فرازهايى از كار در زندگى پيامبر(ص) و امامان(ع)
در اينجا به ذكر چند فراز از زندگى پيامبر(ص) و همه امامان(ع) مىپردازيم:
1. روزى شرايط مادّى زندگى بر امام على عليه السلام به قدرى تنگ شد كه دچار گرسنگى شديد گرديد، از خانه بيرون آمد و به جستجوى كار پرداخت، در مدينه كار پيدا نكرد. تصميم گرفت به حوالى مدينه برود تا شايد در آنجا كار پيدا شود، به آنجا رفت، ناگاه ديد زنى خاك الك كرده و منتظر كارگرى است كه آب بياورد و آن را گل كند، حضرت على عليه السلام با او صحبت كرد و دريافت كه او در انتظار كارگر بوده است.
پس از قرارداد در مورد مزد كارگرى، على عليه السلام مشغول آب كشيدن از چاه و آماده كردن گل براى ساختمان شد و در پايان كار، مزد خود را كه مقدارى خرما بود از آن زن گرفت و به مدينه بازگشت، وقتى به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد، ماجرا را بيان كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام با هم نشسته و از آن خرما خوردند و گرسنگى آن روزشان برطرف شد. «بحارالانوار، ج41»
2. شخصى مىگويد: على عليه السلام را ديدم مقدارى خرما خريدارى كرده و خود شخصاً آن را بر دوش گرفته و مىبرد، به جلو رفتم و عرض كردم: اى اميرالمؤمنين اجازه بده من به جاى شما اين بار را حمل كنم، فرمود: «ابُوالْعِيالِ احَقُّ بِحَمْلِهِ؛ سرپرست اهل و عيال، شايستهتر است كه خود بار زندگى را به سوى خانهاش حمل كند». «مجموعه ورام، ج1»
توجّه به اين نكته در اينجا لازم است كه اميرمؤمنان على عليه السلام با كار و كوشش و كشاورزى و احداث چشمهها و نخلستانها، از ثروتمندترين افراد عصرش شد و هزار برده از مزد دسترنج خود خريد و آزاد كرد و همه باغهاى احداثى خود را وقف مستمندان و تهيدستان كرد. «فروع کافي، ج5»
3. انس بن مالك مىگويد: پس از آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله از جنگ تبوك بازگشت، سعد انصارى به استقبال آن حضرت شتافت و با پيامبر صلى الله عليه و آله دست داد و مصافحه كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: چه صدمه و آسيبى به دست تو رسيده كه دستت زبر و خشن شده است؟ سعد عرض كرد: اى رسول خدا با طناب و بيل كار مىكنم و درآمدى براى معاش زندگى خود و خانوادهام به دست مىآورم و به اين علت دستم خشن شده است؛ «فَقَبَّلَ يَدَهُ رسولُ اللَّهِ وَ قال: هذهِ يَدٌ لا تَمَسُّهَا النّارُ؛ پيامبر صلى الله عليه و آله دست سعد را بوسيد و فرمود: اين دستى است كه آتش دوزخ با آن تماس پيدا نمىكند». «اسدالغابه، ج2»