عوامل مؤثر در تسخير دل ها
1- تفوق طلبى در بحث يا جدال و مراء
در تعليمات اسلام دقت زيادى روى نحوه بحث با مردم مخصوصاً با افراد جاهل و كماطلاع شده است و از بحث هايى كه جنبه «پىجويى حقيقت» در آن نيست تحت عنوان «جدال و مراء» نهى شده است، حتى در بعضى موارد از مطلق بحث جلوگيرى شده است.
قرآن مجيد مىگويد: لا تُجادِلُوا اهْلَ الْكِتابِ الّا بِالَّتِي هِيَ احْسَنُ «عنکبوت/46»با اهل كتاب جز به روشى كه از همه نيكوتر است مجادله نكنيد.
و در جاى ديگر مىفرمايد: (وَجادِلْهُمْ بِالَّتِي هِىَ احْسَنُ) «نحل/125» و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن!
در اين دو آيه بحث هايى كه عنوان «شيوه نيكو» و «احسن» نداشته باشد نهى شده است و منظور از «الَّتِي هِيَ احْسَنُ» همان بحث هايى است كه جنبه دلسوزى دارد و آميخته با محبت و ادب و عطوفت است و هيچگونه اثر سوء يا منفى در طرف ايجاد نمىنمايد.
حتى در پارهاى موارد خداوند رسماً به پيامبرش صلى الله عليه و آله و سلم دستور مىدهد كه در برابر پرخاشگري هاى مخالفان بكلى سكوت اختيار كند و مطلقاً وارد بحث- بحثى كه سرانجامش جدال و لجاجت است- نشود:
(وَانْ جادَلُوكَ فَقُلِ اللَّهُ اعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ) «حج/68» و اگر آنان با تو به جدال برخيزند، بگو: خدا از كارهايى كه شما انجام مىدهيد آگاهتر است.
در احاديثى كه از طرق عامه و خاصه رسيده، با تعبيرهاى گوناگون لطيفى كه از روى يك سلسله نكات روانى پرده برمىدارد از اين كار نهى شده است:
1- قالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله و سلم: «ذَرُوا الْمِراءَ فَانَّهُ لا تُفْهَمُ حِكْمَتُهُ وَلا تُؤْمَنُ فِتْنَتُهُ» « بحارالانوار، ج2» از مجادله بپرهيزيد؛ زيرا حكمت آن فهميده نمىشود و از فتنه آن ايمنى نيست!
2- وَقالَ صلى الله عليه و آله و سلم: «لا يَسْتَكْمِلُ عَبْدٌ حَقِيقَةَ الْايمانِ حَتّى يَدَعَ الْمِراءَ وَانْ كانَ مُحِقّاً» «همان »هيچكس حقيقت ايمان را تكميل نمىكند مگر اينكه ترك جدال نمايد هرچند حق با او باشد.
3- قالَ سُلَيْمانُ بْنُ داوُدَ لِابْنِهِ: «يا بُنَيَّ ايّاكَ وَالْمِراءَ فَانَّهُ لَيْسَتْ فِيهِ مَنْفَعَةٌ وَهُوَ يُهَيِّجُ بَيْنَ الْاخْوانِ الْعَداوَةَ» «بحارالانوار، ج14»سليمان بن داود به پسرش گفت: پسرم! از جدال بپرهيز؛ زيرا سودى در آن نيست و آتش دشمنى را بين برادران برمىانگيزد.
2- ترك خودخواهى
كسى كه مىخواهد در روح و افكار ديگران نفوذ كند هرگز نبايد اصرار داشته باشد كه حقايق را بعنوان «فكرى منتسب به او» بپذيرند بلكه بعكس بايد كوشيد حقايق را بطور مطلق و حتى بصورت فكر طرف بازگو نمود؛ دقت كنيد.
زيرا مىدانيم هركس به افكار مولود خود- مانند فرزندان جسمى خود- عشق مىورزد و دليل عشق و علاقه در هر دو مورد يكى است، افكار او مانند فرزندان او جزيى از وجود او محسوب مىشوند و عشق به آنها شعاعى از عشق به ذات است كه ريشهدارترين غرايز انسان را تشكيل مىدهد؛ و بعكس، افكار ديگران، همچون فرزندان ديگران، نسبت به انسان بيگانهاند و طبعاً نمىتوانند علاقه او را به خود جلب كنند- سهل است- گاهى حس رقابت او را نيز برمىانگيزند.
