روايت مليكا از 22 بهمن 1388

(اين روايت مي تواند واقعي باشد.)
امروز 22 بهمن است و من به همراه بابا و مامانم صبح زود براي شركت در راهپيمايي حاضر شديم. بابايي با چاپ يك شعار و نصب آن بر روي كالسكه من، مقداري از خاطرات 22 بهمن سال 57 را برايم تعريف مي كرد. او مي گفت در آن روزها همه شور و شوق چشيدن طعم پيروزي را داشتند. همه خود را براي جشن پيروزي آماده كرده بودند و امام خميني نيز در روز 12 بهمن به ايران بازگشته بود. همه ي آرزوهاي خوب مردم با انقلاب اسلامي به تحقق پيوست. ادامه صحبت هاي من و بابام؛
مليكا: چند سال بود كه براي رسيدن به انقلاب اسلامي مبارزه مي كرديد؟
بابا: نزديك 15 سال به رهبري امام خميني(ره) مبارزه كرديم.
مليكا: كسي هم در اين مبارزات كشته شد؟
بابا: آره دخترم شهداي زيادي رفتند تا ما در آسايش زندگي كنيم. تعداد زيادي هم به زندان رفتند.
مليكا: چرا حكومت طاغوت مردم رو مي كشت؟
بابا: آخه مردم دنبال عدالت و آزادي واقعي اسلامي و اجرا شدن احكام اسلام بودند؟
مليكا: بابايي آخرش شاه چطور شد؟
بابا: مردم اونقدر استقامت كردند كه خودش فرار كرد. روزنامه ها هم نوشتند شاه رفت.
مليكا: بابايي امروز بايد چيكار كنيم؟ توي راهپيمايي بايد چه بگيم؟
بابا:امروز هم مي رويم تا كسي كه خودش رو شاه جمهوري اسلامي مي دونه بيرون كنيم.
مليكا: بابايي پس بگو روزنامه ها بنويسند خاتمي،موسوي و كروبي فرار كردند.