گپ کوتاه با محمد عطريانفر
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»، محمدسجاد نصرتي در وبلاگ «زيرچشمي» نوشت:
امروز رفته بودم مرقد امام (ره). سر خاک مرتضي هم رفتم. همون رفيقم که هفت ماه پيش تصادف کرده بود. يکم نشستم کنار قبرش و بعد از خوندن فاتحه تصميم گرفتم تا يه سر هم به گلزار شهدا بزنم. رفتم سر قبر حاج ابراهيم همت، شهيد چمران و ...
بعدش رفتم به قطعه شهداي 72 تن. رفتم کنار مقبرههاي شهيد آيت، شهيدلاجوردي، شهيد ديالمه، شهيد رجايي، شهيد باهنر، تااينکه آخر سر رسيدم به قبر شهيد آيت الله بهشتي. ياد کامنتي افتادم که قبل از اينکه راه بيفتم يکي از دوستان سبز توي وبلاگم گذاشته بود. نوشته بود ميدوني اگر شهيد بهشتي الان زنده بود اونم تو زندان بود؟!
منم در جواب براش نوشتم شهيد بهشتي اگر الان زنده بود دو حالت داشت، يا مثل هاشمي رفسنجاني تحت تاثير فرزندانش قرار گرفته بود و يا مثل آيتالله خزعلي از فرزندش اعلام برائت کرده بود.
بگذريم، از کنار قبر شهيد بهشتي که اومدم برگردم، ديدم يه نفر که داره نماز ميخونه، چهرش برام خيلي آشناست؛ محمد عطريانفر بود. کسي هم دور و برش نبود. گفتم الان خوب موقعي هست تا يه مصاحبه باهاش بگيرم.
صبر کردم تا نمازش تموم بشه اما انگار فقط يک نماز نبود و چند تا نماز دو رکعتي خوند. منم بيکار نموندم و از دور چند تا عکس ازش گرفتم.
بعد از اينکه نمازش تموم شد بهش اجازه نماز بعدي رو ندادم و رفتم جلو. گفتم سلام آقاي عطريانفر. به گرمي سلامم رو عليک گفت؛ خودم رو معرفي کردم و گفتم از کدوم روزنامه هستم. بهش گفتم اومدم تا هم يه حال و احوالي کنم و هم اگر اجازه بده چند تا سوال کوتاه بپرسم.
در همين موقع خانم آقاي عطريانفر از دور اومد تا ببينه من کي هستم و چي ميگم. سلام کردم و جوابم سلامم رو داد. انگار از اينکه دوباره همسرش با يه خبرنگار صحبت کنه خوشحال نبود. آقاي عطريانفر اما ظاهرا بدش نميومد تا يه چند دقيقه با هم صحبت کنيم يا شايدم دلش نميخواست اما روش نميشد که چيزي بگه؛ براي همين کليد ماشينش رو داد به همسرش و بهش گفت "تو برو، من ميام".
آقاي عطريانفر بعد از اينکه همسرش رفت گفت که تصميم گرفته فعلا وارد مسائل سياسي نشه. دليلش رو پرسيدم. گفت تو اين مدت که زندان بوده به خانوادش خيلي فشار وارد شده، مخصوصا به همسر و دو تا دخترش و به همين خاطر بعد از ماجراهاي اخير تمام تمرکزش رو گذاشته خانوادش. درکش کردم. وقتي گفت به خانوادم فشار اومده يهو ياد خانواده مرحوم کردان افتادم که چه روزهايي رو اونا پشت سر گذاشتند.
آقاي عطريانفر ميگفت که اين مدت کاملاً از سياست دور بوده؛ حتي نه روزنامه ميخونه و نه سايت ميره. ميگفت از هيچي خبر نداره. مثلاً خبر نداشت که کروبي دو سه روز قبل بيانيه داده و يا ماجراي نامه خاتمي به رهبري رو از من داشت ميپرسيد که چي شده و چي نشده!
وسط صحبتامون دوباره همسر آقاي عطريانفر برگشت و بهش گفت که ديرشون ميشه و بايد زود برند؛ عذرخواهي کردم و به خاطر اينکه چند دقيقه وقتش رو در اختيارم گذاشته تشکر کردم.
چون به آقاي عطريانفر قول داده بودم که اين گپ کوتاه رو به عنوان مصاحبه در جايي به صورت رسمي منتشر نکنم، اينجا در وبلاگ شخصي خودم فقط بخشهايي از اين گفتگوي کوتاه که فکر ميکردم انتشارش از نظر ايشون اشکالي نداره رو منتشر کردم./انتهاي پيام/