بنابراين پذيرفتن واقعيت هايى كه راه وصول به آنها از مسير فكر خود انسان باشد براى او بسيار آسانتر و گواراتر است؛ زيرا «عقل» و «عاطفه» در اين موارد در يك جهت واقع مىشوند و بعكس در صورتى كه به شكل يك موجود بيگانه وارد محيط جان او گردند چه بسا تضاد و كشمكشى ميان «عقل» و «عاطفه» او روى دهد، كشمكشى كه نتيجه آن در بيشتر اشخاص پيروزى عاطفه است، عقل مىخواهد آن فكر را بخاطر صحيح بودنش بپذيرد، اما عاطفه آن را بيگانه و متعلق به ديگرى مىداند و از پذيرفتن آن مىخواهد خوددارى كند.
ذكر اين نكته نيز ضرورت دارد، اگر منظور ما راستى پىجويى حقيقت باشد، نه پيروزى شخصى در بحث، چه مانعى دارد طرف چنين تصور كند كه اصل فكر يا تكميل آن از خود اوست؟! اگر منظور ما قبول اصل «فكر» است، چرا بايد اصرار داشته باشيم حتماً بعنوان «فكر ما» مورد قبول واقع گردد؟!
آزمايش هاى فراوانى كه روى افراد صورت گرفته بخوبى نشان مىدهد كه استفاده از اين روش غالباً براى نفوذ در افكار ديگران پيروزى درخشانى به همراه داشته است. براى تحقق بخشيدن به اين هدف بايد اصول زير را بكار بست:
1- بايد سعى کرد قسمتى از مطلب گفته شود و بقيه را خود طرف با راهنمايى گوينده دريابد، يعنى در حقيقت بايد نقش گوينده نقش رهبرى فكرى و به ثمر رسانيدن استعدادهاى درونى طرف مقابل باشد، نه نقش ايجاد مستقل.
2- بايد سعى نمود با ذكر استفهام ها و سؤال ها مطالب بصورت بحث هاى مورد مطالعه طرح گردد و پاسخ نهايى كه در حكم تصميم نهايى روى مسئوله است با طرف مقابل باشد.
3- بايد از استناد مطالب به خود- مخصوصاً با عباراتى شبيه «پيش از من كسى اين نظر را اظهار نكرده» و امثال آن- شديداً احتراز جست.
4- بايد اگر تصريحات يا اشاراتى در سخنان طرف راجع به مطلب مورد نظر بود آن را صريحاً يادآور شد و به آن استناد جست، حتى اگر در سخنان خود او نبوده باشد ولى در سخنان كسى كه مورد علاقه و احترام اوست مانند پدر، استاد، بزرگ فاميل و دوست صميمى او، بوده است آن را يادآورى نمود.
3- برانگيختن عواطف مثبت
بايد همواره كوشيد كه در طرح مسائل زمينههايى پيش نيايد كه عقل و عواطف در دو جناح متضاد قرار گيرند بلكه بعكس بايد كوشيد كه حتّى عواطف در طرح مسائل بىتفاوت نماند بلكه در همان سمت قرار گيرد كه عقل قرار گرفته است، تا قدرت كشش عقل را- همانند قدرت جاذبه ماه در جزر و مد كه گاهى بخاطر همسو بودن با نيروى جاذبه خورشيد افزون مىگردد- بيشتر كند و براى نيل به اين مقصود بايد از طرق زير براى برانگيختن عواطف استمداد جست.
1- نام هركس مطبوعترين كلمه و موزونترين نغمهها براى اوست، بايد از ذكر نام او با احترام براى برانگيختن عواطفش استمداد جست و در ميان نام ها آنچه بيشتر مورد علاقه و موجب احترام اوست بايد انتخاب كرد. در روايات نيز داريم كه انسان را در پيش روى او بايد با «كنيه» نام برد (كنيه، احترام آميزترين اسامى در نزد عرب است).
در حالات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز نقل شده كه او هركس را به بهترين نام صدا مىكرد و حتى براى كسانى كه كنيهاى نداشتند خود او كنيه مناسبى انتخاب مىفرمود.
2- بايد به افراد مجال داد نخست سخنان خود را بگويند و با كمال دقت به سخنان آنها بايد گوش داد. اين عمل پيش از هر چيز نشان مىدهد كه شخص به راستى پىجوى حقيقت است، بعلاوه دلسوز نيز هست و براى افكار طرف مقابل احترام و شخصيت قائل مىباشد؛ و هريك از اين امور سهم مؤثرى در برانگيختن مثبت عواطف او دارد.
