چگونه محجبه شدم
کد خبر:۵۸۵۸۵
«وبلاگ پوشش اسلامي»؛

چگونه محجبه شدم

...به هر حال چشمامو بستم و اومدم بيرون! تصور کنيد فاطمه براي اولين بار در 25 سالگي با مقنعه و چادر مشکي و ساق دست و کلاه زير مقنعه جلوي همه اونا سر تا پا مشکي واستاده بود...

به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»، نويسنده وبلاگ «پوشش اسلامي» از انتخاب نوع پوشش خود چنين نوشته است :

ظاهرم هميشه عادي و معمولي بود ، البته حجابم کامل نبود . به خصوص حالا که فکر مي کنم مي بينم اصلا کامل نبود (خيلي خجالت مي کشم وقتي عکسهاي گذشته را مي بينم ) .هميشه يک مانتوي معمولي مي پوشيدم با يک مقنعه شل و کوتاه که هميشه مقداري از موهام از جلوش زده بود بيرون . گرچه از نظر خيلي ها عادي بود . آرايش هم نمي کردم مگر در مهموني يا عروسي که اون هم خيلي کم . خانواده ما معمولي بود ولي هيچکس محجبه نبود حتي تو مهموني هاي خانوادگي هم کسي حتي يه روسري هم سر نمي کرد .تو گوئي که انگار مقوله حجاب در خاندان ما محلي از اعراب نداشت .

اواخر ارديبهشت 78 (ترم آخر تحصيلم) به يک اردوي فرهنگي – دانشجوئي رفتيم . حال و هواي اون اردو جوري بود که همه دخترها مي بايست چادر سر مي کردند . البته مي شد که سر نکرد اما حکايت ، گر خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو ، اجازه نمي داد که با همون تيپ هميشگي برم . اصل قضيه رفتنم هم به خاطر علي رضا بود(همسر عزيزم که يک سال بعدش ازدواج کرديم ) . علي رضا دانشجوي ارشد بود و بعدا فهميدم که از من خوشش ميومده و ميخواسته بياد خواستگاريم. ظاهر ساده اي داشت ، قد بلند و خوش برخورد . مدتي بود که اصرار مي کرد بياد خواستگاريم و من هم در واقع داشتم ناز مي کردم . به هر حال با چادر مشکي يکي از دوستام که برام بلند بود و مدام تو پام مي پيچيد رفتم اردو اونم تو اون هواي گرم.

شايد باورتون نشه اما داستان تحول زندگي من از همون جا شروع شد . در اردو مي خنديديم و چادر و ظاهرمون را مسخره مي کرديم . اما وقتي برگشتم يک حس عجيبي داشتم انگار که دلم نمي اومد چادر از سر بردارم . يک حس آرامش و راحتي باهاش داشتم . ولي خوب حتي فکر کردن به اينکه يک روزي چادري بشم هم غير ممکن بود ، سرم گيج مي رفت وقتي بهش فکر مي کردم . به هر حال همه چيز از فرداش مثل قبل ادامه يافت . من هم با همون تيپ هميشگي بودم ولي انگار از اون روز يک چيزي کم بود ، انگار لخت بودم يا اينکه يه چيزي يادم رفته که بردارم . جالبه که بدونيد يک سال طول کشيد تا اينکه براي هميشه چادر سر کردم و محجبه شدم . اين يکسال خيلي پيچيده بود و سختي زياد کشيدم . اما تلاش مي کنم خيلي خلاصه تعريف کنم که چه جوري اون دختر بد حجاب در اون خانواده بي توجه به حجاب ، محجبه شد .

پائيز همون سال عليرضا اومد خواستگاريم و نامزد شديم . قرار شد سال ديگه که درسش تموم ميشد تو تابستون 79 ازدواج کنيم . اولين بار که خانوادش را ديدم برام جالب بود که مادرش و خواهرش محجبه بودند آخه بهش نمي اومد که چنين خانواده اي داشته باشه.

هر از گاهي که با مامانم يا زن داداشم تنها بوديم شوخي مي کردم که چادر بهم مياد نه؟!! يا مثلا گوشه روسريم را پيچ مي دادم ببينم واکنش اونها چيه . اما حتي بهم نميخنديدند . انگار اصلا متصور نبودند که فاطمه هم مي تونه محجبه باشه يا شايد دلش مي خواد . يه چند ماهي اين شده بود دغدغه ذهنم و از بد روزگار با کسي هم نمي تونستم در اين مورد حرف بزنم چون همه دوستام سر و وضعشون بد تر از من بود . تازه به من مي گفتند که تو چرا به خودت نمي رسي.

