ديوار ها بي نصيب نمي ماند. حتي يک نشان از حضور شهدا که نشان دهنده قبول زيارتمان باشد براي اين دل که هنوز به پاکي خود شک دارد کافي است. کاش هرگز آمدني نبود تا رفتني هم شکل نمي گرفت. کاش همه جا عطر حضور بود کاش تهران هم نمادي از جنوب داشت. يادماني از کسانيکه از ديار خاک گرفته رفتند تا به دشت لاله گون برسند......
تهران ايستگاه آخر
ساعت 16:30 بعد از ظهر است. از اتوبوس اين مرکب مهربان که سنگيني جسممان را به ازاي سبکي روح مان تحمل کرد پياده مي شويم. دست هر کداممان كوله باري از وسايل است. دلمان هم.... نمي دانم جايش گذاشتم يا اينکه او هم در زير کوله باراز آموزه ها و خاطرات قايم شده است تا کسي چشم ترش را نبيند.....
ساعت 17:30 قطار با آهنگ معروف تلق تلوقش به راه افتاد. ملودي که زمان آمدن شاد مي زد و حال غم انگيز ترين ملودي هاي سفر است. ساعت 18:15نماز مغرب و عشا را خوانديم. نماز وداع بود از سرزمين نور به سمت شهر دود و آهن با آسمان خراشهايي که هر چقدر بلند قد تر شده اند اما با خدا فاصله زيادي دارند .............
بعد از خوردن چاي به كوپه اعضاي ستاد شهيد باقري رفتيم. دلمان ميخواست از شهيد حسن باقري و آنچه در ستاد اين شهيد انجام ميشود بيشتر بدانيم.
ساعت 12 شب است و هنوز با سرو صداي زيادي بيداريم............
تابش خورشيد بيدارمان مي کند... تازه مي فهميم که گرسته هستيم. اين اولين نماد دنيوي شدن ما است............
ساعت 7:30 صبح است صبحانه را آماده کرده ايم و کوپه را جارو زده ايم. تازه متوجه سرو صدا مي شويم. چرا مدتي است. قطار ايستاده است؟ ..............عقربه هاي ساعت 11 را نشان مي هد. قطار حركت مي کند.
ساعاتي بعد همه در راهروها ايستاده اند و مشغول تبادل اطلاعات، بحث هاي كاري و سياسي و شماره تماس به همديگر مي دهند و آرزو مي کنند در سفري ديگر نيز همسفر هم باشند............
و من بار ديگر مجبور شدم که با تمام دل شکستگي ها و خستگي ها به خبرگزاري بروم.
صداي بچهها؛ اصلان زاده آمد، بازگشت به تمام روزمرگي زدگيهاست.. روزهايي که قصد دارم با ياد اين سفر شيرين دلنشينتر و رنگدارترش کنم ...
* گزارش از: فاطمه اصلان زاده/