و از همه اينها گذشته هركس بطور طبيعى تمام نيروى خود را قبل از هر چيز متمركز در بيان عقيده و استدلالات خود مىنمايد و تمام فكرش اين است كه آنچه را در مغز خود دارد آشكار سازد و مسلم است كه در چنين موقعى هيچگونه آمادگى براى پذيرش حرف ديگران ندارد، بنابراين بيان مطالب و ذكر استدلالات ما پيش از آنكه او تخليه كامل گردد، درست به اين مىنمايد كه در زمين پر از خار و خاشاك بخواهيم بذرافشانى كنيم.
و از همه گذشته بسيار مىشود كه افراد عقدههايى دارند كه با ذكر مطالبشان گشوده مىشود و بصورت يك فرد عادى آماده شنيدن حرف حق درمىآيند. در حالات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه هدى عليهم السلام نيز مىخوانيم كه آنها كاملًا مجال سخن به طرف مىدادند.
3- ابراز اشتياق به آنچه مورد علاقه اوست و سخن گفتن از آنها در تحريك عواطف افراد سهم بسزايى دارد. در حالات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم گاهى كه با بعضى از ياران تنها مىشدند از مسائل خانوادگى و همسر و فرزندان و آنچه مورد علاقه آنها بود سؤال مىكردند.
4- موارد قابل تحسين يا قابل قبول گفتار طرف را بايد يادآور شد و از آن با اهميت مناسب خود ياد نمود تا روح وى آماده پذيرفتن نقاط ضعف و اشتباه گردد.
5- دلسوزى عملى، به معنى واقعى، يكى از مهمترين عوامل برانگيختن عواطف ديگران و آماده ساختن زمينه فكرى آنان براى پذيرش مسائل اصولى است، آنها اگر دلسوزى عملى از گويندهاى ببينند ممكن است سخنان او را حتى اگر استدلالات آن كاملًا مورد قبول آنان نباشد بپذيرند و فكر و فهم خود را تخطئه كنند و به خود بقبولانند كه نظرات او صائب و هرگونه پيشنهاد او بهنفع آنان مىباشد.
اگر سخنان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با آن استقبال عجيب مواجه مىشد يك دليل آن اين بود كه هركس او را دلسوز واقعى خود تشخيص مىداد تا آنجا كه عدم گرايش بعضى از مردم به راه حق بصورت عقده مهلكى در وجود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خودنمايى مىكرد: (فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ انْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ اسَفًا) «کهف/6» گويى مىخواهى بخاطر اعمال آنان خود را از غم و اندوه هلاك كنى اگر به اين گفتار ايمان نياورند.
و در سيره آن حضرت مىخوانيم: «وَلا يَأْتِيهِ احَدٌ حُرٌّ اوْ عَبْدٌ اوْ امَةٌ الّا قامَ مَعَهُ فِي حاجَتِهِ» «بحارالنوار، ج16» هركس نزد او مىآمد، چه آزاد و چه برده و كنيز، همراه او برمىخاست و براى انجام كارش به او كمك مىنمود.
6- طرز يادآورى اشتباهات بايد آنچنان باشد كه اگر عواطف طرف را به نفع گوينده برانگيخته نكند، لا اقل جريحهدار هم ننمايد، به همين دليل بايد تا آنجا كه ممكن است اشتباهات را از طريق غيرمستقيم تذكر داد.
داستان معروف تعليم وضو دادن امام حسن و امام حسين عليهم السلام به پيرمردى كه وضو درست نمىگرفت يكى از لطيفترين و روشنترين نمونههاى «روش غيرمستقيم» است.
عباراتى از قبيل «آيا فكر نمىكنيد اگر چنين باشد بهتر است؟» «آيا بهتر اين نيست كه چنين كنيم؟» و «من گاهى كار خود را به اين صورت انجام مىدهم» و مانند اينها همه عباراتى است كه مىتواند اشتباهات را بطور غير مستقيم يادآور شود و نتيجه عالى از آن عايد گردد.
7- هرگز نبايد حس لجاجت كسى را بىجهت برانگيخت و اگر درباره موضوعى كه مورد اصلى بحث نيست اصرار دارد يا از چنين موضوعى انتقاد مىكند، بجاى مخالفت بايد با او در انتقاد يا تعريف و دفاع از آن بطور صحيح هماهنگى شود، اين عمل او را كامل خلع سلاح كرده و دعوت به تفكر بيشتر مىكند.
مثلًا اگر ما مىخواهيم كسى را بسوى اسلام دعوت كنيم و ببينيم او درباره مسلمانان و وضع آنها تفكر منفى دارد و روى آن سخت ايستاده است نبايد از وضع مسلمين زياد دفاع كنيم بلكه خود ما نيز با او هماهنگ شده پارهاى از انتقادات اصولى را ذكر كنيم (البته بدون زيادهروى و افراط) و سپس مطلب اصلى خود را گرفته دنبال نماييم، مسلماً زودتر به نتيجه خواهيم رسيد.
4- ايمان به گفتار خود
جمله معروف «سخنى كه از دل برخيزد بر دل نشيند» در حقيقت بيان يك واقعيت دقيق و لطيف روانى است كه در طريق نفوذ در ديگران مىتوان بعنوان يك اصل اساسى از آن بهره بردارى نمود؛ زيرا مىدانيم زبان و گفتار ترجمان فكر و عقيده است، اين را هم مىدانيم كه ارزيابى گفتارها بوسيله مقياس ايمان گوينده به آن تعيين مىگردد، چه اينكه ايمان عميق يك فرد متفكر، به يك مسئله، حاكى از ريشهدار بودن آن مسئله و مطالعه وى و قدرت استدلالاتى كه به آن منتهى شده مىباشد.
بنابراين جاى تعجب نيست كه ميزان ايمان شنونده نسبت به يك سخن با ميزان ايمان گوينده ارتباط نزديك داشته باشد. ممكن است كسى مطلبى بگويد ظاهراً بسيار عالى و خوب ولى از لحن او پيدا باشد كه خودش به آن چندان ايمان ندارد، مطمئناً اين وضع، چنين فكرى را در شنونده بوجود مىآورد كه بايد در اين مطلب به ظاهر عالى خللى وجود داشته باشد ولى بعكس اگر مطلبى كه ظاهر آن چندان قابل قبول نباشد از كسى كه اهل فكر است صادر شود و قراين چنان نشان دهد كه او ايمان قاطع و راسخى نسبت به اين سخن دارد اين وضع حس كنجكاوى و دقت افراد را نسبت به آن برمىانگيزد و آنها را نسبت به سخن مزبور خوشبين مىسازد.
اين موضوع نيز قابل دقت است كه ايمان نداشتن به يك مطلب چيزى نيست كه انسان بتواند با گفتارهاى تصنعى آن را بكلى بپوشاند بخصوص اينكه سخن- بر خلاف بسيارى از اعمال- مملو از ريزهكاري هايى است كه روح احساسات و فكر گوينده خواهناخواه از خلال آن تجلى خواهد كرد.
و اگر مىبينيم عمل شخص به گفته خود يكى از عوامل مهم تأثير سخن شمرده شده آن هم بخاطر خاصيت درون نمايى عمل است؛ زيرا سخن ممكن است نشانه عقيده نباشد اما عمل شخص غالباً نشانه عقيده و اعتقاد اوست.
5- اثر تقواى گوينده
اينكه مىگويند: «لا تَنْظُرْ الى مَنْ قالَ، بَلِ انْظُرْ الى ما قالَ» به گوينده نگاه نكنيد، به سخن نگاه كنيد.
مطلبى است كه اجراى كامل آن در قدرت هيچكس نيست؛ زيرا بالاخره هركس سخن را مولود وجود گوينده مىداند، سخن از نظر ابزار مادى همان تغيير شكل در انرژي هاى وجودى انسان است انرژى شيميايى در سلول ها به انرژى مكانيكى تبديل مىشود و انرژى مكانيكى به انرژى صوتى.
و از نظر محتويات و مصالح معنوى مولود افكار، تربيت، محيط، معلومات و صفات و حالات معنوى مىباشد.
بنابراين هر سخن هميشه رنگ گوينده را دارد و صفات گوينده اعم از روحانيت و معنويت، يا صفات زشت و بد او را همراه مىآورد و به همين دليل سخنى كه از يك فرد با تقوا صادر مىگردد تمام دريچههاى روح انسانى در برابر آن گشوده مىشود و تمام وجود انسان از آن استقبال مىكند.
و بعكس سخنى كه از فرد ناپاك و فاسدى سر مىزند با عكسالعمل منفى ناخودآگاهانه از طرف شنونده مواجه مىگردد و دريچههاى روح بر روى آن بسته مىشود.