خلاصه کنم ، به هر حال اين گذشت تا بهار 79 که ديگه خونه خاله و عمو وغيره مي رفتيم با خانواده عليرضا که اونها هم با هم آشنا شن . يه هفته قبل از شبي که قرار بود همه خونه عمه بزرگم جمع شيم با عليرضا بيرون که بوديم ، با کلي مکث و خجالت برگشت گفت که چقدر دلش مي خواسته زن آيندش چادري باشه . بيچاره کلي سرخ و سفيد شد تا اينو گفت . حرفش را هنوز تمام نکرده گفت که البته اصلا براش مهم نيست که من چه جوري هستم و همينطوري اينو گفته . انگار يک بمبي تو دلم ترکيده بود ، اونقدر ذوق کرده بودم که دلم مي خواست همونجا يه چيزي بگم اما ساکت موندم تا رسيديم نزديکي هاي خونه ما . بدون مقدمه بهش گفتم که من چادر سر مي کنم ولي تو بايد يه هزينه اي پرداخت کني اگر که دلت مي خواد زنت چادري باشه . اونم اينه که به همه ميگم به خاطر تو چادر سر ميکنم . حيوونکي گفت که به خدا من منظوري نداشتم و ... شروع کرد به عذرخواهي . حرفش را قطع کردم و گفتم همين که گفتم ، من چادر سر مي کنم و تو هم بايد پشت من باشي و هوامو نگه داري . خداحافظي کردم و رفتم خونه . اون شب انگار شوک بودم ، نمي تونستم حرف بزنم . ديگه نمي خواستم به واکنش خانواده فکر کنم . دل زدم به دريا و فرداش رفتم پارچه خريدم و دادم خياطي برام يک چادر مشکي بدوزه و مقنعه چانه دار بلند و يه مانتو گشاد مشکي تا مچ پا . مي خواستم حالا که قراره با سر برم تو آتيش يکهو و کامل برم . به مامان گفتم که براي مهموني لباس سفارش دادم ولي هيچ چيزي در اين مورد که چيه نگفتم ، اونهم خوشحال شد . يکهفته گذشت تا شب مهموني رسيد . همه حاضر بودند و منتظر من که بريم . حتي داداشم و زنش هم اومده بودند خونه ما که همه با هم بريم .
يک ساعت بود که من تو اتاقم حاضر بودم اما نمي دونستم چه جوري بايد با اونا رو در رو شم . طفلکي مامانم که نگران شده بود مي گفت فاطمه جان چرا حاضر نميشي . ميگفتم الان ميام مامان . احساس ميکردم فشارم افتاده . به هر حال چشمامو بستم و اومدم بيرون . تصور کنيد فاطمه براي اولين بار در 25 سالگي با مقنعه و چادر مشکي و ساق دست و کلاه زير مقنعه جلوي همه اونا سر تا پا مشکي واستاده بود . گفتم بريم من حاضرم . کسي چيزي نمي گفت . همه انگار شوک شده باشن در حاليکه ايستاده بودند فقط به من نگاه مي کردند . مامانم با يک لبخند سرداومد جلو و آروم تو گوشم گفت : "اين چيه !؟" . بي اختيار داد زدم که من مي خوام اينجوري باشم تو رو خدا اذيتم نکنيد . يادم اومد که قرار بود همه چيزو بندازم گردن عليرضا . بي اختيار گفتم عليرضا اينجوري مي خواد منم قراره زنش شم . کار بدي که نکردم . انگار برق همه را گرفته بود . هيچ کس چيزي نمي گفت . تو راه بابا گفت فاطمه مطمئني که مي خواي ..... وسط حرفش گفتم خواهش ميکنم هيچي نگيد ، هيچوقت . من اين جوري مي خوام و اين طوري خوشحالم . در سکوت مطلق رسيديم خونه عمه.

از اينجا ديگه خلاصه ميکنم چون اگه بخوام همه اون چيزي که اتفاق افتاد رو بگم مثنوي هفتاد من ميشه . فقط اينو بگم کهاون شب دو بار به بهونه دستشوئي رفتم گريه کردم . همه جور حرفي شنيدم حتي نگاهها بدتر از حرفها بود . حيوونکي عليرضا و مادرش که همه کاسه کوزه ها سرشون شکسته بود ، حالشون از من هم بدتر بود . بدتر از همه حرفها و نگاهها اينکه توجه همه فقط به من بود و بس . انگاري کار ديگه اي نداشتند . من هم که لجم گرفته بود ، حتي چادر از سرم بر نداشتم و تا آخر با چادر نشستم . يکي از دختر عمه هام که فهميده بود چه حالي دارم ، دم گوشم آروم گفت : چادرت را که ميتوني برداري . گفتم نه عزيزم مي خوام سرم باشه اين جوري راحتترم . با همه اون جو سنگين انگار تنها پناهم چادرم بود . تازه آرزو مي کردم که اي کاش روبنده هم داشتم که راحت زيرش گريه مي کردم و صورت سرخ از خجالتم را کسي نميديد.

به هر حال الان نه سال و چند ماه از اون شب ميگذزه و من حتي يکبار هم بدون چادر و مقنعه مشکي از در خونه بيرون نرفتم .(خودمونيما ، تازه اگه تو ايران جا افتاده بود ، پوشيه هم مي بستم . اصلا کاشکي اجباري ميشد. شوخي کردما نگيد حالا که ارتجاعي يا طالباني هستم ) . واقعا از صميم دل ميگم که از تصميم خودم راضي هستم . خيلي از دوستامو از دست دادم . حتي هنوز هم حرفهاي تند ميشنوم . جالبه ها ! من هيچ وقت به کسي نميگم چه جوري لباس بپوشه ولي خيلي ها در مورد من نظر ميدن . به نظر من قشنگه که هر کسي يه سليقه اي داشته باشه اما قرار نيست که اين سليقه را به هم تحميل کنيم که (البته رعايت حدود شرعي و عرف واجبه)./انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار